انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٥٨ از ١٨ دى تا ١ بهمن

If you can
not read

سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر
خاطرات ابوالحسن بنى صدر
خاطرات آيه الله منتظرى‏
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر

مردم سالارى بى‏طرف است

از راه فايده تكرار، تكرار مى‏كنم كه عقل قدرتمدار با تخريب خود و مدعاى خود شروع مى‏كند. بر اين گمان مى‏شود كه فكرى يا شخصى را خراب مى‏كند غافل از اينكه خود و مدعاى خويش را تخريب مى‏كند:
ويرانى، ويران كننده و ويران شونده و وسيله ويرانگرى مى‏خواهد. اما ويران شونده، تا اسباب ويرانى را در خود، بكار نياندازد، ديگرى نمى‏تواند او را ويران كند. حال آنكه ويران كننده و وسيله ويرانى، بى ترديد، ويران مى‏شوند. اسلام را مثال مى‏آورم كه در دوران پهلويها و امروز، زير ضربه‏هاى انواع چماقهاست و بنوبه خود چماق شده‏است:
* پهلويها چماق تجدد را بر گرفته بودند و بر فرق اسلام فرود مى‏آوردند. "ايدئولوگ"هاشان فراماسونها بودند و مى‏خواستند "ايرانى را تا مغز استخوان فرنگى كنند". وقتى انقلاب صفت اسلامى جست و بساط استبداد فساد و جنايت و خيانت گستر را برچيد، آن را حركتى ارتجاعى بر ضد "مدرنيته" توصيف كردند!
* استالينيستها اين مدعا را كه "قوانين علمى" تحول هستى كشف شده‏اند، چماق كرده و بر فرق اسلام فرود مى‏آوردند!
* ليبرالها مدعاى پزيتويستها - معرفت دينى از معرفت علمى پيروى مى‏كند و سرانجام معرفت علمى جانشين معرفت دينى مى‏شود - را چماق كرده وبر فرق اسلام فرود مى‏آوردند.
* از انقلاب بدينسو، كار وارونه شد:
ملاتاريا "اسلام ناب محمدى" را چماق كرده و بر فرق علم و مرام و حتى اسلامهائى فرو مى‏آورد كه خود تشخيص و به آنها صفت‏هاى "امريكائى" و "متحجر" و... را داده‏است.
* در همان حال، بخصوص از كودتاى خرداد 1360 بدين سو، "حقوق بشر" و "خردگرائى" و "لائيسيته" و، بتازگى، "مردم سالارى" چماق شده و بر فرق اسلام فرو آمده‏اند و مى‏آيند. غافل از اينكه
1 - حقوق بشر را نبايد چماق كرد و آن را، در سود سياسى تمايل يا تمايلهائى و در زيان تمايل يا تمايلهائى، بكار برد. چرا كه الف - چماق مى‏شكند چنانكه شكست و ب - سبب غفلت بازهم بيشتر انسان از حقوق خويش مى‏شود و 2 - لائيسيته نخست جنبش آزادى كليسا از دولت و سپس، تشخيص و جدائى قلمرو دو قدرت قدسى (كليسا) و دنيائى (دولت) از يكديگر و اكنون همكارى، از جمله در عرصه حقوق انسان و زيست پيروان اديان در صلح است. و 3 - مردم سالارى يك صفت مى‏تواند بپذيرد و آن "بى طرف" است:


از دمكراسى توده‏اى و سوسياليستى و ليبرالى تا مردم سالارى دينى:

در قرنى كه گذشت، انواع دموكراسيهاى صفت دار، آزمايش شدند و، در شكست، از ميان رفتند:
* در سطح جهان، بزرگ‏ترين تجربه‏ها، تجربه "دموكراسى شوراها" بود. اين دموكراسى سرمايه دارى ليبرال را ديكتاتورى طبقه بورژوا توصيف مى‏كرد و ديكتاتورى پرولتاريا را عامل برداشتن مانع طبقاتى از سر راه استقرار دموكراسى زحمتكشان مى‏خواند. در عمل، استالينيسم شد و رژيمى سلطه گر و جنايت و فساد گستر گشت. كره شمالى و چين و ويتنام "دموكراسيهاى خلقى" شدند و استبدادهائى شدند كه آنچه ندارند صفت سوسياليست و خلقى است.
* در جامعه‏هاى زير سلطه كه استقلال مى‏جستند، "دموكراسى ارشادى" (الگوى آندونزى) و "دموكراسى سوسياليستى" (الگوى الجزاير) و "دموكراسى مردمى" (الگوى رژيمهاى بعثى عراق و سوريه)، شكل گرفتند و بدون استثناء، استبدادهاى جنايت و فساد گستر شدند.
* در رژيم ملاتاريا، پس از آنكه، شعارها، به عمل در نيامده، رها شدند، سخن از "مردم سالارى دينى" بميان آمد. سخن را آقاى خاتمى بميان آورد اما آقاى خامنه‏اى آن را تعريف كرد و اينك آقاى شاهرودى آن را بدينسان ضد مردم سالارى مى‏داند:
"دمكراسى غربى، فلسفه و تاريخ اجتماعى خاص خودش را دارد كه از نظر فرهنگ اسلامى ايرادهاى اساسى به آن وارد است.
مردم سالارى غربى محدوديت دارد و تحت تاثير عوامل غيرسالم و قدرتهاى تبليغاتى است.
در انقلاب اسلامى، از هيچ انقلابى در كشورهاى ديگر كپى بردارى نشد. انقلاب اسلامى بر اساس حركت علما و مشاركت مردمى بود.
بر پايى حكومت و حاكميت وظيفه مردم است. در فقه اسلامى مشاركت مردمى به عنوان يك تكليف مطرح شده است . مشاركت مردمى همان پذيرفتن مسئوليت همگانى است"
حق با خواننده‏است كه سخن آقاى شاهرودى را مبهم و بيشتر از آن، نامفهوم بيابد. چرا كه اگر مردم سالارى غرب محدود است اما مردم سالارى دينى نامحدود است، نسبت آن دموكراسى به اين مردم سالارى تضاد نمى‏شود. بلكه نسبت اولى به دومى نسبت ناقص به كامل مى‏شود. اگر مردم سالارى غربى بر اصل انتخاب است و مردم سالارى دينى تحقق ولايت جمهور مردم بر اصل برادر - خواهرى و عدل يا مردم سالارى بر اصل مشاركت است، باز نسبت اولى به دومى، نسبت ناقص به كامل مى‏شود. اما چنين مردم سالارى پيشرفته‏اى، نه تنها نافى ولايت مطلقه فقيه است بلكه هرگونه نابرابرى در شركت اعضاى جامعه را در اداره امور خويش، بر نمى‏تابد.
و روشن است كه آقاى شاهرودى در نمى‏يابد كه در اسلام، تكليف بيرون از حق، حكم زور است. هر تكليفى، عمل به حقى است. بنا بر اين، شركت اعضاى يك جامعه در اداره آن، حق و بنا بر اين، وظيفه آنهاست. زيرا شركت نكردن، از دست دادن حق است.
و باز آقاى شاهرودى نمى‏داند كه در دموكراسى غربى، حكومت دولت نيست. دولت مجموعه تأسيساتى است كه حكومت نمايندگان اكثريت را ميسر مى‏كنند. دولت بى طرف و حكومت با مرام و با طرف هستند. بديهى است كه دولت بمثابه قدرت، ولو حقوق مدار، بى طرف نمى‏شود. بنا بر اين، آرمان آن سازماندهى آزاد از قدرت است. بنا بر اين، اگر بنا بر مردم سالارى بر اصل مشاركت باشد، مردم نه تنها تكليفى بر ايجاد حكومت ندارند بلكه حق و وظيفه دارند مردم سالارى بر اصل مشاركت را تدارك كنند. آقاى شاهرودى خوب مى‏داند كه اگر انسان مسلمان از اين حق خويش آگاه شود، مى‏بايد انواع ارباب، از جمله "روحانيت" را بعنوان رب نفى كند. استقرار مردم سالارى بر اصل مشاركت، نه تنها نياز به نفى "ارباب" يا تمامى مدعيان ولايت بر مردم را دارد، بلكه نياز دارد كه هر انسان، از آزادى و حقوق خويش غافل نماند و، دائم، به يمن جهاد اكبر، عقل را از قدرتمدارى آزاد نگاه دارد و مراقبت كند كه شركت در اداره امور جامعه، پاى قدرت (= زور) را بميان نياورد: ضد كامل ولايت مطلقه فقيه.
و اگر قصد آقاى شاهرودى از مردم سالارى دينى و تكليف مردم بر "برپائى حكومت" اينست كه آنها وظيفه دارند از "ولى امر" صاحب اختيار مطلق اطاعت كنند، الف - چنين دولتى، "ملاسالارى" است و ب - بنا بر اين، نه دينى و نه مردم سالارى است: مردم سالارى نيست چرا كه مردم سالار كه نيستند، مكلفند اطاعت از شخصى بكنند كه صاحب اختيار مطلق است. دينى نيست چرا كه 1 - تكليف اجراى حقى كه ذاتى انسان است نيست بلكه ناقض چنين حقى (شركت در رهبرى) است.
2 - اختيار (= قدرت = زور) ناقض دين لااكراه است و ج - اطاعت از حكم زور ناقض حقوق ذاتى انسان و نافى دين لااكراه است و د - "ولى امر" و مردم، تابع حكم زور مى‏شوند زيرا اين قدرت است كه ولايت مطلقه پيدا مى‏كند. ه - فاسد كننده دين و دولت است زيرا دين لااكراه را دين اكراه مى‏كند و به دولت بمثابه قدرت صفت مطلق مى‏بخشد يعنى آن را ازقيد هر محدود كننده، از جمله قانون (به ترتيبى كه در مردم سالاريهاى غرب مقرر است) رها مى‏كند. به سخن ديگر، به تعداد كاركنان دولت، مطلق العنان به جان و ناموس و مال و دين مردم مى‏افتد. همانطور كه افتاده‏است. پس،
1 - دين حق و بنا بر اين، قائم به خويش است. قائم به دولت نيست و اگر قائم به دولت شد، قائم به قدرت گشته و دين باطل مى‏شود. زيرا بنا بر نص قرآن (سوره‏هاى بقره آيه 42 و آل عمران آيه 3
و اسراء آيه 81 و غافر آيه 5 و...)، باطل كتمان حق و پوشاندن حق با دروغ و با آنكه قائم به قدرت (= زور) است، با دريده شدن پرده دروغ، از ميان مى‏رود. 2 - قدرت قابل دينى شدن نيست. به اين دليل كه زور است و زور صفت دينى و غير دينى بر نمى‏دارد. صفتهايى كه زور مدارها به قدرت مى‏دهند، بخاطر نيازى است كه به مشروع جلوگر ساختنش دارند. تنها صفتى كه قدرت (= زور) مى‏تواند بپذيرد، ويرانگر و مرگبار است.
3 - از جهتى ديگر نيز، قدرت نمى‏تواند صفت دينى پيدا كند: دين بمثابه بيان آزادى ضد قدرت (= زور) است. بود دين، نبود قدرت و بود قدرت نبود دين است. 4 - پيش از اين، به تفصيل خاطر نشان كرده‏ام و اين بار نيز خاطر نشان مى‏كنم كه دين اگر از آن خدا نشد، از آن طاغوت (خودكامه‏هائى كه دين را وسيله زورگوئى مى‏كنند) مى‏شود (سوره بقره آيه 193). اما چه وقت دين از آن خداست؟ از آنجا كه "هركس خود خويشتن را هدايت مى‏كند"، وقتى دين روش راه جوئى مى‏شود كه رابطه مستقيم انسان با خدا را ميسر كند. بدين قرار، دين نه تنها وقتى از آن خدا مى‏شود كه ملك قدرت خودكامه نباشد، بلكه به هيچ بنياد (نهاد) خواه دولت و چه روحانيت و ديگر نهادهاى جامعه، نيز، متعلق نباشد. بدين خاطر است كه سازمانى از نوع كليسا را قرآن به صراحت نفى مى‏كند. و
5 - گفته‏اند: در اسلام، روحانيت از آن اسلام و در خدمت اسلام است و اگر دين دولتى، دين را ابزار دولت مى‏كند، دولت دينى، دولت را به خدمت دين در مى‏آورد و ابزار قدرت مى‏كند. اما الف - روحانيت وقتى مى‏تواند خود را در خدمت دين بخواند، كه قدرت نگردد و بنام دين، خود را صاحب اختيار مردم نشمارد. چرا كه قدرتمدار شدن، آلت قدرت شدن و دين را ابزار قدرت كردن است. ب - دولت دينى سخن مبهمى است كه وقتى آن را روشن كنى مى‏بينى همان دين دولتى است. چرا كه روش حق، حق و روش قدرت، زور است. هر بار كه قدرت وسيله شود، هدف نيز قدرت مى‏شود. پس، دين بمثابه حق روش رسيدن به حق است و كاربرد آن موكول به نبود قدرت است. دولت هيچگاه نمى‏تواند روش رسيدن به حق باشد. در غرب نيز كه دولت را حقوق مدار توصيف مى‏كنند، حق را قدرت تعريف مى‏كنند و با وجود اين، آزادى را از جمله آزادى از دولت مى‏شمارند. و
6 - گفته‏اند: دولت دينى بدين معنى است كه دولت در نظام و وظائف خود، قانونمدار بگردد و اين قانون، قانون اسلام باشد. چنانكه در مردم سالاريهاى غرب، دولت قانون مدار است و محتواى قانون حقوق افراد و جامعه ملى است. اما الف - در دولتهاى مردم سالار، حقوق را انسانها دارند و ولايت و حاكميت نيز از آن جمهور مردم است. ب - بلحاظ نظرى، دولت در اختيار هيچ دين و مرامى نيست. و ج - دورتر، توضيح خواهم داد كه چرا صفت ليبرال كه دولت در مردم سالاريهاى غرب دارد، از عوامل فساد مردم سالاريها است. در اينجا، خاطر نشان مى‏كنم بهمان نسبت كه دولت مساوى قدرت و قدرت متكاى حقوق انسان است، دولت متجاوز به حقوق انسان و نماينده سلطه گروه بنديهاى مسلط بر جامعه هااست. توضيح اينكه
حتى وقتى حق را به قدرت تعريف مى‏كنند، دولت حقوقمدار، دولت متجاوز به حقوق و عامل سلطه گروه بنديهاى مسلط در سطح جامعه و روابط سلطه گر - زير سلطه در سطح جهان مى‏شود. چه رسد به اينكه تعريف حق به قدرت، نقض حق است و اگر بنا برآن شود كه حق تعريفى را پيدا كند كه در بيان آزادى دارد، محلى براى دولت بمثابه قدرت نمى‏ماند.
متفكرانى كه در باب فساد پذيرى دموكراسى و روشهاى جلوگيرى از آن انديشيده‏اند، از اين فساد ذاتى غافل مانده‏اند. دورتر، به رابطه حق با دولت، به تفصيل باز مى‏گردم و علت غفلت متفكران را توضيح مى‏دهم. در اينجا، توجه خواننده را به تبعيض بسود قدرت و نقش حامى حق كه به آن داده مى‏شود، جلب مى‏كنم و خاطر نشان مى‏كنم وقتى اين تبعيض مضاعف مى‏شود كه حق نيز قدرت معنى مى‏دهد. و
7 - اصول راهنما و احكام دين، دين بمثابه بيان آزادى، همه مكانى و همه زمانى هستند. حال آنكه بارزترين علامت از خود بيگانه شدن دين در بيان قدرت، از دست دادن اين صفت است. بدين قرار، پيدا شدن فرقه‏هاى دينى و برقرار شدن مرزهائى كه تعصب در دشمنى و كينه بوجود مى‏آورد، گوياى از خود بيگانه شدن دين، بمثابه بيان آزادى، در دينى است كه بيان قدرت گشته‏است. اختلافها كه پيدا مى‏شوند از جمله، به دليل كوتاهى زمان و محدوديت مكان اجتماعى هر بيان قدرتى است. حال، با توجه به اين واقعيت كه دولت روابط قوا در دو سطح كشور و جهان و برخوردها و نيازهاى در حال تغيير را تصدى مى‏كند، قوانينى كه تصويب و اجرا مى‏كند بضرورت تغييرپذير هستند. حال آنكه، دين، ولو بيان قدرت، نمى‏تواند تابع متغير روابط قوا و برخوردها و نياز بگردد و به تبع آنها تغيير كند. بر فرض كه، بنام مصلحت، قوانينى بيرون از "احكام شرع" تصويب و اجرا شوند، حاصل كار جز اين نيست كه قوانين زاده "مصلحت" جانشين احكام شرع مى‏شود. و باز، 8 - گفته‏اند و بسا مى‏گويند: در صورتى كه دولت از دين جدا شود و هر چه را خواست قانون كند، از آنجا كه هر قانون بيرون از دين، بضرورت ناقض قانونى دينى مى‏شود، دولت غير دينى ناسخ دين مى‏شود و دين را از ميان بر مى‏دارد. بر فرض كه چنين بشود، دولت غير دينى همان كار را مى‏كند كه "دولت دينى" بنام "مصلحت" مى‏كند. الا اينكه نتيجه يكى نيست. زيرا بنام دين قوانين بيرون از دين را تصويب و اجرا كردن، ناقض قطعى دين است حال آنكه دولت غير دينى قدرت بسيار محدودترى را دارد. افزون بر اين،
از آنجا كه قدرت نمى‏تواند بى طرف باشد، دولت بى طرف وجود ندارد. با وجود اين، اگر الف - دولت بر وفق قانون اساسى‏ئى سازمان بيابد كه اصول آن، همه، بيانگر حقوق انسان (آزادى) و حقوق جامعه ملى (استقلال) و حقوق گروههاى قومى تركيب كننده جامعه ملى باشند و ب - دين‏ها و مرامها از قدرت دولت آزاد باشند و اعضاى جامعه در باور خود، متكى به خود و مستقل باشند و ج - تمامى قلمروهائى كه، در آنها، مشاركت مستقيم مردم در اداره امور جامعه خويش، ميسر است، در تصدى مردم قرار گيرند و د - جهت عمومى رشد و تحول جامعه از مردم سالارى بر اصل انتخاب به مردم سالارى بر اصل مشاركت باشد، فضاى آزادى، فضاى اصلى زندگى جامعه و اعضاى آن مى‏شود. و از آنجا كه قانونهاى عادى ترجمان حقوق مندرج در قانون اساسى مى‏شوند، دين بمثابه بيان آزادى، نه تنها نيازى به دولت پيدا نمى‏كند، بلكه عاملى مى‏شود براى اينكه دولت از جهت عمومى كه گذار به جامعه باز و تحول‏پذير و فضاى آزادى گسترده‏تر است، منحرف نشود. به سخن ديگر، اين با كاستن از روابط مسلط - زير سلطه و گسترده‏تر كردن فضاى آزادى و نه پناه بردن به دولت قدر قدرت است كه مى‏توان مشكل را حل كرد. و
9 - بيان ناقص امثال آقاى مصباح يزدى را كه كامل كنيم، عبارت مى‏شود از: مردم نادان و ناقص عقل و فاقد توان تشخيص و رهبرى هستند. از اين رو، اكثريت ملاك نيست. بسا مى‏شود كه دستگاههاى تبليغاتى مردم را برآن دارند كه بر ضد دين خويش رأى دهند. از اين رو، نخبه دينى موظف است، ولو به زور، مانع از تسلط دشمنان دين بر دولت بگردد. دولت دينى مانع از آن مى‏شود كه نخبه ضد دينى عنان جامعه را در دست بگيرد. روشن سخن اينكه نزاع ميان دو دسته بر سر حكومت بر مردم است: نخبه دينى و نخبه ضد دينى و ميان اين دو مدار بسته، رابط زور است. اين "دليل" بازگو كردن ثنويت تك محورى است: نخبه دينى يا ضد دينى اقليت فعال است و جامعه اكثريت فعل‏پذير است كه از خود رأى ندارد. اما اقليت "دينى" جز پوشش قدرت نيست. در حقيقت،
ثنويت تك محورى وجود ذهنى پيدا نمى‏كند و اصل راهنما نمى‏شود مگر به سلب اعتماد از انسان (واقعيت) و اعتماد مطلق به قدرت (= زور). محور فعال، در واقع، قدرت است. بديهى است آن بى اعتمادى و اين اعتماد، پيش از همه، ناقض دين است. چرا كه اگر فرمود در دين اكراه نيست، يكى به اين علت است كه دين را به زور نمى‏توان در كله‏ها كرد. دين را بايد فهميد و پذيرفت. مهمتر،
آقاى مصباح و همانندهاى او نمى‏دانند كه زور وقتى پديد مى‏آيد كه دين غايب باشد. اگر دين روشى باشد كه بدان، نيرو جهت ويرانگر پيدا مى‏كند و زور مى‏شود، ديگر دين خدا نيست، دين زور است. و اگر بنا شود دين اكثريت را دائم به زور حفظ كرد، آن اكثريت هيچگاه رشد نمى‏كند و هرگز دين دار نمى‏شود. تابع زور مى‏ماند و زور نيز مفسد دين است. شگفتا! آقاى مصباح مى‏گويد: اگر اكثريت ملاك بود، پيامبر چرا مبعوث مى‏شد و چگونه مى‏توانست پيام دين را ابلاغ كند؟
آيا پيامبر شمشير گرفت به جان مردم افتاد؟ نه. آيا به زور كسى را مسلمان كرد؟ نه. آيا قرآن به پيامبر نفرمود: اگر هم بخواهى نمى‏توانى كسى را هدايت كنى؟ چرا. آيا از راه گرويدن مردم به اسلام، اسلام دين همگان نشد؟ چرا. واقعيتى كه آقاى مصباح يزدى و همانندهايش نمى‏خواهند ببينند اينست:
هنوز، در كفرستانى كه عربستان بود، پيامبر امكان دعوت به اسلام را داشت. اگر الف - اين امكان هيچ وجود نداشت و ب - اكثريت ملاك نبود و پيوستن آنها به اسلام، تغييرى در نظام اجتماعى - سياسى پديد نمى‏آورد، اسلام دين مى‏شد و دير مى‏پائيد؟ ج - مهمتر، اگر اكثريت دين را بمثابه بيان آزادى نمى‏پذيرفت و انسان جديد نمى‏شد و جامعه جديد پديد نمى‏آورد، دين امكان بقا مى‏يافت؟
همان تجربه كه پس از پيامبر، بتدريج، رها شد به ما نمى‏گويد كه تنها دين بمثابه بيان آزادى آن توانائى را دارد كه نظام اجتماعى را باز و تحول‏پذير كند و جامعه به حركت در آيد؟ در جامعه‏هاى ديگر نيز، با جانشين شدن بيانهاى قدرت سازگارتر با اختيار انسان فضاهاى بازتر رشد را پديد نياوردند؟ بنا بر اين، چاره آن نيست كه دين بجاى آنكه وسيله كار زورمداران و زورمدارى بگردد، دين فطرت يعنى بيان آزادى بشود و در انسانها آن تغيير را پديد آورد كه سبب باز شدن نظام اجتماعى - سياسى مى‏شود؟ و
10 - اگر آنچه را آقاى خمينى و دستياران او، از پيروزى انقلاب بدينسو، گفته‏اند و مى‏گويند با سخنان پيش از انقلاب آنها مقايسه كنيم، مى‏بينيم آن اسلام، بخصوص اسلامى كه در نوفل لوشاتو ابراز شد، ضد اين "اسلام" است. پرسيدنى است چه سبب مى‏شد كه در دوران شاه اسلامى ابراز بگردد كه موجب تغيير طرز فكر دينى و رفتار اكثريت قريب باتفاق مردم و انقلاب شد و چه موجب شد كه آن اسلام جاى خود را به اسلامى سپرد كه ضد آنست؟ آقاى خمينى مى‏گفت آن اسلام را از راه مصلحت ابراز كرده‏است و دستياران او نيز مى‏گويند اسلام واقعى اسلام ولايت مطلقه فقيه است. عقل قدرتمدار در سر دارند و در تخريب خود سخن مى‏گويند:
اسلامى وجود دارد كه از راه ابلاغ مستقيم به مردم، از سوى اكثريت نزديك به اتفاق مردم پذيرفته مى‏شود. بدان، مردم تغيير مى‏كنند و انقلابى بى مانند را پديد مى‏آورند كه در آن، گل بر گلوله پيروز مى‏شود. بنا بر اين، اگر قرار بر عمل از راه عموم مردم بقصد آزاد شدن از دولت استبدادى باشد، تنها بيان آزادى بكار مى‏آيد. از راه مردم، بيان قدرت، از نوع "ولايت مطلقه فقيه" و غير آن، كار برد ندارد. و اگر بنا بر به صلابه كشيدن مردم باشد و ايجاد خفقان و توجيه دولت قدرتمدار، بيان قدرت بكار مى‏آيد و اسلام بمثابه بيان آزادى سانسور مى‏شود. بيهوده نيست كه در ايران امروز، تنها اسلام بمثابه بيان آزادى سانسور مى‏شود.
11 - دولت بمثابه قدرتى كه مى‏تواند موانع را از پيش پا بردارد و امكان ايجاد نظامى اجتماعى بر وفق مرامى را فراهم آورد، در طول قرن بيستم، از سوى تمامى مرامها - منهاى آنارشيسم - پذيرفته بود. آقاى خمينى نيز در نجف، "ولايت فقيه" (= مساوى اجراى قوانين اسلام) را تدريس كرده بود. قدرت را هدف مبارزه كردن و تصرف دولت را مقدم بر هر كار شمردن، پيروى از فلسفه قدرت و ضد آموزش قرآنى بود و هست. چرا كه بنا بر آموزش قرآن، اين انسان است كه تغيير مى‏كند و تغيير مى‏دهد. بيان على (ع) - همانطور كه هستيد بر شما حكومت مى‏كنند - نيز آموختن رهنمود قرآن با انسان است كه بداند اگر آزاد باشد، دولت آزادى مدار مى‏شود و اگر زورمدار باشد، دولت زورمدار مى‏شود. اين توجه، سبب شد به آقاى خمينى هشدار داده شود نه با هدف كردن تصرف دولت كه با هدف كردن آزادى است كه انسان آزاد مى‏شود و به حركت در مى‏آيد. بدينسان بود كه او "ولايت فقيه" را رها كرد و اصل را "ولايت جمهور مردم" شمرد و جمهورى اسلامى استقرار ولايت جمهور مردم بر اصول آزادى و استقلال معنى پيدا كرد. دين فضاى عقل و عمل انسان را گشود و دست و پاى انسانها را باز كرد و جنبش خود جوش يك ملت را ميسر ساخت. بدين قرار، "انسان دينى" (بيان آزادى) پديد نمى‏آيد مگر به زبان آزادى شدن دين و رها شدنش از قيد دولت. "دولت دينى" نيز واقعيت پيدا نمى‏كند مگر به بيان قدرت شدن دين. چرا كه دولت قدرت است و اين دين است كه مى‏بايد توجيه گر آن، يعنى بيان قدرت بگردد. نتيجه اينست كه "انسان دينى" عقل آزاد با مدار باز پيدا مى‏كند و چه دين دولتى و خواه دولت دينى، فضاى عقل و عمل انسان را مى‏بندد. دولت را دستگاه توليد زور و تخريب مى‏گرداند كه گردانده‏است.
پرسيدنى است: آيا "انسان دينى" زور مدار پيدا شدنى نيست؟ اگر نيست، پس از زورپرستها كه بنام دين سبعانه‏ترين جنايتها را مرتكب مى‏شوند، چه كسانى هستند؟ نيك كه بنگرى مى‏بينى انسان زورمدار كه دين يا مرامى را وسيله توجيه ايجاد و بكار بردن زور مى‏كند، بدون سازماندهى زورمدارى، نمى‏تواند وجود پيدا كند. تفاوت دو انسان، يكى با عقل آزاد با انديشه راهنمائى كه بيان آزادى است و ديگرى انسانى با عقل زورمدار - تفاوتى كه از آن غفلت مى‏كنيم و بهاى سنگينى بابت اين غفلت مى‏پردازيم - در اينست كه اولى، موجودى آزاد و مستقل است و وجود سازماندهى زورمدارى نيز مانع از زيست آزاد او نمى‏شود. حال آنكه دومى، بدون وجود سازماندهى زورمدارى وجود ندارد. بنا بر اين، هر انسانى مى‏بايد بداند كه اگر نظام اجتماعى - سياسى آن جامعه سازماندهى زورمدارى است، او بايد در خود بنگرد و از خود بپرسد: قدرتمدار هست يانه؟ اگر هست، جزئى جدائى‏ناپذير از سازماندهى زورمدارى است. 12 - بدين قرار، انسان زور مدارى كه خود را دين دار يا با مرام مى‏خواند جزئى از يك مجموعه است:
دولت و سازمانهاى زورمدار + بيان قدرت + زور بمنزله روش =انسان آلت زورمدارى
به سخن ديگر، همراهى دين يا هر مرامى با دولت به ضرورت، زور را روش مى‏گرداند و به جبر، انسانهاى زورمدار را متصديان دولت زور مدار مى‏گرداند. معناى سخن على (ع)، همانطور كه هستيد بر شما حكومت مى‏كنند، همين است.
حال اگر بخواهيم مجموعه ديگرى بوجود آيد، معادله ديگرى بوجود مى‏آيد:
انسان + بيان آزادى + آزادى و حقوق انسان بمثابه روش = انسان آزاد. ولايت جمهور مردم يا مردم سالارى بر اصل مشاركت در جامعه‏اى با انسانهاى آزاد قابل تحقق است. واقعيتى كه نظريه سازان خشونت از آن غافلند اينست كه در جامعه‏اى مثل جامعه عربستان عصر بعثت پيامبر، انسانى با عقل آزاد مى‏توانست مستقل از سازماندهى زورمدارى، رشد كند و پيام آور بيان آزادى بگردد. اين انسان جز به مدار باز و جز به غافل نشدن از آزادى و حقوق خويش، به هيچ چيز ديگر نياز ندارد. فعال شدن، بمثابه مجموع استعدادها، نيز كارى است كه او خود مى‏تواند بكند و هيچكس بجاى او نمى‏تواند انجام دهد.
بدين قرار، هيچكس نمى‏تواند بگويد چون همه جهان بر مرام زورمدارى هستند، يك تن را توانى و مسئوليتى نيست. او را توان و مسئوليت هست. چرا كه دنياى زور پرست، از بيرون، نمى‏تواند آزادى او را از او بستاند. از آنجا كه آزادى و حقوق انسان ذاتى و فطرى او هستند، پيام آزادى سرانجام شنيده مى‏شود و انسانها خويشتن را از زورپرستى ويرانگر آزاد مى‏كنند. بخلاف تصور دماغهاى زور مدار، عامل دوم پيروزى پيام آزادى، اكثريت است. چرا كه الف - در زورمدارى، اكثريت بزرگ ستم مى‏بينند و آمادگى رهائى از ستم را دارند و ب - اكثريت با تغيير كردن، سلطه زورمدارها بر خود را غير ممكن مى‏سازند. نه تنها به اين دليل كه زير بار زورگوئيها نمى‏روند بلكه به اين دليل كه زورى كه اقليت زورمدار بكار مى‏برد، همان نيروئى است كه از اكثريت بزرگ مى‏ستاند. قاعده عمومى تغيير، سنت الهى، اينست:
اميد بزرگ انسان آزادى كه پيام آزادى مى‏گزارد، اكثريت بزرگ است. اكثريتى كه تغيير مى‏كند و تغيير مى‏دهد.
اين قاعده، بسان خورشيد، عقل را از واقعيتى آگاه مى‏كند كه طى قرون، اكثريت بزرگ از آن غافل مانده‏است: علامت تن دادن اكثريت بزرگ به زورمدارى اينست كه دين از عقل‏ها بيرون مى‏رود و زوج قدرت (دولت و بنياد دينى) مى‏شود. توضيح اينكه اكثريت بزرگ از آزادى و حقوق خويش غافل مى‏شوند و بنا بر اين، از ياد مى‏برند كه دين بيان آزادى و حقوق و روش غافل نشدن از آزادى و حقوق است. اينست كه زورمدارى دين را در بيان قدرت از خود بيگانه مى‏كند و بدين كار، اكثريت بزرگ را به پذيرفتن اصالت قدرت و زورمدارى معتاد مى‏گرداند.
بدينسان، براى آنكه دين‏ها و مرامها به جاى خويش كه همانا عقل‏ها، باز گردند، نياز به مردم سالارى بى‏طرف است:

مردم سالارى ليبرال نه پايان تاريخ و نه بى طرف است:

مى‏دانيم كه با شكست ايدئولوژيها، سخن از "پايان ايدئولوژى" بميان آمد. فوكوياما، كتابى در پايان تاريخ نوشت و مردم سالارى ليبرال را از آن رو پايان تاريخ خواند كه بر اشكال ديگر اداره جامعه پيروز آمده‏است. اما مردم سالاريهاى ليبرال بدانخاطر كه نظام سرمايه سالارى هستند و دولت ليبرال قدرت است و بى طرف نيست، گرفتار فساد ذاتى است. آيا كسانى چون هابرماس و آلن تورن با توجه به اين فساد ذاتى، مردم سالارى را بى طرف خوانده‏اند؟
در دنباله اين مطالعه، به توضيح فساد ذاتى مردم سالاريهاى ليبرال و مردم سالارى با طرف و بى طرف خواهم پرداخت.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرها كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


ابتداى صفحه‏