انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٥٦ از ١٩ آذر تا ٤ دى
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
مدار بسته و مدار باز - 3

مداربسته ضد حق و مدار باز حق:

در پى انتشار ((حالت فلج))، اظهارات آقاى خاتمى در دانشگاه و رفتار ((قوه‏ قضائيه)) با مجلس و واكنشهاى مجلسيان از سوئى و از پرده بيرون افتادن‏ ((همكارى)) با دستگاه بوش و بر زبان آقاى كروبى جارى شدن كلمه ((كودتا)) كه‏ بنوعى مقايسه وضعيت امروز با وضعيت خرداد .6 و كودتائى است كه همين‏ آقايان هاشمى رفسنجانى و خامنه‏اى از گردانندگان آن بودند، از سوى ديگر، يك‏ واقعيت را بازگو مى‏كنند: در محدوده رژيم، آن نوع ((اصلاح)) ممكن است كه‏ استبداد را فراگيرتر مى‏كند. آقاى خاتمى دو قول اظهار مى‏كند: # هرگاه من به قانون اساسى و سياستهاى نظام عمل نكردم، حق داريد از من‏ بازخواست كنيد.
# اصلاحات ادامه دارند!
اگر ((اصلاحات)) عمل به قانون اساسى و سياستهاى نظام باشند، دو قول بالا متناقض نيستند. اما آقاى خاتمى را فريبكار و دروغ زن مى‏گردانند. زيرا اصلاحاتى كه بخاطرشان راى دهندگان به او راى دادند، فعليت كامل يافتن‏ ((اختيارات)) رهبر و اجراى سياستهائى كه او معين مى‏كند، نبودند. واقعيت پيدا كردن آزادى و استقلال و رشد و اسلام بمثابه بيان اين سه اصل و معنويتى است‏ كه ملاتاريا، در زندگى فردى و جمعى ايرانيان، بى محل گردانده‏است. اصلاحاتى‏ كه بخاطرشان راى دهندگان به او راى دادند، بدر آوردن اقتصاد كشور از دست‏ اليگارشى مافياها بود، مبارزه با فسادها بود، تغيير ساخت دستگاه ادارى و نظامى و به خدمت رشد درآوردن دستگاه ادارى بود. باز و تغييرپذير كردن نظام‏ اجتماعى - سياسى بود چنانكه بتواند نيروهاى محركه را در خود فعال نمايد تا ديگر مغزها و سرمايه‏ها سيل آسا به خارج از ايران جريان نيابند. تغيير دستگاه‏ قضائى بود چنانكه انسانها، بخصوص زنان بخاطر نقششان در بناى جامعه آزاد و جوانان بخاطر نقششان در تدارك آينده جامعه ايرانى و مغزها بخاطر نقششان‏ در به راه رشد بردن ايران و زحمتكشان بخاطر نقششان در اقتصاد كشور، منزلت‏ پيدا كنند .يعنى در حقوق خويش، از تجاوزها مصون باشند. تغيير سياست‏ خارجى كشور بود چنانكه نه در ايران و نه در همسايه‏هاى ايران و نه در خليج‏ فارس، محلى براى حضور و عمل قواى امريكا و اروپا نماند. دست كم، امريكا همچنان محور سياست داخلى رژيم نماند. حال آنكه، در عمل، وارونه اين‏ خواستها، فعليت پيدا كرد. ولايت مطلقه آقاى خامنه‏اى فعليت پيدا كرد. سياستهاى نظام هم طرح سازمان ترور براى فعليت پيدا كردن اين ولايت مطلقه‏ است كه به اجرا در آمد و اينك از قلم آقاى محبيان مى‏خوانيد: از سال 1378، ابتكار عمل از آن ما شد!
به جاى تحولى كه آقاى خاتمى داوطلب انجامش شد، هدفهاى خود او، تحول‏ كرد. به قول يكى از اصلاح طلبها، آقاى خاتمى، نخست مى‏خواست جامعه مدنى‏ را بنا كند و اينك مى‏خواهد اعتدال را روش همگانى بگرداند! اما اگر نيك بنگرى، اعتدال روش است و نمى‏تواند هدف بگردد. يعنى آقاى خاتمى از هر هدفى چشم‏ پوشيده‏است. سخنرانى او در دانشگاه، بدون كمترين ابهامى، گوياى چشم‏ پوشيدن از هدف است. قيافه و لحن او، بخصوص بهنگام واكنش نشان دادن به‏ شعارهاى دانشجويان، ياس دردآورى را نشان مى‏داد. ياس دردآورى كه كوشش‏ ناموفقى بكار مى‏برد تا به بيان نياورد. ياس دردآورى كه او نمى‏گذاشت به بيان‏ درآيد، ياس از آشتى دادن جمهوريت با ضد جمهوريت يا ولايت مطلقه فقيه بود. آيا او نمى‏دانست اين دو ضد، آشتى‏ناپذير هستند؟ ياس درد آور او شايد مى‏گفت: از لحاظ نظرى، مى‏دانستم جمهوريت و ضد جمهوريت دو ضد هستند اما بر اين گمان بودم كه در عمل، رهبر مصلحت نظام و كشور را در نظر مى‏گيرد و امكان مى‏دهد اصلاحاتى انجام بگيرند. احتمال مى‏رود اكثريت بزرگى از اصلاح‏ طلبان، چون او فكر مى‏كرده‏اند. اما

تضاد ولايت مطلقه با جمهوريت و توحيد انقلاب و اصلاح:

هستند كسانى كه مى‏گويند آقاى خاتمى از آغاز مى‏دانست چه مى‏كند. او مامور ملاتاريا بود و ماموريتش ((عبور دادن رژيم از بحران سقوط)) بوده‏است. اما ياس دردآورى كه او در علن به بيان نمى‏آورد و ديگران به بيان مى‏آورند از سوئى‏ و ضرورت ساده نكردن واقعيت و چكشى حكم نكردن، از سوى ديگر، ايجاب‏ مى‏كند براى اين پرسش پاسخ بجوئيم: با اين فرض كه آقاى خاتمى و اصلاح‏ طلبان صادق بوده‏اند، آيا تضاد ولايت مطلقه ((رهبر)) با جمهوريت، چه در نظر و خواه در عمل، فضائى براى اصلاح باقى مى‏گذارد يا خير؟ در پاسخ ، گوئيم:
1 - در مجلس خبرگان اول، به اثر فلج كننده تضاد ولايت فقيه با جمهوريت، توجه شد. آن زمان، در ظاهر، به ((رهبر)) نقش نظارت داده شد. مسئوليتها و اختيارها از آن مقامات انتخابى شد. در عمل، تضاد بروز كرد. نه تنها بدين خاطر كه آقاى خمينى به قانون اساسى اعتنا نكرد و زور در كار آورد بلكه بدين خاطر نيز كه ملاتاريا ستون پايه‏هاى قدرت خويش را استوار كرده بود. ((بازنگرى)) در قانون اساسى، تنها لباس قانون پوشاندن به قدرتى بود كه ملاتاريا، بر ضد جمهوريت، بنا كرده‏بود. آيا جز اين ممكن بود بشود؟ گمان مى‏رفت پاسخ آرى‏ است. توضيح اينكه جمهوريت نخست يعنى مردم صاحب حق ولايت هستند. و آنگاه يعنى اينكه دولت نه شكل كه ساخت جمهورى پيدامى كند. بدين ترتيب‏ كه الف - قواى سه گانه ناشى از ولايت جمهور مردم و مستقل و همآهنگ‏ مى‏شوند. ب - هريك از سه قوه، ساخت مردم سالار پيدا مى‏كند. مردم هستند و رهبرى نيز حق ذاتى هر انسان است. در عمل، همان شد كه تجربه مشروطيت‏ شده‏بود: بهنگام تنظيم قانون اساسى مشروطيت، شاه از مسئوليت مبرا گشت. فرض اين شد كه همچون رژيمهاى سلطنتى اروپا، سلطنت با حاكميت مردم، جمع شدنى است. در عمل، كودتاى رضاخانى، سلطنت استبدادى را باز سازى‏ كرد. مصدق با تصدى وزرات دفاع ملى و در اختيار گرفتن نيروهاى انتظامى، كوشيد به مشروطيت واقعيت ببخشد. اما، كودتائى كه امريكائيها و انگليسها، با استفاده از شاه و زاهدى و بخشى از قواى نظامى و انتظامى و با ميدان دارى‏ ((روحانيانى)) چون بهبهانى و كاشانى، در 28 مرداد 1332، انجام دادند، كوشش‏ مصدق را در استقرار مردم سالارى ناكام گرداندند. كودتاى خرداد .136 نيز، در واقع، همان نظام سلطنتى استبدادى را باز سازى كرد. جز اينكه شاه به جاى تاج، عمامه بر سر دارد! بدين قرار، آقاى خاتمى و ((اصلاح طلبان))، مى‏بايد مى‏دانستند كه تضاد ولايت‏ مطلقه فقيه، در عمل، حل ناشدنى‏تر است. افزون بر تجربه،
2 - چرا در دنياى اسلامى، جمهوريت و تجربه مردم سالارى موفق نشده‏است؟ به اين دليلها: الف - در ايران و تمامى دنياى اسلامى، از دو قرن بدين سو، دولتها ساخت دولت زير سلطه را پيدا كرده‏اند. شاه يا فقيهى كه بنا بر نظريه، مى‏بايد نقش ناظر را پيدا كند، مقام ثابتى است كه مجراى حضور و عمل قدرت مسلط در كشور مى‏شود. در ايران، چنين شد و در كشورهاى ديگر اسلامى نيز، ((سلطنت‏ در شكل جمهورى)) مستقر گشت. ب - دولت نسبت به جامعه ملى، خارجى‏ است. يعنى در بودجه و در سازماندهى و در وظايف، از قدرت خارجى در كشور نمايندگى مى‏كند. از اين رو، ساخت دستگاه ادارى و نظامى و انتظامى، استبدادى است. ج - ساخت دستگاه قضائى نيز استبدادى است. اين دستگاه‏ نيز نمى‏تواند مستقل شود. آلت فعل استبداديان بود و ماند. د - اما دولت ساخت‏ زير سلطه پيدا نمى‏كرد اگر ستون پايه‏هاى نظام اجتماعى - سياسى استبداد، در برپائى، به ستون پايه‏اى كه قدرت مسلط است، بست پيدا نمى‏كردند. از اين‏ ستون پايه‏ها، يكى ستون پايه دينى يا ساخت استبدادى بنياد دينى و از خود بيگانه شدن بيان دينى در بيان قدرت است. بدين قرار، استقرار مردم سالارى، به الف - حذف مقام دائمى و ثابت (شاه و فقيه) و ب - تغيير ساخت دولت از دولت زير سلطه به دولت مستقل است. اين‏ انقلاب، با يك رشته انقلابهاى ديگر و هر انقلاب، با يك رشته اصلاحها همراه‏ است:

3 - جامعه ملى پى برد كه با حذف سلطنت، مقام ثابتى را از ميان بر مى‏دارد كه‏ عامل حضور و مداخله قدرت خارجى مسلط است. جايگزين كردن آن با مقام‏ ثابت ولايت فقيه، باز سازى همان مقام شد. بنا بر اين، اين مقام مى‏بايد حذف‏ شود. اما براى آنكه ساخت زير سلطه دولت، آن مقام ثابت را در رياست جمهورى‏ باز سازى نكند، ساخت دولت مى‏بايد تغيير كند. برنامه‏اى كه اجرايش اين تغيير را ميسر مى‏كند، در ((دو برنامه)) توضيح داده‏ام. همراه با تغيير ساخت دولت، ساخت بنيادهاى دينى و تربيتى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى نيز مى‏بايد تغيير كنند.
انقلاب اين تغييرها بودند كه تضاد ولايت مطلقه ((رهبر)) با جمهوريت (در هر 4 بعد واقعيت اجتماعى )، مانع از انجامشان گشت. به سخن ديگر، از حيث‏ جمهوريت، در دولت، چيزى براى اصلاح كردن وجود نداشت و از اين حيث، اصلاح‏طلبى بكلى بى محل بود. در عوض، از حيث ولايت مطلقه، نياز براى‏ ((اصلاح)) كردن،يعنى سازگار ساختن ساخت دولت در جهت فعليت كامل پيدا كردن ((اختيارات)) رهبر و اجراى سياستهائى كه او معين مى‏كند،بيشتر بود . آن‏ ((اصلاح))ها شدند و به ولايت مطلقه، فعليت بيشترى بخشيدند. دو نمونه و مقايسه آنها با يكديگر، مى‏تواند بى فايده نباشد:
# در قانون اساسى بازنگرى شده، به ((رهبر)) اختيار تشكيل ((مجمع تشخيص‏ مصلحت)) داده‏شد. اختيار تعيين سياستهانيز، به ((رهبر)) داده شد . با جامه عمل‏ پوشيدن اين دو اختيار (تشكيل آن مجمع و تعيين اين سياستها)، دو ((اصلاح)) در جهت تحكيم نظام ولايت فقيه انجام گرفت. # در برابر، قانون اساسى به رئيس جمهورى اختيار مى‏دهد وزراى خود را انتخاب كند. اين اختيار هيچگاه جامه عمل نپوشيد. زيرا، در عمل، شدنى نبود و تضاد نمى‏توانست در جهت ((ولايت مطلقه فقيه))، حل نشود. # در قانون اساسى، به مجلس اجازه وضع قانون داده شده‏است. در عمل، مجلس‏ نتوانست طرح مطبوعات را تصويب كند زيرا ((رهبر)) با استفاده از ((اختيارات‏ فراقانونى)) خود، تصويب آن را ممنوع كرد.
بدين قرار، هرگاه مقام ثابت و دائمى در قانون اساسى فعليت يابد،پيوسته : الف - در سوى ولايت مطلقه آن مقام ثابت و دائمى، اختيارهاى قانونى و ((فراقانونى)) جامه عمل مى‏پوشند و در سوى جمهوريت، اختيارهاى قانونى نيز، جامه عمل پوشيدنى نيستند. ب - محتواى اختيارهاى قانونى و ((فراقانونى)) آن‏ مقام ثابت و دائمى ، زور و عمل به آن، توسعه خشونت است. در نظام ولايت مطلقه فقيه نيز ملاحظه ميكنيم كه :هم سياستهائى كه ((رهبر)) "معين كرده‏است زورمدارى است كه از زبان ""رهبر "" نام ((اقتدار ملى)) نيز بخود" ميگيرد و هم ممنوع كردن آزادى مطبوعات خشونت گسترى است. به سخن‏ ديگر، در واقع، جمهوريت با ولايت مطلقه زور در تضاد است. بدون الغاى اين‏ ولايت، اصلاح بمعناى تصويب و اجراى قوانينى كه استقرار كامل جمهوريت را ميسر كنند، ناممكن مى‏شوند. و باز،
4 - جمهوريت تنها با تغيير ساخت دولت استقرار پيدا نمى‏كند. نياز به الغاى‏ سانسورها، استقرار جريان آزاد انديشه و اطلاعات دارد. از اين جهت نيز، تضاد ولايت مطلقه فقيه با جمهوريت، تضاد ابهام با شفافيت و تضاد انجماد انديشه با خلاقيت انديشه و تضاد سانسور با آزادى انديشه و بيان است. در اين تضاد كه در يكى از دو ضد، ولايت مطلقه فقيه، قدرت (= زور) متمركز است، هر اصلاحى، در سركوب انديشه و سانسور انديشه‏ها و اطلاعات ناچيز مى‏شود. براى نمونه،
# جمهوريت يعنى هر انسان عضو جمهور مردم، يك انديشه آزاد در حال خلق و بيان است. پيدا شدن مطبوعات و آزادى انديشه و بيان، در آغاز، گزارشگر حل‏ تضاد بسود جمهوريت بود. اما، در عمل، ((قانون)) مطبوعات تغيير كرد و مطبوعات يكجا توقيف شدند و نويسندگان كه اصلاح‏طلبى را جدى گرفته بودند، محكوم و زندانى شدند. سهل است، برغم مصونيتى كه قانون اساسى براى‏ نمايندگان قائل مى‏شود، هر ((نماينده)) اى كه جرئت كرد فكرى را ابراز كند، تحت‏ تعقيب قرار گرفت و زندانى شد. مصيبت بارتر اينكه، ((نايب رئيس)) مجلس، مى‏گويد: چون شكل قانون رعايت شده‏است، محكوميت لقمانيان را مى‏پذيريم! به سخن ديگر، اين بار، ((اصلاح)) در جهت استقرار ((اختيار فراقانونى)) قوه‏ قضائيه، بعمل در مى‏آيد! بدينسان، تضاد ولايت مطلقه با جمهوريت، تضاد زور با انديشه است .بدون‏ حل اين تضاد، اصلاح يعنى شفاف كردن انديشه‏ها و اطلاعات كجا ممكن است؟ در حقيقت،
5 - اما قرآن چرا ولايت، يا رهبرى بر ميزان برادرى و دوستى و صفا و وفا را، حق‏ جمهور مردم شمرد؟ زيرا تضاد جمهوريت با ولايت مطلقه، تضاد انسانيت انسان‏ با قدرت (= زور) است. در حقيقت، زور وقتى به درون مى‏آيد كه درون خالى شده‏ باشد: تا انسان خالى نشود، از زور پر نمى‏شود. باورى ترجمان آزادى و رشد، انسان را از هستى پر مى‏كند، از ارزشهاى والاى انسانى، اميد، عشق، دوستى، صفا، وفا، عدل، نصفت، شادى و... و از ارزشهائى پر مى‏كند كه حقوق معنوى‏ انسانند. تا آدميان از اين حقوق خالى نشوند، از زور پر نمى‏شوند. بيان آزادى، يادآور استعدادهاى انسان است، يادآور رهبرى، خلاقيت، هنرمندى، انس، حقيقت جوئى، اقتصاد ياروش يابى رشد به ترتيبى است كه اعضاى جامعه از اين‏ استعدادها خالى نشوند. تا انسانها از اين استعدادها خالى نشوند، از زور پر نمى‏شوند. بيانى كه حقوق را ذاتى انسان مى‏شمارد يك هشدار دائمى به انسان‏ است: انسان! حقوق ذاتى حيات تو است. هيچكس نمى‏تواند انسان را از حقوقش‏ محروم كند جز خود انسان و با غافل شدن از حقوق. زمانى كه انسان از حقوق‏ خويش غافل مى‏شود، تهى مى‏شود. اين زمان، زمان پرشدن او از زور است. مكان اجتماعى كه در آن، انسانها از زور خالى مى‏شوند، جامعه‏ايست كه اعضاى‏ آن از زور پرشده و روابط خويش را مجارى جريان زور مرگ بار و ويرانگر مى‏كنند. زورباورى اينسان خود را در پوشش دين باورى، پنهان مى‏كند و دير مى‏پايد. بدين قرار، بيهوده نيست كه ولايت مطلقه بر خالى كردن جامعه از حق و توان‏ رهبرى، از آزادى، از مسئوليت‏ها، حتى مسئوليت اداره زندگى شخصى است. چرا كه بنا بر تعريف، ((ولى فقيه)) بر جان و ناموس و مال هركس بسط يد دارد و اختيارش بر انسان، بر اختيار انسان بر خود، مقدم و حاكم است. وقتى آگاه از اين تضاد ولايت فقيه با جمهوريت بنگريم، واقعيت استبداد فراگير را آنسان كه بايد اندر مى‏يابيم و در مى‏بابيم چرا بدون آزاد كردن انسان‏ ايرانى از ولايت مطلقه و زورباورى، بدون اين انقلاب همه خشونت زدائى، همه‏ حق جوئى، همه آزادى، همه رشد، همه برادرى، همه برابرى، همه معنوى، همه‏ زيبائى،همه... اسلاميت و ايرانيت نيز سخنانى ميان تهى باقى مى‏مانند. بدينسان، گسترش نابسامانيهاى اجتماعى و پيدايش مافياها و قرار گرفتن‏ ايران در حلقه آتش و خارجى شدن روز افزون دولت و رها شدن راه و رسم‏ زندگى در آزادى و رشد و نيز مرگ ستايى و خشونت و ويرانگرى ستائى، ره آورد اتفاق نيستند. زور است كه در اشكال گوناگون، در ضد فرهنگ، خود را نشان‏ مى‏دهد:

تضاد ولايت مطلقه فقيه و جمهوريت و گسترش ضد فرهنگ:


6 - چند نوبت تضاد ((ولايت مطلقه)) با فقه و فقيه را توضيح داده‏ام. ((ولايت‏ مطلقه)) از جهتى ديگر، ضد كامل جمهوريت است: از اين جهت كه در جمهوريت، اختيار انديشه راهنما، باور، دين، مرام، از آن هر عضو جامعه مى‏شود. ححال‏ آنكه ((ولايت مطلقه)) از كثرت آرا و عقايد وحشت دارد و ترس القا مى‏كند. كثرت آرا و عقايد را نسخ دين تبليغ مى‏كند. براى حفظ ((وحدت))، چه وسيله‏اى‏ بكار مى‏برد؟ زور. اما زور انسانها را از دينى نيز كه بنامش بكار مى‏رود، خالى‏ مى‏كند. اگر فرمود: ((در دين اكراه نيست))، بدين خاطر است كه اكراه ناقض دين‏ است. اكراه دينى را بر جا نمى‏گذارد تا ((ولى فقيه)) وحدت آن را نگاه دارد. اكراه‏ دين آزادى را از سرهابدر مى‏برد تا دين زور را جانشين كند و بدان، راه را بر هر توحيدى ببندد. دو نمونه:
# روحانيت شيعه تا حدودى جمهوريت را تجربه كرده‏است. توضيح اينكه‏ اجتهاد آزاد است و اصل بر گذار از كثرت آرا به توحيد آرا و اجماع است. جمهوريت در كمال خود، گذار دائمى از كثرت به توحيد است. به سخن ديگر، در جامعه داراى نظام جمهورى، وجدان جمعى از راه جريان آزاد آرا و عقايد و جريان آزاد اطلاعات پديد مى‏آيد. بدين قرار، جمهوريت بمثابه گذار دائمى از كثرت به توحيد، با شور و شوق خلق و ايجاد همراه است. با مشاركت آزاد همگان‏ همراه است. با فعال شدن انديشه‏هاى فرد فرد اعضاى جامعه همراه است. با استقبال همگانى از آزاد انديشيدن و نقد انديشه همراه است. با رشد همراه‏ است. و ايران امروز مى‏گويد در همان حال كه از جمهوريت سخت بدور است، بدان‏ بسيار نزديك است:
- در سطح روحانيت، ايران از جمهوريت بسيار بدور است: آقاى منتظرى در خانه خود زندانى است. آقاى شيرازى، زندگى را تحت نظر گذراند و جنازه او نيز در حبس ملاتاريا است. بسيارى از روحانيان زندانى يا مجبور به سكوت شده‏اند. اجتهاد و مبادله آرا تحت سانسور شديد است. - در سطح جامعه، با وجود سانسور شديد، به همان اندازه كه مشاركت نسل جوان در جريان انديشه و اطلاعات وجود دارد، وجدان جمعى نيز وجود پيدا كرده‏است. گذار از كثرت به‏ توحيد، گذرگاهى شده‏است كه انقلاب پديد آورده‏است و ملاتاريا نتوانسته است‏ آن را مسدود كند.
# پراكندگى بى سابقه در سطح رژيم، حاصل كار ((ولايت مطلقه)) است. ((رهبر)) نيز در آراى خود، پراكنده‏است: پندار و گفتار و كردار او، از متناقض‏ها سرشار هستند. ((رئيس)) جمهورى نمى‏تواند، در روياروئى با دانشجويان، سخن‏ پرتناقض نگويد. زيرا سخن خالى از تناقضى كه تمايلهاى متضاد را راضى كند، نمى‏توان گفت؟ همين رفتار ضد و نقيض را در دستگاه قضائى مى‏بينيم. اين‏ دستگاه روش يك بام وچند هوا دارد. اين پراكندگى فلج كننده كه بر دستگاه‏ ادارى و نظامى و انتظامى و اطلاعاتى حاكم است و كارآئى دولت را به حداقل‏ كاهش داده‏است، محصول ((ولايت مطلقه فقيه)) و اكراه در دين و انديشه و در راى‏ است.
بدين قرار، تا جريانى كه قدرت تحميل مى‏كند يعنى جريان ((گذار يك سويه به‏ تضاد منافع )) كه واقعيت ولايت مطلقه است جاى به جريان آزاد ((گذار از كثرت به‏ توحيد)) نسپرد، كه جريان مردم سالارى و جمهوريت است، كدام اصلاح ممكن‏ مى‏شود؟ در حقيقت، در مردم سالارى اصل بر كثرت آرا و عقايد است اما اين‏ اصل، با اصل ديگرى همراه است: آزادى جريان انديشه‏ها و اطلاعات و بدين‏ جريان، انديشه‏ها يكديگر را نقد مى‏كنند. هر بار كه نقد انديشه به توحيد مى‏انجامد، فرهنگ مردم سالارى غنا مى‏جويد. در استبداد، توحيد جا به‏ ((وحدت)) مى‏دهد. اما مراد از وحدت، مركز واحد قدرت است. در حقيقت، استبداد كثرت ايجاد مى‏كند جز اينكه جريان آزاد انديشه‏ها و اطلاعات وجود ندارد و به جاى آن، خشونت فراگير است. نتيجه، كثرت، كثرت آرا نيست كثرت‏ منافع متضاد است كه به خشونت ميدان عمل مى‏دهد. و
7 - جمهوريت الغاى تبعيضهااست. توحيد انسانها در انسانيت است. اندازه‏ نزديكى و دورى هر جامعه را از جمهوريت، از جمله، كمى و بيشى تبعيضها در آن‏ جامعه معين مى‏كند. ((ولايت مطلقه فقيه)) دستگاه تبعيض تراشى است. قدرت‏ (= زور) مطلق را در يك شخص متمركز كردن، بدون استقرار نظام اجتماعى - سياسى بر مدار تبعيضها، محال است. از رهگذر اتفاق نبود كه از روز نخست، جامعه را از لحاظ دينى، تقسيم بندى كردند و مسلمانان را نيز چهار دسته كردند تا بسود ((مكتبى‏ها)) تبعيض‏ها برقرار كنند. از راه دين دارى نبود، به زيان زنان، حتى در سركوب گرى، تبعيض بر قرار كردند. در حقيقت، با ((بدحجابى)) و... نبود و نيست كه ((مبارزه)) مى‏كردند. بلكه براى سنگين كردن هرچه بيشتر جو ترس، زنان را قربانى آن نوع از سركوب كردند كه همگانى است. اگر اهل تحقيق‏ تبعيضها را كه ملاتاريا بر تبعيضهاى استبداد پهلوى افزوده‏است، گرد آورند و زمان و مكان اجتماعى هر يك از آنها را نيز معين كنند، آن وقت تضاد كامل آن با دينى كه اصل اول آن توحيد است، آشكارتر مى‏شود. آن وقت همگان، بطور شفاف، اندر مى‏يابند كه بدون از ميان برداشتن اصل تمركز قدرت در يك شخص‏ و تغيير نظام اجتماعى - سياسى پايگاه آن تمركز، اصلاح بمعناى الغاى تبعيضها محال است.
8 - در برابر تمامى تبعيضها كه تمركز قدرت در يك مركز به بار مى‏آورد، يك‏ برابرى را برقرار مى‏كند و آن برابرى ((ولى فقيه)) و برخوردارها از تبعيض‏ها در يك‏ تبعيض، تبعيض ويرانگر به زيان انسان و بسود قدرت است. در حقيقت، اگر آدمى در خود بنگرد، نيك در مى‏يابد كه بدترين نوع تبعيضها، تبعيضى است كه‏ در درون هر انسان، بسود قدرت بر قرار مى‏شود و به قيمت غفلت از آزادى، از حقوق، از استعدادها، از هرآنچه زيبا و انسانى است، برقرار مى‏شود. اين آن‏ تبعيض است كه فضاى انديشه و عمل را سخت تنگ مى‏كند. مى‏توان تصور كرد فضاى انديشه و عمل ((رهبر)) تا كجا بسته است و چرا از مغز او جز خشونت تراوش‏ نمى‏كند. در واقع، هر انسان مى‏بايد با محك اندازه تبعيضى كه در پندار و گفتار و كردار خود، بسود قدرت بر قرار مى‏كند، ميزان بسته يا باز بودن فضاى انديشه و عمل خويش را اندازه بگيرد. با اين اندازه‏گيرى است كه معناى جمهوريت را اندر مى‏يابد: جمهوريت فضاى باز انديشه و عمل است. جمهوريت در هر انسان و در هر جامعه، مكان و زمان باز انديشه و عمل است. بنا بر اين، در سطح جامعه و در سطح فرد است كه استقرار مى‏يابد. از اين روست كه فرمود: ((هركس خود خويشتن را هدايت مى‏كند)) و ((امرشان به شوراى آنهاراجع است)).
پس، از راه اتفاق نيست كه ملاتاريا هر فضاى بازى را مى‏بندد. حال و آينده را در گذشته‏اى ناچيز مى‏كند كه مدعى باز سازى آنست و چون آن باز سازى ممكن‏ نيست، دنياى مجازى مى‏سازد و بيهوده مى‏كوشد جامعه را بدان دنيا درآورد و واقعيتهاى زندگى را از يادشان ببرد.
اگر ملاتاريا موفق شده بود، جوان ايرانى از خود نمى‏پرسيد: در ايران امروز، مكان اجتماعى عمل من كجاست؟ چه نقشى را در جامعه امروز ايران دارم؟ در ساختن جامعه فردا، در بناى جامعه‏اى كه عرصه زندگانى جوان است، چه نقشى‏ دارم؟ آيا نسل جوان كشور زمان و مكان اجتماعى انديشه و عمل دارد؟ يا در جامعه خود، احساس تنهائى و در وطن خود احساس بى وطنى مى‏كند؟
استقرار نظام جمهورى به باز و تحول‏پذير كردن نظامى اجتماعى و همراه با آن، باز كردن فضاهاى سياسى و اقتصاى و اجتماعى و فرهنگى انديشه و عمل براى‏ تمامى انسانها ممكن است . بدون تغيير اساسى ساختهاى نظام اجتماعى و ساختهاى ذهنى، كدام اصلاح را مى‏توان بعمل آورد تا ايرانى براى جستن وطن از وطن خويش نگريزد؟ تا ايران و ايرانيان از ويرانگرى ((ولايت مطلقه)) بياسايد؟
9 - در ايران امروز، فساد چنان گسترده است كه حتى آقاى خامنه‏اى هم‏ مى‏خواهد از مبارزه با فساد، كسب آبرو كند! ((رانت برها))، ((مافياها))، ((آقازاده‏ها))، ((دسته سوم استبداديان داراى ثروتهاى افسانه‏اى)) و... عناوينى هستند كه به‏ گروبنديهاى حاكم داده شده‏اند. بدون اينكه، در درون كشور، كسى را ياراى ابراز هويت‏ها باشد. به تكرار مى‏گويند .4 درصد توليد ناخالص ملى را رانت برها مى‏برند. .5 درصد و بيشتر نيز گفته‏اند و مى‏گويند. معناى اين فساد گسترده‏ چيست؟ پاسخ مى‏شنويم كه بنا بر قاعده، قدرت فساد و قدرت مطلق فساد مطلق مى‏آورد. اين قاعده صحيح است. فسادها در كشورهاى داراى موقعيت‏ مسلط، از اين قاعده پيروى مى‏كنند. اما ورشكستگى كشورهائى چون آرژانتين‏ و تركيه مه در موقعيت مسلط نيستند، تنها از اين قاعده پيروى نمى‏كند. پس‏ بايد هوشيار بود تا كه اين قاعده قاعده ديگرى را از نظرها نپوشاند. قاعده ديگر اينست:
((در موقعيت زير سلطه، تمركز قدرت در يك مركز، تنها از راه تخريب و صدور نيروهاى محركه، شدنى است و مى‏شود)). بدين قرار، بيشتر از رژيم سلطنتى ، رژيم ولايت مطلقه فقيه، دستگاه تخريب‏ نيروهاى محركه است. نمونه‏ها:
"# ايران از لحاظ فرار مغزها، مقام اول را در بين .6 كشور ""در حال توسعه!""جهان" يافته‏است.
# ايران از لحاظ فرار سرمايه‏ها، در شمار اول كشورهاى روى زمين است.
# ايران منابع نفت و گاز خود را به حراج گذاشته است.
# ايران نفت خويش را پيش فروش مى‏كند و بودجه‏اى دارد كه يكسره متكى به‏ اقتصاد خارجى مسلط است.
# ايران نسبت به حجم كار دستگاه ادارى، بزرگ‏ترين ديوان سالاريها را دارد كه‏ تمامى بودجه شكم افراد آن را سير نمى‏كند و كار دوم و رشوه و... نيز لازم است ، تا هزينه بخور و نمير يك خانواده كارمند تامين شود،
# افزون بر دستگاه ادارى، دستگاههاى موازى فراوان بخش بزرگ ديگرى از نيروى محركه‏اى را كه انسان ايرانى است، در خدمت دارند. بدينسان، انسان و سرمايه، هر دو تخريب مى‏شوند.
# خريدهاى ايران از خارج، با فسادهاى بزرگ همراهند،
# ايران به دولتهاى استبدادى و سازمانهاى سياسى - نظامى، با دادن نفت و پول‏ و اسلحه، ((كمك)) مى‏كند.
# با اينهمه، .4 در صد از توليد ملى را نيز ((رانت برها)) مى‏برند. بخشى بزرگ از سرمايه‏هاى فرارى از محل اين رانتها گرد آمده‏اند.
# تهران از لحاظ آلودگى محيط زيست و فساد، مقامهاى اول و دوم را دارد.
# در ايران، روش اصلى دولت و نيز افراد، زور و خشونت است . وقتى خشونتهائى سياسى، اجتماعى، اقتصادى و ((فرهنگى)) (ضد فرهنگى كه‏ ولايت مطلقه مى‏گسترد) و خشونت‏هايى كه بر طبيعت ايران روا مى‏روند را بر تخريبهاى بالا مى‏افزائيم، متوجه واقعيتى مى‏شويم كه غفلت از آن، ما ايرانيان را از روش بايسته‏اى كه مى‏بايد بكار مى‏برديم و هنوز مى‏بايد بكار بريم، غافل نگاه‏ داشته است:
در جامعه با موقعيت زير سلطه، تمركز قدرت تخريب را مضاعف مى‏كند. هم‏ بخاطر تمركز قدرت و هم بدين خاطر كه مانع از تغيير نظام اجتماعى زير سلطه‏ شدن، تنها از راه تخريب و صدور نيروهاى محركه ميسر است. بنا بر اين، تمركز قدرت در يك مركز و تمايل فراگير، ويرانگرى دولت را به مطلق نزديك مى‏كند.
غافل نشدن از اين واقعيت در اين است كه بايستى جمهوريت را آن‏ تغييرهايى دانست كه تخريب نيروهاى محركه را به حداقل و بسا به صفر و رشد انسان و عمران طبيعت را به حداكثر مى‏رساند. مقايسه بودجه‏اى كه آقاى خاتمى‏ به مجلس داده‏است با بودجه‏اى ترجمان جمهوريت، به هر ايرانى آشكار مى‏كند، چرا ((اصلاح)) دولت ولايت مطلقه فقيه، تنها با بزرگ كردن و شتاب بخشيدن به‏ آهنگ تخريب، ممكن است. و بر او معلوم مى‏كند چرا بدون آزاد كردن دولت و ديگر بنيادهاى جامعه از ولايت مطلقه، ممكن نيست جريان تخريب شدت و شتاب نگيرد.
.1 - در حقيقت، تخريب نيروهاى محركه با نوعى نگرش به واقعيت و نوعى عمل‏ بر واقعيت همراه است. ملاتاريا در واقعيتها چگونه مى‏نگرد؟ نمونه هائى از نگرش ملاتاريا به واقعيت‏ها:
# انسان‏ها در حكم صغير تحت تكفل ((ولى فقيه)) هستند. بنا بر اين،
# اسلام روش اداره و تربيت صغير توسط ولى او است. بنا بر اين، خشونت و ((النصر بالرعب)) روش اصلى اداره نادانان است. بنا بر اين،
# ((ولى فقيه)) بسط يد مطلق بر صغير و كار و مال او دارد. بنا بر اين،
# مخالفت با ولى فقيه، ((براندازى زبانى)) و محاربه مى‏شود. بنا بر اين،
# انديشيدن وبه قول آقاى احمد خمينى تحليل كردن - موجب گمراهى‏ مى‏شود. و
# انديشه‏ها و اطلاعاتى كه ((موجب تشويش افكار مردم شوند)) مى‏بايد سانسور گردند.
بقاى نظام ولايت تقدم مطلق پيدا مى‏كند، بر همه چيز، حتى بر اصول و فروع‏ دين. يعنى:
# ولايت فقيه بر جميع احكام اسلام و اسلام بر ايران، مقدم هستند. بنا بر اين،
# سياست‏هاى داخلى و خارجى ايران، نه بر اساس حقوق انسان ايرانى و حقوق‏ كشور كه بر پايه ((حفظ نظام مقدس ولايت فقيه))، تعيين مى‏شوند. چنانكه‏ گروگانگيرى، جنگ 8 ساله، فساد گسترى و تخريب نيروهاى محركه و...، نقض‏ حقوق انسان و حقوق كشور هستند اما اگر موجب استقرار و دوام ((نظام ولايت‏ مطلقه فقيه)) مى‏شوند، واجب مى‏گردند! # نظام نمى‏بايد بر حقوق محتوا و شكل بگيرد و مى‏بايد بر قدرت مطلقه فقيه، محتوا و شكل پيدا كند. زيرا الف - حقوق ذاتى نيستند و اعطائى هستند و ب - ولى امر آن را به انسانهائى كه اطاعت مى‏كنند، اعطا مى‏كند. بنا بر اين، منشا هر مشروعيتى و هر حقى و مقام دادن و ستاندن ،حق او است. اين نوع نگرش در واقعيت‏ها، نگرش تمامى انواع استبدادهاى فراگير است. اينك كه اينسان ((نظريه راهنماى)) استبداد فقيه، بمثابه واپسگراترين شكل‏ ولايت مطلقه را در منظر اهل انديشه قرار دادم، بر آنهاست كه به قرآن رجوع‏ كنند و اين ((نظريه راهنما)) را با فرعونيت مقايسه كنند و از خود بپرسند، با وجود
14 قرن هشدار، چگونه بنام اسلام، در ايران، فرعونيت مستقر گشته است؟ وباز از خود بپرسند: بدون تغيير بيان استبداد فراگير، بيان فرعونيت، به بيان آزادى، با كدام اصلاح ((ولايت مطلقه فقيه)) را مى‏توان به انسان داراى حقوق، با كشور داراى حقوق، با دولت حقوق مدارو با جمهوريت، سازگار كرد؟ و
11 - در باره رابطه حق و حقيقت با مصلحت، بسيار نوشته‏ام. خوشوقتم كه جامعه‏ "دانشجوئى ايران در قالب طرح شعار ""مصلحت ،مصلحت بلاى جان ملت ""شعور" خود را نسبت به اين امر كه مصلحت بيرون از حق و حقيقت، شر و فساد است،آشكار كرد . با وجود اين، از نظر تضاد ((ولايت مطلقه فقيه)) و جمهوريت‏ است كه اين بار در رابطه مصلحت با حقيقت مى‏نگرم:
دولت حقوق مدار بر پايه جمهوريت، بمعناى قبول اين امر كه اعضاى جامعه‏ بطور برابر، داراى حقوق ذاتى‏اند و جامعه آنها نيز، صاحب حقوق مى‏باشند ، ساخت پيدا مى‏كند. اگر منافع جامعه ملى همان حقوق او باشد و تجاوز به حقوق‏ جامعه‏هاى ديگر نباشد، دولت حقوق مدار، مصلحتى غير از حقوق شهروندان و جامعه آنها، پيدا نمى‏كند. اما دولت قدرت مدار، وقتى قدرت در يك راس دائمى‏ متمركز مى‏شود، به ترتيبى كه گذشت، حقوقى كه ذاتى انسان باشند، را برسميت‏ نمى‏شناسد. تمام حقوق در يد ((ولى فقيه)) قرار مى‏گيرند. از اين رو، او فوق قانون‏ نيز هست. به سخن ديگر، مبناى عمل، دولت، نه قانون و نه حقوق هستند. نمى‏توانند هم باشند. ناگزير، ((مصلحت)) سنجى، روش عمومى دولت مى‏شود. ((مصلحتى)) كه رويه مى‏شود، همواره تجاوز به حقوق است. چرا كه اگر بنا بر عمل‏ به حقى بود، ديگر نياز به ((مصلحت)) نبود. آيا با توجه به اين امر است كه آقاى‏ خاتمى بر ((نهادينه كردن قانون)) اصرار مى‏ورزد و برادر او، رعايت شكل قانون را نيز كافى مى‏داند؟ آيا تصور مى‏كنند ((نهادينه شدن قانون)) به سلب ((اختيار فراقانونى)) رهبر و به تدريج شناخته شدن حقوق انسان و جامعه و سرانجام‏ انحلال ((ولايت مطلقه فقيه)) مى‏انجامد؟ اگر آرى، فكر بى اعتنا به تجربه و بر خطاست. وقتى از اسلام 14 قرن مى‏گذرد و قرآن حقوق انسان و طبيعت را بطور كامل شرح داده‏است، باز آقاى خمينى و جانشين او دم از ولايت مطلقه مى‏زنند و شارح قول آقاى خمينى مى‏گويد ولى امر مى‏تواند توحيد را نيز تعطيل كند و در عمل نيز چنين مى‏كنند، اين باور خاتمى و اصلاح طلبان و هر كس كه مشابه آنان‏ فكر ميكند نشان از اين دارد كه باز به جاى پاى بست، در بند نقش ايوان هستند ، نهادينه كردن قانون، در عمل، بسط يد ((ولى فقيه)) مى‏شود. روش درست‏ جمهوريت را اعتراف به حقوق ذاتى انسان و حقوق جامعه آنها دانستن و هر ولايت مطلقه‏اى را انكار اين حقوق خواندن و استقرار جمهوريت را آزادى از ((ولايت مطلقه فقيه)) اعلام كردن بود و هست. ايران نيازمند استقرار جمهوريت‏ در جامعه و بر اساس آن، استقرار دولت حقوق مدار است: 12 - مثلث زور پرست، بخصوص ملاتاريا و پهلوى طلبها، جمهوريت را شكلى از اشكال دولت تبليغ مى‏كنند. چرا كه نمى‏خواهند ايرانيان در جمهوريت، خود را بمثابه انسانهاى آزاد و در رشد باز يابند. نمى‏خواهند ايرانيان معناى ((ولايت‏ جمهور مردم)) را در يابند. نمى‏خواهند ايرانيان جمهوريت را تمرين كنند و در پندار و گفتار و كردار، بيانگر جمهوريت، بيانگر جامعه بازى كه در جريان رشد باز و آزادتر مى‏شود، بيانگر حقوق مادى و معنوى انسان، بيانگر هيجان زندگى و حقيقت و زيبائى جوئى بگردند.
تعريف جمهوريت بمثابه مجموعه خاصه‏هاى بالا، بدون جمع شدن با خاصه‏ زير، هنوز ناقص است:
به ترتيبى كه آمد، ((ولايت مطلقه فقيه)) بر اصل دوگانگى ((رهبر)) و جامعه و تمركز قدرت در ((رهبر))، بنا شده‏است. جمهوريت، با از ميان برخاستن اين‏ دوگانگى، واقعيت پيدا مى‏كند. استقرار جمهوريت به انتخابى كردن ((رهبر)) واقعيت پيدا نمى‏كند. چرا كه جامعه‏اى كه دولت را همواره با قدرت خود كامه يكى‏ ديده است، دو گانگى رهبرى و جامعه را واقعيتى مى‏پندارد كه نظم هستى آن را ايجاب مى‏كند. از اين رو، دائم به انتظار رهبر است. حال آنكه توليد و در رشد بكار بردن نيروهاى محركه، نه تنها در جامعه ايرانى كه در تمامت جهان ايجاب‏ مى‏كند، در همه جا، جمهوريت استقرار پيدا كند:
مادر فرزند بدنيا مى‏آورد. اگر بپرسى سلب مادرى از مادران چه بروزگار يك‏ جامعه مى‏آورد؟ پاسخ مى‏شنوى: نسل منقرض مى‏شود و جامعه منحل مى‏گردد. اما مادرى جز رهبرى رشد نوزاد چيست؟ اما كودكى كه مادر مى‏پرورد، جوان‏ مى‏شود و بعنوان نيروهاى محركه در جامعه فعال مى‏شود. نسبت جامعه به‏ نيروى محركه همان نسبت مادر به فرزند است.اثر سلب رهبرى از جامعه، اين‏ نيست كه نيروهاى محركه مديريت ديگرى پيدا مى‏كنند. بلكه اينست كه‏ نيروهاى محركه جهت تخريبى پيدا مى‏كنند. آن امر بسيار مهم و خطير كه غفلت‏ از آن، فاجعه ببار مى‏آورد، اينست كه سلب رهبرى از جامعه، با جهت تخريبى‏ بخشيدن به نيروهاى محركه انجام مى‏گيرد. چرا كه اگر بنا بر بكار رفتن نيروهاى‏ محركه در رشد باشد، سلب رهبرى از جامعه نمى‏شود. وقتى از جامعه سلب‏ رهبرى مى‏شود كه سلب كنندگان مى‏خواهند جهت فعاليت آن را تغيير بدهند: تبديل كردن به زور و بنام آن، از ولايت مطلقه دم زدن. بدين قرار، اگر جامعه بخواهد نيروى محركه را در رشد فعال كند، نيازمند نظامى است كه اين رهبرى را ميسر بگرداند. غفلتى كه جامعه را از نقش خويش‏ بمثابه رهبر نيروهاى محركه باز داشته است و باز مى‏دارد، اينست كه هر جامعه‏اى، از راه روابط مى‏تواند رهبرى كند. بدين قرار، دو نوع رهبرى بيشتر در وجود نمى‏آيند:
الف - نوع رهبرى ضد جمهوريت كه از راه روابط قواى ويرانگر نيروهاى محركه بر قرار مى‏شود و جريان بيگانگى با جامعه و يگانگى با قدرت را تا انحلال قدرت، ادامه مى‏دهد: ولايت مطلقه فقيه و غير آن بر اصل ثنويتى كه بر آن، رهبرى فعال‏ و جامعه فعل‏پذير است.
ب - نوع رهبرى كه بر رابطه خالى از زور و در جريان فعال شدن نيروهاى محركه‏ در رشد، رهبرى جامعه با شركت اعضاى آن مى‏شود: جمهوريت بر اصل موازنه‏ عدمى كه بر آن، تمامى اعضاى جامعه، در برادرى و برابرى، در رهبرى شركت‏ مى‏كنند.
ميان اين دو نوع رهبرى، چگونه مى‏توان آشتى بوجود آورد؟ بدون آزاد كردن‏ جامعه از رهبرى نوع اول، چگونه مى‏توان اصلاحات را بمعناى تدارك اسباب‏ نزديك شدن به جمهوريت، تدبير كرد و به اجرا گذاشت؟
آيا در جهان، جامعه‏اى كه در آن، جمهوريت استقرار يافته باشد، وجود دارد؟ نه. اما اين الگو امكان مى‏دهد دورى و نزديكى جامعه را از جمهوريت به‏ سنجش آوريم و آگاهى انسانها از جمهوريت، امكان مى‏دهد، تخريب نيروهاى‏ محركه در جهان كاهش پذيرد. امكان مى‏دهد انسان، بتدريج، انسانيت خويش را باز يابد. ترتيب دادن جدول مقايسه و تعيين جاى ايران در جهان را.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره