|
سرمقاله اين شماره به قلم ابوالحسن بنى صدر
|
|
آزادى از استقلال جدائى ناپذيراست
در "جهان تسخيرناپذير"، يكچند از ناتوانيهاى امريكا و رژيمهاى استبدادى از نوع رژيم ملاتاريا و نيز زورپرستان در حال انحطاط را توضيح دادم. در اين فاصله، بيانيهاى به امضاى "انجمنهاى اسلامى" 24 دانشگاه، انتشار پيدا كرد. آن را به كوتاهى نقد كردم. بجاست اين امر واقع را يادآور شوم كه در آغاز انقلاب، بنام تقدم استقلال بر آزادى، امريكا "شيطان بزرگ" گشت و گروگانگيرى "انقلاب دوم و بزرگتر از انقلاب اول" شد. اينك، بنام تقدم آزادى بر استقلال، تجاوز امريكا به ايران، توجيه مىشود. از دانشجويان عزيز مىپرسم: آيا وقت آن نشدهاست كه به اين امر توجه كنند كه
الف - عقل بدون اصل راهنما عمل نمىكند و ب - اگر ثنويت تك محورى اصل راهنما شد، ج - به ضرورت زور روش و قدرت (= زور) هدف مىشود و در نتيجه، زمانى زورى و زمانى ديگر زورى كه گمان مىرود ضد زور اولى است، مشكل گشا مىشود. از اين روست كه "شيطان بزرگ" ديروز، امروز، "مدافع ملت مظلوم" مىشود! شگفتا! حكومت آن روز امريكا، بنيادگرا نبود و حكومت امروز امريكا بنيادگرا و داراى همان انديشه راهنماست كه امثال آقايان خامنهاى و مصباح يزدى در سر دارند!
گمان مبريد كه تغيير 180 درجهاى موضع، حاصل تغيير طرز فكر و پى بردن به اهميت آزادى است. راستى اينست كه تغييرى روى ندادهاست. اصل راهنما، همچنان ثنويت تك محورى است. ديروز، بظاهر، استقلال محور بود، امروز آزادى محور است. عمل ديروز (گروگانگيرى) نقض اصل استقلال بود و عمل امروز (بيانيه) نقض اصل آزادى است. مىدانم كه هم ديروز و هم امروز، از روى باور كرديد و مىكنيد. از اينروست كه ، رهنمود قرآن را به ياد شما مىآورم: "تغيير كنيد تا تغيير دهيد". عقلهاى خود را آزاد كنيد، آن را از ثنويت بمثابه اصل راهنما آزاد كنيد، موزانه عدمى را اصل راهنما كنيد تا در يابيد آزادى از استقلال جدائىناپذير است و ببينيد در جهان امروز، موقعيتى بى مانند براى زيست در آزادى و استقلال پيدا كردهايد و در خود توانائى تغيير دادن دولت استبدادى را به دولت مردم سالار و نظامى اجتماعى بسته را به نظام اجتماعى باز و تحولپذير بجوئيد.
مطالعه پيرامون ناتوانائيهاى قدرت امريكا و استبداد ملاتاريا را دنبال مىكنم بدان اميد كه اگر از بندهاى سانسور عبور كرد و بدست آزاد انديشى رسيد، آن را در اختيار ديگران بگذارد تا آنها كه با انديشه سر و كار دارند، در آن بينديشند و مبشر موقعيت ممتاز ايران امروز به مردم ايران و يادآور توانائيهايشان بگردند و ايران را به حركت آورند:
5 - اعتراف به ناتوانى، همواره با تبعيض همراه است:
* حكومت بنيادگراى بوش مدعى است: چون مردم عراق نمىتوانستند خود را آزاد كنند، قشون امريكا آن مردم را آزاد كرد! اين ادعا، واجد چند تبعيض است: 1 - تبعيض بسود قدرت امريكا و 2 - تبعيض بسود آزادى و به زيان استقلال و 3 - تبعيض بسود سياست امريكا و به زيان سازمان ملل و حقوق و مقرارت بين المللى و 4 - تبعيض محال بسود تغيير از بيرون و به زيان تحول از درون. و البته اين تبعيضها به ذهن نيز نمىرسيدند اگر تبعيض بسود زور و "جنگ پيشگيرانه"، برقرار نمىشد. اما آيا عقل بنيادگراهاى امريكائى متوجه اين واقعيت مىشود كه وقتى "دولت حقوق مدار"، اين تبعيضها را بر قرار مىكند، ناتوانى مطلق خويش را در حل و فصل مسائل خويش بر وفق حقوق ابراز مىكند و دروغ خويش را كه گويا مىخواهد در عراق مردم سالارى برقرار كند، آشكار مىكند؟
* در ايران، همه آنها كه مىخواهند از راه زور مسئله حل شود، ميان آزادى و استقلال، قائل به تبعيض مىشوند:
- ملاتاريا، به اين عنوان كه امريكا دشمن اصلى ايران است، بنام تقدم استقلال، آزادى را قربانى مىكند. ملاتاريا نمىتواند بگويد نمىداند كه قربانى اول تبعيض بسود استقلال، استقلال است. زيرا كشور از آنچه در دوران شاه سابق بود، وابستهتر و دولت خارجىتر گشته است. اين تبعيض نيز، گزارش تبعيضها و ناتوانائيهاست:
1 - بظاهر،اسلام بر آزادى و استقلال ،و استقلال بر آزادى، مقدم است. اما آيا اسلامى كه در آن، نه آزادى و حقوق انسان وجود دارد (چون مقدم بر آزادى و حقوق انسان است) و نه استقلال وجود دارد (چون مقدم بر حقوق و آزادى جامعه ملى است)، دينى ميان تهى و بعنوان روش زندگى، ناكارآمدى مطلق نمىشود و نشده است؟
2 - بظاهر، استقلال را بر آزادى مقدم مىشمارد. اما استقلال وقتى امريكا محور سياست داخلى است تا جائى كه دولت ملاتاريا، به استناد دشمنيش با امريكا ، تمامى حقوق فردى و جمعى يكايك ايرانيان را نقض مىكند (استقلال در معناى اول خود و اصلى كه مراجعه و دخالت دادن مستقيم و غير مستقيم به قدرت خارجى در امور داخلى را ممنوع مىكند،) و وقتى در برگيرنده آزادى شركت فرد فرد مردم كشور در مديريت جامعه ملى نيست (استقلال، در معناى دوم خود ، آزادى و حقوق جمعى مردم ايران است) و وقتى مانع شركت هر قدرت خارجى در حاكميت مردم بر كشور و سرنوشت خود نيست (استقلال در معناى سوم خود كه اصل راهنماى مردم سالارى است، يعنى اينكه هيچ قدرت خارجى شريك حاكميت مردم يك كشور نيست)، با عدم استقلال برابر نيست؟ و
3 - اما استقلال ،آزادى جمعى به سه معناى بالا و به معناى چهارم و بس مهمى است: رابطه با ملتهاى ديگر بر اصل موازنه عدمى. توضيح اينكه بر اين اصل، دولت نمايندگى از جامعه ملى پيدا مىكند و بطور كامل داخلى است. هر اندازه دولتى نسبت به جامعه ملى خارجىتر، وابستهتر و با آزادى و حقوق فردى و جمعى مردم ناسازگارتر، موقعيت دولت، در رابطه با دولتى ديگر، خواه موقعيت مسلط (دولت امريكا) و خواه موقعيت زير سلطه باشد، با آزادى و حقوق فردى و جمعى نيز ناسازگارتر مىشود. بدين قرار، دولت امروز امريكا را مىتوان مسلط خواند اما نمىتوان مستقل خواند. ضعف بزرگ امريكا بمثابه "قدرت جهانى" همين خارجى شدن روز افزون دولت امريكا و حتى جامعه امريكائى است (وابستگى به منابع و سرمايهها و مغزها و... و اسارت در جبر سلطه گرى). نبايد پنداشت وابستگى از موضع مسلط ويرانگر نيست. كافيست در تاريخ ايران و امپراطوريهاى ديگر و، در زمان خود، در تاريخ امپراطوريهاى روسيه و انگلستان، تأمل كنيم و اندازه تخريبى كه هريك از امپراطوريها ببار آوردهاند، را، با يكديگر مقايسه كنيم تا تصورى از ابعاد ويرانى كه امپراطورى امريكا ببار آوردهاست و مىآورد، بدست آوريم. اما اگر تأمل را بيشتر كنيم، در مىيابيم كه اين ويرانگرى، در رابطه با ويرانگرى سرمايه دارى مسلط، ناچيز است. بسا منابع و نيروهاى محركه امريكا را بيشتر ويران كردهاست و مىكند.
* دو رأس ديگر مثلث زور پرست و بخشى از آنها كه از زورمدارى ملاتاريا رنج مىبرند اما هنوز همچنان از آزادى خويش غافلند، به تقدم آزادى قائلند. تبعيضى كه به زيان استقلال و بسود آزادى برقرار مىكنند، ناتوانائيهائى ذيل را بيان و آزادى را ميان تهى مىگرداند:
1 - مردم ايران ناتوانند و خود نمىتوانند خويشتن را رها كنند. بنا بر اين، مداخله دولتى مثل دولت امريكا، هزينهاى را كه براى استقرار مردم سالارى بايد پرداخت، كمتر مىكند. بديهى است نمىگويند: بر فرض كه مداخله نظامى امريكا رژيم ملاتاريا را سرنگون كند، ناتوانى مردم ايران را چگونه مىتواند به توانائى برگرداند؟ استقرار اصول راهنماى مردم سالارى نتيجه تحول يك جامعه و يافتن فرهنگ مردم سالارى، فرهنگ آزادى و استقلال است. وقتى درس خواندهها اين فرهنگ را نيافتهاند، چرا مداخله نظامى خارجى، الف - موجب ضد ارزش شدن مردم سالارى و ب - هرچه كندتر شدن فراگرد مردم سالارى نشود؟
2 - تبعيض بسود آزادى فردى و به زيان استقلال. اما با توجه به معانى كه استقلال دارد، چنين تبعيضى آزادى رااز نزديك به تمامى محتوايش خالى مىكند. آنچه مىماند، آن آزادى است كه تنها گروههاى دستيار قدرت خارجى، در چپاول كشور، از آن برخوردار مىشوند و هم اكنون نيز برخوردار هستند.
3 - گيريم كه سانسورها مانع از بحث آزاد مىشود و بحث آزادى انجام نمىشود تا، در آن، بتوان از مدعى پرسيد: چگونه آزادى فردى را از آزادى جمعى (استقلال) جدا مىكنيد؟ آيا مىدانيد هر تعريفى كه از آزادى بكنيد، ناگزير مىشويد تعريفى از استقلال بكنيد كه الف - ناسازگار با تعريف شما از آزادى نباشد و ب - سالب آزادى اصلى شما يعنى شركت در مديريت جامعه و داشتن وطنى نباشد كه بر آن بيگانه حق امر و نهى نداشته باشد. براى مثال، اگر مثل يك ليبرال غربى آزادى را به حد تعريف كنيد و بگوئيد آزادى هر فرد تا جائى است كه از آنجا، آزادى فرد ديگر شروع مىشود، ناگزيريد بگوئيد استقلال هركشور نيز تا جائى است كه از آنجا، استقلال كشور ديگر شروع مىشود. اگر آزادى را بر اصل موازنه عدمى، در سادهترين تعريف، زيست در لااكراه بخوانيد، استقلال نيز زيست جامعهاى در وطنى فارق از اكراه بيگانه مىشود. اينك بگوئيد با كدام سحر و جادو توانستهايد به آزادى و استقلال دو معنى بيگانه از يكديگر بدهيد تا بتوانيد بگوئيد آزادى از استقلال جداست؟
4 - در حقيقت، قربانى اول تبعيض بسود آزادى، آزادى و قربانى دوم آن استقلال است و عقل قدرت مدارى كه به اين تبعيض قائل مىشود، هردو را از دست مىدهد. يك دليل اينكه ايرانيان، در طول يك قرن، سه نوبت انقلاب كردند و به مردم سالارى نرسيدند، اين بود كه در اولى (انقللاب مشروطيت)، آزادى را بر استقلال مقدم شمردند و انگلستان حاكم بلامنازع بر ايران شد، در دومى (ملى كردن صنعت نفت)، برغم آنكه برنامه حكومت مصدق تحقق آزادى در درون و استقلال در بيرون بود، اما حتى براى بخشى از همقدمان او، آزادى مقدم شد و به كودتاچيان پيوستند. تجربه برآنها و بر مردم كشور مسلم كرد، هم آزادى و هم استقلال از دست رفتند و در سومى (انقلاب اسلامى ايران)، حكومت موقت، "آزادى بر استقلال مقدم است" را روش كرد و چون استقلال بى تصدى ماند، بنام تقدم استقلال بر آزادى، گروگانگيرى و... بعمل آمدند و ايرانيان آزادى و استقلال، هر دو را از دست دادهاند. تا جائى كه ، امروز، در ايرانى كه مردمش بر ضد سلطه امريكا انقلاب كردند و در آن انقلاب، گل را بر گلوله پيروز گرداندند، برغم سه تجربه در يك قرن، هنوز، بحث از تقدم آزادى بر استقلال و استقلال بر آزادى است.
شگفتا! سه تجربه هنوز نياموخته است كه تبعيض بسود آزادى و به زيان استقلال و يا بعكس، در ناتوانى زورمدارى و زورباورى ماندن و آزادى و استقلال، هر دو را از دست دادن و گرفتار بحران هويت گشتن است:
6 - بحران هويت خود را در گرايش به "قدرت روز" بروز مىدهد. در درون "قدرت روز" رهبرى سازمان ترور است و آقاى خاتمى و جريان اصلاح طلب بدون آينده ارزيابى مىشوند. در بيرون، "قدرت روز" امريكاست و حضور او در عراق و افغانستان دراز مدت و دخالت غير نظامى قطعى و دخالت نظاميش محتمل باور شدهاست. آنها كه مىتوانند جذب "قدرت روز" داخلى شوند، از "اصلاح طلبان" فاصله مىگيرند و آنها كه نمىتوانند، براى مداخله امريكا، توجيه مىتراشند. غافل از اينكه بحران هويت شديد خويش را نمايان مىكنند:
* در فرد گرائى، از ليبرالهاى غرب نيز پيشى گرفته و از ياد مىبرند اين حق جهان شمول را كه عضويت در جامعهاى داراى هويت، يعنى فرهنگ مستقل است. هم اكنون، در غرب، بحران هويت پديد آمدهاست و آن را فرآورده انزواى ناشى از جريان فردگرائى مىدانند كه فرد را از جمع و بنا بر اين از هويت جمعى خويش جدا و از مهمترين حق خود محروم مىكند.
در حقيقت، آنها كه حساب آزادى را از استقلال جدا مىكنند، از ايرانيت، بمثابه هويتى بيانگر وجدانهاى تاريخى و جمعى و علمى و بنا بر اين فرهنگى جامعه ايران، غافلند. استقلال ،ايرانيت يا هويتى است كه اگر از آن غافل بگردى، ديگر كسى بشمار نيستى تا آزادى فردى تو معنى داشته باشد.
* برخى مىگويند از اين هويت غفلت نمىكنند اما جريان جهانى شدن، محلى از اعتبار براى معناى پيشين استقلال نگذاشته است. در اروپا، هويتهاى ملى در هويت اروپا جذب مىشود و در مقياس جهان، بدنبال اقتصاد، شيوههاى زندگى يكسان مىشوند. بنا بر اين، استقلال بمثابه مرزهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى، روز بروز، بى معنىتر مىشود. قائلان به اين قول، از چند واقعيت غافل مىشوند:
1 - بر فرض كه استقلال يعنى وجود آن مرزها، آيا جاى خود را به مرزهاى مسلط - زير سلطه مىدهند و يا جاى خود را به برابرى - خواهرى و برادرى جهانى مىسپارند؟ اين آلودگى محيط زيست، فقر و بيمارى و بيكارى و فساد و ديگر آسيبهاى اجتماعى و خشونت است كه جهانى مىشوند و يا اداره مردم سالار جهان؟ اين حاكميت ماوراملىها بر نيروهاى محركه است كه جهانى مىشود و يا سياستى جهانى توانا به مهار ماوراء ملى و بكار انداختن نيروهاى محركه در رشد همگانى جهانيان؟ و
2 - شگفتا! قدرتى كه براى توجيه حضورش، استقلال معنى سابق را از دست مىدهد و معناى جديد - كه معلوم نيست چيست اما معلوم است كه در درجه دوم اهميت است -، خود، وجود سازمان ملل و حقوق بين المللى را بر نمىتابد و جهانى كردن را تداوم قدرت بلامنازع امريكا براى هميشه (نگاه كنيد به استراتژى جنگ پيشگيرانه و نظريه خشونت دائمى لودين و...) مىداند! بنا بر اين، اگر بنا بر پذيرفتن حضور و عمل اين قدرت باشد، جهانى شدن يعنى تابع امريكا شدن و استقلال، بى معنى مىشود و تابعيت در موقعيت زير سلطه، اصل راهنماى جامعههائى مىشود كه نخواستهاند قدر استقلال خويش را بدانند. پرسيدنى است:
در برابر چنين جهانى شدنى و در برابر جهانى شدن فقر و خشونت، آيااستقلال بر اصل موازنه عدمى و توحيد جامعههاى ملى براى پايان بخشيدن به سلطه گرى هر سلطه گرى و آزاد كردن جهان و اداره مردم سالار آن، نمىبايد اصلى جهانى و مورد قبول و اجراى هر ملتى بگردد؟
3 - در حقيقت، آن تعريف از استقلال كه بيانگر مرزهاى زمينى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى مىبود، تعريف "ناسيوناليسم سلطه جو" بود. آن تعريف، در مقياس جهان، برجاست. حتى در اروپائى كه متحد مىشود، آن تعريف جاى خود را به تعريف استقلال بر اصل موازنه عدمى (نه مسلط نه زير سلطه و برخوردارى برابر از امكانات اروپا) ندادهاست. در حقيقت، آنها كه اصل استقلال (با تعريفهايى كه بر اصل موازنه عدمى دارد) را فرع مىكنند، جامعه ملى را از حقوقش در جهان، يكسره محروم مىگردانند. اين امر كه حقوق ايران در درياى خزر، برده و خورده مىشود، اين امر كه حقوق ايران در خليج فارس برده و خورده مىشود، اين امر كه جنگى 8 ساله به كشور ما تحميل مىشود و دينارى غرامت پرداخت نمىشود، اين امر كه استعدادها و سرمايهها از ايران مىروند، اين امر كه منابع طبيعى كشور به حراج گذاشته مىشود، اين امر كه جامعهاى جوان، در زندگى روزمرهاش نيازمند فروش ثروتهاى طبيعى به ثمن بخس است، اين امر كه از درآمدى كه ثروت طبيعيش در اقتصاد مسلط ايجاد مىكند، 5 درصد هم به او نمىرسد، اين امر كه با وجود اثر مستقيم هر فعل و انفعال در آسيا و خاورميانه بر ايران ما، نقشى در اين فعل و انفعالها نداريم، اين امر كه به منطقه ما مسابقه تسليحاتى تحميل مىشود، اين امر كه بخشى مهم از آلودگى محيط زيست كه حاصل بيغما بردن ثروت نفت و گاز ما است، عايد كشورهاى ما مىشود، اين امر...، همه و همه، گوياى اين واقعيت هستند كه ايران استقلال ندارد و بر اين وطن، مردمى زندگى مىكنند كه از توانائيهاى خويش غافل گشته و خود را همه ناتوانى مىپندارند. اين مردم گوهرهاى آزادى و استقلال را با هم گم كرده و در ظلمات بحران هويت فرو مىروند. و
* حق عضويت در جامعه و زيست در وطنى مستقل، شخصيت و منزلت انسانى و آن اعتماد به نفس را به انسان مىدهد كه بدون آن، رشد به جاى خود، ادامه حيات ملى ناممكن مىشود. تقدم آزادى بر استقلال بدين معنى كه از قدرت خارجى بخواهيم بجاى ما، شر استبداد ملاتاريا را از سر ما كم كند، از شخصيت و منزلت و اعتماد به نفس، در نتيجه از انسان ايرانى چه برجا مىگذارد تا او بتواند از آزادى و حقوق فردى خويش، برخوردار شود؟ از خيانتهاى بزرگ ملاتاريا به ايرانيان يكى اينست كه برسم رژيم پهلوى، آن اعتماد به نفس، آن اميد، آن شور و هيجان رشد، آن همبستگى ملى را كه انقلاب در ايرانيان برانيگخته بود، از ميان برد. آن توانائى بزرگ را با چنان ناتوانائى جانشين كردهاست كه امروز، "انجمن اسلامى" دانشجويان، به استناد استبداد ملاتاريا و "ناتوانى ملت مظلوم"، مداخله نظامى امريكا را جايز مىشمارد! اما
بر شما جوانان دانشجوست كه بگوئيد: آيا غفلت از حق عضويت در جامعهاى ودر وطنى مستقل نيست كه سبب شدهاست، بسيارى از جوانان، براى مسائل خود، راه حلهاى شخصى مىجويند؟ چگونه ممكن است هم جامعه ملى را ناتوان دانست و هم عضويت در آن را حقى براى خود شمرد؟ و آيا از خود مىپرسيد: بدون اين حق، شما كيستيد؟ و آيا خبر داريد جهان عرب گرفتار چنان خفتى است كه در ارزيابى شدت آن مىگويند: دنياى عرب مرد؟ آيا فكر نمىكنيد در فرداى تجاوز امريكا - بر فرض كه رخ دهد و اينگونه موضعگيريها البته خطر آن را بيشتر مىكند - جامعه جوان ايران، گرفتار چه احساس خفتى خواهد شد؟
شگفتا! علت اصلى جنگ با عراق را آن مىدانند كه آقاى بوش و حكومت او نياز داشتهاند بگويند امريكا جنگ كرد و در جنگ پيروز شد تا در امريكائيان غرورى را بر انگيزند كه استراتژى "جنگ پيشگيرانه" بدان نياز دارد. آيا احساس غرور فاتح را مىتوان از احساس زبونى و خوارى مغلوب جدا كرد؟ نگوئيد طرف جنگ مردم عراق نبودند و صدام و رژيم او بود. اين اندازه مىدانيد كه الف - اگر طرف مردم عراق نبودند، محاصره اقتصادى 12 ساله كه بنا بر برآوردها، 500 هزار تا يك ميليون نفر خصوصاً كودكان را از ميان برد، بمباران شهرها و دست آخر غارت و به آتش كشيدنشان، بر ضد چه كسانى بود؟ خوب است بياد آوريد با آنكه رژيم صدام متجاوز بود و بر شهرهاى ايران بمب و موشك مىباريد، منتخب مردم ايران حاضر نشد نيروى هوائى ايران بمبى بر شهرى فرو ريزد. تجربه "رشد" تجربه دو قرن است. اصلى و فرعى كردن امر تازهاى نيست. در اين دو قرن، نخست ادعا شد كه فرهنگ غرب، فرهنگى جهان شمول است و بنا بر اين، وظيفه غرب، در مقام استعمارگر آن شد كه جهان را به فرهنگ غرب درآورد. اين تجربه شكست خورد زيرا
به تجربه مسلم گشت كه رشد را از بيرون نمىتوان، به زور يا غير زور، به جامعهاى القاء كرد. رشد نخست امرى جمعى است و جريانى است كه جامعهاى در آن، هويت خويش را ارتقاء مىدهد. در پايان قرن، "اسطوره رشد" در همه جاى جهان، در غرب و بقيت جهان، شكست:
- اين اسطوره در بقيت جهان شكست، زيرا غرب مدعى بود يا "وابستگى و رشد و يا استقلال و فقر" اما جامعه زير سلطه، جامعهايست كه نيروهاى محركه را در خود فعال نمىكند. آنها را صادر و يا تخريب مىكند. در نتيجه، رشد نمىكند كه هيچ، گرفتار تجزيه و تلاشى همه جانبه نيز مىشود.
- اما در غرب شكست خورد زيرا مسلم گشت قدرت سرمايه رشد مىكند و ميزان تخريب نيروهاى محركه و منابع و محيط زيست، را از حد قابل تحمل انسان و طبيعت بيرون مىبرد. "بحران تمدن " كنونى ناشى از شكست ايدئولوژيهاى رشد و ناتوانى غرب از آزاد كردن خويش از وضعيتى است كه خود بوجود آوردهاست. راست بخواهى، غرب نمىتواند از موقع خويش بعنوان مسلط آزاد بگردد و استقلال بجويد. در نتيجه، راه پس و پيش ندارد. چرا كه اگر ميزان بزرگ شدن ارقام اقتصادى را منفى و يا حتى صفر كند، به بحران بيكارى و ركود گرفتار مىشود كه هم اكنون برخى كشورها بدان گرفتارند. و اگر ميزان توسعه اقتصادى را 3درصد و بيشتر كند، با شدت آلودگى محيط زيست و كمبود منابع و بخصوص پيشخور كردن و از پيش متعين كردن آينده، براى نسل جوان و نسل بعد مشكلهاى لاينحل پديد مىآورد. حاصل سخن اينكه امروز سلطه گر نياز بيشترى به ترك موقعيت مسلط و باز يافتن استقلال، بمعناى نه مسلط و نه زير سلطه، دارد اما كيست آن سياستمدار كه جرأت كند اين حقيقت را به مردم غرب بگويد؟ باشگاه رم جرأت كرد و هشدار داد كه زندگى بر روى زمين در خطر است اما پندارى غرب توان شنيدن را نيز از دست دادهاست.
بدين قرار، جهانى شدن در روابط مسلط - زير سلطه نمىتواند از "جنگ كلى" و "خشونت دائمى"، گريبان برهد. اما "جنگ كلى" و "خشونت دائمى" مشكل بر مشكل مىافزايد. بسا فردا دير و بسيار دير باشد. جهانى شدن ديگرى بايسته است، جهانى شدنى بر اصل استقلال، يعنى روابطى ميان ملتهاست كه در آن، هيچ ملتى مسلط و هيچ ملتى زير سلطه نباشد.
آنها كه بر آستان قدرت مسلط سر مىسايند، شخصيت انسان آزاد و مستقل را پيدا نمىكنند اما شما جوانان ايران بهوش باشيد! زندگى شما و نسلهاى بعد از شما، در گرو استقلال است و اين استقلال از آزادى و شخصيت و منزلت انسانى كه نفس خويش را مسئول بداند و رشد كند ، جدائىناپذير است.
7 - حكومت بنيادگراى بوش مىگويد: امريكا بود كه به ژاپن مردم سالارى بخشيد. امريكا بود كه به آلمان غربى رشد اقتصادى و مردم سالارى بخشيد. همين امريكا قصد دارد به عراق آن مردم سالارى را ببخشد كه سرمشقى براى كشورهاى ديگر بشود. بگذريم از اينكه امريكا فيلى پين را مستعمره كرد و هنوز كه هنوز است، مردم سالارى درخور اين عنوان پيدا نكردهاست. در امريكاى لاتين، تا دهه 80، بر ضد تجربههاى مردم سالارى، بطور مرتب، كودتاهاى نظامى بر مىانگيخت. "ايدئولوژى رشد به تصدى ارتش بمثابه پيشرفتهترين و منضبطترين بخش جامعه" ساخته واشنگتن بود كه در امريكاى لاتين و ايران دوران شاه به اجرا درآمد و در همه جا به شكست انجاميد. بنا بر اين، مقايسه ژاپن و آلمان با فيلى پين و ايران و امريكاى لاتين، براى قانع كردن عقل سليم به اين واقعيت كافيست كه رشد و مردم سالارى القائى نيست و حركتى خود جوش و درونى است. با وجود اين، مقايسه تجربه آلمان غربى با آلمان شرقى، اثر استقلال نسبى را كه آلمان غربى يافت و آلمان شرقى نيافت و بخصوص حاصل دو حركت، يكى از درون و خود جوش (آلمان غربى) و ديگرى از بيرون و از راه ريختن انسان به قالب ايدئولوژى آنهم در روابط مسلط (روسيه) - زير سلطه (آلمان شرقى)، بر عقلى كه آلت قدرت نيست، جاى آزادى و استقلال و منزلت انسان را در رشد نشان ميدهد .
دو مثال آلمان و ژاپن از جهتى ديگر نيز گوياست: دو كشور رژيمهاى استبدادى داشتند. رژيم هيتلرى استبداد نزديك به فراگير نيز بود. اين دو رژيم، ملتهاى خود را وارد جنگ كردند و به ويرانى كشاندند. آزادى نبود و سلطه جوئى بود. كار به شكست انجاميد. دولت ژاپن، پس از بمباران شدن با بمب اتمى، تسليم شد و خفت اشغال توسط قشون بيگانه را پذيرفت. هيتلر دستور داد سراسر آلمان را به آتش كشند تا جز زمين سوخته بدست قواى متفقين نيفتد. اگر دستور او را اجرا مىكردند، از آلمان چه مىماند كه خويشتن را باز بسازد؟ ارثيه رژيم هيتلرى دو آلمان ويران، يكى تحت اشغال روسيه و ديگرى در تصرف امريكا و انگليس و فرانسه شد.
از جنگ جهانى دوم بدين سو، دو كشور، موقعيت يگانه يافتند: آلمان و ايران. اين دو كشور قلمرو تقابل دو بلوك شرق و غرب شدند. اما چه شد كه آلمان رشد (بر فرض كه رشد در نظام سرمايه دارى ليبرال را رشد بخوانيم) كرد و ايران نكرد؟ آلمان ويرانه شده و در اشغال قواى فاتح نيز بود. چرا توانست رشد كند و ايران نتوانست رشد كند؟ الف - آلمان ساخت اقتصادى زير سلطه نداشت. ب - آلمان نظام اجتماعى زير سلطه نيز نداشت. ج - آلمان فرهنگ وابستگى هم نداشت. د - اروپا در روياروئى با شوروى از سوئى و با امريكا از سوى ديگر، نياز به تجديد حيات اقتصادى و سياسى آلمان داشت. ه - ساخت اجتماعى - سياسى استبداد ساز ويران شده بود و جامعه آلمانى ساخت اجتماعى مردم سالار را باز يافته بود. و - رهبران سياسى آلمان طرز فكر وابستگى نداشتند و موقع آلمان را درك مىكردند و آن را براى ساختن يك اقتصاد "نيرومند" مغتنم شمردند. مشكل نيست آلمان غربى را با آلمان شرقى مقايسه كنيم و ببينيم سلطه روسيه بر آلمان شرقى، امتيازهائى را كه بر شمردم از آلمان شرقى گرفت، در نتيجه، اين بخش از آلمان رشد نكرد.
بهررو، اگر قول مقامات امريكائى و امثال كيسينجر حجت است، آنها، بعد از وقوع جنگ، اينك مىگويند دولت جانشين در عراق، لزوماً، مردم سالار نيست چرا كه از بيرون نمىتوان مردم سالارى را به كشورى القاء كرد. به سخن ديگر، الف - آلمان و ژاپن از درون تحول كردهاند و ب - تحول از درون نسبت مستقيم دارد به ميزان آزادى و استقلال. از آنجا كه رشد حركت جمعى مردم است و با هدايت وجدان جمعى انجام مىگيرد، استقلال در معناى نه مسلط و نه زير سلطه، اصلى است كه نبودش، تحول جمعى خودجوش، به سخن ديگر، تحول در جهت مردم سالارى را ناممكن مىسازد. آقاى كيسينجر مىگويد: مردم سالارى را از بيرون نمىتوان در كشورى برقرار كرد اما با از ميان رفتن استبدادى از نوع استبداد حاكم بر عراق، زمينه تحول بسوى مردم سالارى فراهم مىشود. غير از اينكه نمىگويد استبدادى از نوع استبداد صدام و حزب بعث او، بدون مشاركت مستقيم امريكا و اسرائيل و انگلستان ميسر نمىشد و نمىتوان نقش اسرائيل را در ديرپائى رژيمهاى استبدادى، در كشورهائى با موقعيت زير سلطه، ناديده گرفت، اين واقعيت را پنهان مىكند و آن اينكه:
در صورتى كه دولتى مثل دولت امريكا بخواهد كشورهائى مثل ايران و عراق و... بطرف مردم سالارى تحول كنند، نخست مىبايد خود را از موقع و موضع سلطه گر رها كند و آنگاه، بجاى "جنگ پيشگيرانه" و خشونت دائمى كه موجب بى ارزش شدن مردم سالارى و كند شدن روند مردم سالارى مىشود، تدابيرى را به اجرا گذارد كه بدون نياز به خشونت مىتوانند جريان آزاد شدن ملتها را از دولتهاى استبدادى و نظام اجتماعى تكيه گاه اين دولتها و ضد فرهنگ استبداد، شتاب بخشند. مشكل امريكا، در مقام سلطه گر، اينست كه نمىتواند تدابير مساعد با استقرار مردم سالارى را به اجرا گذارد. ناتوانيش مضاعف است زيرا با جنگ نيز نه مىتواند به وعده وفا كند و نه حتى مىتواند ثباتى را بر قرار كند كه آقاى كيسينجر واجب مىشمارد. اگر آقاى لودين مىگويد "بى ثباتى دائمى" هدف است، بخاطر آنست كه از ناتوانى دولت بنيادگرا در استقرار ثبات آگاه است و مىداند ثبات در بيرون روابط مسلط - زير سلطه، بر وفق اصل استقلال ميسر است. بنا بر اين، ناتوانى امريكا، توانائى ملتهاى ما است اگر به اهميت تعيين كننده استقلال، بخصوص در شرائط كنونى منطقه و جهان، براى استقرار مردم سالارى بر اصل آزادى و استقلال، پى ببرند .
در 11 خرداد 1382 (1 ژوئن 2003)، تلويزيون فرانسه از عراقيهائى سخن مىراند كه اشك مىريزند. بر حال خود اشك مىريزند كه چرا خود خويشتن را از استبداد صدام آزاد نكردند تا به چنين سرنوشتى گرفتار نيايند؟ آن اشكى كه درس استقلال و آزادگى مىآموزد، اين اشك است. آيا ايرانيان و ملتهاى استبداد زده ديگر اين درس را مىآموزد؟
بنا بر دعوت دانشگاه كيل، در ماه آينده، اين تدابير را، درآن دانشگاه، توضيح خواهم داد. تا انتشار آن در انقلاب اسلامى، يك نوبت ديگر، توانائيهاى ايرانيان و ناتوانائيهاى استبداد ملاتاريا و دولت بنيادگراى بوش را ، مطالعه خواهم كرد.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرها كه در مجموعه نخواندهايد
|