انقلاب اسلامى در هجرت شماره 562

If you can
not read

سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر
خاطرات ابوالحسن بنى صدر
خاطرات آيه الله منتظرى‏
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر

وجدان جهانى و ابر قدرت؟

جنبش جهانى 15 فوريه - كه از بد اقبالى در دنياى اسلامى ضعيف بود - ترجمان مخالفت وجدان جهانى با "جنگ پيشگيرانه" قدرت سلطه گر امريكا است. قدرتى كه اين جنگ را وسيله سياست خارجى خود كرده است و اين بار، زاهد شده‏است و، بنام اخلاق، مى‏خواهد شر رژيم صدام را از سر مردم عراق كوتاه كند! استدلال حكومت بوش و دنباله روهاى سياست امريكا اينست كه
الف - مردم عراق از برانداختن رژيم صدام و بر قرار كردن مردم سالارى ناتوان هستند. و
ب - اگر دنيا مانع از آن شود كه بوش به جنگ صدام برود، ديكتاتور خون ريز عراق و ديگر ديكتاتورهاى منطقه پيروز شده‏اند. اما
* آيا آقاى بوش از خود مى‏پرسد: چرا همان طرز فكر و روش را پيدا كرده‏است كه بن لادن دارد و بخاطرش از آقاى بوش صفت تروريست گرفت؟ مگر بن لادن چه مى‏گويد؟ مى‏گويد: امريكا آدم نمى‏شود. بايد به زبان زور آدمش كرد!
* آيا آقاى بوش از خود مى‏پرسد: چرا همان سرزنشى را از ياد مى‏برد كه غرب سالهاست تكرار مى‏كند؟ آيا غرب "انتگريستهاى" مسلمان را بدين خاطر سرزنش نمى‏كند كه معتقدند جهاد روش خشونت‏آميز براى مسلمان كردن آنهاست كه به اسلام نگرويده‏اند؟ پس چرا آقاى بوش، خود، قشون مى‏كشد براى آنكه مردم عراق را از استبداد صدام بياسايد و از نعمت مردم سالارى برخوردار كند؟ آيا از خود مى‏پرسد چرا با بن لادن هم فكر و هم هدف و هم روش شده‏است؟ از خود مى‏پرسد: آيا اتفاقى است او و بن لادن از لحاظ "تحول فكر و رفتار" و "دين دار و دين مدار" شدن، يك مسير را طى كرده‏اند و امروز، اختلافشان در نام بيشتر نيست: او خود را مسلمان و بوش خويشتن را مسيحى مى‏انگارد؟ از قرار، نه. زيرا اگر اين پرسش را از خود مى‏كرد، در مى‏يافت كه بيان قدرت (= زور) يكى و روش نيز يكى است. تفاوتى اگر باشد در شكل است. و از آنجا كه وسيله هدف را با خود جور مى‏كند، هم بن لادن دروغ مى‏گويد و ترور را بخاطر استقرار اسلام انجام نمى‏دهد و هم بوش دروغ مى‏گويد و جنگ را براى استقرار مردم سالارى در عراق انجام نمى‏دهد .آقاى بوش دروغ مى‏گويد زيرا،
* قواى او، در افغانستان، در چند كشتار بزرگ و كوچك شركت كرده‏اند و با جنگ سالاران حاكم بر ايالتهاى مختلف اين كشور، از در معامله درآمدند.
* در قلمرو امريكا، علاوه بر به تصويب رساندن قوانين محدود كننده آزاديها، افزون بر 600 اسير جنگى را به پايگاه امريكا در خليج گوانتانامو، در كوبا، برده و حقوق انسانى آنها را چنان آشكار و خشن نقض مى‏كند، كه هيچ سازمان مدافع حقوق بشرى نتوانسته است ملاحظه امريكا را بكند و صدابه اعتراض بلند نكند.
* در آسياى ميانه، با ديكتاتورهايى كه يادگار رژيم استالينى هستند، بهترين روابط را دارد و بتازگى، رشوه ستانى نظربايف، رئيس جمهورى قزاقستان، را پوشاندند چرا كه او به شركتهاى نفتى امريكائى امتياز داده‏است و به قواى امريكا اجازه حضور در قزاقستان را داده‏است. نظير اين رابطه بسيار دوستانه را امريكا با على اوف، رئيس جمهورى آذربائيجان و خانواده او دارد.
* بار اول كه آقاى شارون به نخست وزيرى اسرائيل انتخاب شد، آقاى بوش براى تبليغ بسود او، به اسرائيل رفت. از رياست جمهورى بوش بدين سو، آقاى شارون مشغول قصابى در فلسطين است و در تحقير انسان فلسطينى، اندازه نگاه نمى‏دارد. آيا آقاى بوش نمى‏داند كه استقرار مردم سالارى نياز به آن دارد كه انسان خويشتن را آزاد و توانا بداند و از غرور انسانى يك انسان آزاد و حقوقمند برخوردار باشد؟ آيا او فكر مى‏كند مردم عراق مى‏پذيرند عرب در فلسطين همه روز تحقير و كشته شود و امريكا، آنهم با قشون كشى، به او غرور انسان آزاد و حقوقمند را بازگرداند؟
* و اينك، براى بدست آوردن موافقت و يا دست كم سكوت اعضاى شوراى امنيت، دست مسكو را در چچنى باز مى‏گذارد، به چين وعده مى‏دهد جنگى با كره براه نياندازد و دست چين را در مناطق مسلمان نشين باز بگذارد و روابط اقتصادى دو كشور را گسترش دهد، به تركيه وعده 40 ميليارد دلار "كمك" و اشغال شمال عراق توسط ارتش تركيه را مى‏دهد و... آقاى بوش و مردم دنيا مى‏دانند كه اين سياست حمايت از مردم سالارى نيست، سلطه گرى است. و
* راستى آن مردم سالارى كه حاصلش رياست جمهورى كسى چون آقاى بوش و حاكميت پيدا كردن "انتگريستهائى" باشد كه بر دولت امريكا چيره شده‏اند، آن مردم سالارى كه حاصلش نخست وزيرى آقاى برلوس كنى و حكومت او و يا نخست وزيرى آقاى شارون و حكومت او باشد، كدام جاذبه را دارد كه ملتى بخواهد قشون بيگانه بيايد و نظير آن را در كشور او بر قرار كند؟ بدين قرار،

اگر براستى قصد استقرار مردم سالارى باشد، بايد:


1 - امريكا نخست از خود شروع كند: به قول تكويل و لاك، آفت مردم سالارى فسادها هستند. ريشه فسادها فقدان معنويت و ارزش مطلق شدن قدرت است. آقاى پاول، وزير خارجه امريكا، در شوراى امنيت، بخود باليده است كه امريكا جوان‏ترين كشور و قديم ترين مردم سالارى است. اما امريكا دوران جنگ استقلال، نماد آزادى و استقلال و حقوق انسان بود. آيا امروز نماد آزادى يا نماد قدرت (= زور) است؟ در درون و بيرون مرزهايش نه آزادى، نه حقوق انسان، نه استقلال كه قدرت است كه فرمان مى‏راند. اگر آنها كه دولت را قبضه كرده‏اند، در ادعاى خود راستگو بودند، فساد زدائى را از امريكا شروع مى‏كردند. بازگشت به آزادى، به استقلال، به حقوق انسان و به معنويت - معنويتى كه رها كردن انسان از كران اكراه و درآمدنش به بى كران لااكراه است - را از امريكا شروع مى‏كردند. روزگارى غرب مدعى شد صاحب فرهنگى جهان شمول گشته است. قشر حاكم جديدى جانشين قشر حاكم قديمى شد كه مسيحى كردن جهان را دست آويز كرده‏بود. قشر جديد استعمار را روش برخوردار كردن جهانيان از فرهنگ برتر غرب گرداند. فقر و خشونت گسترد. امروز ادعا مى‏كند مى‏خواهد مردم سالارى را جهان شمول بگرداند. اما چون ديروز دروغ مى‏گويد. چرا كه مردم سالارى فرهنگ است و فرهنگ حاصل خلاقيت انديشه و دست انسانهاست. ملتها خود هستند كه فرهنگ، از جمله فرهنگ مردم سالارى را خلق مى‏كنند. در اين باره، از پاسخ آقاى بوش (پدر) به آقاى ميتران، رئيس جمهورى سابق فرانسه، جمله هائى را نقل مى‏كنيم كه سخت گويا هستند (لوموند 21 فوريه 2003): در 1990، آقاى ميتران به بوش نوشته بود شرط شركت فرانسه در جنگ خليج اينست كه بعد از بيرون راندن قواى عراق از كويت، در كويت مردم سالارى بر قرار شود و آقاى بوش (پدر) پاسخ مى‏نويسد: "مردم سالارى را نمى‏توان از خارج تحميل كرد." اگر غرب راستگو بود، از خود، نه نماد قدرت كه نماد آزادى مى‏ساخت. الگوئى مى‏شد تا جامعه‏هاى ديگر، در خلق فرهنگ مردم سالارى خود، از آن سرمشق مى‏گرفتند. و
2 - هنوز و همچنان، امريكا و غرب با بقيه جهان، بر اصل منفعت طلبى و "منافع من، منافع منست و حقوق تو نيز منافع منست" رابطه برقرار مى‏كند. هنوز اصلى از اصول اول مردم سالارى را در رابطه با كشورهاى دنيا رعايت نمى‏كند: رابطه بر اساس حقوق انسان و نيز حقوق ملى هر كشور: جانشين كردن تضاد منافع با توحيد حقوق يا حقوق ديگران را منافع خود نشمردن. هنوز به عراق نرفته، تهديد مى‏كند شركت كنندگان در جنگ از نفت عراق سهم مى‏برند و مخالفت كنندگان در حسرت قطره‏اى از نفت عراق بايد بسوزند! طرفه اينكه قرضهايى كه رژيم صدام ستانده‏است، تعهدهاى دولت عراق هستند و مى‏بايد از محل فروش نفت پرداخت شوند. حتى هزينه قشون كشى امريكا به عراق، در صورت وقوع جنگ، مى‏بايد از محل درآمد نفت عراق پرداخت شود اما قراردادهاى نفتى كه همان رژيم امضاء كرده‏است، با سقوطش، بى اعتبار مى‏شوند! حال آنكه استقرار مردم سالارى در يك كشور، با رعايت حقوق فردى و ملى مردم آن كشور شروع مى‏شود و نه با بردن نفت و به جيب زدن درآمد آن.
3 - مردم سالارى بدون رشد، شكلى با محتواى استبدادى است. در جهان امروز، بخش بزرگى از موانع رشد را قدرتهاى سلطه گر ايجاد مى‏كند. آن موانع را امريكا و غرب مى‏توانند از سر راه بردارند: جريان استعدادها و سرمايه‏ها و ثروتهاى طبيعى كشورهاى زير سلطه به غرب را كشورهاى زير سلطه هستند كه مى‏بايد قطع كنند. اما امريكا و غرب بسيارى كارها مى‏توانند انجام دهند . از آنها، كارهائى را مى‏شمارم كه انسانهاى آزاد انديش غرب مرتب يادآور مى‏شوند:
* جلوگيرى از تبديل شدن دستگاه بانكى غرب به خزانه دزدهاى كشورهاى زير سلطه و تبديل شدن بازارهاى پول و سرمايه غرب، به محل بكار افتادن پولهاى دزدى و باز پس دادن سرمايه‏هاى دزد برده به مردم اين كشورها؛
* باز ايستادن از تكرار اين دروغ كه گويا "بازار آزاد" - كه، بنا بر استراتژى منتشره، حاكم كردنش بر اقتصادهاى كشورها از هدفهاى استراتژيك حكومت بوش است - وجود دارد و يا كه سلطه ماوراملى‏ها بر اقتصاد جهان، جهانى شدن اقتصاد است و شناختن حقوق ملتها بر منابع و سرمايه‏ها و استعدادهاى خويش؛
* دست كشيدن از استفاده از نظام بانكى جهانى، بخصوص بانك جهانى و صندوق بين المللى پول براى سلطه بر اقتصاد كشورهاى زير سلطه؛
* كاستن از انواع تهديدها كه ملتهاى خاورميانه و ديگر ملتهاى زير سلطه را ناگزير مى‏كنند نه تنها بخش بزرگى از درآمدهاى خود را خرج قواى نظامى كنند بلكه به استبدادهاى اسلحه بدستان تن بدهند و
* خوددارى از فروش اسلحه كشتار جمعى و از فنونى كه در ساخت اين اسلحه بكار مى‏روند و جلوگيرى از كار تاجران اسلحه كه اغلب ابزار كار سازمانهائى نظير سيا و انتليجنت سرويس و موساد هستند؛
* خوددادرى كردن از دادن قرضه‏ها به رژيم‏هاى استبدادى فاسد و بردن كشورهاى خاورميانه به زير بار قرضه‏هاى سنگين. و نيز، خوددارى از پيش خريد نفت و منابع ديگر اين كشورها؛
* خوددارى از انتقال فعاليتهاى ويرانگر به جامعه‏هاى زير سلطه، با سوء استفاده از فقر آنها. اينگونه فعاليتها تنها شامل انتقال صنايع ويرانگر محيط زيست به كشورهاى فقير نمى‏شود، بلكه توليد و تجارت مخدرها را نيز در بر مى‏گيرد. امريكا و اروپا مدعى مبارزه با مواد مخدر هستند. اما مبارزه آنها با اين مواد خلاصه مى‏شود در فشار صورى براى جلوگيرى از توليد اين مواد در كشورهاى فقر زده. حال آنكه اگر دولتهاى امريكا و اروپا نتوانند، در درون مرزهاى خود، با مافياهاى مواد مخدر مبارزه كنند، در كشورهاى گرفتار فقر و خشونت چگونه مى‏توانند؟ مبارزه دروغين با مواد مخدر گوياست: مبارزه واقعى نمى‏كنند زيرا نمى‏توانند از تجارت سالانه 500 ميليارد دلار چشم بپوشند. زيرا مخدرها از عوامل تمركز و بزرگ شدن و فراگير شدن قدرت هستند. زيرا انسان برده اسطوره قدرت به مخدرها نياز دارد. يك مبارزه جهانى و موفق با توليد و تجارت مواد مخدر و رها كردن جامعه‏ها از سلطه اختاپوس مافياها، از واجب‏ترين كارها براى استقرار مردم سالارى در كشورهاى فاقد آنست. يك مبارزه جهانى و واقعى با اختاپوس فساد، از واجب‏ترين كارها است و از نابختيارى، در غرب نيز، بجاى فساد زدائى، بنا بر فسادگرائى است.
* شفاف كردن رابطه با دولتهاى خاورميانه و ديگر نقاط جهان، به ترتيبى كه مردم اين كشورها خود را از هرگونه خطر واقعى يا مجازى آزاد بيابند. از جمله، با جدا كردن حساب دولتهاى استبدادى از مردم هر كشور و جانشين نكردن تهديد و تحديد دولت با تهديد و تحديد ملت آنسان كه مردم عراق قربانى آن شدند؛
* مردم سالار كردن سازمان ملل و ديگر تأسيسهاى بين المللى و خوددارى كردن از تبديل آنها به ابزار سلطه يكجانبه بر كشورهاى زير سلطه. بنا بر اين،
* دست كشيدن از سياست يك بام و دو هوا (اسرائيل بيش از 500 قطعنامه سازمان ملل متحد را بلااجرا گذاشته است و به اسلحه كشتار جمعى نيز مجهز است اما تا امروز، نه امريكا اسرائيل را تهديد كرده‏است و نه اجازه داده‏است سازمان ملل چنين كند. اما به عراق، دو بار قشون كشيده‏است) و حمايت يك جانبه از اسرائيل و از اسرائيل قدرت منطقه‏اى نساختن كه مأموريت دارد توى سر ملتهاى منطقه بزند.
* نشاندن سياست ايجاد اعتماد بجاى سياست ترور اعتماد كه سياست كنونى حكومت بوش است از جمله، خوددارى كردن از پول و اسلحه دادن به گروههاى سياسى مدعى مخالفت با اين يا آن رژيم كه بيانگر سلب اعتماد از ملتها و دست نشانده كردن گروههاى سياسى است؛
* جانشين سياست دست آويز كردن ترور و تروريسم با مبارزه واقعى و بدون تبعيض با ترور و تروريسم. از جمله، بر چيدن بساط تروريسم دولتى (امريكا و اسرائيل و روسيه و انگليس و...) و گشودن مدارهاى بسته سلطه گر - زير سلطه (رابطه اسرائيل با فلسطين و روسيه با چچنى نمود كاملى از اين مدار بسته هستند) و تبعيض قائل نشدن در مبارزه با تروريسم (از جمله با تروريسم دولتى و غير دولتى اسرائيل و نيز ترور مخالفان رژيمهاى دست نشانده امريكا؛ * جانشين كردن فرستنده‏هائى كه كارشان ايجاد مدار بسته ميان استبدادهاى حاكم و زورپرستان دست نشانده‏اى كه امريكا مى‏خواهد جانشين كند، با فرستنده هائى كه بى طرفانه، جريان آزاد اطلاعات و انديشه را بر قرار كنند؛
* خوددارى از تبليغ بر ضد ارزشهائى كه، بدان‏ها، ملتها موجوديت مستقل خويش را حفظ مى‏كنند و دست كم جانشين كردن بحث آزاد بجاى تبليغات يك طرفه و توهين و تحقيرآميز بر ضد باورهاى مردم اين كشورها و
* رها كردن اصل تضاد بمثابه راهنماى سياست خارجى و در نتيجه، پايان دادن به نظريه سازى براى توجيه جنگ (جنگ تمدنها، جنگ صليبى كه موجب نگرانى شديد پاپ شده و مخالفت قاطع خود را با جنگ بر ضد عراق، به اين دليل مى‏داند كه مى‏تواند آغاز جنگهاى دينى با دنياى اسلام بگردد)؛
* دست كشيدن از سلطه‏هاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى (جريان استعدادها به غرب و تحقير انسان غير اروپائى) و فرهنگى (محروم كردن كشورهاى زير سلطه از فرهنگ توليد و محكوم كردن آنها به زندگى در ضد فرهنگ مصرف). اين كار نيازمند تن دادن به تغيير ساختهاى اجتماعى - اقتصادى در جامعه‏هاى غرب است؛
* از سانسور خارج كردن مطالعات پيرامون استقلال و تحقيقات در باره ربط استقلال با رشد و آزادى و آزاد كردن انتشار اين مطالعات در غرب و نقاط ديگر جهان؛ اين كارها همه كارهائى نيستند كه امريكا و اروپا، در صورتى كه در ادعاى خود صادق باشند، مى‏توانند براى استقرار مردم سالارى انجام دهند . اما كارهائى هستند كه بطور مرتب، به دولتهاى غرب، يادآورى مى‏شوند. اگر اين كارها را فهرست مى‏كنم از آن رو نيست كه مى‏خواهم محكى براى سنجش ميزان صداقت امريكا بسازم. بدين خاطر است كه مردم كشورهاى ما هشيارى خود را از دست ندهند. بدانند كه الف - انجام اين كارهاست كه زمينه استقرار مردم سالارى را فراهم مى‏آورند و امريكا و اروپا حاضر نمى‏شوند بقيمت چشم پوشيدن از سلطه خود، اين كارها را انجام دهند. و ب - مردم كشورهاى ما خود مى‏بايد برخيزند و بندهاى سلطه را از دست و پاى خود باز كنند و

وجدان جهانى و روش كردن جنگ و آينده جهان؟:

امريكا و مبلغان سياستش مى‏گويند: اگر جنگ روى ندهد،اين صدام و رژيم او و رژيمهاى استبدادى هستند كه سود مى‏برند و اين ملتها هستند كه تحت استبداد، گرفتار فقر و خشونت مى‏مانند. اما راست نمى‏گويند. زيرا اگر الف - غرب كارهائى كه بر شمردم، انجام دهد و ب - وجدان جهانى امريكا را سر جاى خود بنشاند و جنگ را دست كم بعنون روش اصلى ممنوع بگرداند، روانشناسى ملتهاى جهان، بخصوص ملتهاى زير سلطه، تغييرى ديگر مى‏كند:
1 - آن طرز فكر كه غرب سلطه گر را حاكم بر سرنوشت مى‏شناخت، جاى خود را به اين طرز فكر مى‏سپارد كه هر ملت، بدون بيم از مداخله قدرت خارجى، مى‏تواند دولتى از خود داشته باشد. بدين تغيير خوش آغاز و نيك فرجام، استبدادهائى كه بيانگر طرز فكر تسليم به تقدير زورمدارى هستند، در معرض انحلال قرار مى‏گيرند. جانشين رژيم صدام و رژيم ملاتاريا نه استبدادهائى به شكلهاى ديگر كه دولت مردم سالار مى‏شوند.
2 - جنگ و مردم سالارى كه آقاى بوش وعده مى‏دهد و يا ادامه حيات رژيم صدام، بازگو كردن اصل ثنويت تك محورى است. توضيح اينكه چون صدام و رژيم او مستبد و خون ريز و... هستند، بايد مقدم سربازانى را كه آقاى بوش گسيل مى‏كند، گل باران كرد! بديهى‏است در چنين مدار بسته‏اى، آقاى بوش و مبلغان او جز جنگ نمى‏بينند. بخصوص كه هدفهائى كه از راه جنگ با عراق مى‏خواهند بدآنها دست يابند ديد چشمهاى عقلشان را كم سوتر نيز مى‏كند. وگرنه، يك دور، الف - به ديكتاتورها براى آنكه بر سر كار آيند، كمك نمى‏كردند. و ب - بار دوم، براى آنها، مخالفانى از "راديكالها" (گروههاى زورپرست با انگ "اسلامى"، در همه جا، از حمايت امريكا و عربستان برخوردار بوده‏اند) نمى‏ساختند. و
ج - براى بار سوم، بديل‏هاى دست نشانده نمى‏ساختند و مى‏گذاشتند هر ملت بديل مردم سالار خود را ايجاد كند. و د - به جاى بى اعتنائى به وجدانهاى ملى و وجدان جهانى، سياست خود را بر تقويت وجدانهاى ملى و وجدان جهانى بنا مى‏نهادند و بجاى ترساندن ملتها، بخصوص مردم خاورميانه، از "تغيير نقشه خاورميانه" و تجزيه كشورها، در آنها اطمينان خاطر بر مى‏انگيختند.
2 - آقاى بوش مى‏گويد اعتنائى به تظاهرات جهانى ضد جنگ نمى‏كند. بدين سخن، دروغ بودن ادعاى خود - جنگ براى استقرار مردم سالارى در عراق - را ثابت مى‏كند. از اين نظر كه الف - مردمان كشورهائى چون عراق نياز دارند كه اعتماد به نفس پيدا كنند و نفس خويش را مكلف بدانند و اين اعتماد به نفس، از جمله، با مشاهده احترام سران دولتهائى حاصل مى‏شود كه خود را دولت مردم سالار مى‏دانند. و ب - امروز، وجدان جهانى حكم به محكومت "جنگ پيشگيرانه" امريكا با عراق را صادر كرد، احترام به اين وجدان و داورى او و فراخواندن همين وجدان به محكوم كردن رژيمهاى استبدادى و همدلى با مردم كشورهاى داراى رژيمهاى استبدادى، جانشين شدن اين رژيمها را با رژيمهاى مردم سالار، زود رس و بسيار كم هزينه مى‏گرداند. و
3 - انقلاب ايران جا براى ترديد باقى نگذاشته است كه وقتى وجدان ملى رژيمى را به سقوط محكوم كرد و جنبش همگانى را مأمور اجراى حكم گرداند، بدون نياز به خشونت، رژيم سرنگون مى‏شود. توانائى وجدان جهانى بمراتب بيشتر است. اين وجدان بر "تنها ابر قدرت" روى زمين روش اصلى سياست خارجى امريكا كردن جنگ را ممنوع كرده و تظاهرات جهانى را مأمور اجراى حكم خويش ساخته‏است. در صورتى كه آقاى صدام دست آويزى نسازد كه سبب تغيير حكم وجدان جهانى بگردد، بسيار بعيد است كه امريكا خطر انزوا در سطح وجدان جهانى را بپذيرد و به جنگ دست زند. اگر هم خطر اين انزوا را بپذيرد و جنگ كند، ناگزير خواهد شد جنگ را بعنوان روش اصلى سياست خارجى خود رها كند. در صورتى كه وجدان جهانى كه اينك واقعيت جسته است، رشد كند و غنى بجويد، نه تنها در روابط ميان كشورها كه در درون كشورها نيز مى‏تواند استبدادهاى خيانت و جنايت و فساد گستر را ممنوع بگرداند. در حقيقت،
3 - اما آيا تظاهرات جهانى بر ضد جنگ را مى‏تواند ترجمان وجدان جهانى خواند و به وجود وجدان جهانى قائل شد؟ پاسخ اينست: وجدان جهانى وجودى از خود دارد
* وقتى بكار بردن زور براى سلطه جستن قوى بر ضعيف را بر نمى‏تابد،
* وقتى نسبت به نقض حقوق انسان، در هرجاى جهان، لاقيد نمى‏ماند،
* وقتى نسبت به خطر اسلحه كشتار جمعى، حساس مى‏شود و با خلع سلاحى در مقياس جهان، موافقت مى‏كند،
* وقتى الف - به تروريسم از هر نوع و ب - دست آويز كردن آن در سياست داخلى و خارجى بخصوص توسط سياستمداران غرب، حساس مى‏شود و اين هر دو روش را ممنوع مى‏كند،
* محيط زيست را محيطى از آن همه جانداران و نسلهائى كه از پى يكديگر مى‏آيند مى‏داند و تمامى كشورها را به خوددارى از آلودن محيط زيست بر مى‏انگيزد،
* وقتى با جامعه‏هاى استبداد زده، در رهائى از استبداد يارى مى‏رساند. و
* وقتى مردم جهان بطور مستقيم در حل و فصل مسائل جهان وارد عمل مى‏شوند. در حقيقت، وجود وجدان جهانى بستگى دارد به شركت مستقيم مردم جهان در راه حل يابى مسالمت‏آميز براى مسائلى كه به جهانيان مربوط مى‏شوند: مردم سالارى بر اصل مشاركت.

4 - مشخصه وجدان جمعى از احساسات جمعى و قدرت اينست كه وجدان جمعى الف - خشونت زدائى را روش مى‏كند و ب - بر اصل توحيد حقوق عمل مى‏كند و بنا بر اين، آزادى را در همه جا و براى همه، هدف مى‏كند و
5 - عدالت را ميزان مى‏گرداند و بر اين اصل، جهانى شدن اقتصاد را برابرى جهانيان در رشد اقتصادى مى‏داند و مى‏خواهد و با جهانى شدن رايج كه حاكميت ماوراء مليها بر اقتصاد جهان است، مخالفت مى‏كند. قدرت (= زور) را بعنوان مدار الغاء مى‏كند و خود، وجدان جهانى را جانشين قدرت، خواه يك قطبى و چه چند قطبى مى‏كند و اسباب مشاركت مردم سالار جهانيان را در اداره امور جهان فراهم مى‏آورد،
6 - رشد وجدان جهانى به ارتقاء و شفاف شدن است از راه الف - حمايت از حقوق فردى هر انسان روى زمين و حقوق جمعى هر ملت و ب - حمايت از سلامت محيط زيست و ج - شناختن اهميت مبارزه با فقر و جهل و خشونت و بيماريها در سطح جهان و د - شناختن اهميت مبارزه با اقتصاد سوداگرى و جلوگيرى از جانشين جهانى شدن اقتصاد بمعناى سازمان دادن اقتصاد هر كشور به ترتيبى است كه نيروهاى محركه آن كشور در خود آن كشور بكار افتند و ماوراء مليها به مهار يك سياست جهانى در آيند. ه - جلوگيرى از پيش خور كردن منابع طبيعى و سلب آزادى عمل نسلهاى آينده در قلمرو اقتصاد و نيز قلمروهاى سياسى و اجتماعى و فرهنگى.

7 - و باز، رشد وجدان جهانى تحقق پيدا مى‏كند از راه الف - سلب تبعيض ظالمانه بسود مسلطها كه بيش از همه بسود مردم اين كشورهاست. آزاد كردن مردم امريكا از هزينه سنگين سلطه گرى و تغييرپذير شدن نظام اجتماعى - سياسى اين كشور، دست آوردى برآورد ناكردنى است. و ب - الغاى سانسورها و آزادى جريان اطلاعات و انديشه‏ها و نيز دست آوردهاى علمى و فنى و ايجاد امنيت لازم براى تهيه و اجراى برنامه‏هاى رشد. و ج - آزاد شدن انسانها از تبعيضهاى نژادى، جنسى، ملى، قومى و حقوق را جانشين ضابطه قوم و نژاد و دين كردن،
8 - وجدان جهانى بهمان اندازه كه قلمرو "قدرتهاى جهانى" را محدود مى‏كند، قلمرو آزادى ملتها را مى‏گسترد و بهمان ميزان كه از تخريب نيروهاى محركه و محيط زيست مى‏كاهد جامعه جهانى را فراخناى فعال شدن اين نيروها مى‏گرداند و جهت فعال شدن آنها را رشد انسانها، در همه جاى جهان مى‏گرداند. بنا بر اين، بخلاف قدرت كه عرصه عملش بيرون از حقوق است و زورگوئى خويش را با پوشش "مصلحت" مى‏پوشاند، قلمرو عمل وجدان جهانى حقوق است. و
9 - پيدايش وجدان جمعى در يك كشور و پيدايش وجدان جهانى، تغييرى اساسى را ضرور مى‏كند: در جهان امروز كه وجدانهاى جمعى ضعيف هستند، حتى در كشورهاى غرب نيز، تصميمها را رهبريهائى مى‏گيرند كه كم و بيش از اراده جمعى بيگانه و با قدرت كم و بيش يگانه‏اند. بطور مشخص، نخبه‏هاى حاكم تصميم مى‏گيرند و جامعه‏ها تابع تصميم مى‏شوند. كمال بيگانگى از شعور جمعى و يگانگى با قدرت (= زور)، همان مى‏شود كه خامنه‏اى و پيش از او، شاه سابق گفته بود:
"تصميمات و اختيارات ولى فقيه در مورادى كه مربوط به مصالح عمومى اسلام و مسلمين است، در صورت تعارض با اراده و اختيار مردم، بر اختيارات و تصميمات آحاد ملت، مقدم و حاكم است و اين توضيح مختصرى درباره ولايت مطلقه است."
بديهى است زورپرستى كه او است نمى‏داند الف - همان تعريف را از ولايت مطلقه بدست مى‏دهد كه زور دارد: زور يكى در برابر همه و فوق همه است. ب - اگر قرآن فرمود "امرشان شورا بينشان است"، بدين خاطر بود كه مى‏دانست بدون شورى، انديشه‏ها بيان نمى‏شوند و جريان نمى‏يابند و بدون جريان آزاد انديشه‏ها، وجدان جمعى بوجود نمى‏آيد و بدون بوجود آمدن وجدان جمعى، رشد فردى و جمعى محال مى‏شود. از اين رو، على به حق فرمود: كسى كه رابطه عقل خود را با عقول ديگران قطع مى‏كند، به استبداد، عقيم مى‏شود. ج - اگر آقاى خامنه‏اى بگويد: خير، شور برجاست و انديشه‏ها جريان دارند اما، اختيار تصميم نهائى با من است، به او خواهند گفت: يا اين تصميم، حاصل شور و نظر جمعى است و يا آن نيست. در حالت اول، تصميم از آن شورى است و در حالت دوم، تصميم فردى جز حكم زور نمى‏تواند باشد. د - كسى كه خود را فوق و حاكم بر عقول آحاد مردم مى‏داند، فاش مى‏كند كه از وجدان جمعى جامعه بريده و در انزواست. وگرنه، محال بود عقل او چنين حكمى صادر كند. به اين دليل ساده كه انديشه اگر جريان پيدا نكند، اگر با وجدان جمعى، بسا با وجدان جهانى و وجدان تاريخ رابطه بر قرار نكند، به نوزادى مى‏ماند كه مرده بدنيا مى‏آيد. به اين دليل ساده كه انديشه تا آزاد نشود، خلاق نمى‏شود و لحظه خلق، لحظه اينهمانى با هستى است. عقلى كه حتى از عقول آحاد يك ملت جدا و بريده‏است، عقيم است. همين ترواش عقل آقاى خامنه‏اى گواه كه چنين عقلى عقيم است.
ه - مصلحت بيرون از حق، مفسدت است و حق ذاتى انسان است و اسلام روش شعور دائمى انسانها به حقوق است. بنا بر اين، اگر ملتى حقوق فردى و جمعى خويش را نمى‏شناسد و از آنها غافل است، اسلام را روش زندگى نكرده‏است و تابع زور است و نماد زور كسى مى‏شود كه مردم را گله گوسفندان تلقى مى‏كند. كسى كه منكر عمل مردم به اسلام است، چگونه به نام اسلام دعوى "ولايت مطلقه" مى‏كند؟ و - عقل زور مدار با تخريب و با تخريب خود شروع مى‏كند: اينهمانى با زور! زورپرستى كه آقاى خامنه‏اى است تمامى يك ملت را از تشخيص "مصالح" ناتوان و خود را بدان توانا مى‏انگارد. به گفتن اين دروغ فاحش بسنده نمى‏كند و از خود نمى‏پرسد: اگر اختيار و تصميم او حاكم اراده و اختيار آحاد مردم است، اگر تصميم او حكم زور نباشد، كجا نياز به حاكم شدنش بر اراده يك ملت پيدا مى‏شود؟ آيا او نمى‏داند اگر تصميم او دانشى باشد كه مردم از آن آگاه نيستند، نياز به جريان آن در جامعه است تا شعور جمعى بگردد و جامعه آن را به عمل درآورد. همان روش كه پيامبر (ص) بكار مى‏برد. و اگر حكم زور است، نه تنها مى‏بايد سانسور بر قرار كرد تا كسى جرأت نكند بگويد اين تصميم حكم زور است، بلكه مى‏بايد به زور به اجرا گذاشت. ز - اما امرى كه به زور اجرا مى‏شود، در واقع اجرا نمى‏شود. چرا كه بنا بر قاعده، زور عكس نتيجه‏اى را ببار مى‏آورد كه تصميم گيرنده وعده تحققش را مى‏دهد. يعنى ويرانى بر ويرانى مى‏افزايند.
بهر رو، علامت قوت گرفتن وجدان جمعى در يك كشور و نشانه قوت گرفتن وجدان جمعى در جهان اينست كه مقام اجرائى تابع اراده‏اى مى‏شود كه وجدان جمعى در سطح يك كشور و وجدان جهانى در سطح جهان، ابراز مى‏كند.
اميدم اينست كه اين نوشته اهميت وجدان جمعى و رشد آن را بر همگان آشكار مى‏كند و آنها كه در كار رشد وجدان جمعى در سطح ايران و وجدان جهانى در سطح جهان مى‏كوشند را بر ضرورت افزودن بر كوشش خويش، متقاعدتر مى‏كند. ايران وجدان جمعى بر مردم سالارى را يافته است. هنوز كوشش بايد تا اين وجدان غنى و شفاف بگردد.
دونالد ر. نورلند كه از 1979 تا 1981 سفير امريكا در چاد بوده‏است، پيشنهاد مى‏كند: درآمد نفت عراق و چگونگى هزينه شدن آن شفاف بگردد. ترتيب شفاف شدن آن را بكار بردن تجربه چاد مى‏داند. در چاد، بنا بر قانونى، در آمد نفت در يك مؤسسه بانكى جهانى سپرده مى‏شود. از محل اين درآمد، تنها هزينه‏هاى عمرانى، نظير امور اجتماعى و بهداشتى و ساختمان زير بناها و توسعه روستائى و... و محيط زيست و آب، قابل پرداخت هستند. حسابهاى درآمد نفت و هزينه‏ها از محل آن، قابل حسابرسى از سوى دولت و نيز مؤسسات خصوصى و حتى افراد است.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرها كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


ابتداى صفحه‏