سخنرانى آقاى ابوالحسن بنىصدر در محل پارلمان برلين به دعوت دانشگاه آزاد و حزب PDSپيرامون
|
|
استراتژى امريكا در خاورميانه
با سپاسگزارى از دانشگاه آزاد برلين و حزب PDSكه از اينجانب براى شركت در بحث آزاد پيرامون استراتژى امريكا در خاورميانه، دعوت بعمل آوردهاند.
و با گرامى داشت خاطره استاد گرانقدر، خانم آن مارى شيمل، كه عمر را در تدارك معرفت لازم براى گفتگو ميان فرهنگها گذراند.
و با يادآورى اين نكات: الف - كسى كه فرصت يافته است از استراتژى امريكا در خاورميانه با شما سخن بگويد، بهنگام حمله قواى صدام با ايران، رئيس جمهورى ايران و مسئول دفاع از كشور بودهاست. ب - تا كودتاى خرداد 1360 (ژوئن 1981)، مسئوليت دفاع از كشور را بر عهده داشتهاست. ج - يك نسل ايرانى در جنگى 8 ساله، نفله شد. بنا بر اين، او مىداند جنگ چيست. دو ملت و خود را بمثابه منتخب مردم ايران، قربانى دو استبداد، يكى رژيم صدام و ديگرى رژيم ملاتاريا مىداند. بنا براين مىداند استبداد چيست؟ و همه روز، به ترور تهديد مىشود و در جو و شرائط اين تهديد مىزيد و بنا بر اين مىداند ترور چيست.
چون مىدانم جنگ چيست، چون مىدانم استبداد چيست و چون مىدانم ترور چيست، به شرح زير، سياست آقاى بوش را توسعه خشونت و جنگ، در منطقه و جهان و جلوگيرى از تحول نظامهاى جامعههاى استبداد زده به نظامهاى مردم سالار و نيز توسعه تروريسم در جهان ارزيابى مىكنم:
استراتژى امنيت ملى امريكا:
در بيستم سپتامبر، نيويورك تايمز ""استراتژى امنيت ملى امريكا" را كه حكومت بوش تدوين كرده است، منتشركرد، هدفهايى كه امريكا، بنابراين متن، تعقيب مىكند، عبارتند از:
الف - هدفها:
1 - هدف اول، دفاع از "ملت خود" در برابر دشمنان، دشمنان كيانند؟
الف - تروريسم بين المللى و ب - راديكاليسم وقتى مجهز به اسلحه كشتار جمعى مىشود. و" دولتهاى لات" كه آقاى بوش از آنها، بعنوان دولتهاى عضو "محور شر"، نام برده است. اما چند كشور ديگر نيز در شمار اين دولتها هستند. اين دولتها يا به اسلحه كشتار جمعى مجهز شدهاند. و يا مىكوشند مجهز شوند. بنابراين، به غير از اسرائيل، بقيه كشورهاى داراى اين اسلحه يا در كار ساختن آن، بالفعل يا بالقوه، دشمن امريكا مىشوند. بنابراين، از ليبى و مصر گرفته تا پاكستان و از آن كشور تا اندونزى "منطقه دشمن" را تشكيل مىدهند. اين امر كه امريكا، در سندى رسمى، حوزه گسترده" تمدن اسلامى" را دشمن مىخواند، از عقل است يا از بى عقلى، سخن ديگرى است. بخصوص كه چين و روسيه هم در فهرست هستند. آيا عاقلانه است كه امريكابخش بسيار بزرگى از جهان را دشمن بخواند؟ پاسخ عقل قدرتمدار به اين پرسش آرى است و هدف دوم امريكا را توجيه مىكند:
2 - در حال حاضر، قدرت نظامى امريكا بى رقيب است و جلوگيرى از پيدا شدن رقيبى براى آن، هدفىاست كه دولت امريكا بايد تعقيب كند. قدرت نظامى امريكا: الف - بايد از امريكا دفاع كند و ب - امنيت دوستان و متفقان امريكا را تأمين كند و ج - هر قدرت نظامى را از فكر رقابت با امريكا، منصرف كند. د - از خطرى كه منافع امريكا و متحدان و دوستان امريكا را تهديد كند، پيشگيرى كند.ه - صلح را در نقاط استراتژيك جهان حفظ كند.
3 - از آنجا كه فقر و استبداد بر انگيزندگان تروريسم هستند، حمايت از جنبشهاى مردم سالار، در آن بخش از جهان كه گرفتار استبداد و فقر هستند، هدف سوم امريكا است. امريكا موفقيت خويش را بعنوان"ابر قدرت"
بى رقيب نبايد بكار تحصيل امتيازهاى يك سويه گيرد. بلكه بايد چنان كند كه ملتها از آزادى و مردم سالارى و رشد برخوردار شوند.
ب - روشها:
ا - " حمله پيشگيرانه" روش عمومى است كه امريكا، جايگزين روشهاى پيشين مىكند.
2 - " بازار آزاد" و "آزادى تجارت"بمثابه " تنها راه بيرون آمدن از فقر.
3 - ايجاد تعادل قوا بسود "آزادى "! تشكيل ائتلاف براى مبارزه با تروريسم جهانى1 " Globalterrorism" حل منازعات منطقهاى، توسعه دايره رشد از راه باز كردن جامعههاى بسته و ساختن زير بناى مردم سالارى، همكارى با ديگر قدرتهاى جهانى ،تغيير نهادهاى امنيت ملى امريكابراى آنكه توانايى مقابله با تهديد و خطرها و نيز استفاده از فرصتهارا پيدا كنند. و دفاع از شأن و منزلت حقوق انسان.
مىتوانستم با انتقاد هدفها و روشها وارد موضوع مورد بحث شوم امابه اين يادآورى سخت در خور توجه بسنده مىكنم كه دو هدف اول و روش اصلى گرداندن استفاده از قواى نظامى، ميان امريكابمثابه قدرت بى رقيبى كه بايد بى رقيب بماند و بقيت جهان بمثابه محورى كه مىبايد در مهار امريكابماند، مداربستهاى را بوجود مىآورد كه نه تنها هدف سوم را غير ممكن مىكند، بلكه آزادى و مردم سالارى را در خود آمريكاو اروپا نيز مورد تهديد قرار مىدهد. افزون براين، نيروى نظامى را بخدمت حراست از "بازار آزاد" و "تجارت آزاد" در آوردن گوياى ناتوانى اقتصاد امريكا از رقابت "آزاد" و بكار بردن زور در تصاحب نيروهاى محركه (انرژى، مواد اوليه، سرمايه، استعدادها) است. استراتژى امنيت ملى "امريكا، استراتژى امنيت ملى "مادر شهر" ماوراء ملى ها، بمثابه مديريت نيروهاى محركه و سمت يابى اين نيروها ست:
هدفهاو روشهاى امريكا در خاورميانه:
در باب هدف هاىامريكا از جنگ با عراق، گفتهاند كه؛
1 - هدف اول: تغيير روانشناسى دنياى اسلام است: مردم دنياى اسلام، بخصوص در منطقه خاورميانه و آسياى ميانه كه گويا به غلط باوركردهاند امريكا قدرتى پوشالىاست، آن را قدرت بيابند كه هم آورد نمىپذيرد. اما اين هدف، ناقض هدف سوم "استراتژى امنيت ملى امريكا" است. چراكه اين كار نه تنها انسان را از شئون و منزلتها و حقوق محروم كردن است، بلكه همان قاعده ايست كه فرعونيت يا قدرت توتاليتر بكار مىبرد: تحقير كن تا اطاعت شوى.
نه تنها جنگى با هدف ايجاد احساس ناتوانى در برابر " قدرت بى رقيب"، ضديت با حقوق انسان، آزادى و مردم سالارى است، بلكه ترور اعتماد انسانها است و سلطه گرى و بى اعتمادى رابر فقر و استبداد مىافزايد و موجب وسعت گرفتن هر چه بيشتر تروريسم بين المللى مىشود. آيا امريكا مىتواند با رژيم صدام بجنگد و از ميان بر داشتن اين رژيم را با پديد آمدن غرور انسانى نزد عراقيان و احساس توانائى و اعتماد به نفس آنان - كه لازمه استقرار مردم سالارى است - همراهكند؟ به اين پرسش پس از ذكر هدف هاى دوم و سوم پاسخ مىدهم:
2 - هدف دوم: تأمين نياز امريكا به نفت، توأم با كاستن از ميزان وابستگى به نفت عربستان سعودى است . در استراتژى آقاى بوش، كلمه نفت نيامده است، اما قشون امريكا را موظف به دفاع از "منافع امريكا و متحدان و دوستانش" مىگرداند. اما جنگ براى سلطه بر منابع نفت عراق هم باهدف فقر ستيزى و هم با هدف مردم سالارى ناسازگار و ناقض هدف سوم حكومت آقاى بوش و باز گشت به همان سياست حمايت از "دولتهاى نفتى" استبدادى است. چرا كه الف - دولت مردم سالار نفت را حق مردم كشور خود و نه " منافع امريكا" مىشناسد. ب - ادغام نفت دراقتصاد ملى و رشد اقتصادى، روشى است كه يك دولت مردم سالار رويه مىكند. در مورد ايران، امريكا دو نوبت، يكى در اوت 1953 با رهبرى كودتا بر ضد حكومت دكتر مصدق و بار دوم، در ژوئن 1981، از راه سازش پنهانى با ملاتاريا، مانع از رشد سياسى همزمان با رشد اقتصادى در ايران شد.
آيا امريكا مىتواند بگويد از شكست"ديكتاتورىهاى رشد" وابسته بخود عبرت گرفته و به اين نتيجه رسيده است كه "دولتهاى نفتى" عامل فقر و فساد پديد آورنده تروريسم هستند و حالا تصميم گرفته است حامى مردم سالارى و رشد در خاور و آسياى ميانه باشد؟ پاسخ اين پرسش را حكومت آقاى بوش بايد بدهد. آنهم با دادن پاسخ شفاهى به اين پرسش :
هر دولت مردم سالار به نفت بمثابه حق ملى متعلق به نسل امروز و نسلهاى آينده مىنگرد. حال اگر چنين دولتى حفظ اين حق را در تقاضاى بهاى عادلانه و بخصوص محدود كردن صدور نفت به اندازهاى كه رشد اقتصادى اقتضاء مىكند دانست و اين دو تدبير با "منافع امريكا" نخواندند، رفتار امريكا چگونه خواهد بود؟
3 - هدف سوم امريكا در خاورميانه بنابر متن "تعادل قوا بسود آزادى" است. روشى كه در صورت جنگ با عراق، براى ايجاد تعادل بكار خواهد رفت، حضور نظامى در عراق (نيويورك تايمز ژانويه 2003) به قصد تثبيت وضعيت عراق و كنترل تمامى منطقه است. بهررو، چه جنگ روى دهد و خواه روى ندهد،
1/3 - اسرائيل از متحدان و دوستان امريكا و در" تعادل آزادى" طرف متفوق مىشود. بنابراين، استراتژى پيشين كه عبارت بود از موقعيت مسلط داشتن اسرائيل ادامه مىيابد. اما اين استراتژى از عوامل تعيين كننده وضعيت كنونى منطقه و بر پا ماندن رژيمهاى استبداد ناتوان و ضد رشد است.و
2/3 - درايامى كه جنگ خليج فارس در 1990 تدارك مىشد و بوش پدر، به اين و آن كشور خاورميانه وعده مىداد "قدرت منطقهاى" خواهند شد، در مطالعهاى با عنوان "تعادل ضعف ها" توضيح دادم آنچه به وقوع خواهد پيوست، بر جاماندن و ضعيف شدن دولتهاى منطقه است. در واقع نيز چنين شد. امروز، خاصه تمامى دولتهاى خاورميانه اينست كه در داخل، الف - استبداد اقليت بر اكثريت هستند و ب - زير تهديد مخالفت هاى مسلحانه و غير مسلحانه، ناتوان هستند و در خارج، الف - با يكديگر در تخاصم هستند و ب- در بودجه و تسليحات و... بمقدار زياد رها از قيد در آمدهاى مالياتى و وابسته به منابع خارجى هستند.
چرا امريكا چنين استراتژى را اتخاذ كرده است؟:
تا اينجا، هدفها و روش ها را بررسى كردم كه با تأمل قابل مشاهده هستند. اما پرسش اصلى هنوز طرح نشده و بنابراين پاسخ نيافته است: چرا امريكا چنين هدفها و روشهايى را بر مىگزيند؟ مىتوانيد در جابگوئيد هم پرسش طرح شده و هم پاسخ يافته است: امريكا خود را "قدرت بى رقيب" مىبيند و بر آنست كه قدرت نظامى خود را در سلطه بر جهان، بكار اندازد. پاسخ اين پرسش كه چرا مىخواهد بر جهان مسلط شود نيز اين است كه مىخواهد منابع حياتى را از آن خود كند. چرا؟
زيرا وابستگى امريكابه نفت ، گاز ، مواد اوليه ، استعدادها و سرمايهها سال به سال افزايش مىيابد. اما آيا اين پاسخها تمام واقعيتها را بيان مىكنند؟ براى يافتن پاسخ در خور مىپرسم: در حال حاضر امريكا موقعيت مسلط دارد و اگر براى آقاى بوش و حكومت او عقل قائل باشيم ناگزير بايدمان گفت: حكومت بوش مىداند كه تروريسم فرآورده رابطه مسلط - زير سلطه با مدار بسته ايست كه بخش مسلط جهان با بخش زير سلطه آن بوجود آورده است. حكومتى كه مىخواهد جامعهاى داراى نظام اجتماعى - سياسى بسته را به جامعههاى با نظام اجتماعى - سياسى باز، بدل سازد، ناگزير بايد بداند كه براى مبارزه موفق با تروريسم، مداربسته سلطه گر - زير سلطه را بايد گشود. پس چرا وارونه كارى را مىكند كه بايد بكند؟
آيا امريكا ناتوانى خود را بروز مىدهد يا توانائى خود را؟ اين آن پرسش است كه پاسخ مىطلبد: براى يافتن پاسخ اين پرسش
امريكايى را تصور كنيم يا الگوئى از امريكا بسازيم تا امريكاى امروز را باآن بسنجيم.در آن آمريكاى الگو:
1 - اقتصاد را چنان سازمان داده است كه نسل امروز و نسلهاى آينده بتوانند با منابع موجود درامريكا زندگى كنند.
2 - محيط زيست را تخريب نمىكند و با جامعه هاى ديگر جهان نيز در تضاد و خصومت نيست؛
3 - از بند ديناميك خشونت و مسابقه تسليحاتى آزاد است و نياز به بودجه نظامى 385 ميليارد دلارى ندارد؛
4 - نظام اجتماعى امريكا تحولپذير است بنابراين مىتواند نيروهاى محركه را كه در جامعه امريكائى و طبيعت آن ايجاد مىكنند، بكار گيرد. بنابراين،
5 - جامعهاى رها از تبعيضهاست كه در آن، دولت و ديگر بنيادها (يانهادهاى )institutions جامعه، در فعاليت هاشان، شفاف هستند. يعنى ،
6 - فعاليتهاى افراد جامعه در توليد و مصرف به ترتيبى است كه الف - امريكايى منابع طبيعى امريكا را پيشخور نمىكند و ب - منابع متعلق به جامعههاى ديگر را مصرف نمىكند. بنابراين ج - اقتصاد براى انسان امريكايىاست و انسان بنده سرمايه نيست و بنابراين، آينده از پيش متعين نمىشود.و
7 - ازآنجا كه انسان مجموعهاى از استعدادهاست، و فعاليتهايش، در فعاليت اقتصادى خلاصه نمىشود، نيازهاى انسان با فرآوردهاى ويرانگر برآورده نمى شوند، بنابراين، در اقتصاد امريكا، دو سوم سرمايه گزاريها در توليد و مصرف فرآوردههاى ويرانگر بعمل نمىآيند.و
8 - جامعه آمريكائى از آسيبهاى اجتماعى در امان است، امريكا، نه از لحاظ مصرف مواد مخدر مقام اول را دارد و نه از لحاظ ميزان توليد و مصرف خشونت و نه نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى شتابان توسعه يابند،
9 - جريان آزاد اطلاعات علمى و فنى و سياسى واقتصادى نابرابريها در سطح جامعه امريكا به استقرار عدالت اجتماعى كمك مىرساند. امريكا بجاى آنكه قدرت نظامى را حامى " بازار آزاد"و "تجارت" ميان اقتصادهاى مسلط و زير سلطه گرداند، جريان آزاد اطلاعات و انديشهها را در سطح جهان برقرار مىكند. بنابراين،
10 - اداره نيروهاى محركه (انسان، سرمايه، علم و فن، انرژى، مواد اوليه و... انديشه راهنماى نه در دست ماوراء ملىها كه در يد جامعه امريكايى در رشد انسان و عمران طبيعت، بكار مىافتند.
امريكا، به جاى منافع، از حقوق ملى خود بعلاوه حقوق خويش بر سلامت محيط زيست در جهان سخن مىگويد و منابع و امكانهاى جامعههاى ديگر را حقوق آنان مىشناسد و براى آنها نيز همان حقوق را بر محيط زيست و رعايت حقوق فردى و جمعى تمامى انسانها و تمامى جامعهها مىشناسد. و با نقض حقوق هيچ ملتى براى خود، "منافع" ايجاد نمىكند. و
12 - "ماوراء ملى"، در واقع، از رهگذر جريان نيروهاى محركه، در مدار بسته سلطه گر - زير سلطه، پديد آمده است و نيست مگر سمت دهى به نيروهاى محركه در سطح جهان و در پهناى زمان در محدوده روابط سلطه گر - زير سلطه. با توجه به اين واقعيت، جامعه امريكا، الف - خود و دولت خويش را از تابعيت ماوراء ملى ها آزاد مىكند و ب - در مقياس كيتى، جانبدار سياست جهانى مىشود كه تمامى كشورهاى دنيا، در نظامى مردم سالار، در تدوين و اجراى آن شركت مىكنند. اين سياست جريان نيروهاى محركه را در سطح جهان و در عرصه زمان سازمان مىدهد و در رشد انسان و عمران طبيعت بكار مىاندازد.
اگراين الگو را الگوى ثروت واقعى و نه مجازى بدانيم، مقايسه امريكا امروز با اين الگو، به ما امكان مىدهد، سر از مجاز بودن "قدرت بى رقيب" امريكا در آوريم. در حقيقت، اين فقر و ضعف امريكاست كه، از لحاظ شتاب افزايش، بى رقيب شدهاست. با چشمان باز كه مىنگريم، رياست جمهورى بوش را ترجمان فقر و ضعفى روز افزون مىيابيم كه درمان را در تشديد سلطه بر جهان و افزايش ميزان بهره كشى گمان مىبرد. در پرتو اين الگو، مىتوانيم بفهميم چرا استراتژى امريكا در خاورميانه با اين استراتژى در نقاط ديگر جهان متفاوت است. چرا كره شمالى را با وجود داشتن سلاح اتمى تهديد به جنگ نمىكند و قواى خويش را در خليج فارس متمركز مىكند. آنچه امريكا در خاورميانه مىجويد در نقطه ديگر جهان نمى يابد يا بسيار كمتر مىيابد:
1 - امريكا كه روزى به منابع نفتى و غير نفتى خود متكى بود، امروز و فردا بيشتراز امروز به منابع نفت و گاز، در آمدهاى آن وابسته است در آينده نزديك، كمبود نفت و گاز، امريكا را در موقعيت رقيب بقيت دنيا قرار خواهد داد. بنابراين،
2 - تسلط بر خاورميانه، نه تنها از لحاظ رقابت اقتصادى با اروپا و آسياى دور تعين كننده است، بلكه از لحاظ تسلط بر بازار جهانىكه گويا بايد آزاد باشد، نيز نقش تعيين كنده دارد.و نيز،
3 - نظام سرمايه دارى امريكا، به ضرورت، نظام اجتماعى - سياسى كه يا مىبايد باز شود تا نيروهاى محركه (براى مثال، در حال حاضر، كمتراز يك هفتم سرمايه هايى كه در جهان توليد مىشوند، در توليد بكار مىافتند و تازه از آنها، 60 در صد و بيشتر در توليد فرآوردهاى ويرانگر بكار مىافتند) - كه امروز بخش بزرگى از آن تخريب مىشود، تا نظامهاى اجتماعى - سياسى جامعههاى مسلط و زير سلطه تحولپذير نشوند - بكار افتند. حال، يا حكومتهاى جانشين حكومت بوش در بستهتر كردن جامعه امريكايى، سياست حكومت بوش را تعقيب خواهند كرد. بنابراين نيازمند "دشمن" مىشوند و خاورميانه، هم بلحاظ موقعيتش در جهان و هم از لحاظ ديناميك خشونت و مسابقه تسليحاتى (جنگ تمدنها)، نياز امريكا را به "دشمن" بر مىآورد.
از اين جهت، حكومت كلينتون به واكنشى مىماند كه جامعه امريكايى، در برابر جريان فقر و ضعف، از خود بروزداد و كوشش بسيار خجولانهاى بكار برد تا از پيش خور كردن بكاهد و در خاورميانه، ديناميك صلح سازگار با سلطه امريكا را جانشين كند. بنابراين،
5 - سياست امريكا در خاورميانه نمىتواند تبعيضآميز و مبهم نباشد: تبعيض بسود اسرائيل شفاف است. اما تبعيض بسود دولتهاى منطقه و به زيان ملتها مبهم است. چنانكه رژيم ملاتاريا را عضو محور شر مىگرداند و در همان حال كه بيانيه صادر مىكند و سياست خود را تابع حركت مردم ايران مىخواند، با گروههاى مختلف رژيم به گفتگوهاى پنهانى مىنشيند. امريكا نمىتواند تبعيضها را رها كند زيرا تعادل قوا بسود سلطه امريكا آن را ضرور مىگرداند،
6 - تجربه ضربه نفتى كه بهنگام وزارت دارائى اينجانب وارد شد و كشورهاى نفت خيز مازاد ارزى پيدا كردند و توانستند سطح توليد را پائين بياورند، از ياد كسى نرفته است. به قول وزير دفاع خانم تاچر، جنگ ايران و عراق در سود انگلستان و غرب بود، اسباب ايجاد و ادامه آن را فراهم آورديم. نتيجه اين شد، كه كشورهاى نفت خيز، بدهكار شدند و امروز فشار براى افزايش ميزان توليد، زياد است. امريكا بمثابه قدرت، نمىتواند از جمله ديناميك جنگ و خشونت،وابستگى به درآمد نفت، دولتهاى منطقه را از وابستگى خود به نفت و گاز بيشتر نكند، بطوريكه،
7 - در حال حاضر، بودجههاى نظامى و ادارى نه تنها تمامى در آمدهاى نفتى را مىبلعند، بلكه اغلب كشورها نياز به قرضه خارجى نيز پيدا مىكنند. بدينسان، تخريب سرمايه و فرار استعدادها و سرمايه از عوامل گسترش فقر و خشونت در جامعههاى خاورميانه شدهاند. فقر و خشونت، دشمن دلخواه امريكايعنى تروريسم را توليد مىكند. بنابر متن استراتژى حكومت بوش، امريكا از اين واقعيت آگاه است، اما روشى كه در همان استراتژى پيشنهاد مىشود، ناسازگار با مردم سالارى و رشد است.
در حقيقت، ديناميك صلح، مردم سالارى و رشد در خاورميانه، نيازمند تغييرهاى ساختى در اقتصاد و دولت امريكاست.
8 - بنابراينكه تجارت سالانه مواد مخدر - كه تنها يكى از نابسامانيها است، 350 ميليارد يا 500 ميليارد دلار باشد، مصرف امريكا نزديك به 30 يا 20 در صد مصرف دنيا مىشود. خاورميانه و آسياى ميانه در اين تجارت، سهم بزرگى دارد. اما قدرت نياز به مخدرها براى حذف بخشى از نيروى محركهاى كه انسان مىباشد را دارد. باراول كه بوش پدر به مافياهاى مواد مخدر اعلان جنگ داد، روشى را در پيش گرفت كه نتيجه معكوس ببار مىآورد و آورد و موجب توسعه تجارت مواد مخدر شد. در حقيقت ميان وسعت گرفتن مصرف مواد مخدر و توسعه توليدشان رابطه ايست. تا وقتى قدرت (= زور) ارزش اول است، امريكا هم بمثابه سازماندهى قدرت در مقياس جهان و حال و آينده به مواد مخدر نياز دارد و امريكا بمثابه دولتى كه مىبايد به مردم امريكا توضيح دهد نياز به مبارزه با مواد مخدر دارد. اين دو نياز به نوبه خود به استراتژى امريكا در خاورميانه،، ويژگى مىبخشند. بديهى است تجارت 500 ميليارد دلارى نيز، چيزى نيست كه اقتصاد سرمايه دارى نسبت به آن لاقيد بماند!
9 - در استراتژى حكومت بوش از راديكاليسم و تكنولوژى اسلحه كشتار جمعى سخن بميان است. و مىدانيم كه اين حكومت به دولتهاى منطقه خاورميانه فشار مىآورد، جلو تعليم"عقايد راديكال" و تبليغ آن را بگيرند.اما، الف - امريكا در پيدايش و قوت گرفتن اين عقايد نقش مهمى داشته است و ب - امريكا بمثابه قدرتى كه نياز به دشمن دارد نيازمند وجود راديكاليسم است و امريكا بمثابه دولت تنها وقتى مىتواند از امريكا بمثابه قدرت جدا و با راديكاليسم مبارزه موفقى را بعمل آورد كه از دولت فعل قدرت، آزاد و به الگو نزديك شود، تا آن زمان كه ممكن است هرگز نرسد، خاورميانه نقش اول را در توليد راديكالها و بنابراين مقام ويژهاى در استراتژى امريكا خواهد داشت.
10 - در صورتى كه استراتژى امريكا براستى مبارزه با تروريسم بود، محاسبه سادهاى را در بر مىگرفت: جريان يك طرفه سرمايه و استعدادها از خاورميانه به امريكا و اروپا چه ميزان است؟ مىگويند ايرانيها در امريكا سرمايهاى برابر 400 تا 600 مليارد دلار دارند. كشورهاى ديگر منطقه نيز به غرب سرمايه صادر مىكنند. استعدادهاى كشورهاى منطقه نيز به غرب مىروند، بنابراين، استراتژى كه بنابر آن هدف استقرار مردم سالارى و تدارك عامل رشد است، مىبايد تدابيرى را در بر مىگرفت براى بكار افتادن سرمايهها و استعدادها و ديگر نيروهاى محركه در كشورهاى منطقه، اما از اين تدابير كلمهاى در استرتژى امنيت ملى امريكا نيست. در حقيقت، امريكا بمثابه قدرت نيازمند اين جريان است. امريكا بمنزله دولت تا اين زمان بر وفق امريكا بمثابه قدرت عمل كرده است.
11 - امروز، امريكا قواى خويش را بيشتر از هر جاى ديگر جهان در خاورميانه و آسياى ميانه، متمركز كرده است. حقوق ملى ملتها را" منافع خويش" مىشمارد. حال قدرتى كه به زور حقوق ملى ملتها را "منافع" خود مىگرداند، چگونه مىتواند حامى استبدادهاى فسادگستر نباشد؟ از زمانى كه امريكا بمثابه قدرت جهانى در منطقه حضور يافته است تا امروز حامى دولتهايى بوده است كه حافظ "منافع" امريكا در كشور خود بودهاند. آيا امريكا مىپندارد دولتهاى مردم سالار، در صورت استقرار، حقوق ملى خود را"منافع" امريكا مىشناسند و تقديم امريكا مىكنند؟ دولتى كه استقرار مردم سالارى را در كشورهاى اين منطقه هدف مىكند، نبايد تغيير بنيادى در ديدگاه و رفتار خود بوجود آورد چنانكه سياستش در منطق عبارت شود از رعايت كامل حقوق ملى مردم اين منطقه از جهان؟
12 - امريكا، بمثابه قدرت، مادر شهر ماوراء ملى هاست. نه تنها ماوراء ملىهاى انرژى منابع عظيم نفت و گاز خاور و آسياى ميانه را تيول كردهاند، بلكه در شبكه جهانى اين ماوراء ملىها و ماوراء ملىها ديگر، اين دو منطقه نقش حياتى دارند. اما حكومت بوش تركيبى است از نمايندگان ماوراء ملىها، بخصوص نفت و اسلحه. بناگزير، اين دو منطقه، را الف - منبع نفت و گاز + در آمدهايى كه مىبايد، به غرب جريان ييابند+ استعدادها و نيروى كارى كه مىبايد به خدمت ماوراء ملىها در آيند + بازار و ب - دو منطقه را دو مركزى مىبيند كه با در دست داشتن آنها مىتوان كنترل ماوراء ملىها را بر اقتصاد جهان و حال و آينده آن، تأمين كرد.
با اينهمه، بلحاظ ضعف و فقر روز افزون و بار نظامى رو به افزايش، امريكا را ديگر توانائى آن نيست كه مانع پيروز شدن جنبش مردمسالارى در منطقه بگردد. در حقيقت، در همان حال كه سياست آقاى بوش پهنه خشونت را هر چه گستردهتر مىكند، وجدان جهانى نيز به وخامت وضعيت و اهميت استقلال از روابط سلطه و آزادى از نظامهاى اجتماعى قائم بر محور قدرت، آگاه و آگاهتر مىشود. اين وجدان مخالفت خويش را، به روشنى، با جنگ ابراز مىكند. در صورتى كه مردم جهان همچنان با جنگ مخالفت كنند و بر چند و چون اين مخالفت بيفزايند و جدان جهانى بتواند از وقوع جنگ جلوگيرى كند، جهان ما وارد عصر جديدى مىشود. وارد عصرى مىشود كه در آن، وجدان جهانى نه تنها بر مهار هر قدرتى توانا مىشود، بلكه مىتواند عامل بسط آزادى و رشد در همه جاى جهان بگردد و سياستى جهانى را ميسر بگرداند.
بنا بر اين، بر عهده ملتهاى منطقه و در مسئوليت آنهاست كه موقعيت خود و مساعدت افكار عمومى جهانى جانبدار آزادى و استقلال و مردم سالارى را براى برانداختن استبدادها و استقرار مردم سالارى مغتنم بشمارند.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرها كه در مجموعه نخواندهايد
|