انقلاب اسلامى در هجرت شماره 561

If you can
not read

سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر
خاطرات ابوالحسن بنى صدر
خاطرات آيه الله منتظرى‏
سخنرانى آقاى ابوالحسن بنى‏صدر در محل پارلمان
برلين به دعوت دانشگاه آزاد و حزب PDSپيرامون

استراتژى امريكا در خاورميانه‏

با سپاسگزارى از دانشگاه آزاد برلين و حزب PDSكه از اينجانب براى شركت در بحث آزاد پيرامون استراتژى امريكا در خاورميانه، دعوت بعمل آورده‏اند. و با گرامى داشت خاطره استاد گرانقدر، خانم آن مارى شيمل، كه عمر را در تدارك معرفت لازم براى گفتگو ميان فرهنگها گذراند. و با يادآورى اين نكات:
الف - كسى كه فرصت يافته است از استراتژى امريكا در خاورميانه با شما سخن بگويد، بهنگام حمله قواى صدام با ايران، رئيس جمهورى ايران و مسئول دفاع از كشور بوده‏است.
ب - تا كودتاى خرداد 1360 (ژوئن 1981)، مسئوليت دفاع از كشور را بر عهده داشته‏است.
ج - يك نسل ايرانى در جنگى 8 ساله، نفله شد. بنا بر اين، او مى‏داند جنگ چيست. دو ملت و خود را بمثابه منتخب مردم ايران، قربانى دو استبداد، يكى رژيم صدام و ديگرى رژيم ملاتاريا مى‏داند. بنا براين مى‏داند استبداد چيست؟ و همه روز، به ترور تهديد مى‏شود و در جو و شرائط اين تهديد مى‏زيد و بنا بر اين مى‏داند ترور چيست. چون مى‏دانم جنگ چيست، چون مى‏دانم استبداد چيست و چون مى‏دانم ترور چيست، به شرح زير، سياست آقاى بوش را توسعه خشونت و جنگ، در منطقه و جهان و جلوگيرى از تحول نظامهاى جامعه‏هاى استبداد زده به نظامهاى مردم سالار و نيز توسعه تروريسم در جهان ارزيابى مى‏كنم:

استراتژى امنيت ملى امريكا:

در بيستم سپتامبر، نيويورك تايمز ""استراتژى امنيت ملى امريكا" را كه حكومت بوش تدوين كرده است، منتشركرد، هدف‏هايى كه امريكا، بنابراين متن، تعقيب مى‏كند، عبارتند از: الف - هدف‏ها:

1 - هدف اول، دفاع از "ملت خود" در برابر دشمنان، دشمنان كيانند؟ الف - تروريسم بين المللى و ب - راديكاليسم وقتى مجهز به اسلحه كشتار جمعى مى‏شود. و" دولت‏هاى لات" كه آقاى بوش از آنها، بعنوان دولتهاى عضو "محور شر"، نام برده است. اما چند كشور ديگر نيز در شمار اين دولتها هستند. اين دولتها يا به اسلحه كشتار جمعى مجهز شده‏اند. و يا مى‏كوشند مجهز شوند. بنابراين، به غير از اسرائيل، بقيه كشورهاى داراى اين اسلحه يا در كار ساختن آن، بالفعل يا بالقوه، دشمن امريكا مى‏شوند. بنابراين، از ليبى و مصر گرفته تا پاكستان و از آن كشور تا اندونزى "منطقه دشمن" را تشكيل مى‏دهند. اين امر كه امريكا، در سندى رسمى، حوزه گسترده" تمدن اسلامى" را دشمن مى‏خواند، از عقل است يا از بى عقلى، سخن ديگرى است. بخصوص كه چين و روسيه هم در فهرست هستند. آيا عاقلانه است كه امريكابخش بسيار بزرگى از جهان را دشمن بخواند؟ پاسخ عقل قدرتمدار به اين پرسش آرى است و هدف دوم امريكا را توجيه مى‏كند:
2 - در حال حاضر، قدرت نظامى امريكا بى رقيب است و جلوگيرى از پيدا شدن رقيبى براى آن، هدفى‏است كه دولت امريكا بايد تعقيب كند. قدرت نظامى امريكا: الف - بايد از امريكا دفاع كند و ب - امنيت دوستان و متفقان امريكا را تأمين كند و ج - هر قدرت نظامى را از فكر رقابت با امريكا، منصرف كند. د - از خطرى كه منافع امريكا و متحدان و دوستان امريكا را تهديد كند، پيشگيرى كند.ه - صلح را در نقاط استراتژيك جهان حفظ كند.
3 - از آنجا كه فقر و استبداد بر انگيزندگان تروريسم هستند، حمايت از جنبش‏هاى مردم سالار، در آن بخش از جهان كه گرفتار استبداد و فقر هستند، هدف سوم امريكا است. امريكا موفقيت خويش را بعنوان"ابر قدرت" بى رقيب نبايد بكار تحصيل امتيازهاى يك سويه گيرد. بلكه بايد چنان كند كه ملت‏ها از آزادى و مردم سالارى و رشد برخوردار شوند. ب - روش‏ها:

ا - " حمله پيشگيرانه" روش عمومى است كه امريكا، جايگزين روشهاى پيشين مى‏كند.
2 - " بازار آزاد" و "آزادى تجارت"بمثابه " تنها راه بيرون آمدن از فقر.
3 - ايجاد تعادل قوا بسود "آزادى "! تشكيل ائتلاف براى مبارزه با تروريسم جهانى‏1 " Globalterrorism" حل منازعات منطقه‏اى، توسعه دايره رشد از راه باز كردن جامعه‏هاى بسته و ساختن زير بناى مردم سالارى، همكارى با ديگر قدرتهاى جهانى ،تغيير نهادهاى امنيت ملى امريكابراى آنكه توانايى مقابله با تهديد و خطرها و نيز استفاده از فرصت‏هارا پيدا كنند. و دفاع از شأن و منزلت حقوق انسان. مى‏توانستم با انتقاد هدف‏ها و روش‏ها وارد موضوع مورد بحث شوم امابه اين يادآورى سخت در خور توجه بسنده مى‏كنم كه دو هدف اول و روش اصلى گرداندن استفاده از قواى نظامى، ميان امريكابمثابه قدرت بى رقيبى كه بايد بى رقيب بماند و بقيت جهان بمثابه محورى كه مى‏بايد در مهار امريكابماند، مداربسته‏اى را بوجود مى‏آورد كه نه تنها هدف سوم را غير ممكن مى‏كند، بلكه آزادى و مردم سالارى را در خود آمريكاو اروپا نيز مورد تهديد قرار مى‏دهد. افزون براين، نيروى نظامى را بخدمت حراست از "بازار آزاد" و "تجارت آزاد" در آوردن گوياى ناتوانى اقتصاد امريكا از رقابت "آزاد" و بكار بردن زور در تصاحب نيروهاى محركه (انرژى، مواد اوليه، سرمايه، استعدادها) است. استراتژى امنيت ملى "امريكا، استراتژى امنيت ملى "مادر شهر" ماوراء ملى ها، بمثابه مديريت نيروهاى محركه و سمت يابى اين نيروها ست: هدف‏هاو روش‏هاى امريكا در خاورميانه:
در باب هدف هاى‏امريكا از جنگ با عراق، گفته‏اند كه؛
1 - هدف اول: تغيير روانشناسى دنياى اسلام است: مردم دنياى اسلام، بخصوص در منطقه خاورميانه و آسياى ميانه كه گويا به غلط باوركرده‏اند امريكا قدرتى پوشالى‏است، آن را قدرت بيابند كه هم آورد نمى‏پذيرد. اما اين هدف، ناقض هدف سوم "استراتژى امنيت ملى امريكا" است. چراكه اين كار نه تنها انسان را از شئون و منزلت‏ها و حقوق محروم كردن است، بلكه همان قاعده ايست كه فرعونيت يا قدرت توتاليتر بكار مى‏برد: تحقير كن تا اطاعت شوى. نه تنها جنگى با هدف ايجاد احساس ناتوانى در برابر " قدرت بى رقيب"، ضديت با حقوق انسان، آزادى و مردم سالارى است، بلكه ترور اعتماد انسانها است و سلطه گرى و بى اعتمادى رابر فقر و استبداد مى‏افزايد و موجب وسعت گرفتن هر چه بيشتر تروريسم بين المللى مى‏شود. آيا امريكا مى‏تواند با رژيم صدام بجنگد و از ميان بر داشتن اين رژيم را با پديد آمدن غرور انسانى نزد عراقيان و احساس توانائى و اعتماد به نفس آنان - كه لازمه استقرار مردم سالارى است - همراه‏كند؟ به اين پرسش پس از ذكر هدف هاى دوم و سوم پاسخ مى‏دهم:
2 - هدف دوم: تأمين نياز امريكا به نفت، توأم با كاستن از ميزان وابستگى به نفت عربستان سعودى است . در استراتژى آقاى بوش، كلمه نفت نيامده است، اما قشون امريكا را موظف به دفاع از "منافع امريكا و متحدان و دوستانش" مى‏گرداند. اما جنگ براى سلطه بر منابع نفت عراق هم باهدف فقر ستيزى و هم با هدف مردم سالارى ناسازگار و ناقض هدف سوم حكومت آقاى بوش و باز گشت به همان سياست حمايت از "دولتهاى نفتى" استبدادى است. چرا كه الف - دولت مردم سالار نفت را حق مردم كشور خود و نه " منافع امريكا" مى‏شناسد. ب - ادغام نفت دراقتصاد ملى و رشد اقتصادى، روشى است كه يك دولت مردم سالار رويه مى‏كند. در مورد ايران، امريكا دو نوبت، يكى در اوت 1953 با رهبرى كودتا بر ضد حكومت دكتر مصدق و بار دوم، در ژوئن 1981، از راه سازش پنهانى با ملاتاريا، مانع از رشد سياسى همزمان با رشد اقتصادى در ايران شد. آيا امريكا مى‏تواند بگويد از شكست"ديكتاتورى‏هاى رشد" وابسته بخود عبرت گرفته و به اين نتيجه رسيده است كه "دولتهاى نفتى" عامل فقر و فساد پديد آورنده تروريسم هستند و حالا تصميم گرفته است حامى مردم سالارى و رشد در خاور و آسياى ميانه باشد؟ پاسخ اين پرسش را حكومت آقاى بوش بايد بدهد. آنهم با دادن پاسخ شفاهى به اين پرسش : هر دولت مردم سالار به نفت بمثابه حق ملى متعلق به نسل امروز و نسل‏هاى آينده مى‏نگرد. حال اگر چنين دولتى حفظ اين حق را در تقاضاى بهاى عادلانه و بخصوص محدود كردن صدور نفت به اندازه‏اى كه رشد اقتصادى اقتضاء مى‏كند دانست و اين دو تدبير با "منافع امريكا" نخواندند، رفتار امريكا چگونه خواهد بود؟
3 - هدف سوم امريكا در خاورميانه بنابر متن "تعادل قوا بسود آزادى" است. روشى كه در صورت جنگ با عراق، براى ايجاد تعادل بكار خواهد رفت، حضور نظامى در عراق (نيويورك تايمز ژانويه 2003) به قصد تثبيت وضعيت عراق و كنترل تمامى منطقه است. بهررو، چه جنگ روى دهد و خواه روى ندهد،
1/3 - اسرائيل از متحدان و دوستان امريكا و در" تعادل آزادى" طرف متفوق مى‏شود. بنابراين، استراتژى پيشين كه عبارت بود از موقعيت مسلط داشتن اسرائيل ادامه مى‏يابد. اما اين استراتژى از عوامل تعيين كننده وضعيت كنونى منطقه و بر پا ماندن رژيم‏هاى استبداد ناتوان و ضد رشد است.و
2/3 - درايامى كه جنگ خليج فارس در 1990 تدارك مى‏شد و بوش پدر، به اين و آن كشور خاورميانه وعده مى‏داد "قدرت منطقه‏اى" خواهند شد، در مطالعه‏اى با عنوان "تعادل ضعف ها" توضيح دادم آنچه به وقوع خواهد پيوست، بر جاماندن و ضعيف شدن دولتهاى منطقه است. در واقع نيز چنين شد. امروز، خاصه تمامى دولتهاى خاورميانه اينست كه در داخل، الف - استبداد اقليت بر اكثريت هستند و ب - زير تهديد مخالفت هاى مسلحانه و غير مسلحانه، ناتوان هستند و در خارج، الف - با يكديگر در تخاصم هستند و ب- در بودجه و تسليحات و... بمقدار زياد رها از قيد در آمدهاى مالياتى و وابسته به منابع خارجى هستند.

چرا امريكا چنين استراتژى را اتخاذ كرده است؟:

تا اينجا، هدف‏ها و روش ها را بررسى كردم كه با تأمل قابل مشاهده هستند. اما پرسش اصلى هنوز طرح نشده و بنابراين پاسخ نيافته است: چرا امريكا چنين هدف‏ها و روشهايى را بر مى‏گزيند؟ مى‏توانيد در جابگوئيد هم پرسش طرح شده و هم پاسخ يافته است: امريكا خود را "قدرت بى رقيب" مى‏بيند و بر آنست كه قدرت نظامى خود را در سلطه بر جهان، بكار اندازد. پاسخ اين پرسش كه چرا مى‏خواهد بر جهان مسلط شود نيز اين است كه مى‏خواهد منابع حياتى را از آن خود كند. چرا؟ زيرا وابستگى امريكابه نفت ، گاز ، مواد اوليه ، استعدادها و سرمايه‏ها سال به سال افزايش مى‏يابد. اما آيا اين پاسخ‏ها تمام واقعيت‏ها را بيان مى‏كنند؟ براى يافتن پاسخ در خور مى‏پرسم: در حال حاضر امريكا موقعيت مسلط دارد و اگر براى آقاى بوش و حكومت او عقل قائل باشيم ناگزير بايدمان گفت: حكومت بوش مى‏داند كه تروريسم فرآورده رابطه مسلط - زير سلطه با مدار بسته ايست كه بخش مسلط جهان با بخش زير سلطه آن بوجود آورده است. حكومتى كه مى‏خواهد جامعه‏اى داراى نظام اجتماعى - سياسى بسته را به جامعه‏هاى با نظام اجتماعى - سياسى باز، بدل سازد، ناگزير بايد بداند كه براى مبارزه موفق با تروريسم، مداربسته سلطه گر - زير سلطه را بايد گشود. پس چرا وارونه كارى را مى‏كند كه بايد بكند؟ آيا امريكا ناتوانى خود را بروز مى‏دهد يا توانائى خود را؟ اين آن پرسش است كه پاسخ مى‏طلبد: براى يافتن پاسخ اين پرسش امريكايى را تصور كنيم يا الگوئى از امريكا بسازيم تا امريكاى امروز را باآن بسنجيم.در آن آمريكاى الگو:
1 - اقتصاد را چنان سازمان داده است كه نسل امروز و نسلهاى آينده بتوانند با منابع موجود درامريكا زندگى كنند.
2 - محيط زيست را تخريب نمى‏كند و با جامعه هاى ديگر جهان نيز در تضاد و خصومت نيست؛
3 - از بند ديناميك خشونت و مسابقه تسليحاتى آزاد است و نياز به بودجه نظامى 385 ميليارد دلارى ندارد؛
4 - نظام اجتماعى امريكا تحول‏پذير است بنابراين مى‏تواند نيروهاى محركه را كه در جامعه امريكائى و طبيعت آن ايجاد مى‏كنند، بكار گيرد. بنابراين،
5 - جامعه‏اى رها از تبعيض‏هاست كه در آن، دولت و ديگر بنيادها (يانهادهاى )institutions جامعه، در فعاليت هاشان، شفاف هستند. يعنى ،
6 - فعاليت‏هاى افراد جامعه در توليد و مصرف به ترتيبى است كه الف - امريكايى منابع طبيعى امريكا را پيشخور نمى‏كند و ب - منابع متعلق به جامعه‏هاى ديگر را مصرف نمى‏كند. بنابراين ج - اقتصاد براى انسان امريكايى‏است و انسان بنده سرمايه نيست و بنابراين، آينده از پيش متعين نمى‏شود.و
7 - ازآنجا كه انسان مجموعه‏اى از استعدادهاست، و فعاليتهايش، در فعاليت اقتصادى خلاصه نمى‏شود، نيازهاى انسان با فرآوردهاى ويرانگر برآورده نمى شوند، بنابراين، در اقتصاد امريكا، دو سوم سرمايه گزاريها در توليد و مصرف فرآورده‏هاى ويرانگر بعمل نمى‏آيند.و
8 - جامعه آمريكائى از آسيب‏هاى اجتماعى در امان است، امريكا، نه از لحاظ مصرف مواد مخدر مقام اول را دارد و نه از لحاظ ميزان توليد و مصرف خشونت و نه نابسامانيها و آسيب‏هاى اجتماعى شتابان توسعه يابند،
9 - جريان آزاد اطلاعات علمى و فنى و سياسى واقتصادى نابرابريها در سطح جامعه امريكا به استقرار عدالت اجتماعى كمك مى‏رساند. امريكا بجاى آنكه قدرت نظامى را حامى " بازار آزاد"و "تجارت" ميان اقتصادهاى مسلط و زير سلطه گرداند، جريان آزاد اطلاعات و انديشه‏ها را در سطح جهان برقرار مى‏كند. بنابراين،
10 - اداره نيروهاى محركه (انسان، سرمايه، علم و فن، انرژى، مواد اوليه و... انديشه راهنماى نه در دست ماوراء ملى‏ها كه در يد جامعه امريكايى در رشد انسان و عمران طبيعت، بكار مى‏افتند. امريكا، به جاى منافع، از حقوق ملى خود بعلاوه حقوق خويش بر سلامت محيط زيست در جهان سخن مى‏گويد و منابع و امكان‏هاى جامعه‏هاى ديگر را حقوق آنان مى‏شناسد و براى آنها نيز همان حقوق را بر محيط زيست و رعايت حقوق فردى و جمعى تمامى انسانها و تمامى جامعه‏ها مى‏شناسد. و با نقض حقوق هيچ ملتى براى خود، "منافع" ايجاد نمى‏كند. و
12 - "ماوراء ملى"، در واقع، از رهگذر جريان نيروهاى محركه، در مدار بسته سلطه گر - زير سلطه، پديد آمده است و نيست مگر سمت دهى به نيروهاى محركه در سطح جهان و در پهناى زمان در محدوده روابط سلطه گر - زير سلطه. با توجه به اين واقعيت، جامعه امريكا، الف - خود و دولت خويش را از تابعيت ماوراء ملى ها آزاد مى‏كند و ب - در مقياس كيتى، جانبدار سياست جهانى مى‏شود كه تمامى كشورهاى دنيا، در نظامى مردم سالار، در تدوين و اجراى آن شركت مى‏كنند. اين سياست جريان نيروهاى محركه را در سطح جهان و در عرصه زمان سازمان مى‏دهد و در رشد انسان و عمران طبيعت بكار مى‏اندازد. اگراين الگو را الگوى ثروت واقعى و نه مجازى بدانيم، مقايسه امريكا امروز با اين الگو، به ما امكان مى‏دهد، سر از مجاز بودن "قدرت بى رقيب" امريكا در آوريم. در حقيقت، اين فقر و ضعف امريكاست كه، از لحاظ شتاب افزايش، بى رقيب شده‏است. با چشمان باز كه مى‏نگريم، رياست جمهورى بوش را ترجمان فقر و ضعفى روز افزون مى‏يابيم كه درمان را در تشديد سلطه بر جهان و افزايش ميزان بهره كشى گمان مى‏برد. در پرتو اين الگو، مى‏توانيم بفهميم چرا استراتژى امريكا در خاورميانه با اين استراتژى در نقاط ديگر جهان متفاوت است. چرا كره شمالى را با وجود داشتن سلاح اتمى تهديد به جنگ نمى‏كند و قواى خويش را در خليج فارس متمركز مى‏كند. آنچه امريكا در خاورميانه مى‏جويد در نقطه ديگر جهان نمى يابد يا بسيار كمتر مى‏يابد:
1 - امريكا كه روزى به منابع نفتى و غير نفتى خود متكى بود، امروز و فردا بيشتراز امروز به منابع نفت و گاز، در آمدهاى آن وابسته است در آينده نزديك، كمبود نفت و گاز، امريكا را در موقعيت رقيب بقيت دنيا قرار خواهد داد. بنابراين،
2 - تسلط بر خاورميانه، نه تنها از لحاظ رقابت اقتصادى با اروپا و آسياى دور تعين كننده است، بلكه از لحاظ تسلط بر بازار جهانى‏كه گويا بايد آزاد باشد، نيز نقش تعيين كنده دارد.و نيز،
3 - نظام سرمايه دارى امريكا، به ضرورت، نظام اجتماعى - سياسى كه يا مى‏بايد باز شود تا نيروهاى محركه (براى مثال، در حال حاضر، كمتراز يك هفتم سرمايه هايى كه در جهان توليد مى‏شوند، در توليد بكار مى‏افتند و تازه از آنها، 60 در صد و بيشتر در توليد فرآوردهاى ويرانگر بكار مى‏افتند) - كه امروز بخش بزرگى از آن تخريب مى‏شود، تا نظامهاى اجتماعى - سياسى جامعه‏هاى مسلط و زير سلطه تحول‏پذير نشوند - بكار افتند. حال، يا حكومتهاى جانشين حكومت بوش در بسته‏تر كردن جامعه امريكايى، سياست حكومت بوش را تعقيب خواهند كرد. بنابراين نيازمند "دشمن" مى‏شوند و خاورميانه، هم بلحاظ موقعيتش در جهان و هم از لحاظ ديناميك خشونت و مسابقه تسليحاتى (جنگ تمدنها)، نياز امريكا را به "دشمن" بر مى‏آورد. از اين جهت، حكومت كلينتون به واكنشى مى‏ماند كه جامعه امريكايى، در برابر جريان فقر و ضعف، از خود بروزداد و كوشش بسيار خجولانه‏اى بكار برد تا از پيش خور كردن بكاهد و در خاورميانه، ديناميك صلح سازگار با سلطه امريكا را جانشين كند. بنابراين،
5 - سياست امريكا در خاورميانه نمى‏تواند تبعيض‏آميز و مبهم نباشد: تبعيض بسود اسرائيل شفاف است. اما تبعيض بسود دولتهاى منطقه و به زيان ملت‏ها مبهم است. چنانكه رژيم ملاتاريا را عضو محور شر مى‏گرداند و در همان حال كه بيانيه صادر مى‏كند و سياست خود را تابع حركت مردم ايران مى‏خواند، با گروه‏هاى مختلف رژيم به گفتگوهاى پنهانى مى‏نشيند. امريكا نمى‏تواند تبعيض‏ها را رها كند زيرا تعادل قوا بسود سلطه امريكا آن را ضرور مى‏گرداند،
6 - تجربه ضربه نفتى كه بهنگام وزارت دارائى اينجانب وارد شد و كشورهاى نفت خيز مازاد ارزى پيدا كردند و توانستند سطح توليد را پائين بياورند، از ياد كسى نرفته است. به قول وزير دفاع خانم تاچر، جنگ ايران و عراق در سود انگلستان و غرب بود، اسباب ايجاد و ادامه آن را فراهم آورديم. نتيجه اين شد، كه كشورهاى نفت خيز، بدهكار شدند و امروز فشار براى افزايش ميزان توليد، زياد است. امريكا بمثابه قدرت، نمى‏تواند از جمله ديناميك جنگ و خشونت،وابستگى به درآمد نفت، دولتهاى منطقه را از وابستگى خود به نفت و گاز بيشتر نكند، بطوريكه،
7 - در حال حاضر، بودجه‏هاى نظامى و ادارى نه تنها تمامى در آمدهاى نفتى را مى‏بلعند، بلكه اغلب كشورها نياز به قرضه خارجى نيز پيدا مى‏كنند. بدينسان، تخريب سرمايه و فرار استعدادها و سرمايه از عوامل گسترش فقر و خشونت در جامعه‏هاى خاورميانه شده‏اند. فقر و خشونت، دشمن دلخواه امريكايعنى تروريسم را توليد مى‏كند. بنابر متن استراتژى حكومت بوش، امريكا از اين واقعيت آگاه است، اما روشى كه در همان استراتژى پيشنهاد مى‏شود، ناسازگار با مردم سالارى و رشد است. در حقيقت، ديناميك صلح، مردم سالارى و رشد در خاورميانه، نيازمند تغييرهاى ساختى در اقتصاد و دولت امريكاست.
8 - بنابراينكه تجارت سالانه مواد مخدر - كه تنها يكى از نابسامانيها است، 350 ميليارد يا 500 ميليارد دلار باشد، مصرف امريكا نزديك به 30 يا 20 در صد مصرف دنيا مى‏شود. خاورميانه و آسياى ميانه در اين تجارت، سهم بزرگى دارد. اما قدرت نياز به مخدرها براى حذف بخشى از نيروى محركه‏اى كه انسان مى‏باشد را دارد. باراول كه بوش پدر به مافياهاى مواد مخدر اعلان جنگ داد، روشى را در پيش گرفت كه نتيجه معكوس ببار مى‏آورد و آورد و موجب توسعه تجارت مواد مخدر شد. در حقيقت ميان وسعت گرفتن مصرف مواد مخدر و توسعه توليدشان رابطه ايست. تا وقتى قدرت (= زور) ارزش اول است، امريكا هم بمثابه سازماندهى قدرت در مقياس جهان و حال و آينده به مواد مخدر نياز دارد و امريكا بمثابه دولتى كه مى‏بايد به مردم امريكا توضيح دهد نياز به مبارزه با مواد مخدر دارد. اين دو نياز به نوبه خود به استراتژى امريكا در خاورميانه،، ويژگى مى‏بخشند. بديهى است تجارت 500 ميليارد دلارى نيز، چيزى نيست كه اقتصاد سرمايه دارى نسبت به آن لاقيد بماند!
9 - در استراتژى حكومت بوش از راديكاليسم و تكنولوژى اسلحه كشتار جمعى سخن بميان است. و مى‏دانيم كه اين حكومت به دولتهاى منطقه خاورميانه فشار مى‏آورد، جلو تعليم"عقايد راديكال" و تبليغ آن را بگيرند.اما، الف - امريكا در پيدايش و قوت گرفتن اين عقايد نقش مهمى داشته است و ب - امريكا بمثابه قدرتى كه نياز به دشمن دارد نيازمند وجود راديكاليسم است و امريكا بمثابه دولت تنها وقتى مى‏تواند از امريكا بمثابه قدرت جدا و با راديكاليسم مبارزه موفقى را بعمل آورد كه از دولت فعل قدرت، آزاد و به الگو نزديك شود، تا آن زمان كه ممكن است هرگز نرسد، خاورميانه نقش اول را در توليد راديكالها و بنابراين مقام ويژه‏اى در استراتژى امريكا خواهد داشت.
10 - در صورتى كه استراتژى امريكا براستى مبارزه با تروريسم بود، محاسبه ساده‏اى را در بر مى‏گرفت: جريان يك طرفه سرمايه و استعدادها از خاورميانه به امريكا و اروپا چه ميزان است؟ مى‏گويند ايرانيها در امريكا سرمايه‏اى برابر 400 تا 600 مليارد دلار دارند. كشورهاى ديگر منطقه نيز به غرب سرمايه صادر مى‏كنند. استعدادهاى كشورهاى منطقه نيز به غرب مى‏روند، بنابراين، استراتژى كه بنابر آن هدف استقرار مردم سالارى و تدارك عامل رشد است، مى‏بايد تدابيرى را در بر مى‏گرفت براى بكار افتادن سرمايه‏ها و استعدادها و ديگر نيروهاى محركه در كشورهاى منطقه، اما از اين تدابير كلمه‏اى در استرتژى امنيت ملى امريكا نيست. در حقيقت، امريكا بمثابه قدرت نيازمند اين جريان است. امريكا بمنزله دولت تا اين زمان بر وفق امريكا بمثابه قدرت عمل كرده است.
11 - امروز، امريكا قواى خويش را بيشتر از هر جاى ديگر جهان در خاورميانه و آسياى ميانه، متمركز كرده است. حقوق ملى ملتها را" منافع خويش" مى‏شمارد. حال قدرتى كه به زور حقوق ملى ملتها را "منافع" خود مى‏گرداند، چگونه مى‏تواند حامى استبدادهاى فسادگستر نباشد؟ از زمانى كه امريكا بمثابه قدرت جهانى در منطقه حضور يافته است تا امروز حامى دولتهايى بوده است كه حافظ "منافع" امريكا در كشور خود بوده‏اند. آيا امريكا مى‏پندارد دولتهاى مردم سالار، در صورت استقرار، حقوق ملى خود را"منافع" امريكا مى‏شناسند و تقديم امريكا مى‏كنند؟ دولتى كه استقرار مردم سالارى را در كشورهاى اين منطقه هدف مى‏كند، نبايد تغيير بنيادى در ديدگاه و رفتار خود بوجود آورد چنانكه سياستش در منطق عبارت شود از رعايت كامل حقوق ملى مردم اين منطقه از جهان؟
12 - امريكا، بمثابه قدرت، مادر شهر ماوراء ملى هاست. نه تنها ماوراء ملى‏هاى انرژى منابع عظيم نفت و گاز خاور و آسياى ميانه را تيول كرده‏اند، بلكه در شبكه جهانى اين ماوراء ملى‏ها و ماوراء ملى‏ها ديگر، اين دو منطقه نقش حياتى دارند. اما حكومت بوش تركيبى است از نمايندگان ماوراء ملى‏ها، بخصوص نفت و اسلحه. بناگزير، اين دو منطقه، را الف - منبع نفت و گاز + در آمدهايى كه مى‏بايد، به غرب جريان ييابند+ استعدادها و نيروى كارى كه مى‏بايد به خدمت ماوراء ملى‏ها در آيند + بازار و ب - دو منطقه را دو مركزى مى‏بيند كه با در دست داشتن آنها مى‏توان كنترل ماوراء ملى‏ها را بر اقتصاد جهان و حال و آينده آن، تأمين كرد. با اينهمه، بلحاظ ضعف و فقر روز افزون و بار نظامى رو به افزايش، امريكا را ديگر توانائى آن نيست كه مانع پيروز شدن جنبش مردمسالارى در منطقه بگردد. در حقيقت، در همان حال كه سياست آقاى بوش پهنه خشونت را هر چه گسترده‏تر مى‏كند، وجدان جهانى نيز به وخامت وضعيت و اهميت استقلال از روابط سلطه و آزادى از نظامهاى اجتماعى قائم بر محور قدرت، آگاه و آگاه‏تر مى‏شود. اين وجدان مخالفت خويش را، به روشنى، با جنگ ابراز مى‏كند. در صورتى كه مردم جهان همچنان با جنگ مخالفت كنند و بر چند و چون اين مخالفت بيفزايند و جدان جهانى بتواند از وقوع جنگ جلوگيرى كند، جهان ما وارد عصر جديدى مى‏شود. وارد عصرى مى‏شود كه در آن، وجدان جهانى نه تنها بر مهار هر قدرتى توانا مى‏شود، بلكه مى‏تواند عامل بسط آزادى و رشد در همه جاى جهان بگردد و سياستى جهانى را ميسر بگرداند. بنا بر اين، بر عهده ملتهاى منطقه و در مسئوليت آنهاست كه موقعيت خود و مساعدت افكار عمومى جهانى جانبدار آزادى و استقلال و مردم سالارى را براى برانداختن استبدادها و استقرار مردم سالارى مغتنم بشمارند.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرها كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


ابتداى صفحه‏