|
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنىصدر |
|
مدار بسته و مدار باز - ٤
مداربسته مدار حذف و مدار باز مدار خلق بديل است:
جنبش دانشجوئى ايران از حصار سانسورها دارد بيرون مىآيد. چرا كه جهت اين جنبش مشخص مىشود. جامعه جوان در مىيابد كه مردم سالارى در وابستگى، آنهم در موقعيت زير سلطه، همان استبداد بزك كرده مىشود. بنا بر اين، مردم سالارى را بر دو اصل آزادى و استقلال مىخواهد. تأكيدش بر 16 آذر، روز دانشجو، - بخصوص بدين خاطر كه در اين روز رژيم دست نشانده شاه سابق، مغزهاى دانشجويان را بر ديوارهاى كلاس درس پريشان كرد - بمثابه سست نشدن عزم استقرار مردم سالارى بر اصول آزادى و استقلال، از نسل جوان آن روز تا نسل جوان امروز، سخت غرور و اميد آفرين است. چرا كه هم گوياى آگاهى اين نسل بر وابستگى استبداد ملاتاريا، هم گوياى معرفت اين نسل بر جدائى ناپذيرى استقرار ولايت جمهور مردم از اصول آزادى و استقلال و هم نشانگر دانش اين نسل بر اين واقعيت است كه "مردم سالارى" تهى از استقلال، در جا، تهى از آزادى و بنا بر اين، استبداد ضد رشدى در شكل ديگر است.
و هنوز جهت يابى جنبش دانشجوئى و هدف اين جنبش شفافيت بايسته را بدست نمىآورد و موج جنبش ايران را فرا نمىگيرد اگر نسل جوان كشور موفق نشود ديوارهاى ستبر حصار سانسور را بشكند و جريان آزاد انديشهها و اطلاعات را بر قرار كند. بهمان اندازه كه تا كنون، در مبارزه با سانسورها موفق شده، به جنبش خود، آن هدف آشكار و اين پهنا و عمق را بخشيدهاست كه بتواند نظر افكار عمومى جهان را بخود جلب كند. هنوز مىبايد به كوشش براى بيرون آمدن از حصار سانسور و بيرون آوردن ايران از اين حصار ادامه داد تا جنبش دانشجوئى در بطن جنبش همگانى مردم ايران قرار گيرد و جهت ياب اين جنبش همگانى بگردد:
10 - مدار بسته مدار بريدن از دنياى واقعى و زندانى شدن در دنياى ذهنى است. تا مرحلهاى، قدرتمدارها مدعى آن مىشوند كه اگر زور بكار مىبرند براى آنست كه واقعيت (انسان) را به قالب ذهنيت (براى مثال "اسلام ناب محمدى") در آورند. استبدادهاى قرن بيستم، از هر نوع، مدعىشان اين بود كه كارخانههائى هستند كه كارشان ساختن "انسان طراز نو"، "انسان برتر"، "انسان رها از مذهب"، "انسان كمونيست"، "انسان مسلمان ناب"،... است. و همه اين استبدادها، به مرحله "كاميابى در رسالت تاريخى" خود رسيدند و وصول به هدف خويش را بر بام جهان، به اطلاع جهانيان رساندند .
اما اگر همه استبدادها از مرحله از به قالب درآوردن انسانها به مرحله رضايت از خود و جهان مجازى خويش را دنياى واقعى انگاشتن رسيدهاند، پس قاعدهاى دركار است. قاعدهاى دركار است زيرا اين استبدادها، بدون استثناء، از پا درآمدهاند و بگاه از پا درآمدن، جامعه هائى در بند فقر و قهر برجا گذاشتهاند. جامعههائى برجا گذاشتهاند كه نه تنها اعضايشان به قالب ادعائى در نيامدهاند، بلكه نسبت به آن، حساسيت شديد نيز پيدا كردهاند.
و قاعده اينست:
مدار بسته ،مدار بزرگ شدن دنياى مجازى و جانشين دنياى واقعى شدن آنست. قدرتمدارها - كه تنها مستبدها نيستند بلكه صاحب هر عقلى كه بر مدار قدرت عمل مىكند، قدرتمدار است -، در جريان بكار بردن قدرت (= زور)، هر واقعيت ناسازگار با دنياى مجازى آنها - دنيائى كه در مرحله اول با قالب زنى مىخواهند آن را بسازند و در مرحله دوم مدعى مىشوند كه آن را ساختهاند - يا نيست و يا ضد و دشمن است. ديوارهاى حصار سانسور را از آن رو بلند و ستبر مىكنند كه خود و هيچكس واقعيتى را كه "نيست" مىخوانند ،نبيند و واقعيتى را كه ضد و دشمن مىنامند، در شرف حذف و نابودى ببيند. در اين مرحله است كه قدرتمدار خود را بيشتر از ديگران سانسور مىكند. از شنيدن هر خبرى از وجود واقعيتى در بيرون دنياى خيالى خويش، وحشت پيدا مىكند. هر قدرتمدارى كه اسباب قدرتمدارى را كامل داشته باشد، به مرحله بريدن از واقعيت و زندانى شدن در دنياى مجازى مىرسد. وقتى ضربههاى واقعيت از دنياى مجاز بيرونش مىكشند كه ديگر كار از كار گذشته است و چاره جز "شنيدن صداى انقلاب" و يا "سركشيدن جام زهر" نماندهاست .
نبايد پنداشت كه تنها ملاتاريا و مستبدهاى نظيرش هستند كه در همان حال كه ملتهاى تحت استبداد را زندانى مىكنند، خود نيز زندانى دنياى مجازى خويش مىشوند، بلكه هر انسانى كه قدرت را محور عقل خويش مىكند، مدار عقل و عملش را مىبندد و گرفتار زندانى مىشود كه با مجاز مىسازد. براى مثال، دانش آموزى كه درس نمىخواند و از بياد آوردن امتحان و تاريخ آن مىترسد و خود را سانسور مىكند تا نه از امتحان بشنود و نه از تاريخ آن، تنها وقت امتحان، زمانى كه كار از كار گذشتهاست، به ضرب واقعيت، ممكن است به خود آيد. دلداهاى كه از محبوب خود شخصيتى مجازى مىسازد، كجا حاضر مىشود واقعيتى را بشنود كه او را از عالم مجاز به عالم واقعيت مىآورد؟ آيا قربانيان جفاى عاشق يا معشوق كه بسا قربانيان مجازها هستند كه خود مىسازند، به شمار مىآيند؟ آيا رايجترين و همگانىترين دنياى مجازى كه انسانها مىسازند و خود را در آن زندانى مىكنند، "زندان عقيده" نيست؟ چرا. در حقيقت، از ديد يك قدرتمدار معمولى نيز، عقيده مخالف، يا "پوچ" است و يا ضد. با زدن اين انگ، دربهاى عقل، بر روى هر انديشه و اطلاع ناسازگار با "بهترين عقيده" كه او راست، بسته مىشوند. ويرانگرترين خود سانسوريها اين خود سانسورى است. چرا كه خودسانسوريهاى ديگر - از جمله خود سانسورى از ترس قدرت حاكم، از ترس سازمان سياسى، از ترس محيط اجتماعى و...- بر اين خود سانسورى پايه مىگيرند و انسان را در حصارهاى تو در تو، زندانى مىكنند .
به قول "برنو لاتور" صاحب كتاب "ما هرگز مدرن نبودهايم"، تازهترين فريبها، فريب "حق نسبى است". توضيح اينكه اگر معناى اين حكم اين باشد كه بيرون از برداشت هركس از حق، هيچ حقى وجود نداشته باشد (نسبى گرائى مطلق)، برداشت هر كس زندان عقل او مىشود. فردهاى بريده از يكديگر، بى رابطه با يكديگر، تنها در برابر قدرت سرمايه و دولت، اينسان پديد مىآيند. خطرى كه تمامى انسانها را تهديد مىكند، اينگونه خود سانسورى همگانى بنام حق است .
در عوض، مدار عقل باز مىشوداگر انسانها معرفت خود را بر حق، نسبى بدانند و جريان آزاد انديشه را راه رسيدن به معرفتى كاملتر بشمارند و پديد آمدن وجدان جمعى را بر حقوق انسان و بر اينكه تكليف عمل به حقوق است، ميسر كنند. چنانكه اين امر كه تكليف بيرون از حق حكم زور است، فرهنگ همگان بگردد و هيچكس به آن تن ندهد.
11 - استالين گفته بود: با يك حركت شست تكليف تيتو را معين مىكنم. ملاتاريا تهديد مىكند كه "رهبر" تكليف شرعى معين مىكند. "ذوب شدگان در ولايت فقيه" "رهبر" را فصل الخطاب مىخوانند. بدينسان، در استبدادها كه جريان آزاد انديشهها و اطلاعات وجود ندارد، "حرف آخر" را قدرت مىزند. ظاهر اينست كه "رهبر" تكليف معين مىكند و حرف آخر را مىزند. اما به قول خود "رهبر"، محور قول و فعل او، "حفظ نظام مقدس" است. بدينسان، آن قول و آن فعل بايسته است كه "مصلحت نظام" ايجابش كند. اما اگر "نظام" حق بود، نياز به "فصل الخطاب" و "حكم حكومتى" و "مقام فراقانون" و... پيدا نمىكرد. بجاى آن، نياز به آزادى، به مشاركت همگانى در رأى زنى و جريان آزاد آراء و عقايد پيدا مىكرد. جانشين همه شدن يك تن، قدرت (= زور) همين است. بخصوص كه اگر پيش از همه نظرى را ابراز كند، باب گفتگو را مىبندد و اگر در وسط گفتگوها، نظرى را ابراز كند، همگان مىبايد سخنان خويش را فرو بلعند .
و هنوز، خطر اين استبداد از خطر استبدادهاى ديگر صدها برابر بيشتر است. چرا كه با محور عقل و عمل "رهبر" شدن قدرت و تحميل چنين محورى به جامعه، مدارهاى عقلهاى فردى و جمعى را مىبندد. اصل، اختلاف و بلكه تضاد باورها مىشود. "رهبر" وجود و موقعيت خويش را از اختلاف نظرها پيدا مىكند كه نمىتوانند از راه ارتباط با يكديگر و از رهگذر جريان آزاد انديشهها، به نظر مشترك برسد. به سخن ديگر، اعضاى جامعه محكوم به زندگى در اختلاف و تضاد و از رشد ماندن مىشوند. به جامعه امروز ايران بنگريم: دين نزديك به تمام مردم، اسلام است. بنا بر نص قرآن، هدايت خدائى به همه داده شدهاست. پس تنها زور مدار است كه صراط مستقيم را رها مىكند و به بيراهه زورمدارى مىرود. دين روش برادرى - خواهرى جستن است. بى ترديد توجيه گر اختلاف و تضاد نيست. پس چرا اسلام توجيه گر تضاد گشته است؟ مىگويند: جوانها هستند كه از اسلام بيزار شدهاند. اما آيا ملاتاريا نبود و نيست كه اسلام را وسيله ضد سازى و حذف ضدها كرد و مىكند كه كارخانه ولايت مطلقه فقيه مىسازد؟ آن روز كه "فصل الخطاب" نبود، با وجود سانسورى كه استبداد پهلويها بر قرار كرده بود، جريان انديشهها در سطح جامعه، وجدان جمعى به اسلام بمثابه بيان آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى، پيدا شد و در انقلابى با شركت تمامى مردم، گل را بر گلوله پيروز كرد و امروز، "اسلام" مايه تضاد در تمامى جامعه است. با توجه به اين واقعيت كه در سطح روحانيان تضاد بازهم شديدتر است، علت را در محور عقل و عمل شدن قدرت بايد جست .
راستى اينست كه وقتى قدرت مدار عقل مىشود، باور هرچه باشد، بيان قدرت و توجيه گر اختلاف و تضاد مىشود. چرا كه عقل قدرتمدار، مدار بسته را، پاسدار درب مىكند كه مبادا رابطهاى، فكرى، اطلاعى آن را باز كند. بدين قرار، هر عقلى كه در مدار بسته كار مىكند، باور را وسيله توجيه جدائى و بلكه تضاد مىكند. چند مثال،
* بنا بر "نسبى گرائى مطلق"، هركس هرآنچه را حق مىداند، براى او، همان حق است و خارج از آن، حقى وجود ندارد. فرهنگها و باورها نيز نسبى هستند. به قول برونو لاتور، اين نسبى گرائى را غرب ساخته است تا تافته جدا بافته بودن خويش را به خود و به جهانيان بباوراند. چرا كه الف - معنى "نسبى گرائى مطلق" اينست كه آنچه را من حق مىدانم حق است. برداشتهاى ديگران، حق نيستند. زيرا اگر برداشتهاى ديگران را نيز حق مىشمرد، ناگزير "نسبى گرائى" او نسبى مىشد. ديگران در موقعيت برابر و عقل او با عقلهاى ديگر (به قول هابرماس) در ارتباط آزاد مىشدند. ب - چون حق را من يافتهام، چون فرهنگ را من دارم، پس "من موجودى استثنائى" هستم. من غير از ديگران هستم. اگر ديگران چون من نيستند، نقص از آنهاست. و...
و از برنو لاتور و غربيان بپرسيم: چه شد كه نياز به اين "پاسدار" پيدا كرديد؟ آيا بدين خاطر نيست كه موقع مسلط خويش در مقام مركز ساخت و صدور ايدئولوژيها رااز دست دادهايد؟ آيا بدين خاطر نيست كه انواع "بيانهاى قدرت" (ايدئولوژيها) را ساختيد و اينك به آخر خط رسيدهايد؟ آيا از آن نمىترسيد كه بيان آزادى به انسانها پيشنهاد شود و شما را از سلطه گرى و انسانهاى زير سلطه را از سلطه پذيرى آزاد كند؟ روى ديگر "نسبى گرائى مطلق" نظريه "برخورد تمدنها" نيست؟
* ملاتاريا مدعى است "اسلام ناب محمدى" اسلام ولايت مطلقه فقيه است. اگر چنين است، با وجود اينكه قرآن تصريح مىكند "بشارت باد بندگان مرا، آنها كه قولها را گوش مىكنند و بهترين آنها را بر مىگزينند"، چرا بحث در باره ولايت فقيه ممنوع است؟ چرا وسيله ايجاد تضاد و "مرگ بر ضد ولايت فقيه" گشتهاست؟ چرا تنها در وجه قدرت مطلقه ملاتاريا كار برد دارد؟ چرا از "رهبر" موجود استثنائى مىتراشد؟ چرا بسود "سلسله روحانيت" ولايت مطلقه برقرار مىكند و سهم روحانيان مخالف و حتى موافقان ولايت فقيه و مخالف استبداد ملاتاريا را زندان و محروميت مىكند؟ چرا؟...
بحث ممنوع است زيرا "اسلام ناب محمدى" پاسدار درب بسته عقل قدرتمدار است. آزاد شدن بحث، نياز به حذف قدرت بمثابه محور اصلى دين دارد. حذف اين محور ضد اسلام را اسلام بمثابه بيان آزادى مىكند و محلى از اعراب براى "رهبر" و استبداد مطلقه ملاتاريا باقى نمىگذارد. بحث ممنوع است زيرا نزد تمامى آنها كه در خدمت استبداد ملاتاريا هستند، "ولايت فقيه" نقش پاسدارى را دارد كه نبايد بگذارد مدار بسته عقلهاى "پاسداران نظام ولايت مطلقه فقيه" باز شود. هر "پاسدار نظام مقدس"، مخالف ولايت فقيه و حتى هر انتقاد كننده را "غير خودى" و، بنا بر اين، "دشمن" مىشمارد. با مدار بستهاى كه عقل او در آنست، انسانها از دو دسته بيرون نيستند: يا چون او هستند و يا دشمن. از ديد او، آنها كه چون او هستند "اطاعت مىكنند و تحليل نمىكنند". بنا بر اين، براى انديشيدن محلى نمىماند تا جريان انديشه معنى پيدا كند و با "دشمن" نيز يك رابطه بيشتر نمىماند و آن دشمنى است و در دشمنى، تنها زور است كه بكار بردنى است!
* قدرتمدارهائى نيز هستند كه، ديروز، بنام اين يا آن ايدئولوژى، بنا را بر تضاد مىگذاشتند و مرام را پاسدار درب بسته عقل قدرتمدار خويش مىكردند. امروز، آن مرامها از اعتبار افتادهاند و حقوق بشر، خردگرائى، تجدد (مدرنيته)، مردم سالارى و... پاسدارهاى جديد قدرتمدارى شدهاند:
- حقوق بشر جهان شمول هستند و تمامى انسانها از آن برخوردارند. پس كسى كه اين حقوق را دست آويز ايجاد موقعيت استثنائى براى خود مىكند و وسيله "ضد حقوق بشر" خواندن ديگران، يا اين و آن باور، مىگرداند، تنها كارى كه مىكند، مدار عقل خويش است كه بسته نگاه مىدارد و حقوق بشر را پاسدار درب بسته عقلى مىكند كه بر محور قدرت كار مىكند.
- پهلوى طلبها، اين ايام، "خردگرا" شدهاند و خردگرائى را چماقى كردهاند براى وارد كردن بر فرق اسلام. اينها نيز غافلند كه آن خردگرائى كه از توجه به محورى غافل ماند كه عقل بر آن كار مىكند، كارش به افلاس كشيد. پست مدرنيته در اعتراض و نفى آن "خردگرائى" پديد آمد. امروز، فيلسوفان همين غرب راهى به بيرون از بن بست مىجويند و از آنها، يكى هابرماس است كه "عقل ارتباطى" را پيشنهاد مىكند. اما آن عقلها مىتوانند با يكديگر ارتباط بر قرار كنند كه مدار باز داشته باشند. از اين رو، اصل راهنما اهميت بى چون دارد: موازنه عدمى همان اصل راهنمائى است كه مدار عقل را باز نگاه مىدارد و بدان، عقل، آزادى خويش را، باز مىجويد .
* آدمهائى كه قصد و غرض سياسى ندارند، در زندگانى روزانه، هر نوبت كه باور و سليقه و عرف و عادت و سنت و... را دست آويز اختلافى و بيشتر از آن، تضادى، مىكنند، آشكار مىكنند كه باور يا سليقه يا... را پاسدار مدار بسته عقل خويش كردهاند. بسا مىشود كه آدمى از چيزى خوشش مىآيد بدانحد كه، بنا بر اصطلاح رايج، بر آن قفل مىشود. يا بدش مىآيد و بر انزجار قفل مىشود. در اين حالتها، مدار عقل بسته است و خوش آمدن و بد آمدن پاسدارهائى هستند كه نبايد بگذارند عقل از زندانى كه مدار بسته است، بيرون برود .
حاصل اينكه از بارزترين علامتهاى بسته بودن مدار عقل، عامل جدائى، اختلاف، تضاد و بنا بر اين سانسور شدن نظر، عقيده، علم، فرهنگ، حق، و... شدن است. عقل آزاد، عقلى كه مدارش باز است، نظر و باور و... را عامل ارتباط مىكند و تبادل آن و افتادن به راست راه توحيد مىكند .
جوانان كه هنوز مىتوانند عقلهاى خود را آزاد كنند ،بدانند كه بر محور قدرت، مدار عقل باز نمىشود و آدمى نمىتواند با ديگران جريان آزاد انديشهها را برقرار كند. بحثهايى كه با عنوان "بحث آزاد" انجام مىگيرند، باز يا بسته بودن مدارهاى عقلهاى شركت كنندگان را آشكار مىكنند. عقلهاى قدرتمدار در بحث آزاد شركت مىكنند اما بجاى شركت در تبادل نظرها و نقد و نقد متقابل به قصد رسيدن به معرفتى كاملتر، حرف خود را مىزنند و بجاى بحث آزاد، هركس حرف خود را مىزند و بر مىخيزد.
آزاد كردن عقل و باز كردن مدارش از رهگذر رها كردنش از قدرت بمثابه محور، كارى است كه هر انسان رشد ياب، مىبايد ورزش روزانه خويش بگرداند. نيايش، در اصل، تمرين بازنگاه داشتن مدار عقل بود. افسوس كه مقلوب گشته و بكار بسته نگاه داشتن مدار عقل و عمل انسان مىرود .
12 - تكرار كنم كه قدرت زاده تضاد است و بنا بر اين، بيان قدرت توجيه گر تقسيم انسانها و گروهها به "خودى" و "غير خودى" است. از زمان ايجاد تا زمان انحلال، پيوسته، خوديها را، به "خودى" و "غير خودى" تقسيم و غير خودى را حذف مىكند. در مدار بسته، قدرتمدار زير دو فشار دائم مىبايد حذف كند:
الف - ترس شديد از بديل درونى يا "خودى": بديل سازگارتر با توقعات قدرت، بديل درونى است. هر قدرتمدارى از بيم آنكه جاى او را قدرتمدارترى نگيرد، در زورگوئى، "پيشوا" و پيشدست مىشود. و
ب - ترس شديدتر از پيدايش بديلى بيرون از مدار بسته قدرت. بدين خاطر كه بيانگر خواست جامعه بر بيرون رفتن از مدار بسته استبداد است .
از اين رو، حذف بديل خاصه عمومى هر مدار بسته ايست. نه تنها مستبدها كه آلتهاى بى اختيار قدرت (= زور) هستند كه هر كس عقلش بر محور قدرت و در مدار بسته كار مىكند، از اين دو بديل در وحشت است و از حذفشان، لحظهاى غافل نمىشود. در جامعه هائى كه قدرت مدار پندار و گفتار و كردار است، "حذف رقيب" رسم همگانى مىشود. اعضاى چنين جامعهاى كمتر به استعدادهاى خود و بيشتر به بهره كشى از يكديگر، تكيه مىكنند. خاصه جامعههاى داراى نظام اجتماعى بسته، شكل نگرفتن بديل است. نسل جديد تكرار نسل قديم مىشود. حتى شغلها همانها مىمانند كه پدرها و مادرها مىداشتهاند. اينگونه جامعهها را "نظامهاى ايستا" كه دائم تكرار مىشوند بى آنكه تحول كنند، مىشمارند. اما چطور ممكن است جامعه در يك نظام بسته بماند و تحول نكند؟ پاسخ اينست كه هر تحولى، با ايجاد بديل و بيمن عمل بديل تحول مىكند. پس با حذف بديل است كه نظام جامعه بسته مىماند. اما بديل را چگونه حذف مىكنند؟ آيا تنها مخالفان سياسى دولت استبدادى، را حذف مىكند؟ نه. بديل سياسى بعلاوه نيروهاى محركه جامعه مىبايد تخريب شوند تا رژيم بى بديل بگردد. بدينسان، حذف بديل از راه تخريب نيروهاى محركه جامعه انجام مىگيرد. براى مثال، براى آنكه جامعه امروز ايران نظام اجتماعى - سياسى بازى را پيدا نكند،
الف - نيروهاى محركهاى كه نسل جوان است، مىبايد خنثى شود. بخش قابل جذب در نظام و بخش غير قابل جذب آن، تخريب بگردد. پس هيچ نبايد از گسترش نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى، در شگفت شد. در هر جامعهاى ميزان نابسامانهاى و آسيبهاى اجتماعى گوياى اندازه بسته بودن نظام آن جامعه است. بديهى است كه وظيفه خشونت كور دولت استبدادى اينست كه مانع از شكل بديل بخود گرفتن اين نيروى محركه بگردد .
ب - بيان آزادى يك نيروى محركه است. دقيقتر بخواهى، جريان آزاد انديشهها به وجدان جمعى شدن آزادى مىانجامد و اين وجدان به نيروى محركهاى كه جامعه جوان است، امكان مىدهد، مقام بديل بيابد و در جهت باز كردن نظام اجتماى - سياسى بسته، به عمل برخيزد .
ج - ثروتهاى طبيعى كشور، در مورد ايران، نفت و گاز نيروى محركه هستند. اگر اين نيرو، بعنوان ماده اوليه، در اقتصاد ايران فعال شود، نظام اجتماعى - سياسى كه از "درآمد نفت" از راه فروش نفت خام به اقتصادهاى مسلط و مصرف واردات شكل گرفته و بنوبه خود به اين اقتصاد شكل بخشيدهاست. ساخت اقتصادى كه بدينسان بوجود آمدهاست، دستگاه تخريب بديل اقتصادى يعنى سرمايه است. اقتصادى كه بر محور مصرف ساخت مىگيرد و زير سلطه اقتصاد مسلط است، اقتصادى است كه مانع از پيدايش سرمايه بمعناى اقتصادى كلمه مىشود. در عوض، تا بخواهى، "رانت" ايجاد مىكند و بجاى سرمايه گذار، "رانت خوار" پديد مىآورد .
اما در نظام اجتماعى - اقتصادى بسته، چون اقتصاد اقتصاد توليد نيست، سرمايههاى توليدى شكل نمىگيرند. بنا بر اين، براى دو نيروى محركه ديگر، جوان و دانش و فن، نقشى در توليد نمىماند. بدينسان چنين نظامى ويرانگر نسل جوان و ضد رشد مىشود. زيرا براى دانش و فن نقشى نمىماند .
هنوز مىتوان چگونگى تخريب نيروهاى محركه ديگر را، يك به يك توضيح داد. اينكار را بر عهده خوانندگان دانش پژوه مىنهم و خاطر نشان مىكنم كه
بحث تقدم حل مشكل سياسى بر مشكل اقتصادى يا بعكس، فريبى است براى گيج كردن جامعه جوان كشور و جلوگيرى از شكلگيرى آن بمثابه بديل مردم سالار . به ترتيبى كه توضيح دادم، نيروهاى محركه در رابطه با يكديگر در جريان رشد بكار مىافتند. همچنانكه اين نيروها، در جريان تخريب، در رابطه با يكديگر بكار برده مىشوند. "قدرت سياسى"، بمثابه فرآورده يك رابطه سياسى تنها، وجود ندارد. همانطور كه "قدرت اقتصادى" تنها، بمثابه فرآورده رابطه استثمار كننده با استثمار شونده، وجود ندارد. همانطور كه "قدرت اجتماعى" بمثابه فرآورده يك رابطه اجتماعى تنها (براى مثال رابطه مرد با زن)، وجود ندارد. همانطور كه "قدرت فرهنگى" تنها بمثابه فرآورده فرهنگ علمى - فنى پيشرفته با فرهنگ فاقد اين علم و فن، وجود ندارد. قدرت حاصل جهت يابى مجموعه نيروهاى محركه در تخريب و داراى ابعاد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى است. بديل آزادى نيز با جهت دادن به مجموع نيروهاى محركه در رشد، پديد مىآيد. از اين رو، دانشجو، بمثابه بخشى از جامعه جوان كه مىتواند در خود و در جامعه جوان، بمنزله بديل مبشر جامعه باز بنگرد، هر چهار بعد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و نيز محيط زيست را، همزمان، مىبايد عرصه مبارزه بگرداند. از آنجا كه انسان فوق نظام و سازماندهى است، انسانهاى جوان مىبايد بتوانند بيان آزادى بجويند و نگذارند قدرت استبدادى، در نظام بسته، به تخريبشان ادامه دهد .
بر دانشجويان است كه بدانند: همانطور كه خاصه اصلى مدار بسته تخريب نيروهاى محركه و پيشگيرى از پيدايش بديل است، خاصه مدار باز بكار انداختن نيروهاى محركه در رشد و ايجاد بديل است. بنابر اين، از استبداد حاكم نمىتوان توقع داشت بديل ايجاد كند. بلكه جامعه و بخصوص نسل جوان - نسلى كه زمان عملش حال و آيندهاست - مىبايد نگذارد قدرت حاكم تخريبش كند. بر او است كه بيان آزادى، بيان در خور زيست در آزادى و رشد را بجويد و بعمل برخيزد. باز كردن مدار عقل هر كس، كارى است كه خود او مىتواند بكند. براى آنكه بداند مدار عقل و عمل او باز است، مىتواند از خود بپرسد: هويت من چيست و بديل آن كدام است؟ و براى آنكه اين هويت آن هويت بگردد، كدام اصل و انديشه راهنما و روشى را دارم و بكار مىبرم؟ اين پرسش به او امكان مىدهد بسا از غفلتى بس بزرگ بدرآيد: اگر هويت شفافى ندارد و براى اين هويت، در جريان رشد، هويتى نمىشناسد، نبايد ترديد كند كه محور عقل او قدرت و مدار كارش بسته است. هر عقل حتى اگر مدارش هفت خوان باشد، توان تأمل در خود را دارد چرا كه عقل كار اصلى خود را كه انديشيدن است، در آزادى مىتواند بكند. بنا بر اين، اگر كسى كه مدار عقل و عمل او بسته است، مىتواند در خود تأملى بيشتر كند و اگر چنين كند، به آسانى، اين خاصه و خاصههاى يازده گانه پيش را در مدار بستهاى مىيابد كه زندان نامرئى اوست. در اين وقت است از تمام وجود اين حقيقت را در مىبايد و به خود مىگويد و به تكرار كه تا آزاد نشوم آزاد نمىكنم .
خاصههاى مدار بسته و خاصههاى مدار باز را شناساندم. بدان اميد كه نسل جوان كشور بيان آزادى را كه بيان آشتى و انس ملى است، باز مىيابد. بدان اميد كه عقل را از پايبندى به قدرت آزاد مىكند، بدان اميد كه مدار عقل را باز مىكند، بدان اميد كه مدار نظام اجتماعى را باز مىكند، بدان اميد كه در ايران و انيران، توحيد و دوستى و صلح را جايگزين تضاد و دشمنى و جنگ مىكند، بدان اميد كه رسم ويرانگر خشونت را با روش خشونت زدائى جايگزين مىكند، بدان اميد كه تجربه انقلاب ايران را به نتيجه مىرساند و ايران ، به باز يافتن آزادى، جوان مىشود، بدان اميد كه در ايران جوان آن مردم سالارى جانشين استبداد مىشود كه، بدان و در آن، فضاى باز معنوى جايگزين مدار بسته مادى سراسر خشونت مىشود و انسانهاى ايرانى بيشترين مشاركت را در اداره جامعه و كشور خود مىيابند.
بدان اميد كه نسل جوان ايران شجاعت بر عهده گرفتن مسئوليت بزرگ بناى ايران آزاد و آباد را بر عهده مىگيرد. آن زمان كه زورپرستان گمان مىبردند خط آزادى و استقلال را حذف كردهاند، هركس كلمههاى آزادى و استقلال را بر زبان مىآورد، به او صفت "بنىصدرى" مىدادند و به خيال خود، به انزوايش در مىآوردند. در ايران، ملاتاريا، اصول راهنماى انقلاب ايران را "توقيف" و بر زبان آوردن آن اصول را جرم كرده بود. بنىصدر و انديشه او را نيز سانسور كرده بود. با اينهمه، ايران جوان در خط آزادى و استقلال به حركت درآمدهاست. اينك، با خرسندى تمام شاهد آنم كه هر دانشجوئى كه از آزادى و استقلال سخن مىگويد، هر دانشجوئى كه در خط آزادى و استقلال به مبارزه بر مىخيزد و در خطى قرار مىگيرد كه يك قرن است ملت ايران، در آنست و در كار قطعى كردن پيروزى آزادى بر استبداد و استبداديان است، ملاتاريا برايش پرونده ارتباط با بنىصدر تشكيل مىدهد . بدان گمان كه آزادى و استقلال را كلمههاى ممنوعه مىگرداند و جنبش جوانان، محروم از انديشه راهنما، موجى بى هدف مىشود و فرو مىخوابد. غافل از اينكه استبداد ملاتاريا هيچگاه نتوانست اميد به پيروزى خط آزادى و استقلال را زايل كند و امروز اين اميد بزرگ است. ملاتاريا آب در هاون مىكوبد: اگر هم زير شكنجه زبانها بيان آزادى را انكار كنند، تمام وجود آنها فرياد مىزند: ايران آزادى را بر گزيدهاست .
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرها كه در مجموعه نخواندهايد
|