|
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنىصدر |
|
مردم سالارى بىطرف است - ٢:
مردم سالارى از آن رو بى طرف است كه مىبايد بتواند جريان آزاد انديشهها و جريان آزاد اطلاعات را برقرار كند. از آن رو بى طرف است كه آراء و عقايد متضاد بتوانند ابراز شوند و آزادانه نقد شوند و اعضاى جامعه بتوانند نظرى را كه بهترين انديشهها مىيابند، برگزينند. از آن رو بى طرف است كه گروههاى اجتماعى انتخاب داشته باشند و بتوانند كسانى را برگزينند كه مىتوانند براى به عمل درآمدن نظرى بكوشند كه رأى دهندگان آن را بهترين نظر مىيابند. عبور از مردم سالارى بر اصل انتخاب به مردم سالارى بر اصل مشاركت، نياز به بى طرفى مردم سالارى را باز هم بيشتر مىكند. زيرا بدون بى طرفى، قاعدهاى كه بنوبه خود ميزان است براى سنجش اندازه بى طرفى مردم سالارى عمل نمىكند:
اگر آزادى دو جريان اطلاعات و معلومات و انديشهها كامل باشند، يعنى سانسورها، از هر نوع، ملغى باشند، جامعه بهترين انديشه را بر مىگزيند. لذا، بميزانى كه سانسورها حاكم هستند، انديشهاى كه اكثريت بر مىگزيند، از بهترين انديشه دور مىشود. دورترين انديشه از بهترين انديشه، نظرى است كه در محتوى و شكل، تراوش عقل زورمدار است .
بدين قرار، در جامعههاى داراى رژيم مردم سالارى بر اصل انتخاب، بميزانى كه جريان اطلاعات و معلومات و جريان انديشهها آزاد هستند، اكثريت نظرى را بر مىگزيند كه به "بهترين انديشه" نزديك است. اگر اكثريت چنين نمىكند و اغلب چنين نمىكند، بدين خاطر است كه دو جريان اطلاعات و انديشهها، آزاد نيستند. سانسور، از همه نوع، بيشتر از نوع فريب و دروغ و ترس مانع از آن مىشود اكثريت بزرگ بهترين انديشه را برگزيند. در حقيقت،
مردم سالارى ليبرال نه پايان تاريخ و نه بى طرف است:
1 - نظريه پردازان مردم سالارى از فساد پذيرى مردم سالارى ليبرال غافل نبودهاند. آنها پيشنهادهائى نيز براى پيشگيرى از فسادها بعمل آوردهاند. اما فسادها را از انسانها دانستهاند و از فساد زائى رابطهها ميان انسانها غفلت كردهاند. غفلت كردهاند كه ليبراليسم، بنا را بر اصل مالكيت و اصالت فرد مىگذارد. ميان آزادى كه آن را "قدرت فرد در قلمرو خود" تعريف كردهاند و عدالت بمعناى برابرى، تزاحم قائل شدهاند و تقدم را به آزادى دادهاند. زيرا بنا بر اصل برابرى، استعدادهاى نابرابر از آزادى ابتكار و فعاليت كه موجب پيشى گرفتن استعدادهاى برتر و بدست آوردن ثروت بيشتر مىشوند، محروم مىشوند. از اين رو، تقدم را به آزادى مىدهد و اصل را بر نابرابرى مىگذارد. اما بر فرض كه بپذيريم "استعدادهاى برتر" و "استعدادهاى فروتر" وجود دارند و "استعدادهاى برتر" در دانش و فن پيشى مىگيرند، نابرابرى ميان آنها و "استعدادهاى فروتر" دو نوع رابطه ميانشان مىتواند بوجود آورد: الف - دست آوردهاى "استعدادهاى برتر" در اختيار "استعدادهاى فروتر" قرار مىگيرد و گذار دائمى از نابرابرى به برابرى در دانش و فن، محلى براى ناسازگارى آزادى و عدالت بمعناى برابرى نمىگذارد. ب - "استعدادهاى برتر" دست آوردهاى خود را وسيله سلطه بر "استعدادهاى فروتر" مىكنند. اين رابطه كه زور ماده اصلى آنست، هم ناقض آزادى حتى در تعريف ليبراليسم و هم ناقض عدالت بمعناى برابرى است. در حقيقت، از رابطهها، رابطهاى كه گذار دائمى به نابرابرى بيشتر است، رابطه زورمند با بى زور است .
بدين قرار، رابطه قوائى كه ليبراليسم، در سطح فرد با فرد، مبنى مىگرداند، فساد ذاتى يعنى زور در بر دارد و سبب حاكميت اقليت مسلط بر اكثريت مىشود. از اين رو، مردم سالارى بر اين اصل، بى طرف نيست .
2 - ليبراليسم كه، در آغاز، با مردم سالارى نيز - بخاطر اصل برابرى - سازگار نبود، زمانى "لائيسيته" را مرام خويش در برابر دين و مرامهائى كرد كه بنظر پزيتيويستها فاقد صفت علمى بودند. آن زمان، لائيسيته بى طرفى دولت در برابر مرامها نبود. لائيسيته مبارزه با دين بود اما صحنه اين مبارزه، عرصه مدرسه و علم بود. طولى نكشيد كه "سوسياليسم علمى" سلاح علم را از ليبرالها ستاند و بر ضدش بكار برد. رژيمهاى "سوسياليست" لائيسيته را بر ضد ليبراليسم نيز بكار بردند. نتيجه آن شد كه ليبرالها "تحول" كردند: لائيسته بى طرفى دولت معنى داد و حقوق بشر سلاحى شد در مبارزه با "توتاليتاريسم سرخ". در دوران ضعف و انحلال رژيمهاى كمونيست، ليبراليسم وحشى در كار آمد و دم از "داروينيسم اجتماعى" زد. ليبراليسم كه انحطاط و انحلال رژيمهاى كمونيست را پيروزى خويش مىخواند، از "پايان ايدئولوژى" سخن بميان آورد و "پايان تاريخ" را اعلام كرد .
اما قدرتى كه سرمايه دارى است الف - دشمن مىخواهد و ب - بزرگ و بزرگ شدن نابرابريها و ويرانگرى بى مانند محيط زيست و نيروهاى محركه، اقليت مسلط را، بطور روز افزون، در موقعيت تضاد با اكثريت بزرگ قرار مىدهد. اين دو امر، سرمايه دارى ليبرال را نيازمند سلاح جديدى ساختهاست: "جنگ تمدنها"!
لائيسيته نخست، نسبت به دو دين يهودى و مسيحى، بى طرف و نسبت به اسلام با طرف شد. اما از آنجا كه يك بام دو هوائى در درون مرزهاى مردم سالاريهاى ليبرال، مشكل ايجاد كرد و خطر روى آوردن مسلمانان را به خشونت پيش آورد، در نظر، لائيسيته، بنا بر اين دولت، نسبت به دينها بى طرف شد. اما در عمل، در پوشش مبارزه با تروريسم، دولتهاى غرب، همزمان، دو سياست را با هم به اجرا گذاشتند: الف - ادامه ضديت با اسلام در عمل و ب - فرانسوى و انگليسى و امريكائى و.... كردن اسلام يا مهار مسلمانان از راه "بنياد دينى رسمى ."
اما در قبال دنياى اسلامى، اين مردم سالارى است كه سلاح شدهاست. آقاى بوش نيز در استراتژى خويش، استقرار مردم سالارى را در كشورهاى اسلامى يكى از سه هدف امريكا گرداندهاست. گوئيا در نظر امريكا، "ديكتاتورى رشد" جاى خود را به "دموكراسى رشد" دادهاست! اما الف - مردم سالارى از بيرون تحميل شدنى نيست. از درون و حاصل تحول جامعه است و ب - تا دينى كه اكثريت جامعه دارد با مردم سالارى موافق نشود، مردم سالارى همچون تجدد، - سلاحى كه دولتهاى استعمارگران غرب در توجيه استعمار بكار مىبردند - وسيله دين ستيزى مىشود و تحول كنونى دنياى اسلامى بسمت مردم سالارى را نيز متوقف مىكند. ج - مردم سالارى طرفدار سرمايه دارى كنونى قابل همه جائى و همه زمانى شدن نيست. وقتى امريكائيان نمىتوانند "شيوه زندگى امريكائى" را ادامه دهند و مىخواهند با لشگر كشى منابع ديگران را بستانند تا مگر يكچند به اين شيوه زندگى ادامه دهند، بقيه دنيا چگونه مىتوانند آن شيوه را در پيش بگيرند؟ و وقتى در خود غرب، متفكران دارند به اين نتيجه مىرسند كه مردم سالارى بى طرف بايد باشد، چگونه ممكن است مردم سالارى با طرف بتواند در كشورهائى چون ايران و... برقرار شود؟
3 - امروز بعد از 10 سال كه امريكا آماده جنگ دوم با عراق مىشود، مردم سالارى امريكائى كه گويا جانبدار شأن و منزلت انسان و حقوق است، تنها در عراق، 5/1 ميليون كودك و بزرگ را قربانى محاصره عراق كردهاست. وقتى كشتار كودكان عراقى بدست گرسنگى و بيمارى را به خانم آلبرايت، وزير خارجه سابق امريكا خاطر نشان كردند، پاسخ داد: اين بهائى است كه مىبايد پرداخت! آيا منطق هيتلر و استالين و... جز اين بود؟
در طول قرن بيستم، به قول فانون، كوچه پس كوچهاى در دنيا نيست كه غرب در آن خون نريزد. در اين قرن، 150 ميليون نفر در جنگها كشته شدهاند. نابرابريها و فقرى كه چهار پنجم بشريت بدان گرفتارند و فقر و اعتيادها و نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى جامعه امريكائى و پيروى از "دارونيسم اجتماعى" كه حكومتهاى ريگان و بوش (پدر و پسر) و تاچر از آن پيروى مىكردند و بنا بر آن، در "تنازع بقاى اجتماعى"، آنها كه مىتوانند مىمانند و آنها كه نمىتوانند مىميرند و بنا بر نظرى، بايد آنها را ميراند، حجتى قوى هستند بر اين واقعيت كه مردم سالارى سرمايه دارى ليبرال، خاص موقعيت مسلط است و بخش زير سلطه جهان نيازمند مردم سالارى است يكسره بى طرف. چنانكه جامعه باز و بطور كامل تحولپذير بگردد و بتواند نيروهاى محركه را در خود بكار اندازد. چنانكه تمامى اعضاى جامعه، در رشد شركت كنند و از حاصل آن بهره جويند. بدين قرار،
در آنچه به ايران، وطن ما، مربوط مىشود، يك اقليت كوچك دين ستيز دارد كه در ابراز دشمنى، از هيچ كار، از جعل آيه تا ساختن روايت و حكايت، فروگذار نيست. اين زورپرستان، بجاى آنكه در آزاد كردن خويش از زور پرستى بكوشند، در افزون بر يك قرن، تجدد، علم، ايدئولوژى (ليبراليسم، ماركسيسم و...)، حقوق بشر، لائيسيته را سلاح كردند. اين روزها، مردم سالارى را سلاح كردهاند. يك دسته بر ضد اسلام و يك دسته (ملاتاريا) بر ضد مردم سالارى! جز اينها، هستند كسانى كه خواستار استقرار مردم سالارى هستند و اسلام را با آن سازگار نمىيابند. اينان مىبايد مراقب باشند اسباب دست دسته اول نشوند. بدانند كه مردم سالارى مرامى بر ضد مرامهاى ديگر كه استقرارش موكول به حذف مرامهاى ديگر باشد نيست. مردم سالارى بى طرف است يعنى در آن، هم اسلام مصباح يزدى و هم ديگر اسلامها حق ابراز وجود دارند و اسلام بمثابه بيان آزادى حافظ اين مردم سالارى از عرصه قدرتمدارى شدن است .
4 - ديديم مردم سالارى ليبرال، از آنجا كه اصل را بر رابطه قوا مىگذارد و اين رابطه قدرت زا و قدرت فساد زا است، آسودنش از فسادها به بى طرف كردن مردم سالارى است. در حقيقت، قدرت فساد مىآورد و قدرت مطلق فساد مطلق مىآورد. مردم سالارى سرمايه دارى جامعه باز و آزاد پديد نمىآورد، قدرت مسلطى پديد مىآورد كه در جريان تمركز و بزرگ شدن و دامن گستردن، مرگ و ويرانى مىگسترد. چنانكه در يونان قديم، به آتن موقعيت مسلط بخشيد و آن را تا انحطاط و انحلال برد. و در غرب، نخست انگلستان و سپس امريكا را داراى موقع مسلط گرداند و تاريخ سياه استعمار انگلستان و دوران سلطه گرى امريكا كه اينك دوران انحطاط و انحلال خود را بمثابه قدرت شروع كردهاست، به مردم جهان مىآموزد كه بر فرض هم دوران سلطه گرى به سر نيامده باشد، در تمامى كشورهاى جهان نمىتوان مردم سالاريهائى بر پا كرد كه خاص موقعيت مسلط هستند. بنا بر اين، قدم اول، بىطرف كردن مردم سالارى و هرچه بازتر كردن انديشهها بروى يكديگر و هرچه بيشتر ميزان كردن عدالت اجتماعى است. به سخن ديگر،
مردم سالارى بى طرف است وقتى كه شفافاست. توضيح اينكه الف - آزادى را هدف مبارزه سياسى كردن يعنى شفاف كردن مردم سالارى . ب - شفاف كردن انديشهها و نظرها، موافقتها و مخالفتها، بى طرف كردن مردم سالارى است. ج - سپر و سلاح نكردن علم و آزادى و حقوق انسان و لائيسيته و مردم سالارى، بى طرف كردن مردم سالارى است. موافقت يا مخالفت با دينى، مرامى، عقيدهاى، نظرى، مىبايد شفاف يعنى بى واسطه و بدون پناه بردن به سلاح و سپرى و به زبان نقد، زبان خالى از زور و فحاشى ، بعمل آيد. د - اينسان شفاف كردن انديشهها و آزاد كردن جريانشان، اقليت زورپرست را از سپر و سلاح ساختنها محروم مىكند و زمان اجتماعى استقرار مردم سالارى را كوتاه و كوتاهتر مىكند. بدينسان، جدا كردن حساب خود از حساب زور پرستان و كوشيدن در آزاد كردن آنها از زور پرستى، بى طرف كردن مردم سالارى است. و
5 - از تبعيضها، دست كم يكچندشان ناقض مردم سالارى بى طرف هستند:
الف - تبعيض بسود انديشهاى يا دينى يا مرامى ،ناقض مردم سالارى بى طرف و ابزار قدرت (= زور) كردن دين يا مرام يا انديشهايست كه گويا بسودش تبعيض برقرار شدهاست .
ب - تبعيض بسود شخصى يا گروهى در اداره دولت و ديگر بنيادها (يا نهادها) جامعه، ناقض مردم سالارى بىطرف است. حتى وقتى، بر انتخاب نمايندگان و كارگزاران دولت، تمامى مردم حق برابر دارند .
ج - تبعيضهاى ديگر، نژادى، جنسى، قومى و...، از لحاظ شركت آنها در اداره دولت و نهادهاى ديگر، ناقض مردم سالارى بى طرف هستند. و
6 - مىدانيم كه ماركسيستها مردم سالاريهاى ليبرال را "ديكتاتوريهاى بورژوازى" مىخواندند و آزادى بورژوائى را آزادى صورى مىگفتند. راستى اينست كه دليلى از دلايل با طرف بودن مردم سالارى ليبرال، اينست كه آزادى با تعريفى كه ليبراليسم از آن مىكند، قدرت فرد معنى مىدهد. اما قدرت تمركز طلب است و در اقليت جامعه متمركز مىشود و اكثريت جامعه از آن محروم مىماند. آن اقليت نيز آلت قدرت مىشود. به سخن ديگر، همگان از آزادى غافل مىمانند. بنا بر اين، مردم سالارى وقتى بى طرف مىشود كه
الف - به هر انسانى امكان دهد از حقوق و آزاديهاى خويش برخوردار باشد .
ب - آزادى و حقوق ذاتى انسان است. بنا بر اين، بر او است كه از آزادى و حقوق خويش غافل نشود. با وجود اين، انسان نياز دارد كه جامعه نه فضاى بسته، كه فضاى باز آزادى باشد. از اين رو، ساختهاى بنيادها(يا نهادها) هستند كه مىبايد تغيير كنند و بنوبه خود بى طرف شوند.
ج - بر ميزان عدالت اجتماعى، امكانهاى اقتصادى و فرهنگى و آموزشى و... در همه جا و براى همه، برابر، وجود داشته باشند. و
7 - مردم سالارى وقتى بى طرف مىشود كه در همه جا و همه وقت و براى همه، بى طرف باشد. جامعه مردم سالار از روابط مسلط زير سلطه با جامعههاى ديگر آزاد باشد. استقلال بمثابه آزادى از روابط سلطه و آزادى بمثابه آزادى انسانها از روابط قوا، اصول راهنماى مردم سالارى بى طرف هستند. براى اينكه معانى آزادى و استقلال تغيير نكنند و آزادى و استقلال و حقوق بر اساس قدرت تعريف نشوند، نياز به اصل راهنمائى غير از ثنويت است. بنا بر اين،
هرگاه الف - انسانها با يكديگر بر اصل موازنه عدمى رابطه بر قرار كنند يعنى رابطههاشان با يكديگر خالى از قدرت (= زور) باشند، و ب - رابطه جامعه آنها با جامعههاى ديگر نيز بر موازنه عدمى باشد، داراى مردم سالارى بى طرف مىشوند. و
8 - انسانها محيط زيست دارند و در اين محيط، مواد لازم براى زندگى وجود دارند. حفظ سلامت محيط زيست از آلودگى و استفاده خالى از اسراف و تبذير از اين مواد، نياز به طرز فكر و نظام اجتماعى با بنيادهائى (يا نهادهائى ) آزاد از قدرتمدارى دارند. بنا بر اين،
بخصوص در رابطه با محيط زيست و مواد موجود در طبيعت است كه اصل راهنما مىبايد موازنه عدمى بگردد. بر اين اصل، انسانها موفق مىشوند عوامل اجتماعى كمياب شدن مواد را رفع كنند. بجاى آنكه محيط زيست را محيط مرگ كنند و كميابى مواد را به طبيعت نسبت دهند و هر نسلى بفكر ارضاى نيازها و ميلهاى خود بر محور قدرت باشد، در طبيعت هر ماده را به اندازه مىيابد و هر نسل نسل بعد از خود را از محيط زيستى سالمتر و طبيعتى غنىتر و فراوانى بيشتر، برخوردار مىكند. بدين قرار،
پيدا كردن رابطهاى بر اصل موازنه عدمى با طبيعت، در گرو تغيير دو طرز فكر و دو رفتار است: الف - سلطه گرى بر طبعيت و ب - پذيرفتن سلطه طبيعت. استقرار مردم سالارى بى طرف به انجام اين دو تغيير و بنوبه خود از عامل اصلى اين دو تغيير است. توضيح اينكه در مردم سالارى بى طرف، اين دو طرز فكر ابراز مىشوند و اين دو طرز رفتار نيز انجام مىگيرند. اما از آنجا كه دو جريان آزاد انديشه و اطلاعات برقرار هستند، بهترين انديشهها و بهترين رفتارها را همگان مىپذيرند و اين دو تغيير موجب تكامل مردم سالارى مىشوند: مردم سالارى بى طرف استقرار پيدا مىكند .
9 - بدين قرار، محدود كننده،از هر نوع ، مخل بى طرفى مردم سالارى هستند. زورمدارها مدعى مىشوند كه مردم "آزادانه" مىتوانند از آزادى خود چشم بپوشند و يا آن را محدود بگردانند. وقتى بنا بر انتخاب اولين رئيس جمهورى تاريخ ايران بود، در جمع ما، اين استدلال بميان آمد، با تصويب قانون اساسى كه ولايت فقيه را ولو بعنوان ناظر و اختيارهاى محدود پذيرفته است، در صورتى كه رئيس جمهورى و مجلس را نيز از آن خود كنند، استبداد تمام عيار و قانونى ملاتاريا را بر قرار مىكنند. نامزد رياست جمهورى شدن اينجانب، براى جلوگيرى از استقرار "ديكتاتورى قانونى" بود. آقاى بهشتى نگفت: وقتى مردم به جمهورى اسلامى رأى دادهاند، آزادانه پذيرفتهاند كه آزادى آنها محدود بگردد؟ و آيا ملاتاريا آزادى را آنقدر محدود نكرد كه از آن چيزى بر جا نماند؟
اما سخن آقاى بهشتى خطاست. چرا كه الف - آزادى ذاتى انسان است و قابل محدود كردن نيست. انسان تنها مىتواند از آن غافل شود. ب - آن آزادى كه قابل محدود شدن است و به آن "آزادى منفى" مىگويند، فضاى اجتماعى و طبيعى است. اما از اين فضا نيز نه كسى آزادانه چشم مىپوشد نه حتى خواستار محدود شدن آن مىشود. زيرا سلب يا محدود كردن اين آزادى تنها به زور ممكن است. به سخن ديگر، تا آدميان از آزادى خويش غافل نشوند، قدرتى پديد نمىآيد تا كه فضاى اجتماعى و طبيعى انديشه و عمل آنها را محدود كند. بدين قرار، مردم سالارى وقتى بى طرف است كه الف - دولت و ديگر بنياد (يا نهاد)ها در محدود كردن فضاى اجتماعى و فضاى طبيعى، زور بكار نبرند. به سخن ديگر، سانسورها، همه، از ميان برخيزند. و ب - انسانهاى عضو جامعه، در محدود كردن اين دو فضا، زور بكار نبرند. يعنى خود سانسورى و يكديگر سانسورى نكنند .
10 - بخصوص اندازه ويرانگريهاست كه تعيين مىكند يك نظام اجتماعى و دولت و بنيادها (يا نهادها)ى جامعه (سياسى و اقتصادى و اجتماعى و دينى و تعليم و تربيتى و هنرى)، در فعاليتهاى خود چه اندازه از مردم سالارى بى طرف دور است. از نظر صاحب نظران ليبرال نيز ميزان ويرانگرى اندازه دورشدن يك رژيم را از مردم سالارى ليبرال بدست مىدهد. بدين قرار، يك دولت وقتى در نظام مردم سالارى بى طرف عمل مىكند كه
الف - ميزان فعاليتهاى ويرانگرش به صفر ميل كند و ب - دولت بمثابه سازماندهى عمومى اداره جامعه، رشد اعضاى جامعه را به حداكثر و فعاليتهاى ويرانگر را به حداقل برساند. بديهى است كه ج - بنيادها (يا نهادها)ى جامعه نيز وقتى سازماندهى مردم سالار پيدا مىكنند و اين سازماندهى بى طرف است كه ميزان ويرانگرى به صفر ميل كند. براى مثال، تنها اگر بنيادها (يا نهادها)ى دينى و تعليم و تربيتى و هنرى جامعه بجاى خشونت زائى خشونت زدائى كنند، مىتوان مطمئن شد كه بنيادها (يا نهاد)ى سياسى و اقتصادى و اجتماعى روى به خشونت زدائى مىآورند و جامعه آزاد، در صلح و رشد واقعيت پيدا مىكند. با وجود اين، اين تأكيد بجاست كه بنيادها (يا نهادها)ى ششگانه جامعه، مىبايد با هم و همآهنگ خشونت زدائى را روش كنند .
11 - اما بارزترين معيار تشخيص مردم سالارى بى طرف، بطور همگانىتر، بيان آزادى از بيان قدرت، اينست كه در بيان آزادى مصلحت بيرون از حق و حقيقت، مفسدت است و در مردم سالارى بى طرف، "مصالح دولت" بيرون از حقوقى كه دولت ملزم به رعايت آنهاست، وجود ندارند. در مردم سالاريهاى ليبرال كه با طرف هستند، "مصالح دولت" بيرون از حقوق قرار مىگيرند و دولتها بنام آن "مصالح"، به خود اجازه مىدهند قانون را ناديده بگيرند. حال آنكه تنها اگر مصلحت بيرون از حق و حقيقت، ممنوع شد، بسيارى از فسادها و تجارت اسلحه و بسيارى از قاچاقها، بخصوص قاچاق مواد مخدر كه امروز اگر بزرگترين تجارت نشده باشد، در شمار بزرگترين تجارت است و اغلب جنگهايى كه دولتهاى مسلط بر مىانگيزند، از ميان بر مىخيزند. بنا بر اين،
الف - در مردم سالارى بى طرف، مصلحت بيرون از حق و حقيقت مفسدت و مصلحت بهترين روش عمل به حق مىگردد و ب - بخصوص رابطه دولت را با افراد جامعه، حقوق انسان و رابطهاش را با دولتهاى ديگر، حقوق ملى، معين مىكنند. شفاف سخن اينكه محتواى رابطهها مىبايد حقوق باشند. و
12 - مصلحت سنجى خاص مدار بسته است و، در مدار باز، نيازى به مصلحت بيرون از حق، پيدا نمىشود. چرا كه مدار بسته را زور ايجاد مىكند و اين مدار، مدار بد و بدتر و فاسد و افسد و تب و مرگ و... است. در اين مدار، عقل قدرتمدار، از راه فريب، توجيه مىكند كه گرچه از حق بيرون مىروم اما چون ميان بد و بدتر گير كردهام، چارهاى جز تن دادن به بد ندارم. غافل از اينكه تن دادن به بد، تن دادن به بدتر و آنگاه به بدتر از بدتر و سرانجام به بدترين است. از جمله به اين دليل كه قدرت مجبور كننده، پس از آنكه آدمى را ناگزير كرد به بد تن دهد، اين بار ميان بدتر و بدتر از بدتر، ناگزير از "انتخاب"ش مىكند. و...
بدين قرار، الف - مردم سالارى بى طرف مدار بطور كامل باز است. و ب - زمانى مدار انديشه و عمل اعضاى يك جامعه بطور كامل باز مىشود كه اعضاى آن جامعه، در رابطههاى خالى از زور و بر ميزان عدالت و دوستى، بطور برابر، در اداره جامعه، بطور مستقيم شركت مىكنند. در نتيجه، ج - نيروهاى محركهاى كه در جامعه توليد مىشوند، در رشد اعضاى آن و عمران طبيعت بكار مىافتند. از اينجا، چگونگى اداره نيروهاى محركه (انسانها، انديشه راهنماى جمعى، علم و فن، سرمايه، كارمايه، منابع كانى و گياهى و...) بيانگر دورى و نزديكى يك رژيم از مردم سالارى بى طرف است. و نيز بيانگر اين امر است كه نظام اجتماى چه اندازه باز است.
كافيست هر ايرانى در اندازه تخريب نيروهاى محركه تأمل كند تا اندازه دورى دولت را از مردم سالارى بى طرف و نزديكيش را به استبداد فراگير و نيز اندازه بسته بودن نظام اجتماعى خود را به تصور آورد. و اگر هر ايرانى، بويژ0، هر جوان ايرانى در پندار و گفتار و كردار خويش تأمل كند و از خود بپرسد نيروهاى محركهاش را در كدام سمت و براى چه هدفى بكار مىبرد، به ميزان دورى و نزديكى خويش از صفت مردم سالار، خاصه مردم سالارى بى طرف، پى مىبرد و به اين واقعيت پى مىبرد كه با تغيير از زورمدار به مردم سالار است كه سرنوشت خود و ايران را سرنوشت رشد در آزادى مىگرداند .
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرها كه در مجموعه نخواندهايد
|