سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنىصدر
|
|
وجدان جهانى و ابر قدرت؟
جنبش جهانى 15 فوريه - كه از بد اقبالى در دنياى اسلامى ضعيف بود - ترجمان مخالفت وجدان جهانى با "جنگ پيشگيرانه" قدرت سلطه گر امريكا است. قدرتى كه اين جنگ را وسيله سياست خارجى خود كرده است و اين بار، زاهد شدهاست و، بنام اخلاق، مىخواهد شر رژيم صدام را از سر مردم عراق كوتاه كند!
استدلال حكومت بوش و دنباله روهاى سياست امريكا اينست كه الف - مردم عراق از برانداختن رژيم صدام و بر قرار كردن مردم سالارى ناتوان هستند. و ب - اگر دنيا مانع از آن شود كه بوش به جنگ صدام برود، ديكتاتور خون ريز عراق و ديگر ديكتاتورهاى منطقه پيروز شدهاند. اما
* آيا آقاى بوش از خود مىپرسد: چرا همان طرز فكر و روش را پيدا كردهاست كه بن لادن دارد و بخاطرش از آقاى بوش صفت تروريست گرفت؟ مگر بن لادن چه مىگويد؟ مىگويد: امريكا آدم نمىشود. بايد به زبان زور آدمش كرد!
* آيا آقاى بوش از خود مىپرسد: چرا همان سرزنشى را از ياد مىبرد كه غرب سالهاست تكرار مىكند؟ آيا غرب "انتگريستهاى" مسلمان را بدين خاطر سرزنش نمىكند كه معتقدند جهاد روش خشونتآميز براى مسلمان كردن آنهاست كه به اسلام نگرويدهاند؟
پس چرا آقاى بوش، خود، قشون مىكشد براى آنكه مردم عراق را از استبداد صدام بياسايد و از نعمت مردم سالارى برخوردار كند؟ آيا از خود مىپرسد چرا با بن لادن هم فكر و هم هدف و هم روش شدهاست؟ از خود مىپرسد: آيا اتفاقى است او و بن لادن از لحاظ "تحول فكر و رفتار" و "دين دار و دين مدار" شدن، يك مسير را طى كردهاند و امروز، اختلافشان در نام بيشتر نيست: او خود را مسلمان و بوش خويشتن را مسيحى مىانگارد؟
از قرار، نه. زيرا اگر اين پرسش را از خود مىكرد، در مىيافت كه بيان قدرت (= زور) يكى و روش نيز يكى است. تفاوتى اگر باشد در شكل است. و از آنجا كه وسيله هدف را با خود جور مىكند، هم بن لادن دروغ مىگويد و ترور را بخاطر استقرار اسلام انجام نمىدهد و هم بوش دروغ مىگويد و جنگ را براى استقرار مردم سالارى در عراق انجام نمىدهد .آقاى بوش دروغ مىگويد زيرا،
* قواى او، در افغانستان، در چند كشتار بزرگ و كوچك شركت كردهاند و با جنگ سالاران حاكم بر ايالتهاى مختلف اين كشور، از در معامله درآمدند.
* در قلمرو امريكا، علاوه بر به تصويب رساندن قوانين محدود كننده آزاديها، افزون بر 600 اسير جنگى را به پايگاه امريكا در خليج گوانتانامو، در كوبا، برده و حقوق انسانى آنها را چنان آشكار و خشن نقض مىكند، كه هيچ سازمان مدافع حقوق بشرى نتوانسته است ملاحظه امريكا را بكند و صدابه اعتراض بلند نكند.
* در آسياى ميانه، با ديكتاتورهايى كه يادگار رژيم استالينى هستند، بهترين روابط را دارد و بتازگى، رشوه ستانى نظربايف، رئيس جمهورى قزاقستان، را پوشاندند چرا كه او به شركتهاى نفتى امريكائى امتياز دادهاست و به قواى امريكا اجازه حضور در قزاقستان را دادهاست. نظير اين رابطه بسيار دوستانه را امريكا با على اوف، رئيس جمهورى آذربائيجان و خانواده او دارد.
* بار اول كه آقاى شارون به نخست وزيرى اسرائيل انتخاب شد، آقاى بوش براى تبليغ بسود او، به اسرائيل رفت. از رياست جمهورى بوش بدين سو، آقاى شارون مشغول قصابى در فلسطين است و در تحقير انسان فلسطينى، اندازه نگاه نمىدارد. آيا آقاى بوش نمىداند كه استقرار مردم سالارى نياز به آن دارد كه انسان خويشتن را آزاد و توانا بداند و از غرور انسانى يك انسان آزاد و حقوقمند برخوردار باشد؟ آيا او فكر مىكند مردم عراق مىپذيرند عرب در فلسطين همه روز تحقير و كشته شود و امريكا، آنهم با قشون كشى، به او غرور انسان آزاد و حقوقمند را بازگرداند؟
* و اينك، براى بدست آوردن موافقت و يا دست كم سكوت اعضاى شوراى امنيت، دست مسكو را در چچنى باز مىگذارد، به چين وعده مىدهد جنگى با كره براه نياندازد و دست چين را در مناطق مسلمان نشين باز بگذارد و روابط اقتصادى دو كشور را گسترش دهد، به تركيه وعده 40 ميليارد دلار "كمك" و اشغال شمال عراق توسط ارتش تركيه را مىدهد و... آقاى بوش و مردم دنيا مىدانند كه اين سياست حمايت از مردم سالارى نيست، سلطه گرى است. و
* راستى آن مردم سالارى كه حاصلش رياست جمهورى كسى چون آقاى بوش و حاكميت پيدا كردن "انتگريستهائى" باشد كه بر دولت امريكا چيره شدهاند، آن مردم سالارى كه حاصلش نخست وزيرى آقاى برلوس كنى و حكومت او و يا نخست وزيرى آقاى شارون و حكومت او باشد، كدام جاذبه را دارد كه ملتى بخواهد قشون بيگانه بيايد و نظير آن را در كشور او بر قرار كند؟ بدين قرار،
اگر براستى قصد استقرار مردم سالارى باشد، بايد:
1 - امريكا نخست از خود شروع كند: به قول تكويل و لاك، آفت مردم سالارى فسادها هستند. ريشه فسادها فقدان معنويت و ارزش مطلق شدن قدرت است.
آقاى پاول، وزير خارجه امريكا، در شوراى امنيت، بخود باليده است كه امريكا جوانترين كشور و قديم ترين مردم سالارى است. اما امريكا دوران جنگ استقلال، نماد آزادى و استقلال و حقوق انسان بود. آيا امروز نماد آزادى يا نماد قدرت (= زور) است؟ در درون و بيرون مرزهايش نه آزادى، نه حقوق انسان، نه استقلال كه قدرت است كه فرمان مىراند. اگر آنها كه دولت را قبضه كردهاند، در ادعاى خود راستگو بودند، فساد زدائى را از امريكا شروع مىكردند. بازگشت به آزادى، به استقلال، به حقوق انسان و به معنويت - معنويتى كه رها كردن انسان از كران اكراه و درآمدنش به بى كران لااكراه است - را از امريكا شروع مىكردند.
روزگارى غرب مدعى شد صاحب فرهنگى جهان شمول گشته است. قشر حاكم جديدى جانشين قشر حاكم قديمى شد كه مسيحى كردن جهان را دست آويز كردهبود. قشر جديد استعمار را روش برخوردار كردن جهانيان از فرهنگ برتر غرب گرداند. فقر و خشونت گسترد. امروز ادعا مىكند مىخواهد مردم سالارى را جهان شمول بگرداند. اما چون ديروز دروغ مىگويد. چرا كه مردم سالارى فرهنگ است و فرهنگ حاصل خلاقيت انديشه و دست انسانهاست. ملتها خود هستند كه فرهنگ، از جمله فرهنگ مردم سالارى را خلق مىكنند. در اين باره، از پاسخ آقاى بوش (پدر) به آقاى ميتران، رئيس جمهورى سابق فرانسه، جمله هائى را نقل مىكنيم كه سخت گويا هستند (لوموند 21 فوريه 2003): در 1990، آقاى ميتران به بوش نوشته بود شرط شركت فرانسه در جنگ خليج اينست كه بعد از بيرون راندن قواى عراق از كويت، در كويت مردم سالارى بر قرار شود و آقاى بوش (پدر) پاسخ مىنويسد:
"مردم سالارى را نمىتوان از خارج تحميل كرد."
اگر غرب راستگو بود، از خود، نه نماد قدرت كه نماد آزادى مىساخت. الگوئى مىشد تا جامعههاى ديگر، در خلق فرهنگ مردم سالارى خود، از آن سرمشق مىگرفتند. و
2 - هنوز و همچنان، امريكا و غرب با بقيه جهان، بر اصل منفعت طلبى و "منافع من، منافع منست و حقوق تو نيز منافع منست" رابطه برقرار مىكند. هنوز اصلى از اصول اول مردم سالارى را در رابطه با كشورهاى دنيا رعايت نمىكند:
رابطه بر اساس حقوق انسان و نيز حقوق ملى هر كشور: جانشين كردن تضاد منافع با توحيد حقوق يا حقوق ديگران را منافع خود نشمردن.
هنوز به عراق نرفته، تهديد مىكند شركت كنندگان در جنگ از نفت عراق سهم مىبرند و مخالفت كنندگان در حسرت قطرهاى از نفت عراق بايد بسوزند! طرفه اينكه قرضهايى كه رژيم صدام ستاندهاست، تعهدهاى دولت عراق هستند و مىبايد از محل فروش نفت پرداخت شوند. حتى هزينه قشون كشى امريكا به عراق، در صورت وقوع جنگ، مىبايد از محل درآمد نفت عراق پرداخت شود اما قراردادهاى نفتى كه همان رژيم امضاء كردهاست، با سقوطش، بى اعتبار مىشوند! حال آنكه استقرار مردم سالارى در يك كشور، با رعايت حقوق فردى و ملى مردم آن كشور شروع مىشود و نه با بردن نفت و به جيب زدن درآمد آن.
3 - مردم سالارى بدون رشد، شكلى با محتواى استبدادى است. در جهان امروز، بخش بزرگى از موانع رشد را قدرتهاى سلطه گر ايجاد مىكند. آن موانع را امريكا و غرب مىتوانند از سر راه بردارند: جريان استعدادها و سرمايهها و ثروتهاى طبيعى كشورهاى زير سلطه به غرب را كشورهاى زير سلطه هستند كه مىبايد قطع كنند. اما امريكا و غرب بسيارى كارها مىتوانند انجام دهند . از آنها، كارهائى را مىشمارم كه انسانهاى آزاد انديش غرب مرتب يادآور مىشوند:
* جلوگيرى از تبديل شدن دستگاه بانكى غرب به خزانه دزدهاى كشورهاى زير سلطه و تبديل شدن بازارهاى پول و سرمايه غرب، به محل بكار افتادن پولهاى دزدى و باز پس دادن سرمايههاى دزد برده به مردم اين كشورها؛
* باز ايستادن از تكرار اين دروغ كه گويا "بازار آزاد" - كه، بنا بر استراتژى منتشره، حاكم كردنش بر اقتصادهاى كشورها از هدفهاى استراتژيك حكومت بوش است - وجود دارد و يا كه سلطه ماوراملىها بر اقتصاد جهان، جهانى شدن اقتصاد است و شناختن حقوق ملتها بر منابع و سرمايهها و استعدادهاى خويش؛
* دست كشيدن از استفاده از نظام بانكى جهانى، بخصوص بانك جهانى و صندوق بين المللى پول براى سلطه بر اقتصاد كشورهاى زير سلطه؛
* كاستن از انواع تهديدها كه ملتهاى خاورميانه و ديگر ملتهاى زير سلطه را ناگزير مىكنند نه تنها بخش بزرگى از درآمدهاى خود را خرج قواى نظامى كنند بلكه به استبدادهاى اسلحه بدستان تن بدهند و
* خوددارى از فروش اسلحه كشتار جمعى و از فنونى كه در ساخت اين اسلحه بكار مىروند و جلوگيرى از كار تاجران اسلحه كه اغلب ابزار كار سازمانهائى نظير سيا و انتليجنت سرويس و موساد هستند؛
* خوددادرى كردن از دادن قرضهها به رژيمهاى استبدادى فاسد و بردن كشورهاى خاورميانه به زير بار قرضههاى سنگين. و نيز، خوددارى از پيش خريد نفت و منابع ديگر اين كشورها؛
* خوددارى از انتقال فعاليتهاى ويرانگر به جامعههاى زير سلطه، با سوء استفاده از فقر آنها. اينگونه فعاليتها تنها شامل انتقال صنايع ويرانگر محيط زيست به كشورهاى فقير نمىشود، بلكه توليد و تجارت مخدرها را نيز در بر مىگيرد. امريكا و اروپا مدعى مبارزه با مواد مخدر هستند. اما مبارزه آنها با اين مواد خلاصه مىشود در فشار صورى براى جلوگيرى از توليد اين مواد در كشورهاى فقر زده. حال آنكه اگر دولتهاى امريكا و اروپا نتوانند، در درون مرزهاى خود، با مافياهاى مواد مخدر مبارزه كنند، در كشورهاى گرفتار فقر و خشونت چگونه مىتوانند؟ مبارزه دروغين با مواد مخدر گوياست: مبارزه واقعى نمىكنند زيرا نمىتوانند از تجارت سالانه 500 ميليارد دلار چشم بپوشند. زيرا مخدرها از عوامل تمركز و بزرگ شدن و فراگير شدن قدرت هستند. زيرا انسان برده اسطوره قدرت به مخدرها نياز دارد.
يك مبارزه جهانى و موفق با توليد و تجارت مواد مخدر و رها كردن جامعهها از سلطه اختاپوس مافياها، از واجبترين كارها براى استقرار مردم سالارى در كشورهاى فاقد آنست. يك مبارزه جهانى و واقعى با اختاپوس فساد، از واجبترين كارها است و از نابختيارى، در غرب نيز، بجاى فساد زدائى، بنا بر فسادگرائى است.
* شفاف كردن رابطه با دولتهاى خاورميانه و ديگر نقاط جهان، به ترتيبى كه مردم اين كشورها خود را از هرگونه خطر واقعى يا مجازى آزاد بيابند.
از جمله، با جدا كردن حساب دولتهاى استبدادى از مردم هر كشور و جانشين نكردن تهديد و تحديد دولت با تهديد و تحديد ملت آنسان كه مردم عراق قربانى آن شدند؛
* مردم سالار كردن سازمان ملل و ديگر تأسيسهاى بين المللى و خوددارى كردن از تبديل آنها به ابزار سلطه يكجانبه بر كشورهاى زير سلطه. بنا بر اين،
* دست كشيدن از سياست يك بام و دو هوا (اسرائيل بيش از 500 قطعنامه سازمان ملل متحد را بلااجرا گذاشته است و به اسلحه كشتار جمعى نيز مجهز است اما تا امروز، نه امريكا اسرائيل را تهديد كردهاست و نه اجازه دادهاست سازمان ملل چنين كند. اما به عراق، دو بار قشون كشيدهاست) و حمايت يك جانبه از اسرائيل و از اسرائيل قدرت منطقهاى نساختن كه مأموريت دارد توى سر ملتهاى منطقه بزند.
* نشاندن سياست ايجاد اعتماد بجاى سياست ترور اعتماد كه سياست كنونى حكومت بوش است از جمله،
خوددارى كردن از پول و اسلحه دادن به گروههاى سياسى مدعى مخالفت با اين يا آن رژيم كه بيانگر سلب اعتماد از ملتها و دست نشانده كردن گروههاى سياسى است؛
* جانشين سياست دست آويز كردن ترور و تروريسم با مبارزه واقعى و بدون تبعيض با ترور و تروريسم. از جمله، بر چيدن بساط تروريسم دولتى (امريكا و اسرائيل و روسيه و انگليس و...) و گشودن مدارهاى بسته سلطه گر - زير سلطه (رابطه اسرائيل با فلسطين و روسيه با چچنى نمود كاملى از اين مدار بسته هستند) و تبعيض قائل نشدن در مبارزه با تروريسم (از جمله با تروريسم دولتى و غير دولتى اسرائيل و نيز ترور مخالفان رژيمهاى دست نشانده امريكا؛ * جانشين كردن فرستندههائى كه كارشان ايجاد مدار بسته ميان استبدادهاى حاكم و زورپرستان دست نشاندهاى كه امريكا مىخواهد جانشين كند، با فرستنده هائى كه بى طرفانه، جريان آزاد اطلاعات و انديشه را بر قرار كنند؛
* خوددارى از تبليغ بر ضد ارزشهائى كه، بدانها، ملتها موجوديت مستقل خويش را حفظ مىكنند و دست كم جانشين كردن بحث آزاد بجاى تبليغات يك طرفه و توهين و تحقيرآميز بر ضد باورهاى مردم اين كشورها و
* رها كردن اصل تضاد بمثابه راهنماى سياست خارجى و در نتيجه، پايان دادن به نظريه سازى براى توجيه جنگ (جنگ تمدنها، جنگ صليبى كه موجب نگرانى شديد پاپ شده و مخالفت قاطع خود را با جنگ بر ضد عراق، به اين دليل مىداند كه مىتواند آغاز جنگهاى دينى با دنياى اسلام بگردد)؛
* دست كشيدن از سلطههاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى (جريان استعدادها به غرب و تحقير انسان غير اروپائى) و فرهنگى (محروم كردن كشورهاى زير سلطه از فرهنگ توليد و محكوم كردن آنها به زندگى در ضد فرهنگ مصرف). اين كار نيازمند تن دادن به تغيير ساختهاى اجتماعى - اقتصادى در جامعههاى غرب است؛
* از سانسور خارج كردن مطالعات پيرامون استقلال و تحقيقات در باره ربط استقلال با رشد و آزادى و آزاد كردن انتشار اين مطالعات در غرب و نقاط ديگر جهان؛
اين كارها همه كارهائى نيستند كه امريكا و اروپا، در صورتى كه در ادعاى خود صادق باشند، مىتوانند براى استقرار مردم سالارى انجام دهند . اما كارهائى هستند كه بطور مرتب، به دولتهاى غرب، يادآورى مىشوند. اگر اين كارها را فهرست مىكنم از آن رو نيست كه مىخواهم محكى براى سنجش ميزان صداقت امريكا بسازم. بدين خاطر است كه مردم كشورهاى ما هشيارى خود را از دست ندهند. بدانند كه الف - انجام اين كارهاست كه زمينه استقرار مردم سالارى را فراهم مىآورند و امريكا و اروپا حاضر نمىشوند بقيمت چشم پوشيدن از سلطه خود، اين كارها را انجام دهند. و ب - مردم كشورهاى ما خود مىبايد برخيزند و بندهاى سلطه را از دست و پاى خود باز كنند و
وجدان جهانى و روش كردن جنگ و آينده جهان؟:
امريكا و مبلغان سياستش مىگويند: اگر جنگ روى ندهد،اين صدام و رژيم او و رژيمهاى استبدادى هستند كه سود مىبرند و اين ملتها هستند كه تحت استبداد، گرفتار فقر و خشونت مىمانند. اما راست نمىگويند. زيرا اگر الف - غرب كارهائى كه بر شمردم، انجام دهد و ب - وجدان جهانى امريكا را سر جاى خود بنشاند و جنگ را دست كم بعنون روش اصلى ممنوع بگرداند، روانشناسى ملتهاى جهان، بخصوص ملتهاى زير سلطه، تغييرى ديگر مىكند:
1 - آن طرز فكر كه غرب سلطه گر را حاكم بر سرنوشت مىشناخت، جاى خود را به اين طرز فكر مىسپارد كه هر ملت، بدون بيم از مداخله قدرت خارجى، مىتواند دولتى از خود داشته باشد. بدين تغيير خوش آغاز و نيك فرجام، استبدادهائى كه بيانگر طرز فكر تسليم به تقدير زورمدارى هستند، در معرض انحلال قرار مىگيرند. جانشين رژيم صدام و رژيم ملاتاريا نه استبدادهائى به شكلهاى ديگر كه دولت مردم سالار مىشوند.
2 - جنگ و مردم سالارى كه آقاى بوش وعده مىدهد و يا ادامه حيات رژيم صدام، بازگو كردن اصل ثنويت تك محورى است. توضيح اينكه چون صدام و رژيم او مستبد و خون ريز و... هستند، بايد مقدم سربازانى را كه آقاى بوش گسيل مىكند، گل باران كرد! بديهىاست در چنين مدار بستهاى، آقاى بوش و مبلغان او جز جنگ نمىبينند. بخصوص كه هدفهائى كه از راه جنگ با عراق مىخواهند بدآنها دست يابند ديد چشمهاى عقلشان را كم سوتر نيز مىكند. وگرنه، يك دور، الف - به ديكتاتورها براى آنكه بر سر كار آيند، كمك نمىكردند. و ب - بار دوم، براى آنها، مخالفانى از "راديكالها" (گروههاى زورپرست با انگ "اسلامى"، در همه جا، از حمايت امريكا و عربستان برخوردار بودهاند) نمىساختند. و
ج - براى بار سوم، بديلهاى دست نشانده نمىساختند و مىگذاشتند هر ملت بديل مردم سالار خود را ايجاد كند. و د - به جاى بى اعتنائى به وجدانهاى ملى و وجدان جهانى، سياست خود را بر تقويت وجدانهاى ملى و وجدان جهانى بنا مىنهادند و بجاى ترساندن ملتها، بخصوص مردم خاورميانه، از "تغيير نقشه خاورميانه" و تجزيه كشورها، در آنها اطمينان خاطر بر مىانگيختند.
2 - آقاى بوش مىگويد اعتنائى به تظاهرات جهانى ضد جنگ نمىكند. بدين سخن، دروغ بودن ادعاى خود - جنگ براى استقرار مردم سالارى در عراق - را ثابت مىكند. از اين نظر كه الف - مردمان كشورهائى چون عراق نياز دارند كه اعتماد به نفس پيدا كنند و نفس خويش را مكلف بدانند و اين اعتماد به نفس، از جمله، با مشاهده احترام سران دولتهائى حاصل مىشود كه خود را دولت مردم سالار مىدانند. و ب - امروز، وجدان جهانى حكم به محكومت "جنگ پيشگيرانه" امريكا با عراق را صادر كرد، احترام به اين وجدان و داورى او و فراخواندن همين وجدان به محكوم كردن رژيمهاى استبدادى و همدلى با مردم كشورهاى داراى رژيمهاى استبدادى، جانشين شدن اين رژيمها را با رژيمهاى مردم سالار، زود رس و بسيار كم هزينه مىگرداند. و
3 - انقلاب ايران جا براى ترديد باقى نگذاشته است كه وقتى وجدان ملى رژيمى را به سقوط محكوم كرد و جنبش همگانى را مأمور اجراى حكم گرداند، بدون نياز به خشونت، رژيم سرنگون مىشود. توانائى وجدان جهانى بمراتب بيشتر است. اين وجدان بر "تنها ابر قدرت" روى زمين روش اصلى سياست خارجى امريكا كردن جنگ را ممنوع كرده و تظاهرات جهانى را مأمور اجراى حكم خويش ساختهاست. در صورتى كه آقاى صدام دست آويزى نسازد كه سبب تغيير حكم وجدان جهانى بگردد، بسيار بعيد است كه امريكا خطر انزوا در سطح وجدان جهانى را بپذيرد و به جنگ دست زند. اگر هم خطر اين انزوا را بپذيرد و جنگ كند، ناگزير خواهد شد جنگ را بعنوان روش اصلى سياست خارجى خود رها كند. در صورتى كه وجدان جهانى كه اينك واقعيت جسته است، رشد كند و غنى بجويد، نه تنها در روابط ميان كشورها كه در درون كشورها نيز مىتواند استبدادهاى خيانت و جنايت و فساد گستر را ممنوع بگرداند. در حقيقت،
3 - اما آيا تظاهرات جهانى بر ضد جنگ را مىتواند ترجمان وجدان جهانى خواند و به وجود وجدان جهانى قائل شد؟ پاسخ اينست:
وجدان جهانى وجودى از خود دارد
* وقتى بكار بردن زور براى سلطه جستن قوى بر ضعيف را بر نمىتابد،
* وقتى نسبت به نقض حقوق انسان، در هرجاى جهان، لاقيد نمىماند،
* وقتى نسبت به خطر اسلحه كشتار جمعى، حساس مىشود و با خلع سلاحى در مقياس جهان، موافقت مىكند،
* وقتى الف - به تروريسم از هر نوع و ب - دست آويز كردن آن در سياست داخلى و خارجى بخصوص توسط سياستمداران غرب، حساس مىشود و اين هر دو روش را ممنوع مىكند،
* محيط زيست را محيطى از آن همه جانداران و نسلهائى كه از پى يكديگر مىآيند مىداند و تمامى كشورها را به خوددارى از آلودن محيط زيست بر مىانگيزد،
* وقتى با جامعههاى استبداد زده، در رهائى از استبداد يارى مىرساند. و
* وقتى مردم جهان بطور مستقيم در حل و فصل مسائل جهان وارد عمل مىشوند. در حقيقت، وجود وجدان جهانى بستگى دارد به شركت مستقيم مردم جهان در راه حل يابى مسالمتآميز براى مسائلى كه به جهانيان مربوط مىشوند: مردم سالارى بر اصل مشاركت.
4 - مشخصه وجدان جمعى از احساسات جمعى و قدرت اينست كه وجدان جمعى الف - خشونت زدائى را روش مىكند و ب - بر اصل توحيد حقوق عمل مىكند و بنا بر اين، آزادى را در همه جا و براى همه، هدف مىكند و
5 - عدالت را ميزان مىگرداند و بر اين اصل، جهانى شدن اقتصاد را برابرى جهانيان در رشد اقتصادى مىداند و مىخواهد و با جهانى شدن رايج كه حاكميت ماوراء مليها بر اقتصاد جهان است، مخالفت مىكند. قدرت (= زور) را بعنوان مدار الغاء مىكند و خود، وجدان جهانى را جانشين قدرت، خواه يك قطبى و چه چند قطبى مىكند و اسباب مشاركت مردم سالار جهانيان را در اداره امور جهان فراهم مىآورد،
6 - رشد وجدان جهانى به ارتقاء و شفاف شدن است از راه الف - حمايت از حقوق فردى هر انسان روى زمين و حقوق جمعى هر ملت و ب - حمايت از سلامت محيط زيست و ج - شناختن اهميت مبارزه با فقر و جهل و خشونت و بيماريها در سطح جهان و د - شناختن اهميت مبارزه با اقتصاد سوداگرى و جلوگيرى از جانشين جهانى شدن اقتصاد بمعناى سازمان دادن اقتصاد هر كشور به ترتيبى است كه نيروهاى محركه آن كشور در خود آن كشور بكار افتند و ماوراء مليها به مهار يك سياست جهانى در آيند. ه - جلوگيرى از پيش خور كردن منابع طبيعى و سلب آزادى عمل نسلهاى آينده در قلمرو اقتصاد و نيز قلمروهاى سياسى و اجتماعى و فرهنگى.
7 - و باز، رشد وجدان جهانى تحقق پيدا مىكند از راه الف - سلب تبعيض ظالمانه بسود مسلطها كه بيش از همه بسود مردم اين كشورهاست. آزاد كردن مردم امريكا از هزينه سنگين سلطه گرى و تغييرپذير شدن نظام اجتماعى - سياسى اين كشور، دست آوردى برآورد ناكردنى است. و ب - الغاى سانسورها و آزادى جريان اطلاعات و انديشهها و نيز دست آوردهاى علمى و فنى و ايجاد امنيت لازم براى تهيه و اجراى برنامههاى رشد. و ج - آزاد شدن انسانها از تبعيضهاى نژادى، جنسى، ملى، قومى و حقوق را جانشين ضابطه قوم و نژاد و دين كردن،
8 - وجدان جهانى بهمان اندازه كه قلمرو "قدرتهاى جهانى" را محدود مىكند، قلمرو آزادى ملتها را مىگسترد و بهمان ميزان كه از تخريب نيروهاى محركه و محيط زيست مىكاهد جامعه جهانى را فراخناى فعال شدن اين نيروها مىگرداند و جهت فعال شدن آنها را رشد انسانها، در همه جاى جهان مىگرداند. بنا بر اين، بخلاف قدرت كه عرصه عملش بيرون از حقوق است و زورگوئى خويش را با پوشش "مصلحت" مىپوشاند، قلمرو عمل وجدان جهانى حقوق است. و
9 - پيدايش وجدان جمعى در يك كشور و پيدايش وجدان جهانى، تغييرى اساسى را ضرور مىكند: در جهان امروز كه وجدانهاى جمعى ضعيف هستند، حتى در كشورهاى غرب نيز، تصميمها را رهبريهائى مىگيرند كه كم و بيش از اراده جمعى بيگانه و با قدرت كم و بيش يگانهاند. بطور مشخص، نخبههاى حاكم تصميم مىگيرند و جامعهها تابع تصميم مىشوند. كمال بيگانگى از شعور جمعى و يگانگى با قدرت (= زور)، همان مىشود كه خامنهاى و پيش از او، شاه سابق گفته بود:
"تصميمات و اختيارات ولى فقيه در مورادى كه مربوط به مصالح عمومى اسلام و مسلمين است، در صورت تعارض با اراده و اختيار مردم، بر اختيارات و تصميمات آحاد ملت، مقدم و حاكم است و اين توضيح مختصرى درباره ولايت مطلقه است."
بديهى است زورپرستى كه او است نمىداند الف - همان تعريف را از ولايت مطلقه بدست مىدهد كه زور دارد: زور يكى در برابر همه و فوق همه است. ب - اگر قرآن فرمود "امرشان شورا بينشان است"، بدين خاطر بود كه مىدانست بدون شورى، انديشهها بيان نمىشوند و جريان نمىيابند و بدون جريان آزاد انديشهها، وجدان جمعى بوجود نمىآيد و بدون بوجود آمدن وجدان جمعى، رشد فردى و جمعى محال مىشود. از اين رو، على به حق فرمود: كسى كه رابطه عقل خود را با عقول ديگران قطع مىكند، به استبداد، عقيم مىشود. ج - اگر آقاى خامنهاى بگويد: خير، شور برجاست و انديشهها جريان دارند اما، اختيار تصميم نهائى با من است، به او خواهند گفت: يا اين تصميم، حاصل شور و نظر جمعى است و يا آن نيست. در حالت اول، تصميم از آن شورى است و در حالت دوم، تصميم فردى جز حكم زور نمىتواند باشد. د - كسى كه خود را فوق و حاكم بر عقول آحاد مردم مىداند، فاش مىكند كه از وجدان جمعى جامعه بريده و در انزواست. وگرنه، محال بود عقل او چنين حكمى صادر كند. به اين دليل ساده كه انديشه اگر جريان پيدا نكند، اگر با وجدان جمعى، بسا با وجدان جهانى و وجدان تاريخ رابطه بر قرار نكند، به نوزادى مىماند كه مرده بدنيا مىآيد. به اين دليل ساده كه انديشه تا آزاد نشود، خلاق نمىشود و لحظه خلق، لحظه اينهمانى با هستى است. عقلى كه حتى از عقول آحاد يك ملت جدا و بريدهاست، عقيم است. همين ترواش عقل آقاى خامنهاى گواه كه چنين عقلى عقيم است.
ه - مصلحت بيرون از حق، مفسدت است و حق ذاتى انسان است و اسلام روش شعور دائمى انسانها به حقوق است. بنا بر اين، اگر ملتى حقوق فردى و جمعى خويش را نمىشناسد و از آنها غافل است، اسلام را روش زندگى نكردهاست و تابع زور است و نماد زور كسى مىشود كه مردم را گله گوسفندان تلقى مىكند. كسى كه منكر عمل مردم به اسلام است، چگونه به نام اسلام دعوى "ولايت مطلقه" مىكند؟ و - عقل زور مدار با تخريب و با تخريب خود شروع مىكند: اينهمانى با زور!
زورپرستى كه آقاى خامنهاى است تمامى يك ملت را از تشخيص "مصالح" ناتوان و خود را بدان توانا مىانگارد. به گفتن اين دروغ فاحش بسنده نمىكند و از خود نمىپرسد: اگر اختيار و تصميم او حاكم اراده و اختيار آحاد مردم است، اگر تصميم او حكم زور نباشد، كجا نياز به حاكم شدنش بر اراده يك ملت پيدا مىشود؟ آيا او نمىداند اگر تصميم او دانشى باشد كه مردم از آن آگاه نيستند، نياز به جريان آن در جامعه است تا شعور جمعى بگردد و جامعه آن را به عمل درآورد. همان روش كه پيامبر (ص) بكار مىبرد. و اگر حكم زور است، نه تنها مىبايد سانسور بر قرار كرد تا كسى جرأت نكند بگويد اين تصميم حكم زور است، بلكه مىبايد به زور به اجرا گذاشت. ز - اما امرى كه به زور اجرا مىشود، در واقع اجرا نمىشود. چرا كه بنا بر قاعده، زور عكس نتيجهاى را ببار مىآورد كه تصميم گيرنده وعده تحققش را مىدهد. يعنى ويرانى بر ويرانى مىافزايند.
بهر رو، علامت قوت گرفتن وجدان جمعى در يك كشور و نشانه قوت گرفتن وجدان جمعى در جهان اينست كه مقام اجرائى تابع ارادهاى مىشود كه وجدان جمعى در سطح يك كشور و وجدان جهانى در سطح جهان، ابراز مىكند.
اميدم اينست كه اين نوشته اهميت وجدان جمعى و رشد آن را بر همگان آشكار مىكند و آنها كه در كار رشد وجدان جمعى در سطح ايران و وجدان جهانى در سطح جهان مىكوشند را بر ضرورت افزودن بر كوشش خويش، متقاعدتر مىكند. ايران وجدان جمعى بر مردم سالارى را يافته است. هنوز كوشش بايد تا اين وجدان غنى و شفاف بگردد.
دونالد ر. نورلند كه از 1979 تا 1981 سفير امريكا در چاد بودهاست، پيشنهاد مىكند: درآمد نفت عراق و چگونگى هزينه شدن آن شفاف بگردد. ترتيب شفاف شدن آن را بكار بردن تجربه چاد مىداند. در چاد، بنا بر قانونى، در آمد نفت در يك مؤسسه بانكى جهانى سپرده مىشود. از محل اين درآمد، تنها هزينههاى عمرانى، نظير امور اجتماعى و بهداشتى و ساختمان زير بناها و توسعه روستائى و... و محيط زيست و آب، قابل پرداخت هستند. حسابهاى درآمد نفت و هزينهها از محل آن، قابل حسابرسى از سوى دولت و نيز مؤسسات خصوصى و حتى افراد است.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرها كه در مجموعه نخواندهايد
|