انقلاب اسلامى در هجرت شماره 559

If you can
not read

سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر
خاطرات ابوالحسن بنى صدر
خاطرات آيه الله منتظرى‏
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر

مردم سالارى بى‏طرف است - ٢:

مردم سالارى از آن رو بى طرف است كه مى‏بايد بتواند جريان آزاد انديشه‏ها و جريان آزاد اطلاعات را برقرار كند. از آن رو بى طرف است كه آراء و عقايد متضاد بتوانند ابراز شوند و آزادانه نقد شوند و اعضاى جامعه بتوانند نظرى را كه بهترين انديشه‏ها مى‏يابند، برگزينند. از آن رو بى طرف است كه گروههاى اجتماعى انتخاب داشته باشند و بتوانند كسانى را برگزينند كه مى‏توانند براى به عمل درآمدن نظرى بكوشند كه رأى دهندگان آن را بهترين نظر مى‏يابند. عبور از مردم سالارى بر اصل انتخاب به مردم سالارى بر اصل مشاركت، نياز به بى طرفى مردم سالارى را باز هم بيشتر مى‏كند. زيرا بدون بى طرفى، قاعده‏اى كه بنوبه خود ميزان است براى سنجش اندازه بى طرفى مردم سالارى عمل نمى‏كند:
اگر آزادى دو جريان اطلاعات و معلومات و انديشه‏ها كامل باشند، يعنى سانسورها، از هر نوع، ملغى باشند، جامعه بهترين انديشه را بر مى‏گزيند. لذا، بميزانى كه سانسورها حاكم هستند، انديشه‏اى كه اكثريت بر مى‏گزيند، از بهترين انديشه دور مى‏شود. دورترين انديشه از بهترين انديشه، نظرى است كه در محتوى و شكل، تراوش عقل زورمدار است
. بدين قرار، در جامعه‏هاى داراى رژيم مردم سالارى بر اصل انتخاب، بميزانى كه جريان اطلاعات و معلومات و جريان انديشه‏ها آزاد هستند، اكثريت نظرى را بر مى‏گزيند كه به "بهترين انديشه" نزديك است. اگر اكثريت چنين نمى‏كند و اغلب چنين نمى‏كند، بدين خاطر است كه دو جريان اطلاعات و انديشه‏ها، آزاد نيستند. سانسور، از همه نوع، بيشتر از نوع فريب و دروغ و ترس مانع از آن مى‏شود اكثريت بزرگ بهترين انديشه را برگزيند. در حقيقت،

مردم سالارى ليبرال نه پايان تاريخ و نه بى طرف است:

1 - نظريه پردازان مردم سالارى از فساد پذيرى مردم سالارى ليبرال غافل نبوده‏اند. آنها پيشنهادهائى نيز براى پيشگيرى از فسادها بعمل آورده‏اند. اما فسادها را از انسانها دانسته‏اند و از فساد زائى رابطه‏ها ميان انسانها غفلت كرده‏اند. غفلت كرده‏اند كه ليبراليسم، بنا را بر اصل مالكيت و اصالت فرد مى‏گذارد. ميان آزادى كه آن را "قدرت فرد در قلمرو خود" تعريف كرده‏اند و عدالت بمعناى برابرى، تزاحم قائل شده‏اند و تقدم را به آزادى داده‏اند. زيرا بنا بر اصل برابرى، استعدادهاى نابرابر از آزادى ابتكار و فعاليت كه موجب پيشى گرفتن استعدادهاى برتر و بدست آوردن ثروت بيشتر مى‏شوند، محروم مى‏شوند. از اين رو، تقدم را به آزادى مى‏دهد و اصل را بر نابرابرى مى‏گذارد. اما بر فرض كه بپذيريم "استعدادهاى برتر" و "استعدادهاى فروتر" وجود دارند و "استعدادهاى برتر" در دانش و فن پيشى مى‏گيرند، نابرابرى ميان آنها و "استعدادهاى فروتر" دو نوع رابطه ميانشان مى‏تواند بوجود آورد: الف - دست آوردهاى "استعدادهاى برتر" در اختيار "استعدادهاى فروتر" قرار مى‏گيرد و گذار دائمى از نابرابرى به برابرى در دانش و فن، محلى براى ناسازگارى آزادى و عدالت بمعناى برابرى نمى‏گذارد. ب - "استعدادهاى برتر" دست آوردهاى خود را وسيله سلطه بر "استعدادهاى فروتر" مى‏كنند. اين رابطه كه زور ماده اصلى آنست، هم ناقض آزادى حتى در تعريف ليبراليسم و هم ناقض عدالت بمعناى برابرى است. در حقيقت، از رابطه‏ها، رابطه‏اى كه گذار دائمى به نابرابرى بيشتر است، رابطه زورمند با بى زور است
. بدين قرار، رابطه قوائى كه ليبراليسم، در سطح فرد با فرد، مبنى مى‏گرداند، فساد ذاتى يعنى زور در بر دارد و سبب حاكميت اقليت مسلط بر اكثريت مى‏شود. از اين رو، مردم سالارى بر اين اصل، بى طرف نيست
. 2 - ليبراليسم كه، در آغاز، با مردم سالارى نيز - بخاطر اصل برابرى - سازگار نبود، زمانى "لائيسيته" را مرام خويش در برابر دين و مرامهائى كرد كه بنظر پزيتيويستها فاقد صفت علمى بودند. آن زمان، لائيسيته بى طرفى دولت در برابر مرامها نبود. لائيسيته مبارزه با دين بود اما صحنه اين مبارزه، عرصه مدرسه و علم بود. طولى نكشيد كه "سوسياليسم علمى" سلاح علم را از ليبرالها ستاند و بر ضدش بكار برد. رژيمهاى "سوسياليست" لائيسيته را بر ضد ليبراليسم نيز بكار بردند. نتيجه آن شد كه ليبرالها "تحول" كردند: لائيسته بى طرفى دولت معنى داد و حقوق بشر سلاحى شد در مبارزه با "توتاليتاريسم سرخ". در دوران ضعف و انحلال رژيمهاى كمونيست، ليبراليسم وحشى در كار آمد و دم از "داروينيسم اجتماعى" زد. ليبراليسم كه انحطاط و انحلال رژيمهاى كمونيست را پيروزى خويش مى‏خواند، از "پايان ايدئولوژى" سخن بميان آورد و "پايان تاريخ" را اعلام كرد
. اما قدرتى كه سرمايه دارى است الف - دشمن مى‏خواهد و ب - بزرگ و بزرگ شدن نابرابريها و ويرانگرى بى مانند محيط زيست و نيروهاى محركه، اقليت مسلط را، بطور روز افزون، در موقعيت تضاد با اكثريت بزرگ قرار مى‏دهد. اين دو امر، سرمايه دارى ليبرال را نيازمند سلاح جديدى ساخته‏است: "جنگ تمدنها"!
لائيسيته نخست، نسبت به دو دين يهودى و مسيحى، بى طرف و نسبت به اسلام با طرف شد. اما از آنجا كه يك بام دو هوائى در درون مرزهاى مردم سالاريهاى ليبرال، مشكل ايجاد كرد و خطر روى آوردن مسلمانان را به خشونت پيش آورد، در نظر، لائيسيته، بنا بر اين دولت، نسبت به دينها بى طرف شد. اما در عمل، در پوشش مبارزه با تروريسم، دولتهاى غرب، همزمان، دو سياست را با هم به اجرا گذاشتند: الف - ادامه ضديت با اسلام در عمل و ب - فرانسوى و انگليسى و امريكائى و.... كردن اسلام يا مهار مسلمانان از راه "بنياد دينى رسمى
." اما در قبال دنياى اسلامى، اين مردم سالارى است كه سلاح شده‏است. آقاى بوش نيز در استراتژى خويش، استقرار مردم سالارى را در كشورهاى اسلامى يكى از سه هدف امريكا گردانده‏است. گوئيا در نظر امريكا، "ديكتاتورى رشد" جاى خود را به "دموكراسى رشد" داده‏است! اما الف - مردم سالارى از بيرون تحميل شدنى نيست. از درون و حاصل تحول جامعه است و ب - تا دينى كه اكثريت جامعه دارد با مردم سالارى موافق نشود، مردم سالارى همچون تجدد، - سلاحى كه دولتهاى استعمارگران غرب در توجيه استعمار بكار مى‏بردند - وسيله دين ستيزى مى‏شود و تحول كنونى دنياى اسلامى بسمت مردم سالارى را نيز متوقف مى‏كند. ج - مردم سالارى طرفدار سرمايه دارى كنونى قابل همه جائى و همه زمانى شدن نيست. وقتى امريكائيان نمى‏توانند "شيوه زندگى امريكائى" را ادامه دهند و مى‏خواهند با لشگر كشى منابع ديگران را بستانند تا مگر يكچند به اين شيوه زندگى ادامه دهند، بقيه دنيا چگونه مى‏توانند آن شيوه را در پيش بگيرند؟ و وقتى در خود غرب، متفكران دارند به اين نتيجه مى‏رسند كه مردم سالارى بى طرف بايد باشد، چگونه ممكن است مردم سالارى با طرف بتواند در كشورهائى چون ايران و... برقرار شود؟ 3 - امروز بعد از 10 سال كه امريكا آماده جنگ دوم با عراق مى‏شود، مردم سالارى امريكائى كه گويا جانبدار شأن و منزلت انسان و حقوق است، تنها در عراق، 5/1 ميليون كودك و بزرگ را قربانى محاصره عراق كرده‏است. وقتى كشتار كودكان عراقى بدست گرسنگى و بيمارى را به خانم آلبرايت، وزير خارجه سابق امريكا خاطر نشان كردند، پاسخ داد: اين بهائى است كه مى‏بايد پرداخت! آيا منطق هيتلر و استالين و... جز اين بود؟
در طول قرن بيستم، به قول فانون، كوچه پس كوچه‏اى در دنيا نيست كه غرب در آن خون نريزد. در اين قرن، 150 ميليون نفر در جنگها كشته شده‏اند. نابرابريها و فقرى كه چهار پنجم بشريت بدان گرفتارند و فقر و اعتيادها و نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى جامعه امريكائى و پيروى از "دارونيسم اجتماعى" كه حكومتهاى ريگان و بوش (پدر و پسر) و تاچر از آن پيروى مى‏كردند و بنا بر آن، در "تنازع بقاى اجتماعى"، آنها كه مى‏توانند مى‏مانند و آنها كه نمى‏توانند مى‏ميرند و بنا بر نظرى، بايد آنها را ميراند، حجتى قوى هستند بر اين واقعيت كه مردم سالارى سرمايه دارى ليبرال، خاص موقعيت مسلط است و بخش زير سلطه جهان نيازمند مردم سالارى است يكسره بى طرف. چنانكه جامعه باز و بطور كامل تحول‏پذير بگردد و بتواند نيروهاى محركه را در خود بكار اندازد. چنانكه تمامى اعضاى جامعه، در رشد شركت كنند و از حاصل آن بهره جويند. بدين قرار،
در آنچه به ايران، وطن ما، مربوط مى‏شود، يك اقليت كوچك دين ستيز دارد كه در ابراز دشمنى، از هيچ كار، از جعل آيه تا ساختن روايت و حكايت، فروگذار نيست. اين زورپرستان، بجاى آنكه در آزاد كردن خويش از زور پرستى بكوشند، در افزون بر يك قرن، تجدد، علم، ايدئولوژى (ليبراليسم، ماركسيسم و...)، حقوق بشر، لائيسيته را سلاح كردند. اين روزها، مردم سالارى را سلاح كرده‏اند. يك دسته بر ضد اسلام و يك دسته (ملاتاريا) بر ضد مردم سالارى! جز اينها، هستند كسانى كه خواستار استقرار مردم سالارى هستند و اسلام را با آن سازگار نمى‏يابند. اينان مى‏بايد مراقب باشند اسباب دست دسته اول نشوند. بدانند كه مردم سالارى مرامى بر ضد مرامهاى ديگر كه استقرارش موكول به حذف مرامهاى ديگر باشد نيست. مردم سالارى بى طرف است يعنى در آن، هم اسلام مصباح يزدى و هم ديگر اسلامها حق ابراز وجود دارند و اسلام بمثابه بيان آزادى حافظ اين مردم سالارى از عرصه قدرتمدارى شدن است
. 4 - ديديم مردم سالارى ليبرال، از آنجا كه اصل را بر رابطه قوا مى‏گذارد و اين رابطه قدرت زا و قدرت فساد زا است، آسودنش از فسادها به بى طرف كردن مردم سالارى است. در حقيقت، قدرت فساد مى‏آورد و قدرت مطلق فساد مطلق مى‏آورد. مردم سالارى سرمايه دارى جامعه باز و آزاد پديد نمى‏آورد، قدرت مسلطى پديد مى‏آورد كه در جريان تمركز و بزرگ شدن و دامن گستردن، مرگ و ويرانى مى‏گسترد. چنانكه در يونان قديم، به آتن موقعيت مسلط بخشيد و آن را تا انحطاط و انحلال برد. و در غرب، نخست انگلستان و سپس امريكا را داراى موقع مسلط گرداند و تاريخ سياه استعمار انگلستان و دوران سلطه گرى امريكا كه اينك دوران انحطاط و انحلال خود را بمثابه قدرت شروع كرده‏است، به مردم جهان مى‏آموزد كه بر فرض هم دوران سلطه گرى به سر نيامده باشد، در تمامى كشورهاى جهان نمى‏توان مردم سالاريهائى بر پا كرد كه خاص موقعيت مسلط هستند. بنا بر اين، قدم اول، بى‏طرف كردن مردم سالارى و هرچه بازتر كردن انديشه‏ها بروى يكديگر و هرچه بيشتر ميزان كردن عدالت اجتماعى است. به سخن ديگر،
مردم سالارى بى طرف است وقتى كه شفاف‏است. توضيح اينكه الف - آزادى را هدف مبارزه سياسى كردن يعنى شفاف كردن مردم سالارى . ب - شفاف كردن انديشه‏ها و نظرها، موافقتها و مخالفتها، بى طرف كردن مردم سالارى است. ج - سپر و سلاح نكردن علم و آزادى و حقوق انسان و لائيسيته و مردم سالارى، بى طرف كردن مردم سالارى است. موافقت يا مخالفت با دينى، مرامى، عقيده‏اى، نظرى، مى‏بايد شفاف يعنى بى واسطه و بدون پناه بردن به سلاح و سپرى و به زبان نقد، زبان خالى از زور و فحاشى ، بعمل آيد. د - اينسان شفاف كردن انديشه‏ها و آزاد كردن جريانشان، اقليت زورپرست را از سپر و سلاح ساختن‏ها محروم مى‏كند و زمان اجتماعى استقرار مردم سالارى را كوتاه و كوتاه‏تر مى‏كند. بدينسان، جدا كردن حساب خود از حساب زور پرستان و كوشيدن در آزاد كردن آنها از زور پرستى، بى طرف كردن مردم سالارى است. و
5 - از تبعيضها، دست كم يكچندشان ناقض مردم سالارى بى طرف هستند:
الف - تبعيض بسود انديشه‏اى يا دينى يا مرامى ،ناقض مردم سالارى بى طرف و ابزار قدرت (= زور) كردن دين يا مرام يا انديشه‏ايست كه گويا بسودش تبعيض برقرار شده‏است
. ب - تبعيض بسود شخصى يا گروهى در اداره دولت و ديگر بنيادها (يا نهادها) جامعه، ناقض مردم سالارى بى‏طرف است. حتى وقتى، بر انتخاب نمايندگان و كارگزاران دولت، تمامى مردم حق برابر دارند
. ج - تبعيضهاى ديگر، نژادى، جنسى، قومى و...، از لحاظ شركت آنها در اداره دولت و نهادهاى ديگر، ناقض مردم سالارى بى طرف هستند. و 6 - مى‏دانيم كه ماركسيستها مردم سالاريهاى ليبرال را "ديكتاتوريهاى بورژوازى" مى‏خواندند و آزادى بورژوائى را آزادى صورى مى‏گفتند. راستى اينست كه دليلى از دلايل با طرف بودن مردم سالارى ليبرال، اينست كه آزادى با تعريفى كه ليبراليسم از آن مى‏كند، قدرت فرد معنى مى‏دهد. اما قدرت تمركز طلب است و در اقليت جامعه متمركز مى‏شود و اكثريت جامعه از آن محروم مى‏ماند. آن اقليت نيز آلت قدرت مى‏شود. به سخن ديگر، همگان از آزادى غافل مى‏مانند. بنا بر اين، مردم سالارى وقتى بى طرف مى‏شود كه‏ الف - به هر انسانى امكان دهد از حقوق و آزاديهاى خويش برخوردار باشد
. ب - آزادى و حقوق ذاتى انسان است. بنا بر اين، بر او است كه از آزادى و حقوق خويش غافل نشود. با وجود اين، انسان نياز دارد كه جامعه نه فضاى بسته، كه فضاى باز آزادى باشد. از اين رو، ساخت‏هاى بنيادها(يا نهادها) هستند كه مى‏بايد تغيير كنند و بنوبه خود بى طرف شوند. ج - بر ميزان عدالت اجتماعى، امكانهاى اقتصادى و فرهنگى و آموزشى و... در همه جا و براى همه، برابر، وجود داشته باشند. و 7 - مردم سالارى وقتى بى طرف مى‏شود كه در همه جا و همه وقت و براى همه، بى طرف باشد. جامعه مردم سالار از روابط مسلط زير سلطه با جامعه‏هاى ديگر آزاد باشد. استقلال بمثابه آزادى از روابط سلطه و آزادى بمثابه آزادى انسانها از روابط قوا، اصول راهنماى مردم سالارى بى طرف هستند. براى اينكه معانى آزادى و استقلال تغيير نكنند و آزادى و استقلال و حقوق بر اساس قدرت تعريف نشوند، نياز به اصل راهنمائى غير از ثنويت است. بنا بر اين،
هرگاه الف - انسانها با يكديگر بر اصل موازنه عدمى رابطه بر قرار كنند يعنى رابطه‏هاشان با يكديگر خالى از قدرت (= زور) باشند، و ب - رابطه جامعه آنها با جامعه‏هاى ديگر نيز بر موازنه عدمى باشد، داراى مردم سالارى بى طرف مى‏شوند. و
8 - انسانها محيط زيست دارند و در اين محيط، مواد لازم براى زندگى وجود دارند. حفظ سلامت محيط زيست از آلودگى و استفاده خالى از اسراف و تبذير از اين مواد، نياز به طرز فكر و نظام اجتماعى با بنيادهائى (يا نهادهائى ) آزاد از قدرتمدارى دارند. بنا بر اين،
بخصوص در رابطه با محيط زيست و مواد موجود در طبيعت است كه اصل راهنما مى‏بايد موازنه عدمى بگردد. بر اين اصل، انسانها موفق مى‏شوند عوامل اجتماعى كمياب شدن مواد را رفع كنند. بجاى آنكه محيط زيست را محيط مرگ كنند و كميابى مواد را به طبيعت نسبت دهند و هر نسلى بفكر ارضاى نيازها و ميلهاى خود بر محور قدرت باشد، در طبيعت هر ماده را به اندازه مى‏يابد و هر نسل نسل بعد از خود را از محيط زيستى سالم‏تر و طبيعتى غنى‏تر و فراوانى بيشتر، برخوردار مى‏كند. بدين قرار، پيدا كردن رابطه‏اى بر اصل موازنه عدمى با طبيعت، در گرو تغيير دو طرز فكر و دو رفتار است: الف - سلطه گرى بر طبعيت و ب - پذيرفتن سلطه طبيعت. استقرار مردم سالارى بى طرف به انجام اين دو تغيير و بنوبه خود از عامل اصلى اين دو تغيير است. توضيح اينكه در مردم سالارى بى طرف، اين دو طرز فكر ابراز مى‏شوند و اين دو طرز رفتار نيز انجام مى‏گيرند. اما از آنجا كه دو جريان آزاد انديشه و اطلاعات برقرار هستند، بهترين انديشه‏ها و بهترين رفتارها را همگان مى‏پذيرند و اين دو تغيير موجب تكامل مردم سالارى مى‏شوند: مردم سالارى بى طرف استقرار پيدا مى‏كند
. 9 - بدين قرار، محدود كننده،از هر نوع ، مخل بى طرفى مردم سالارى هستند. زورمدارها مدعى مى‏شوند كه مردم "آزادانه" مى‏توانند از آزادى خود چشم بپوشند و يا آن را محدود بگردانند. وقتى بنا بر انتخاب اولين رئيس جمهورى تاريخ ايران بود، در جمع ما، اين استدلال بميان آمد، با تصويب قانون اساسى كه ولايت فقيه را ولو بعنوان ناظر و اختيارهاى محدود پذيرفته است، در صورتى كه رئيس جمهورى و مجلس را نيز از آن خود كنند، استبداد تمام عيار و قانونى ملاتاريا را بر قرار مى‏كنند. نامزد رياست جمهورى شدن اينجانب، براى جلوگيرى از استقرار "ديكتاتورى قانونى" بود. آقاى بهشتى نگفت: وقتى مردم به جمهورى اسلامى رأى داده‏اند، آزادانه پذيرفته‏اند كه آزادى آنها محدود بگردد؟ و آيا ملاتاريا آزادى را آنقدر محدود نكرد كه از آن چيزى بر جا نماند؟
اما سخن آقاى بهشتى خطاست. چرا كه الف - آزادى ذاتى انسان است و قابل محدود كردن نيست. انسان تنها مى‏تواند از آن غافل شود. ب - آن آزادى كه قابل محدود شدن است و به آن "آزادى منفى" مى‏گويند، فضاى اجتماعى و طبيعى است. اما از اين فضا نيز نه كسى آزادانه چشم مى‏پوشد نه حتى خواستار محدود شدن آن مى‏شود. زيرا سلب يا محدود كردن اين آزادى تنها به زور ممكن است. به سخن ديگر، تا آدميان از آزادى خويش غافل نشوند، قدرتى پديد نمى‏آيد تا كه فضاى اجتماعى و طبيعى انديشه و عمل آنها را محدود كند. بدين قرار، مردم سالارى وقتى بى طرف است كه الف - دولت و ديگر بنياد (يا نهاد)ها در محدود كردن فضاى اجتماعى و فضاى طبيعى، زور بكار نبرند. به سخن ديگر، سانسورها، همه، از ميان برخيزند. و ب - انسانهاى عضو جامعه، در محدود كردن اين دو فضا، زور بكار نبرند. يعنى خود سانسورى و يكديگر سانسورى نكنند
. 10 - بخصوص اندازه ويرانگريهاست كه تعيين مى‏كند يك نظام اجتماعى و دولت و بنيادها (يا نهادها)ى جامعه (سياسى و اقتصادى و اجتماعى و دينى و تعليم و تربيتى و هنرى)، در فعاليتهاى خود چه اندازه از مردم سالارى بى طرف دور است. از نظر صاحب نظران ليبرال نيز ميزان ويرانگرى اندازه دورشدن يك رژيم را از مردم سالارى ليبرال بدست مى‏دهد. بدين قرار، يك دولت وقتى در نظام مردم سالارى بى طرف عمل مى‏كند كه
الف - ميزان فعاليتهاى ويرانگرش به صفر ميل كند و ب - دولت بمثابه سازماندهى عمومى اداره جامعه، رشد اعضاى جامعه را به حداكثر و فعاليتهاى ويرانگر را به حداقل برساند. بديهى است كه ج - بنيادها (يا نهادها)ى جامعه نيز وقتى سازماندهى مردم سالار پيدا مى‏كنند و اين سازماندهى بى طرف است كه ميزان ويرانگرى به صفر ميل كند. براى مثال، تنها اگر بنيادها (يا نهادها)ى دينى و تعليم و تربيتى و هنرى جامعه بجاى خشونت زائى خشونت زدائى كنند، مى‏توان مطمئن شد كه بنيادها (يا نهاد)ى سياسى و اقتصادى و اجتماعى روى به خشونت زدائى مى‏آورند و جامعه آزاد، در صلح و رشد واقعيت پيدا مى‏كند. با وجود اين، اين تأكيد بجاست كه بنيادها (يا نهادها)ى ششگانه جامعه، مى‏بايد با هم و همآهنگ خشونت زدائى را روش كنند
. 11 - اما بارزترين معيار تشخيص مردم سالارى بى طرف، بطور همگانى‏تر، بيان آزادى از بيان قدرت، اينست كه در بيان آزادى مصلحت بيرون از حق و حقيقت، مفسدت است و در مردم سالارى بى طرف، "مصالح دولت" بيرون از حقوقى كه دولت ملزم به رعايت آنهاست، وجود ندارند. در مردم سالاريهاى ليبرال كه با طرف هستند، "مصالح دولت" بيرون از حقوق قرار مى‏گيرند و دولتها بنام آن "مصالح"، به خود اجازه مى‏دهند قانون را ناديده بگيرند. حال آنكه تنها اگر مصلحت بيرون از حق و حقيقت، ممنوع شد، بسيارى از فسادها و تجارت اسلحه و بسيارى از قاچاقها، بخصوص قاچاق مواد مخدر كه امروز اگر بزرگ‏ترين تجارت نشده باشد، در شمار بزرگ‏ترين تجارت است و اغلب جنگهايى كه دولتهاى مسلط بر مى‏انگيزند، از ميان بر مى‏خيزند. بنا بر اين،
الف - در مردم سالارى بى طرف، مصلحت بيرون از حق و حقيقت مفسدت و مصلحت بهترين روش عمل به حق مى‏گردد و ب - بخصوص رابطه دولت را با افراد جامعه، حقوق انسان و رابطه‏اش را با دولتهاى ديگر، حقوق ملى، معين مى‏كنند. شفاف سخن اينكه محتواى رابطه‏ها مى‏بايد حقوق باشند. و
12 - مصلحت سنجى خاص مدار بسته است و، در مدار باز، نيازى به مصلحت بيرون از حق، پيدا نمى‏شود. چرا كه مدار بسته را زور ايجاد مى‏كند و اين مدار، مدار بد و بدتر و فاسد و افسد و تب و مرگ و... است. در اين مدار، عقل قدرتمدار، از راه فريب، توجيه مى‏كند كه گرچه از حق بيرون مى‏روم اما چون ميان بد و بدتر گير كرده‏ام، چاره‏اى جز تن دادن به بد ندارم. غافل از اينكه تن دادن به بد، تن دادن به بدتر و آنگاه به بدتر از بدتر و سرانجام به بدترين است. از جمله به اين دليل كه قدرت مجبور كننده، پس از آنكه آدمى را ناگزير كرد به بد تن دهد، اين بار ميان بدتر و بدتر از بدتر، ناگزير از "انتخاب"ش مى‏كند. و...
بدين قرار، الف - مردم سالارى بى طرف مدار بطور كامل باز است. و ب - زمانى مدار انديشه و عمل اعضاى يك جامعه بطور كامل باز مى‏شود كه اعضاى آن جامعه، در رابطه‏هاى خالى از زور و بر ميزان عدالت و دوستى، بطور برابر، در اداره جامعه، بطور مستقيم شركت مى‏كنند. در نتيجه، ج - نيروهاى محركه‏اى كه در جامعه توليد مى‏شوند، در رشد اعضاى آن و عمران طبيعت بكار مى‏افتند. از اينجا، چگونگى اداره نيروهاى محركه (انسانها، انديشه راهنماى جمعى، علم و فن، سرمايه، كارمايه، منابع كانى و گياهى و...) بيانگر دورى و نزديكى يك رژيم از مردم سالارى بى طرف است. و نيز بيانگر اين امر است كه نظام اجتماى چه اندازه باز است. كافيست هر ايرانى در اندازه تخريب نيروهاى محركه تأمل كند تا اندازه دورى دولت را از مردم سالارى بى طرف و نزديكيش را به استبداد فراگير و نيز اندازه بسته بودن نظام اجتماعى خود را به تصور آورد. و اگر هر ايرانى، بويژ0، هر جوان ايرانى در پندار و گفتار و كردار خويش تأمل كند و از خود بپرسد نيروهاى محركه‏اش را در كدام سمت و براى چه هدفى بكار مى‏برد، به ميزان دورى و نزديكى خويش از صفت مردم سالار، خاصه مردم سالارى بى طرف، پى مى‏برد و به اين واقعيت پى مى‏برد كه با تغيير از زورمدار به مردم سالار است كه سرنوشت خود و ايران را سرنوشت رشد در آزادى مى‏گرداند
.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرها كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


ابتداى صفحه‏