انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٥۷ از ٤ تا ١٨ دى

Newspaper
in PDF

If you can
not read

سايت ابوالحسن بنى صدر
خاطرات ابوالحسن بنى صدر
خاطرات آيه الله منتظرى‏
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر

مدار بسته و مدار باز - ٤

مداربسته مدار حذف و مدار باز مدار خلق بديل است:

جنبش دانشجوئى ايران از حصار سانسورها دارد بيرون مى‏آيد. چرا كه جهت اين جنبش مشخص مى‏شود. جامعه جوان در مى‏يابد كه مردم سالارى در وابستگى، آنهم در موقعيت زير سلطه، همان استبداد بزك كرده مى‏شود. بنا بر اين، مردم سالارى را بر دو اصل آزادى و استقلال مى‏خواهد. تأكيدش بر 16 آذر، روز دانشجو، - بخصوص بدين خاطر كه در اين روز رژيم دست نشانده شاه سابق، مغزهاى دانشجويان را بر ديوارهاى كلاس درس پريشان كرد - بمثابه سست نشدن عزم استقرار مردم سالارى بر اصول آزادى و استقلال، از نسل جوان آن روز تا نسل جوان امروز، سخت غرور و اميد آفرين است. چرا كه هم گوياى آگاهى اين نسل بر وابستگى استبداد ملاتاريا، هم گوياى معرفت اين نسل بر جدائى ناپذيرى استقرار ولايت جمهور مردم از اصول آزادى و استقلال و هم نشانگر دانش اين نسل بر اين واقعيت است كه "مردم سالارى" تهى از استقلال، در جا، تهى از آزادى و بنا بر اين، استبداد ضد رشدى در شكل ديگر است. و هنوز جهت يابى جنبش دانشجوئى و هدف اين جنبش شفافيت بايسته را بدست نمى‏آورد و موج جنبش ايران را فرا نمى‏گيرد اگر نسل جوان كشور موفق نشود ديوارهاى ستبر حصار سانسور را بشكند و جريان آزاد انديشه‏ها و اطلاعات را بر قرار كند. بهمان اندازه كه تا كنون، در مبارزه با سانسورها موفق شده، به جنبش خود، آن هدف آشكار و اين پهنا و عمق را بخشيده‏است كه بتواند نظر افكار عمومى جهان را بخود جلب كند. هنوز مى‏بايد به كوشش براى بيرون آمدن از حصار سانسور و بيرون آوردن ايران از اين حصار ادامه داد تا جنبش دانشجوئى در بطن جنبش همگانى مردم ايران قرار گيرد و جهت ياب اين جنبش همگانى بگردد:
10 - مدار بسته مدار بريدن از دنياى واقعى و زندانى شدن در دنياى ذهنى است. تا مرحله‏اى، قدرتمدارها مدعى آن مى‏شوند كه اگر زور بكار مى‏برند براى آنست كه واقعيت (انسان) را به قالب ذهنيت (براى مثال "اسلام ناب محمدى") در آورند. استبدادهاى قرن بيستم، از هر نوع، مدعى‏شان اين بود كه كارخانه‏هائى هستند كه كارشان ساختن "انسان طراز نو"، "انسان برتر"، "انسان رها از مذهب"، "انسان كمونيست"، "انسان مسلمان ناب"،... است. و همه اين استبدادها، به مرحله "كاميابى در رسالت تاريخى" خود رسيدند و وصول به هدف خويش را بر بام جهان، به اطلاع جهانيان رساندند
. اما اگر همه استبدادها از مرحله از به قالب درآوردن انسانها به مرحله رضايت از خود و جهان مجازى خويش را دنياى واقعى انگاشتن رسيده‏اند، پس قاعده‏اى دركار است. قاعده‏اى دركار است زيرا اين استبدادها، بدون استثناء، از پا درآمده‏اند و بگاه از پا درآمدن، جامعه هائى در بند فقر و قهر برجا گذاشته‏اند. جامعه‏هائى برجا گذاشته‏اند كه نه تنها اعضايشان به قالب ادعائى در نيامده‏اند، بلكه نسبت به آن، حساسيت شديد نيز پيدا كرده‏اند. و قاعده اينست:
مدار بسته ،مدار بزرگ شدن دنياى مجازى و جانشين دنياى واقعى شدن آنست. قدرتمدارها - كه تنها مستبدها نيستند بلكه صاحب هر عقلى كه بر مدار قدرت عمل مى‏كند، قدرتمدار است -، در جريان بكار بردن قدرت (= زور)، هر واقعيت ناسازگار با دنياى مجازى آنها - دنيائى كه در مرحله اول با قالب زنى مى‏خواهند آن را بسازند و در مرحله دوم مدعى مى‏شوند كه آن را ساخته‏اند - يا نيست و يا ضد و دشمن است. ديوارهاى حصار سانسور را از آن رو بلند و ستبر مى‏كنند كه خود و هيچكس واقعيتى را كه "نيست" مى‏خوانند ،نبيند و واقعيتى را كه ضد و دشمن مى‏نامند، در شرف حذف و نابودى ببيند. در اين مرحله است كه قدرتمدار خود را بيشتر از ديگران سانسور مى‏كند. از شنيدن هر خبرى از وجود واقعيتى در بيرون دنياى خيالى خويش، وحشت پيدا مى‏كند. هر قدرتمدارى كه اسباب قدرتمدارى را كامل داشته باشد، به مرحله بريدن از واقعيت و زندانى شدن در دنياى مجازى مى‏رسد. وقتى ضربه‏هاى واقعيت از دنياى مجاز بيرونش مى‏كشند كه ديگر كار از كار گذشته است و چاره جز "شنيدن صداى انقلاب" و يا "سركشيدن جام زهر" نمانده‏است
. نبايد پنداشت كه تنها ملاتاريا و مستبدهاى نظيرش هستند كه در همان حال كه ملتهاى تحت استبداد را زندانى مى‏كنند، خود نيز زندانى دنياى مجازى خويش مى‏شوند، بلكه هر انسانى كه قدرت را محور عقل خويش مى‏كند، مدار عقل و عملش را مى‏بندد و گرفتار زندانى مى‏شود كه با مجاز مى‏سازد. براى مثال، دانش آموزى كه درس نمى‏خواند و از بياد آوردن امتحان و تاريخ آن مى‏ترسد و خود را سانسور مى‏كند تا نه از امتحان بشنود و نه از تاريخ آن، تنها وقت امتحان، زمانى كه كار از كار گذشته‏است، به ضرب واقعيت، ممكن است به خود آيد. دلداه‏اى كه از محبوب خود شخصيتى مجازى مى‏سازد، كجا حاضر مى‏شود واقعيتى را بشنود كه او را از عالم مجاز به عالم واقعيت مى‏آورد؟ آيا قربانيان جفاى عاشق يا معشوق كه بسا قربانيان مجازها هستند كه خود مى‏سازند، به شمار مى‏آيند؟ آيا رايج‏ترين و همگانى‏ترين دنياى مجازى كه انسانها مى‏سازند و خود را در آن زندانى مى‏كنند، "زندان عقيده" نيست؟ چرا. در حقيقت، از ديد يك قدرتمدار معمولى نيز، عقيده مخالف، يا "پوچ" است و يا ضد. با زدن اين انگ، دربهاى عقل، بر روى هر انديشه و اطلاع ناسازگار با "بهترين عقيده" كه او راست، بسته مى‏شوند. ويرانگرترين خود سانسوريها اين خود سانسورى است. چرا كه خودسانسوريهاى ديگر - از جمله خود سانسورى از ترس قدرت حاكم، از ترس سازمان سياسى، از ترس محيط اجتماعى و...- بر اين خود سانسورى پايه مى‏گيرند و انسان را در حصارهاى تو در تو، زندانى مى‏كنند
. به قول "برنو لاتور" صاحب كتاب "ما هرگز مدرن نبوده‏ايم"، تازه‏ترين فريبها، فريب "حق نسبى است". توضيح اينكه اگر معناى اين حكم اين باشد كه بيرون از برداشت هركس از حق، هيچ حقى وجود نداشته باشد (نسبى گرائى مطلق)، برداشت هر كس زندان عقل او مى‏شود. فردهاى بريده از يكديگر، بى رابطه با يكديگر، تنها در برابر قدرت سرمايه و دولت، اينسان پديد مى‏آيند. خطرى كه تمامى انسانها را تهديد مى‏كند، اينگونه خود سانسورى همگانى بنام حق است
. در عوض، مدار عقل باز مى‏شوداگر انسانها معرفت خود را بر حق، نسبى بدانند و جريان آزاد انديشه را راه رسيدن به معرفتى كاملتر بشمارند و پديد آمدن وجدان جمعى را بر حقوق انسان و بر اينكه تكليف عمل به حقوق است، ميسر كنند. چنانكه اين امر كه تكليف بيرون از حق حكم زور است، فرهنگ همگان بگردد و هيچكس به آن تن ندهد. 11 - استالين گفته بود: با يك حركت شست تكليف تيتو را معين مى‏كنم. ملاتاريا تهديد مى‏كند كه "رهبر" تكليف شرعى معين مى‏كند. "ذوب شدگان در ولايت فقيه" "رهبر" را فصل الخطاب مى‏خوانند. بدينسان، در استبدادها كه جريان آزاد انديشه‏ها و اطلاعات وجود ندارد، "حرف آخر" را قدرت مى‏زند. ظاهر اينست كه "رهبر" تكليف معين مى‏كند و حرف آخر را مى‏زند. اما به قول خود "رهبر"، محور قول و فعل او، "حفظ نظام مقدس" است. بدينسان، آن قول و آن فعل بايسته است كه "مصلحت نظام" ايجابش كند. اما اگر "نظام" حق بود، نياز به "فصل الخطاب" و "حكم حكومتى" و "مقام فراقانون" و... پيدا نمى‏كرد. بجاى آن، نياز به آزادى، به مشاركت همگانى در رأى زنى و جريان آزاد آراء و عقايد پيدا مى‏كرد. جانشين همه شدن يك تن، قدرت (= زور) همين است. بخصوص كه اگر پيش از همه نظرى را ابراز كند، باب گفتگو را مى‏بندد و اگر در وسط گفتگوها، نظرى را ابراز كند، همگان مى‏بايد سخنان خويش را فرو بلعند
. و هنوز، خطر اين استبداد از خطر استبدادهاى ديگر صدها برابر بيشتر است. چرا كه با محور عقل و عمل "رهبر" شدن قدرت و تحميل چنين محورى به جامعه، مدارهاى عقلهاى فردى و جمعى را مى‏بندد. اصل، اختلاف و بلكه تضاد باورها مى‏شود. "رهبر" وجود و موقعيت خويش را از اختلاف نظرها پيدا مى‏كند كه نمى‏توانند از راه ارتباط با يكديگر و از رهگذر جريان آزاد انديشه‏ها، به نظر مشترك برسد. به سخن ديگر، اعضاى جامعه محكوم به زندگى در اختلاف و تضاد و از رشد ماندن مى‏شوند. به جامعه امروز ايران بنگريم: دين نزديك به تمام مردم، اسلام است. بنا بر نص قرآن، هدايت خدائى به همه داده شده‏است. پس تنها زور مدار است كه صراط مستقيم را رها مى‏كند و به بيراهه زورمدارى مى‏رود. دين روش برادرى - خواهرى جستن است. بى ترديد توجيه گر اختلاف و تضاد نيست. پس چرا اسلام توجيه گر تضاد گشته است؟ مى‏گويند: جوان‏ها هستند كه از اسلام بيزار شده‏اند. اما آيا ملاتاريا نبود و نيست كه اسلام را وسيله ضد سازى و حذف ضدها كرد و مى‏كند كه كارخانه ولايت مطلقه فقيه مى‏سازد؟ آن روز كه "فصل الخطاب" نبود، با وجود سانسورى كه استبداد پهلويها بر قرار كرده بود، جريان انديشه‏ها در سطح جامعه، وجدان جمعى به اسلام بمثابه بيان آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى، پيدا شد و در انقلابى با شركت تمامى مردم، گل را بر گلوله پيروز كرد و امروز، "اسلام" مايه تضاد در تمامى جامعه است. با توجه به اين واقعيت كه در سطح روحانيان تضاد بازهم شديدتر است، علت را در محور عقل و عمل شدن قدرت بايد جست
. راستى اينست كه وقتى قدرت مدار عقل مى‏شود، باور هرچه باشد، بيان قدرت و توجيه گر اختلاف و تضاد مى‏شود. چرا كه عقل قدرتمدار، مدار بسته را، پاسدار درب مى‏كند كه مبادا رابطه‏اى، فكرى، اطلاعى آن را باز كند. بدين قرار، هر عقلى كه در مدار بسته كار مى‏كند، باور را وسيله توجيه جدائى و بلكه تضاد مى‏كند. چند مثال، * بنا بر "نسبى گرائى مطلق"، هركس هرآنچه را حق مى‏داند، براى او، همان حق است و خارج از آن، حقى وجود ندارد. فرهنگها و باورها نيز نسبى هستند. به قول برونو لاتور، اين نسبى گرائى را غرب ساخته است تا تافته جدا بافته بودن خويش را به خود و به جهانيان بباوراند. چرا كه الف - معنى "نسبى گرائى مطلق" اينست كه آنچه را من حق مى‏دانم حق است. برداشتهاى ديگران، حق نيستند. زيرا اگر برداشتهاى ديگران را نيز حق مى‏شمرد، ناگزير "نسبى گرائى" او نسبى مى‏شد. ديگران در موقعيت برابر و عقل او با عقلهاى ديگر (به قول هابرماس) در ارتباط آزاد مى‏شدند. ب - چون حق را من يافته‏ام، چون فرهنگ را من دارم، پس "من موجودى استثنائى" هستم. من غير از ديگران هستم. اگر ديگران چون من نيستند، نقص از آنهاست. و...
و از برنو لاتور و غربيان بپرسيم: چه شد كه نياز به اين "پاسدار" پيدا كرديد؟ آيا بدين خاطر نيست كه موقع مسلط خويش در مقام مركز ساخت و صدور ايدئولوژيها رااز دست داده‏ايد؟ آيا بدين خاطر نيست كه انواع "بيان‏هاى قدرت" (ايدئولوژيها) را ساختيد و اينك به آخر خط رسيده‏ايد؟ آيا از آن نمى‏ترسيد كه بيان آزادى به انسانها پيشنهاد شود و شما را از سلطه گرى و انسانهاى زير سلطه را از سلطه پذيرى آزاد كند؟ روى ديگر "نسبى گرائى مطلق" نظريه "برخورد تمدنها" نيست؟
* ملاتاريا مدعى است "اسلام ناب محمدى" اسلام ولايت مطلقه فقيه است. اگر چنين است، با وجود اينكه قرآن تصريح مى‏كند "بشارت باد بندگان مرا، آنها كه قولها را گوش مى‏كنند و بهترين آنها را بر مى‏گزينند"، چرا بحث در باره ولايت فقيه ممنوع است؟ چرا وسيله ايجاد تضاد و "مرگ بر ضد ولايت فقيه" گشته‏است؟ چرا تنها در وجه قدرت مطلقه ملاتاريا كار برد دارد؟ چرا از "رهبر" موجود استثنائى مى‏تراشد؟ چرا بسود "سلسله روحانيت" ولايت مطلقه برقرار مى‏كند و سهم روحانيان مخالف و حتى موافقان ولايت فقيه و مخالف استبداد ملاتاريا را زندان و محروميت مى‏كند؟ چرا؟...
بحث ممنوع است زيرا "اسلام ناب محمدى" پاسدار درب بسته عقل قدرتمدار است. آزاد شدن بحث، نياز به حذف قدرت بمثابه محور اصلى دين دارد. حذف اين محور ضد اسلام را اسلام بمثابه بيان آزادى مى‏كند و محلى از اعراب براى "رهبر" و استبداد مطلقه ملاتاريا باقى نمى‏گذارد. بحث ممنوع است زيرا نزد تمامى آنها كه در خدمت استبداد ملاتاريا هستند، "ولايت فقيه" نقش پاسدارى را دارد كه نبايد بگذارد مدار بسته عقل‏هاى "پاسداران نظام ولايت مطلقه فقيه" باز شود. هر "پاسدار نظام مقدس"، مخالف ولايت فقيه و حتى هر انتقاد كننده را "غير خودى" و، بنا بر اين، "دشمن" مى‏شمارد. با مدار بسته‏اى كه عقل او در آنست، انسانها از دو دسته بيرون نيستند: يا چون او هستند و يا دشمن. از ديد او، آنها كه چون او هستند "اطاعت مى‏كنند و تحليل نمى‏كنند". بنا بر اين، براى انديشيدن محلى نمى‏ماند تا جريان انديشه معنى پيدا كند و با "دشمن" نيز يك رابطه بيشتر نمى‏ماند و آن دشمنى است و در دشمنى، تنها زور است كه بكار بردنى است!
* قدرتمدارهائى نيز هستند كه، ديروز، بنام اين يا آن ايدئولوژى، بنا را بر تضاد مى‏گذاشتند و مرام را پاسدار درب بسته عقل قدرتمدار خويش مى‏كردند. امروز، آن مرامها از اعتبار افتاده‏اند و حقوق بشر، خردگرائى، تجدد (مدرنيته)، مردم سالارى و... پاسدارهاى جديد قدرتمدارى شده‏اند:
- حقوق بشر جهان شمول هستند و تمامى انسانها از آن برخوردارند. پس كسى كه اين حقوق را دست آويز ايجاد موقعيت استثنائى براى خود مى‏كند و وسيله "ضد حقوق بشر" خواندن ديگران، يا اين و آن باور، مى‏گرداند، تنها كارى كه مى‏كند، مدار عقل خويش است كه بسته نگاه مى‏دارد و حقوق بشر را پاسدار درب بسته عقلى مى‏كند كه بر محور قدرت كار مى‏كند.
- پهلوى طلبها، اين ايام، "خردگرا" شده‏اند و خردگرائى را چماقى كرده‏اند براى وارد كردن بر فرق اسلام. اينها نيز غافلند كه آن خردگرائى كه از توجه به محورى غافل ماند كه عقل بر آن كار مى‏كند، كارش به افلاس كشيد. پست مدرنيته در اعتراض و نفى آن "خردگرائى" پديد آمد. امروز، فيلسوفان همين غرب راهى به بيرون از بن بست مى‏جويند و از آنها، يكى هابرماس است كه "عقل ارتباطى" را پيشنهاد مى‏كند. اما آن عقلها مى‏توانند با يكديگر ارتباط بر قرار كنند كه مدار باز داشته باشند. از اين رو، اصل راهنما اهميت بى چون دارد: موازنه عدمى همان اصل راهنمائى است كه مدار عقل را باز نگاه مى‏دارد و بدان، عقل، آزادى خويش را، باز مى‏جويد
. * آدمهائى كه قصد و غرض سياسى ندارند، در زندگانى روزانه، هر نوبت كه باور و سليقه و عرف و عادت و سنت و... را دست آويز اختلافى و بيشتر از آن، تضادى، مى‏كنند، آشكار مى‏كنند كه باور يا سليقه يا... را پاسدار مدار بسته عقل خويش كرده‏اند. بسا مى‏شود كه آدمى از چيزى خوشش مى‏آيد بدانحد كه، بنا بر اصطلاح رايج، بر آن قفل مى‏شود. يا بدش مى‏آيد و بر انزجار قفل مى‏شود. در اين حالتها، مدار عقل بسته است و خوش آمدن و بد آمدن پاسدارهائى هستند كه نبايد بگذارند عقل از زندانى كه مدار بسته است، بيرون برود
. حاصل اينكه از بارزترين علامتهاى بسته بودن مدار عقل، عامل جدائى، اختلاف، تضاد و بنا بر اين سانسور شدن نظر، عقيده، علم، فرهنگ، حق، و... شدن است. عقل آزاد، عقلى كه مدارش باز است، نظر و باور و... را عامل ارتباط مى‏كند و تبادل آن و افتادن به راست راه توحيد مى‏كند
. جوانان كه هنوز مى‏توانند عقلهاى خود را آزاد كنند ،بدانند كه بر محور قدرت، مدار عقل باز نمى‏شود و آدمى نمى‏تواند با ديگران جريان آزاد انديشه‏ها را برقرار كند. بحثهايى كه با عنوان "بحث آزاد" انجام مى‏گيرند، باز يا بسته بودن مدارهاى عقلهاى شركت كنندگان را آشكار مى‏كنند. عقلهاى قدرتمدار در بحث آزاد شركت مى‏كنند اما بجاى شركت در تبادل نظرها و نقد و نقد متقابل به قصد رسيدن به معرفتى كامل‏تر، حرف خود را مى‏زنند و بجاى بحث آزاد، هركس حرف خود را مى‏زند و بر مى‏خيزد. آزاد كردن عقل و باز كردن مدارش از رهگذر رها كردنش از قدرت بمثابه محور، كارى است كه هر انسان رشد ياب، مى‏بايد ورزش روزانه خويش بگرداند. نيايش، در اصل، تمرين بازنگاه داشتن مدار عقل بود. افسوس كه مقلوب گشته و بكار بسته نگاه داشتن مدار عقل و عمل انسان مى‏رود
. 12 - تكرار كنم كه قدرت زاده تضاد است و بنا بر اين، بيان قدرت توجيه گر تقسيم انسانها و گروهها به "خودى" و "غير خودى" است. از زمان ايجاد تا زمان انحلال، پيوسته، خوديها را، به "خودى" و "غير خودى" تقسيم و غير خودى را حذف مى‏كند. در مدار بسته، قدرتمدار زير دو فشار دائم مى‏بايد حذف كند:
الف - ترس شديد از بديل درونى يا "خودى": بديل سازگارتر با توقعات قدرت، بديل درونى است. هر قدرتمدارى از بيم آنكه جاى او را قدرتمدارترى نگيرد، در زورگوئى، "پيشوا" و پيشدست مى‏شود. و
ب - ترس شديدتر از پيدايش بديلى بيرون از مدار بسته قدرت. بدين خاطر كه بيانگر خواست جامعه بر بيرون رفتن از مدار بسته استبداد است
. از اين رو، حذف بديل خاصه عمومى هر مدار بسته ايست. نه تنها مستبدها كه آلتهاى بى اختيار قدرت (= زور) هستند كه هر كس عقلش بر محور قدرت و در مدار بسته كار مى‏كند، از اين دو بديل در وحشت است و از حذفشان، لحظه‏اى غافل نمى‏شود. در جامعه هائى كه قدرت مدار پندار و گفتار و كردار است، "حذف رقيب" رسم همگانى مى‏شود. اعضاى چنين جامعه‏اى كمتر به استعدادهاى خود و بيشتر به بهره كشى از يكديگر، تكيه مى‏كنند. خاصه جامعه‏هاى داراى نظام اجتماعى بسته، شكل نگرفتن بديل است. نسل جديد تكرار نسل قديم مى‏شود. حتى شغلها همانها مى‏مانند كه پدرها و مادرها مى‏داشته‏اند. اينگونه جامعه‏ها را "نظام‏هاى ايستا" كه دائم تكرار مى‏شوند بى آنكه تحول كنند، مى‏شمارند. اما چطور ممكن است جامعه در يك نظام بسته بماند و تحول نكند؟ پاسخ اينست كه هر تحولى، با ايجاد بديل و بيمن عمل بديل تحول مى‏كند. پس با حذف بديل است كه نظام جامعه بسته مى‏ماند. اما بديل را چگونه حذف مى‏كنند؟ آيا تنها مخالفان سياسى دولت استبدادى، را حذف مى‏كند؟ نه. بديل سياسى بعلاوه نيروهاى محركه جامعه مى‏بايد تخريب شوند تا رژيم بى بديل بگردد. بدينسان، حذف بديل از راه تخريب نيروهاى محركه جامعه انجام مى‏گيرد. براى مثال، براى آنكه جامعه امروز ايران نظام اجتماعى - سياسى بازى را پيدا نكند،
الف - نيروهاى محركه‏اى كه نسل جوان است، مى‏بايد خنثى شود. بخش قابل جذب در نظام و بخش غير قابل جذب آن، تخريب بگردد. پس هيچ نبايد از گسترش نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى، در شگفت شد. در هر جامعه‏اى ميزان نابسامانهاى و آسيبهاى اجتماعى گوياى اندازه بسته بودن نظام آن جامعه است. بديهى است كه وظيفه خشونت كور دولت استبدادى اينست كه مانع از شكل بديل بخود گرفتن اين نيروى محركه بگردد
. ب - بيان آزادى يك نيروى محركه است. دقيق‏تر بخواهى، جريان آزاد انديشه‏ها به وجدان جمعى شدن آزادى مى‏انجامد و اين وجدان به نيروى محركه‏اى كه جامعه جوان است، امكان مى‏دهد، مقام بديل بيابد و در جهت باز كردن نظام اجتماى - سياسى بسته، به عمل برخيزد
. ج - ثروتهاى طبيعى كشور، در مورد ايران، نفت و گاز نيروى محركه هستند. اگر اين نيرو، بعنوان ماده اوليه، در اقتصاد ايران فعال شود، نظام اجتماعى - سياسى كه از "درآمد نفت" از راه فروش نفت خام به اقتصادهاى مسلط و مصرف واردات شكل گرفته و بنوبه خود به اين اقتصاد شكل بخشيده‏است. ساخت اقتصادى كه بدينسان بوجود آمده‏است، دستگاه تخريب بديل اقتصادى يعنى سرمايه است. اقتصادى كه بر محور مصرف ساخت مى‏گيرد و زير سلطه اقتصاد مسلط است، اقتصادى است كه مانع از پيدايش سرمايه بمعناى اقتصادى كلمه مى‏شود. در عوض، تا بخواهى، "رانت" ايجاد مى‏كند و بجاى سرمايه گذار، "رانت خوار" پديد مى‏آورد
. اما در نظام اجتماعى - اقتصادى بسته، چون اقتصاد اقتصاد توليد نيست، سرمايه‏هاى توليدى شكل نمى‏گيرند. بنا بر اين، براى دو نيروى محركه ديگر، جوان و دانش و فن، نقشى در توليد نمى‏ماند. بدينسان چنين نظامى ويرانگر نسل جوان و ضد رشد مى‏شود. زيرا براى دانش و فن نقشى نمى‏ماند
. هنوز مى‏توان چگونگى تخريب نيروهاى محركه ديگر را، يك به يك توضيح داد. اينكار را بر عهده خوانندگان دانش پژوه مى‏نهم و خاطر نشان مى‏كنم كه بحث تقدم حل مشكل سياسى بر مشكل اقتصادى يا بعكس، فريبى است براى گيج كردن جامعه جوان كشور و جلوگيرى از شكل‏گيرى آن بمثابه بديل مردم سالار . به ترتيبى كه توضيح دادم، نيروهاى محركه در رابطه با يكديگر در جريان رشد بكار مى‏افتند. همچنانكه اين نيروها، در جريان تخريب، در رابطه با يكديگر بكار برده مى‏شوند. "قدرت سياسى"، بمثابه فرآورده يك رابطه سياسى تنها، وجود ندارد. همانطور كه "قدرت اقتصادى" تنها، بمثابه فرآورده رابطه استثمار كننده با استثمار شونده، وجود ندارد. همانطور كه "قدرت اجتماعى" بمثابه فرآورده يك رابطه اجتماعى تنها (براى مثال رابطه مرد با زن)، وجود ندارد. همانطور كه "قدرت فرهنگى" تنها بمثابه فرآورده فرهنگ علمى - فنى پيشرفته با فرهنگ فاقد اين علم و فن، وجود ندارد. قدرت حاصل جهت يابى مجموعه نيروهاى محركه در تخريب و داراى ابعاد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى است. بديل آزادى نيز با جهت دادن به مجموع نيروهاى محركه در رشد، پديد مى‏آيد. از اين رو، دانشجو، بمثابه بخشى از جامعه جوان كه مى‏تواند در خود و در جامعه جوان، بمنزله بديل مبشر جامعه باز بنگرد، هر چهار بعد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و نيز محيط زيست را، همزمان، مى‏بايد عرصه مبارزه بگرداند. از آنجا كه انسان فوق نظام و سازماندهى است، انسانهاى جوان مى‏بايد بتوانند بيان آزادى بجويند و نگذارند قدرت استبدادى، در نظام بسته، به تخريبشان ادامه دهد
. بر دانشجويان است كه بدانند: همانطور كه خاصه اصلى مدار بسته تخريب نيروهاى محركه و پيشگيرى از پيدايش بديل است، خاصه مدار باز بكار انداختن نيروهاى محركه در رشد و ايجاد بديل است. بنابر اين، از استبداد حاكم نمى‏توان توقع داشت بديل ايجاد كند. بلكه جامعه و بخصوص نسل جوان - نسلى كه زمان عملش حال و آينده‏است - مى‏بايد نگذارد قدرت حاكم تخريبش كند. بر او است كه بيان آزادى، بيان در خور زيست در آزادى و رشد را بجويد و بعمل برخيزد. باز كردن مدار عقل هر كس، كارى است كه خود او مى‏تواند بكند. براى آنكه بداند مدار عقل و عمل او باز است، مى‏تواند از خود بپرسد: هويت من چيست و بديل آن كدام است؟ و براى آنكه اين هويت آن هويت بگردد، كدام اصل و انديشه راهنما و روشى را دارم و بكار مى‏برم؟ اين پرسش به او امكان مى‏دهد بسا از غفلتى بس بزرگ بدرآيد: اگر هويت شفافى ندارد و براى اين هويت، در جريان رشد، هويتى نمى‏شناسد، نبايد ترديد كند كه محور عقل او قدرت و مدار كارش بسته است. هر عقل حتى اگر مدارش هفت خوان باشد، توان تأمل در خود را دارد چرا كه عقل كار اصلى خود را كه انديشيدن است، در آزادى مى‏تواند بكند. بنا بر اين، اگر كسى كه مدار عقل و عمل او بسته است، مى‏تواند در خود تأملى بيشتر كند و اگر چنين كند، به آسانى، اين خاصه و خاصه‏هاى يازده گانه پيش را در مدار بسته‏اى مى‏يابد كه زندان نامرئى اوست. در اين وقت است از تمام وجود اين حقيقت را در مى‏بايد و به خود مى‏گويد و به تكرار كه تا آزاد نشوم آزاد نمى‏كنم
. خاصه‏هاى مدار بسته و خاصه‏هاى مدار باز را شناساندم. بدان اميد كه نسل جوان كشور بيان آزادى را كه بيان آشتى و انس ملى است، باز مى‏يابد. بدان اميد كه عقل را از پايبندى به قدرت آزاد مى‏كند، بدان اميد كه مدار عقل را باز مى‏كند، بدان اميد كه مدار نظام اجتماعى را باز مى‏كند، بدان اميد كه در ايران و انيران، توحيد و دوستى و صلح را جايگزين تضاد و دشمنى و جنگ مى‏كند، بدان اميد كه رسم ويرانگر خشونت را با روش خشونت زدائى جايگزين مى‏كند، بدان اميد كه تجربه انقلاب ايران را به نتيجه مى‏رساند و ايران ، به باز يافتن آزادى، جوان مى‏شود، بدان اميد كه در ايران جوان آن مردم سالارى جانشين استبداد مى‏شود كه، بدان و در آن، فضاى باز معنوى جايگزين مدار بسته مادى سراسر خشونت مى‏شود و انسانهاى ايرانى بيشترين مشاركت را در اداره جامعه و كشور خود مى‏يابند. بدان اميد كه نسل جوان ايران شجاعت بر عهده گرفتن مسئوليت بزرگ بناى ايران آزاد و آباد را بر عهده مى‏گيرد. آن زمان كه زورپرستان گمان مى‏بردند خط آزادى و استقلال را حذف كرده‏اند، هركس كلمه‏هاى آزادى و استقلال را بر زبان مى‏آورد، به او صفت "بنى‏صدرى" مى‏دادند و به خيال خود، به انزوايش در مى‏آوردند. در ايران، ملاتاريا، اصول راهنماى انقلاب ايران را "توقيف" و بر زبان آوردن آن اصول را جرم كرده بود. بنى‏صدر و انديشه او را نيز سانسور كرده بود. با اينهمه، ايران جوان در خط آزادى و استقلال به حركت درآمده‏است. اينك، با خرسندى تمام شاهد آنم كه هر دانشجوئى كه از آزادى و استقلال سخن مى‏گويد، هر دانشجوئى كه در خط آزادى و استقلال به مبارزه بر مى‏خيزد و در خطى قرار مى‏گيرد كه يك قرن است ملت ايران، در آنست و در كار قطعى كردن پيروزى آزادى بر استبداد و استبداديان است، ملاتاريا برايش پرونده ارتباط با بنى‏صدر تشكيل مى‏دهد . بدان گمان كه آزادى و استقلال را كلمه‏هاى ممنوعه مى‏گرداند و جنبش جوانان، محروم از انديشه راهنما، موجى بى هدف مى‏شود و فرو مى‏خوابد. غافل از اينكه استبداد ملاتاريا هيچگاه نتوانست اميد به پيروزى خط آزادى و استقلال را زايل كند و امروز اين اميد بزرگ است. ملاتاريا آب در هاون مى‏كوبد: اگر هم زير شكنجه زبانها بيان آزادى را انكار كنند، تمام وجود آنها فرياد مى‏زند: ايران آزادى را بر گزيده‏است
.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرها كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


ابتداى صفحه‏