پيام آقاى ابوالحسن بنىصدر
بمناسبت سالگرد انقلاب ايران
|
|
شهادت زمان و كارى كه بايد كرد:
پدران و مادران، هموطنان مسئوليت شناس!
زمان شهادت مىدهد: نسلى كه در انقلاب شركت كرد و به اصول راهنماى آن انقلاب وفادار ماند، از راه تجربه، با سه رأس مثلث زور پرست، رويارو شد. در محاصره اين مثلث، بسان ابراهيم در حلقه آتش، مىبايد حق بماند تا آتش زورپرستى بر ايرانيان و ايران سرد بگردد. پيش از اين نسل، هيچ نسل ديگرى اينسان در محاصره زورپرستان قرار نگرفته بود. ظرف يك قرن، سه انقلاب روى دادند و در پى هر انقلاب، كودتائى روى داد. هر سه انقلاب را آنها انجام دادند كه بر صراط آزادى و استقلال بودند و هر سه كودتا را مثلث زور پرست سازمان داد.
در هر سه نوبت، رهبرى انقلاب با آنها بود كه آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت و دين بمثابه بيان آزادى و استقلال و نيز رشد بر ميزان عدالت و افق معنوى باز را اصول راهنما مىشناختند و كودتا را هم كسانى رهبرى كردند كه، در تاريخ معاصر، پديد آورندگان "خط سيد ضياء" نام يافتهاند. اين خط، قدرت خارجى را محور مىگرداند و بر اين محور، نظام استبدادى وابسته را مىسازد. تا اين زمان، آن قدرتهاى خارجى كه "خط سيد ضياء" محور خير كردهاست، دو قدرت انگلستان و امريكا بودهاند. اين خط چگونه موفق شدهاست از زورپرستان وابسته به قدرت رقيب (روسيه دوران تزارى و روسيه دوران كمونيسم = محور شر) در كودتا و استقرار استبداد سود جويد؟ با استفاده از دو مدار بسته داخلى و خارجى، بدين كار توانا شدهاست: مدار بسته داخلى با زور پرستان بقصد جلوگيرى از قوت گرفتن جريان استقلال و آزادى و مداربسته خارجى ميان قدرتهاى مسلط رقيب كه، بنا بر طبيعت سلطه گرى، استبداد وابسته را بر مردم سالارى رجحان مىدادند.
با وجود اين، هر بار، مدارهاى بسته داخلى و خارجى باز شدهاند و ايران، بر خط استقلال و آزادى، انقلاب كردهاست. اما چرا، از نو، مثلث زور پرست توانستهاست مدارهاى داخلى و خارجى را ببندد و استبداد را باز سازد؟ در سه انقلاب ايران كه بنگريد مىبينيد: هربار، تقدم مطلق دادن به مبارزه با زورپرستان حاكم بر دولت، جريان آزادى و استقلال را از شناسائى زورپرستان ديگر باز داشته است. چنانكه خطاى جريان آزادى و استقلال، در انقلاب بهمن 1357 اين بود كه الف - "خط سيد ضياء" را كه ملاتاريا رهبرى آن را مىيافت، پيشاپيش، شناسائى نكرديم و ب - به اين عنوان كه مبارزه با رژيم پهلوى از تقدم مطلق برخوردار است و با شعار "همه با هم" و "وحدت در بر افكندن رژيم شاه"، حضور و عمل زورپرستان را در صفوف خود پذيرفتيم و ج - با وجود اين، به معناى شعار "صد در صد اسلامى" توجه نكرديم كه در نفى اسلام بمثابه بيان آزادى بكار رفت و ضد اسلام (= بيان زور و زورمدارى) را جانشين تمايلهاى اسلامى كرد كه از انقلاب مشروطيت بدين سو، از استبداد تاريخى مىبريدند. استبداد فراگيرى كه "ولايت فقيه" از كار درآمد، همچنان مىكوشد در ذهنها، ميان اسلام و مردم سالارى تضاد القاء كند و استقرار مردم سالارى را پايان حيات اسلام بباوراند. حال آنكه خوب مىداند مردم سالارى بى طرف و از جمله ايجاد فراخناى آزادى است كه در آن، هر قولى ابراز مىشود و در جريان آزاد انديشهها، جامعه بهترين قول را بر مىگزيند. بنا بر اين، آن بيانى كه خود را بيان آزادى مىداند، با بى طرفترين مردم سالارىها و بازترين نظامهاى اجتماعى - سياسى سازگار است. زيرا در جامعه باز و در بى كران لااكراه است كه جامعه قول حق را بر مىگزيند.
هرچند، در پايان سه انقلاب و بسيار دير، اما تجربه انجام گرفته است و سه نوبت: زمان شهادت مىدهد كه هر نوبت، به خود راه دادن زورپرستان، راه را بر كودتا هموار كردن و باز گرداندن استبداد گشتهاست. از بد اقبالى، نسل ما نه از راه دانش بر اين واقعيت، كه در عمل، با سه رأس مثلث زور پرست رويارو شدهاست. اما اينك كه، به تجربه، معرفت جستهايم، حاصل تجربه و معرفتى را قدر بشناسيم كه به قرنى حاصل شدهاست: مثلث زور پرست را نه تنها به جنبش همگانى براى استقرار مردم سالارى راه ندهيم كه آزاد كردن ملت و دولت را از اين مثلث، راست راه ادامه حيات ملى در رشد و آزادى بدانيم.
اما اگر نيك بنگريم، در ژرفا، اصالت قدرت (= زور) را مىيابيم. رابطه زن با مرد بر محور قدرت و بيانگر اصالت آنست. اگر مردان مردى را در سلطه بر زن گمانبرند و اگر، زنان در رابطه با خود و با مرد، زور را روش نگردانند، ساخت پايه استبداد تاريخى ايران را ويران كرده و خويشتن را بمثابه انسان آزاد كردهاند.
جوانان، فرزندان عزيز!
براى آنكه يك نسل از ترسها بدر آيد، براى اينكه شما اعتماد به نفس پيدا كنيد، مىبايد تجربه و معرفت قرنى نسلهاى پيشين را سرمايه كنيد. مىبايد تجربه را تا رسيدن به نتيجه، ادامه دهيد. مىبايد خويشتن رااز زورپرستان، هر سه رأس آنها، آزاد كنيد. اگر تجربه سه انقلاب كافى نباشد، آنها مشكل شناسائى خود را با روش خود بر شما آسان مىكنند:
* يكدسته، به ادعاى دين دارى، دين را با مردم سالارى مقايسه مىكنند و مدعى مىشوند: مردم سالارى كوچكتر از آنست كه با دين پهلو زند! آيا زورپرستان نمىدانند مردم سالارى براى آنست كه انسانها، از جمله در دين و باور خود، منزلت، اعتماد و امنيت بجويند؟ بسا مىدانند اما دين را چماق مىكنند تا مبادا بساط استبدادشان برچيده شود.
* دسته دومى از زورپرستان كه روزى علم و حقوق بشر و... و امروز، مردم سالارى را چماق كردهاند، دين را مزاحم مردم سالارى مىانگارند و بدين ادعا، نادانى و غرض خويش را كه دستيابى به قدرت استبدادى است، آشكار مىكنند. چرا كه مردم سالارى آن سازماندهى است كه به هر قول امكان ابراز مىدهد. افزون بر اين، تا دين اكثريت بزرگ مردم با اصول راهنماى مردم سالارى موافق نشود، مردم سالارى استقرار پيدا نمىكند. بنا بر اين، تفاوت مردم سالار از زور پرست اينست كه اولى با از خود بيگانگى دين مبارزه مىكند و در بازگرداندنش به بيان آزادى مىكوشد و دومى در دين ستيزى اندازه نمىشناسد.
* دسته سومى، با هزار وعده دلفريب، در بازگرداندن پهلوى ايسم مىكوشد و "قول" مىدهد كه اين بار "مشروطه" خواهد شد. اما مردم سالارى استقرار ولايت (= شركت آزاد در اداره امور جامعه بر برادرى، خواهرى و برابرى) جمهور مردم است. اگر بقاياى زورپرستانى كه دو كودتا بر ضد مردم سالارى كردند و در كودتاى سوم نيز، از راه بر انگيختن رژيم صدام به جنگ و تدارك زمينه آن در ايران، نقش داشتند، بر آن مىشدند كه بدانند مردم سالارى چيست، در مىيافتند كه مردم سالارى بازگشت به اين و آن رژيم نيست، استقرار ولايت جمهور مردم است. ياد آور مىشود كه ولايت جمهور مردم بعمل در مىآيد از جمله وقتى كه انسان ايرانى، در درون مرزها، آزاد و مستقل باشد. يعنى در درون، هيچ مقامى شريك او در حاكميت بر سرنوشتش و در بيرون، هيچ قدرت خارجى شريك حاكميت بر سرنوشت وطنش نباشد. اگر راست مىگفتند، دست كم با چشم پوشيدن از بازگشت به قدرت شروع مىكردند. اگر راست مىگفتند، در خدمت قدرت خارجى قرار نمىگرفتند و دستگاه تبليغاتى دروغ پرداز و ناسزاگو برپا نمىكردند. اگر...
* و دسته چهارمى، از نو، جانبدار مردم سالارى شدهاند و، بدنبال ورشكستگى، دعوت به شركت در جبهه همبستگى مىكنند. اما اگر بر آن مىشدند كه بدانند مردم سالارى چيست، از مردم سالار شدن شروع مىكردند. از زورباورى و زورمدارى آزاد مىشدند. زورزدائى به يك دوران طولانى ممارست در درمان و پندار و گفتار و كردار را ترجمان آزادى كردن ،نياز دارد.
زورپرستان خاصههاى مشترك دارند از جمله اين خاصه مشترك را: معتقدند كه اين آنها نيستند كه مىبايد از اعتياد به زورپرستى آزاد شوند و بدون كمتر توقع، در جنبش مردم سالارى شركت كنند بلكه اين آزادها هستند كه مىبايد الف - آنها را بپذيرند و ب - آنها را محور رهبرى بپذيرند و ج - بدون چون و چرا هم بپذيرند! مىبينيد كه در پاسخ چون و چرا كردن، ملاتاريا كه زور دارد، به ناسزا و بهتان بسنده نمىكند، پرونده مىسازد و مجازات مىكند! و پهلوى طلبها و گروههاى زور باور ديگر ناسزا باران مىكنند !
اگر مىخواهيد در آزادى، در امنيت خاطر، با حقوق و شئون انسان، زندگى كنيد، سرمايهاى كه تجربه و معرفت سه تجربه در يك قرن است ،همانا آزاد كردن خود و جامعه خويش از مثلث زور پرست را بكار بريد. اگر مىخواهيد در جامعهاى فارغ از ترسها زندگى كنيد و از ترسها، ترس از جنگ، ترس از تجزيه كشور، ترس از دولتى در درون زورگو و در بيرون باجگذار، ترس از گروههاى زورباور و زور مدار، ترس از ناامنى، ترس از فقر و خشونت، ترس از زمان، گذشته و حال و آينده، ترس از بيكارى، ترس از تنهائى و...، در نتيجه، ترس از زندگى، بدر آئيد، اگر مىخواهيد از ترس و نااميدى بدرآئيد و اميد و نشاط زندگى را بجوئيد، زمان تصميم است. آن را از دست ندهيد. آزادى و استقلال يافتن، نه تنها نياز ندارد اين يا آن زور پرست به خود پذيرى، بلكه نيازمند به خود راه ندادن زورپرستان و آزاد كردن آنها از زورپرستى است.
بدانيد! زورپرستان، هر سه رأس آنها، هيچ زمان اين اندازه ناتوان نشده بودند. به يمن رها نكردن تجربهاى كه انقلاب بود، بيمن تن دادن به خطر ابتلاى سياسى، امروز، هيچ زور پرست ناشناختهاى برجا نماندهاست. زورپرستان شناخته شده را نيز، توان نماندهاست. بنا بر اين، زمان تصميم است و شما مىتوانيد بدون بيم از ناشناختهها، براى استقرار مردم سالارى، روى به جنبش همگانى آوريد.
بدانيد! اين بار، بديل مردم سالار مبهم به برانگيختن جنبش همگانى توانا نيست. زيرا ايران تجربه انقلاب را كردهاست. بديل مردم سالار شفاف مىبايد. مردم سالارها، از جمله، با آزاد كردن خود از زورپرستها شفاف مىشوند. با وجود اين، بدون جنبش همگانى جامعه جوانان ايران، بر راست راه مردم سالارى، بديل مردم سالار قوت لازم را براى استقرار مردم سالارى پيدا نمىكند. بدين قرار، دست كم در توانائى جستن، بديل مردم سالار نيازمند جنبش همگانى جامعه جوان ايران است.
دانشگاهيان و دانشجويان عزيز!
حاصل تجربه و معرفت يك قرن را گوشزد همگان كردن و روش بكار بردن اين حاصل را همگانى كردن، بر عهده شمااست. شناسائى روشهاى زورمداران و بسط آگاهى بر اين روشها، بمثابه پاد زهر، برعهده شماست. از اصالت انداختن قدرت (= زور) و تبيين آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت و آن معنويت نو كه افق انديشه و عمل را تا بى كران بروى انسان بگشايد، بر عهده شما است. تبيين مردم سالارى و نقش آن در منزلت جستن انسان و باور او، شأن در خور يافتن دين و باورها، برعهده شما است. و بر قرار كردن جريان آزاد انديشهها و اطلاعات، مسئوليت اول شما است.
در حقيقت، مبارزه با زورمدارى و زورمدارها، در سطح دانشگاهها، از راه بر قرار كردن جريان آزاد انديشهها و اطلاعات ميسر است. اگر شما بتوانيد دانشگاه را محيط مطالعه زورمدارى و هدف و روش زورمدارها بگردانيد و زورمدارى را در اشكال گوناگونش شناسائى كنيد، توانستهايد، به روحانيت، در آزاد شدن از استبداد خفقان آور ملاتاريا، به غرب باوران، در آزاد شدن از سلطه دست نشاندگان سلطه گران و به باورمندان به عدالت اجتماعى و مخالفان با نظام اجتماعى طبقاتى، در آزاد شدن از زورباوران استالين مسلك، مدد رسانيد . اگر شما بتوانيد دانشگاه را محيط امن ابراز قول، همه قولها، بگردانيد، اگر عقلهاى زور محور و عقلهاى آزاد، در محيط دانشگاه، يكسان، توان ابراز بيابند، بهترين قول برگزيده مىشود. زور باوران از آزادى مىترسند و انديشهها را سانسور مىكنند. زيرا مىدانند در نبود سانسور، بنا بر قاعده، حق مىآيد و باطل مىرود. پس بدون بيم و هراس، بحثهاى آزاد را فراوانتر كنيد. انديشهها را موضوعهاى اين بحثها كنيد. نگذاريد هيچ چماقى بر انديشهاى، هرچه باشد، فرود آيد و بگذاريد مأمن انديشهها و اطلاعها بگردد، امن گاهى كه نبود زور پديد مىآورد. جنبش همگانى براى استقرار مردم سالارى در گرو پيدا شدن انديشه راهنماى جمعى و فرهنگ مردم سالارى است و اين نيز در گرو كوشش امروز شمااست.
روحانيان!
با استبدادى كه بنام دين خدا و به "نمايندگى" از شما، ايران را در ظلمات فرو بردهاست، چونيد؟ با آئين خشونتى كه از دين لااكراه، از دين رحمن و رحيم ساختهاند، چونيد؟ زمانى، پهلوىها، پدر و پسر، مظهر دست نشاندگى بودند اما، امروز، ملاتاريا كاريكاتورى را نشان مىدهد و بفريادى كه تا دور دستترين كران زمان مىرود، مىگويد: اين تصوير بيانگر دست نشاندگى دولت ملاتاريا است. وجدان جمعى مردم ايران، اين اعتراف را بيان واقعيت مىيابد و تصديق مىكند و به تاريخ مىسپارد تا كه به نسلهائى كه از پى يكديگر مىآيند، ماجراى اين دست نشاندگى را باز گويد. از آغاز تا پايان، از رفتن به بيراهه قدرتمدارى تا باز سازى استبداد دست نشاندهاى خيانت و جنايت و فساد گستر، را بازگويد. تا گزارش كند زورپرستان چسان، بدست خويش، بيراهه بندگى زور را "تا آخر رفتند". تا گزارش كند ملاتاريا، برسم زورمداران، زشتكاريهاى خود را به آزادگان نسبت دادند و تا توانستند، در انكار خدمتهاى آنان كوشيدند اما جز اين نكردند كه به خود ماهيت تبهكار دهند. تا گزارش كند درون تبهكاران ،زشتى تبهكارى را در سيماى آنان مىنماياند و نور آزادى كه آزادگان در دل دارند، بر سيماى آنها روشنائى جاودانى مىبخشد.
آيا از خود مىپرسيد: از دين، از مرجعيت، از روحانيت، چه برجا ماندهاست؟ آيا از خود مىپرسيد: چرا در هر سه انقلاب روحانيان شركت داشتهاند اما، در نيمه راه تجربه، برخى از آنها تجربه را رها و در كودتاها شركت كردهاند؟ آيا گمان نمىبريد بسا اشكال در اصل راهنماى فلسفه قدرت باشد كه سبب مخدوش شدن نگرش در قرآن و سيره اولياى دين مىشود؟ آيا از خود مىپرسيد: ولايت فقيه بيانگر اصل توحيد است يا ثنويت تك محورى كه ضد توحيد است؟ آيا در رابطه زن با مرد، در رابطه پدر و مادر با فرزند، در رابطه روحانى با غير روحانى، در رابطه مردم با دولت، آراى فقهى بيانگر توحيدند يا ثنويت تك محورى؟ اين آراء بيانگر رابطه انسان و خدا هستند يا رابطه انسان و قدرت ؟
آيا ترديد داريد كه سزا نيست خفت، اين خفت كه ملتهاى مسلمان، همه گرفتار استبداد، فقر و قهرند، باز پايد؟ آيا روا مىبينيد كه در تمامى سرزمينهاى اسلامى، "خودى" و بيگانه، اسرائيل، انگليس، امريكا، روسيه و...، از آسمان بمب و از زمين گلوله بر مسلمانان بى دفاع ببارند؟ آيا اين ذلت نيست كه قدرت در حال انحلال امريكا روزى حامى استبداديان در تسلط بر دولت شوند و روز ديگر، استبداد دست نشانده را مجوز قشون كشى و جنگ بگرداند؟ آيا براستى فكر مىكنيد ملتهاى مسلمان محكومند ثروتهاو سرمايهها و استعدادهاى خود را به سلطه گران بدهند و در ازاى آن، فقر و قهر بستانند؟ آيا با اطمينان خاطر مىتوانيد بگوئيد عيب از مسلمانى ما نيست؟ از اصالت مطلق دادن به قدرت و قدرتمدارى نيست؟ آيا از روز و شب انسان را نه از زورمدارى كه از آزادى ترساندن نيست ؟
آيا در محاكمهها تأمل مىكنيد؟ در اين محاكمه يك هشدار است كه محكوم مىشود. هشدار به علتى از علتهاى اصلى وضعيتى كه مسلمانان در آنند: ساقط كردن مسئوليت از انسان مسلمان (نزد شيعه، تكليف گرداندن اطاعت از مجتهد و نزد سنى، تكليف كردن اطاعت از حكومتگر). آيا آغاجرى بدين خاطر محكوم به اعدام نشدهاست كه دامن اسلام را الف - از تكليف سالب مسئوليت و ب - خلاصه شدن تكليف در اطاعت و ج - دو گانگى تكليف و حق، پاك دانسته است؟ آيا مىدانيد جامعه هائى كه، نسل بعد از نسل، به تكليف تقليد سالب مسئوليت و بيرون از حق، خو مىكنند، سرنوشتى را پيدا مىكنند كه ملتهاى ما پيدا كردهاند؟ در نوفل لوشاتو، جمهور جهانيان از زبان آقاى خمينى شنيد:
"ولايت با جمهور مردم است "
و گمان برديم كه ريشه فعل پذيرى، مسئوليت گريزى، ترس از رشد و... خشكيد. انقلاب اسلامى بمثابه باز يافتن اسلام بمثابه بيان آزادى، ولادت انسان نو را ممكن گرداند و عصر جديد، عصر آزادى با انقلاب ايران آغاز شد. عهد وفا شكستن عهد شكنان با اين اسلام و اين انقلاب، رافع مسئوليت نيست. مسئوليد كه خويشتن را آزاد كنيد و به خدمت استقرار "ولايت جمهور مردم" در آئيد تا مگر، ايران بمثابه قلب حوزه بزرگ دنياى اسلام، خون زندگى در آزادى و رشد به تمامى اين دنيا بدواند.
و شما افراد عزيز نيروهاى مسلح
بارها هشدار دادهام كه نه از رفتن رژيم ملاتاريا بلكه براى تماميت ارضى كشور و توحيد ملى بايد ترسيد .وادامه حيات آنست كه كشور را با خطرها، از جمله، خطر تجزيه روبرو مىكند. امروز، چامسكى، فيلسوف امريكائى، هشدار مىدهد بوش و حكومت او در پى تجزيه ايران هستند. آيا از خود نمىپرسيد: چگونه است كه در غرب، آلمان و فرانسه، از عهد ناپلئون تا پايان جنگ جهانى دوم، با يكديگر، جنگهاى ويرانگر كردهاند، دو قرن در دشمنى با يكديگر زيستهاند با وجود اين، امروز توحيد مىجويند؟ چگونه است كه اروپا و امريكا، تحت كلمه غرب، توحيد فرهنگى خويش را برخ جهانيان مىكشند و در ايران ما، افزون بر سه هزاره، با هم زيستهايم و امروز، هر بهانهاى براى جدائى و تجزيه كافيست؟ آيا از خود نمىپرسيد: اگر ايران آزاد بود و رشد مىكرد، بگاه فروپاشى امپراطورى روس، به ايران روى مىآوردند تا مجموعه فرهنگى و اقتصادى و سياسى را باز بسازند كه طى چند هزار سال تاريخ مشترك ساختهاند ؟
امروز، حكومت بوش استبداد تبهكار صدام - كه امريكا در فرآوردنش نقش داشته است - را دست آويز تدارك جنگ كردهاست. چرا فردا استبداد تبهكار ملاتاريا را مجوز جنگ با ايران نكند؟ گول امثال هاشمى رفسنجانى را خورديد و خود و كشور را در جنگ 8 سالهاى قربانى كرديد، آيا ترديد داريد آن كس كه تجربه را تكرار مىكند، پشيمان مىشود؟ آيا نمىبينيد وابستگى مانع جنگ نمىشود؟ آيا نمىبينيد كه استبداد ملاتاريا مجوز تهديدهاى خارجى و وسعت بى سابقه امتياز فروشى بقصد جلب حمايت اروپائيان و شركتهاى امريكائى شدهاست؟ اين خوارى و خفت ملى هيچ به غيرت و غرور انسانى شما بر نمىخورد؟ آيا وظيفه نيروهاى مسلح اين نيست كه خاطر مردم خويش را از تهديدهاى خارجى آسوده نگهدارد؟ آيا ستون فقرات استبداد ملاتاريا شدن و خطرهاى داخلى و خارجى را ببار آوردن، وظيفه شما بعنوان نيروهاى مسلح كشور است ؟
در دوران قاجار، بخصوص از پايان زمامدارى امير كبير بدين سو، ناتوانى نيروهاى مسلح از ايفاى وظيفه خويش، فكر "مرد قوى" را القاء كرد و زمينه ساز كودتاى رضا خانى شد. رژيم وابستهاى پديد آمد و طى 60 سال، سلطه بيگانه را بر دولت و ارتش و اقتصاد و فرهنگ و حتى ساخت اجتماعى ايران، بيشتر و بيشتر كرد. انقلاب بزرگى كه ايرانيان در آن شركت جستند، نخست، ابراز اراده حيات در آزادى بود. اين بار، كودتاى خرداد 1360، باز سازى استبداد دست نشانده در شكل و محتواى "سلسه روحانيت" (به قول آقاى مشكينى) بود. "مرد قوى" جاى خود را به "ضربتى موانع اسلامى كردن كشور را از ميان برداشتن" داد. هشدارها داده شدند و نشنيديد و اينست وضعيت اسلام و كشور. از نو، بابت آزاد كردن اسلام و ايران از استبداد ملاتاريا، "فكر" مرد قوى القاء مىشود. از شما مىپرسم، تجربه را چند بار مىتوان تجربه كرد؟ "مرد قوى" قزاق تجربه شد، بنا بود آقاى بهشتى "مرد قوى" عمامه بسر بگردد كه با انفجارى از ميان رفت - كه امروز، "خط سيد ضياء" مجاهدين انقلاب اسلامى را عامل آن مىخواند! - بنا شد آقاى هاشمى رفسنجانى، نقش "مرد قوى" را بازى كند، خيانت و جنايت و فساد گسترد. حاصل "دست فولادين" و "النصر بالرعب " آقاى خامنهاى و "حركت قسرى" آقاى مصباح يزدى را هم كه مىبينيد. آيا هنوز قانع نشدهايد كه زور از ناتوانى پديد مىآيد و زورباوران ناتوانانند؟
انقلاب بزرگ ايران، از جمله، استقلال را هدف گردانده بود. نيروهاى مسلح كشور مىبايد فرهنگ استقلال مىيافتند. يعنى مىدانستند قواى مسلح براى آن نيست كه خود به بندگى قدرت (= زور) در آيد و آزادى و استقلال ملتى را به زور بستاند. يعنى مىدانستند قواى مسلح براى آنست كه در مرزهاى كشور، هيچ قدرت تهديد كنندهاى حاضر نباشد تا در درون مرزها، هر ايرانى از تمامى آزادى و حقوق خويش برخوردار باشد. يعنى مىدانستند ستون فقرات استبداد گشتن، لاجرم آلت فعل سلطه بيگانه شدن است. آيا در تمامى 8 سال جنگ و پس از آن كه دوره قرض ستاندن و امتياز فروختن شدهاست، در درون مرزهاى كشور، اعدامهاى دسته جمعى و سركوب خونين جنبشهاى شهرى و... و خشونت در تمامى اشكال آن ايران را فرا نگرفته است؟ آيا اين امر كه عامل اعتماد و اطمينان مردم نيستيد و بلكه آلت توليد و بر هم افزودن ترسها هستيد، شما را به تأمل بر نمىانگيزد؟ و بنظر شما وقت آن نشدهاست بندگى قدرت كردن، اين ضد فرهنگ را با فرهنگ دفاع از وطن و احساس غرور از قرار گرفتن تحت فرمان مردم، جانشين كنيد؟
و شما زورپرستان:
اگر در ناتوانى خويش، كه زورگوئى ترجمان آنست، تأمل كنيد، اگر به فطرت آزاد خويش بازگرديد، آزادگان را دوستان خويش مىيابيد. بجاى آنكه از انسانهاى آزاد و مردم سالار بخواهيد چون شما شوند، بهتر نيست خود آزادى فطرى خويش را باز جوئيد و انسانهاى آزاد و توانمندى بگرديد؟ آيا تجربه يك ربع قرن شما را متقاعد نكردهاست كه از رهگذر انقلاب، انسانهائى به صحنه آمدهاند كه با زورباوران، در زورباورى و زورمدارى، آشتى نمىكنند. انسانهائى به صحنه آمدهاند كه قاطعيتى كه در مبارزه با زور پرستى و زورپرستان، بكار مىبرند، روشى است براى درمان آنها از بيمارى زورباورى و باز كردن راه برآنها براى اينكه آزاد بگردند و آشتى بجويند. نخست با خود بمثابه انسان آزاد و حقوقمند و آنگاه با انسانهاى ديگر باز بمثابه انسانهاى آزاد و حقوقمند، آشتى بجوييد.
بخود آئيد! اين مردم سالارها نيستند كه جدائى مىجويند. آنها تمام كوشش خود را بكار مىبرند تا در ايران و جهان زورباورى نماند و زورى نگويد. اگر هنوز زور ورزى براى شما ارادهاى باقى گذاشته است، برخيزيد و تصميم بگيرد، تصميم بگيرد الف - آزادى خويش را باز يابيد و ب - از جدائى با مردم خود و دست نشاندگى بيگانه رها شويد. از بيگانگان سلطه جو ببريد و به مردم خود بپيونديد. شما كه بهتر از هركس مىدانيد حركت جدائى از مردم، از ايران، همزمان، دست نشاندگى بيگانه است، بيشتر از هركس مىبايد با مردم خود و ايران، وطن خويش، وصل بجوئيد.
بر شما تمايلهاى مردم سالار است
كه نفس خويش را مكلف بشماريد و بر توانائى خويش بيفزائيد. مثلث زور در حال اضمحلال است و گروههائى از شما هنوز مصمم به آزاد كردن خويش از اين و آن رأس مثلث زور پرست نشدهايد. گير كار شما در اينست كه مردم سالارى را سازماندهى قدرت مىدانيد. بنا بر اين، قدرت را هدف هر كوشش سياسى مىانگاريد.
اگر آزادى را هدف كنيد و مردم سالارى را آن نوع سازماندهى جامعه كه به هر انسان امكان مىدهد از تمام آزادى و حقوق خويش برخوردار بگردد،بدانيد ،آيا روش شما تغيير نمىكند؟ بجاى پراكنده شدن از يكديگر و آلت فعل زورمداران گشتن، با يكديگر وصل نمىجوئيد و در جبهه مردم سالارى گرد نمىآئيد و به مردم ايران نمىگوئيد: ايرانيان! هموطنان عزيز ما! ما آمادهايم برخيزيم !
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرها كه در مجموعه نخواندهايد
|