|
مدار بسته و مدار باز؟
بحث مفصلى را كه در مجلس شور مجامع اسلامى ايرانيان، در ميان گذاشتم، زودتر از اين، مىخواستم بنوشته درآورم و در اختيار هموطنان خود قرار دهم. فراوان در باره مدار بسته و مدار باز مىنويسم و بمناسبت، تعريفشان نيز مىكنم. بسيار بودهاند آنها كه خواستهاند اين دو مدار را، يكجا در اختيار بگذارم. اين زمان را مناسب اين كار مىيابم زيرا
* فاجعه مسكو، مثال بارز مدار بستهاست. در حقيقت، مدار بسته ميان دو محور، يكى مسلط و ديگرى زير سلطه بوجود مىآيد. در مدار بسته، تنها يك روش و يك زبان بكار مىآيد و آن، خشونت است. چرا كه هدف سلطه گر فعلپذير كردن كامل زير سلطه و زير سلطههااست كه يا تسليم و يا مقاومت را مىپذيرند. در هر دو حال، روش و زبان خشونت است.
آقاى پوتين گاز سمى بكار برد و آقاى بوش تقصير كشته شدن گروگانها را با اين سم، بگردن گروگانگيرها انداخت. بديهى است در مدار بسته، سلطه گر نمىگويد: پيدا شدن گروگانگيرها تقصير كيست؟ در مدار بسته، سلطه گر ترور چچنىها، بيشتر از آن، امحاء آنها را نمىبيند و به هم مسلك خود اعتراض نيز نمىكند. سهل است گناه بكار بردن سلاح شيميائى را نيز از گردن او بر مىدارد و بگردن زير سلطهاى مىاندازد كه فرياد خفه او، در سكوت دنيا، ارتعاش كوچكى نيز پديد نمىآورد. با وجود اين، گروگانگير برخطا است و خطاى او بزرگ است چرا كه عمل در موقعيت زير سلطه در مدار بسته را پذيرفته است. اگر او خود را از اين مدار آزاد مىكرد، بكارهائى توانا مىشد كه در مدار بسته، از آنها آگاه نيز نمىشود .
* در ايران، "اصلاح طلبان" و همه آنها كه عمل در محدوده رژيم ملاتاريا را "تنها راه" مىخواندند، "استدلالشان" اين بود كه انقلاب مساوى با خشونت و خون ريزى است و ايرانيان از خشونت بيزار شدهاند. چند نوبت هشدار دادم: آتش خشونتهاى اجتماعى و اقتصادى و سياسى و فرهنگى هستى نسل جوان ايران را مىسوزاند. در مصاحبهها، توجهها را به فراگير شدن اين خشونتها، در جهان، هشدار دادم. جاى اميدوارى است كه برخى از مطبوعات جهان به گسترش "خشونت هاى اجتماعى" توجه كردهاند. از جمله، لوموند ديپلماتيك (نوامبر 2002)، در سرمقاله خود، توضيح مىدهد كه بخلاف آنچه وانمود مىشود، از خشونتهاى سياسى بسيار كاسته شده و در عوض، به خشونتهاى اقتصادى و اجتماعى تا بخواهى افزوده شدهاست. مقايسهاى كه مىكند گويا است: تنها در شهر ريو، پايتخت برزيل، از 1987 تا 2000، شمار نوجوانان زير 18 سال كه بضرب گلوله كشته شدهاند، از تمامى نابالغانى كه در جنگهاى كلمبيا و پوگسلاوى و سيرالئون و افغانستان و اسرائيل و فلسطين كشته شدهاند، بيشتر است. براى مثال، ظرف اين 13 سال، در نزاعهاى اسرائيل با فلسطين، 1000 جوان كشته شدهاند و در همان دوره، 3937 نابالغ در شهر ريو كشته شدهاند. ماهنامه فرانسوى هشدار مىدهد كه بنا بر تجربه تاريخ، نابرابريهاى روز افزون بيان سياسى خواهند جست و خشونتهاى اجتماعى را به خشونت سياسى برخواهند گرداند .
راستى اينست كه در كشور ما، حاكمان مستبد و در جهان، سلطه گران، ناامنىها و ترور را واكنش قربانيان خشونتهاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى در مدار بسته نمىبينند. شگفتا! ناامنىها و ترور را پوشش مىكنند تا افكار عمومى آتش خشونتى را نبينند كه به ريشه حيات اجتماعى در كشورهاى جهان افتادهاست. در كشور ما، فسادها و نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى را، هم استبداديان و هم گرايشهائى از "اصلاح طلبان" پوشش مىكنند تا مردم اين آتش را نبينند. حال آنكه پيش و بيش از همه، نسل جوان كشور است كه در مدار بسته گرفتار است و جز خشونت نمىبيند و نمىخواند و نمىشود و پيش از آنكه دير شود، مىبايد خود را از اين مدار آزاد كند:
مدار بسته و مدار باز و دو بيان و دو هدف و دو روش:
1 - باز گويم كه مدار بسته ميان دو محور، يكى در موقعيت مسلط و ديگرى در موقعيت زير سلطه بوجود مىآيد. در اين مدار، واقعيتها جاى خود را به مجازها مىسپرند. مجازها - كه تنها در مدار بسته ساخته مىشوند - جانشين واقعيتها بعنوان مبناى پندار و گفتار و كردار مىشوند. چند نمونه:
* بنا بر واقعيت، بودجه برداشتى است از توليد ملى. در ايران امروز، بودجه برداشتى نيست از توليد ملى. در رابطه اقتصاد مسلط - با اقتصاد زير سلطه ايران، ثروت كشور است كه به اقتصاد مسلط جريان پيدا مىكند و از مجموع ارزشى كه در آن اقتصاد ايجاد مىكند، سهم بس ناچيزى به ايران داده مىشود. اين سهم و كسريها و قرضهها فرآورده مدار بسته اقتصاد ايران با اقتصاد غرب، برداشتى از اقتصاد ملى نيست بلكه عامل نگاه داشتن اين اقتصاد در موقعيت زير سلطه است. پس بودجه را برداشتى از توليد ملى خواندن، دروغ و مجاز است اما اين دروغ و مجاز جانشين واقعيت و مبناى پندار و گفتار و كردار گشتهاست .
* "ولايت فقيه" و "دين دولتى"، از خود هستى ندارند. قائم به قدرت (= زور) هستند كه زور نيز، نيروى از خود بيگانه و مجاز است. چرا از خود هستى ندارند؟ زيرا هر انسانى بخواهد تجربهشان كند، در مىيابد كه بدون زور بكار بردنى نيستند. براى مثال، يكبار خود را جانشين "ولى فقيه" مىكنيم و يكبار خود را در موقعيت "مطيع امر فقيه" مىگردانيم:
پيش از اين توضيح دادهام و اين بار آن توضيح را هرچه روشنتر مىدهم:
- در مقام "ولى فقيه" صاحب اختيار مطلق اگر علم است كه به ديگرى انتقال مىدهيم، چون نياز به تصميم گرفتن در باره ديگرى نيز ندارد، هيچگونه ولايتى نيز نمىطلبد. مدار بطور كامل باز است. زيرا دهنده علم و گيرنده آن، از تصميم يكديگر بطور كامل آزادند. بدين قرار،
نبود رابطهاى بيانگر تصميم، حتى وقتى اين تصميم اعمال قدرت نيست و بيانگر دوستى هست، مدار باز است. انتشار آزاد علم به اين مدار نياز دارد و نياز دارد كه ولايت بمعناى اختيار كسى بر ديگرى نباشد .
- در مقام "ولى فقيه" صاحب اختيار مطلق امر مىكنيم و مىخواهيم ديگرى آن را اطاعت كند. اگر براى ديگرى حق اطاعت كردن و يا نكردن را قائل بشويم، يك وضعيت بوجود مىآيد و اگر قائل نباشيم، وضعيت ديگرى بوجود مىآيد: اگر حق اطاعت نكردن را قائل نباشيم، بنا گزير، ميان آمر و مأمور، مدار بسته مىشود. زيرا آمر محور فعال مايشاء و مأمور محور فعلپذير مىشود. فعلپذير، استعداد رهبرى و خود (واقعيت) را بايد تعطيل كند و خود را آلت اجراى رهبرى "ولى فقيه" بگرداند. از آنجا كه دانش و فنى از آمر به مأمور منتقل نمىشود، مأمور استعدادهاى ديگر خود (استعداد انديشيدن و آفريدن، استعداد علم و فن جستن و...) را نيز بايد تعطيل كند. اما مأمور بدون بكار بردن زور نمىتواند استعدادهاى خود را از كار باز دارد. و ديديم آمر در انتقال علم نيز به هيچگونه ولايتى نياز نداشت. پس امرى كه مىكند حكمى است متضمن انتقال دست آورى حقوق مأمور به آمر. بدين قرار،
هر ولايتى كه مساوى با قدرت يكى بر ديگرى باشد، در واقع، انتقال حاصل كار و كوشش از زير سلطه به مسلط است. به سخن ديگر، "ولايت فقيه" بعنوان قدرت مطلق براى اجراى احكام دين، مجاز است. چنين اختيارى جز بكار ايجاد مدار بسته مسلطه - زير سلطه، نمىآيد. و آن "بيان دينى" كه "ولايت فقيه" را توجيه مىكند، بيان قدرت (= زور) است. اين بيان مجاز است و واقعيت ندارد .نه تنها به اين دليل كه بيان دين بمثابه رشد در آزادى نيست، بلكه به اين دليل كه الف - جز به زور، بكار بردنى نيست و ب - تنها از موقع مسلط مىتوان بكار برد و ج - زيرا از اين موقع است كه هر بار نياز قدرت ايجاب كرد، مىتوان، بنام مصلحت، دلخواه قدرت را جانشين كرد .
- اما واقعيتى كه همگان از آن غفلت مىكنند، اينست: انسان مجموعهاى از حقوق است. هر بيانى كه به انسان عرضه مىشود، عمل به آن، يا به روش تجربه ميسر مىشود و عمل به حقوق خويش است و يا تجربه كردنى نيست و عمل به آن، به تخريب حقوق ميسر مىشود. بدين قرار، وقتى آدمى روش تجربه بكار مىبرد و تجربه عمل به حقوق است، مدار باز است و به تصميم يكى در باره ديگرى راه ندارد حتى اگر اين تصميم خالى از هدف سلطه جوئى باشد .
بدين قرار، هر بار كه صاحب اختيارى به بى اختيارى امر مىكند، لاجرم، ميان خود و مأمور، مدار بسته بوجود مىآورد. در اين مدار، صدور امر نقض حقوق آمر و اطاعت از آن، نقض حقوق مأمور مىشود. از اين رو، در مدار بسته، امر به معروف (حقوق) محال مىشود. به سخن ديگر، دعوت به حق، نياز به مدار باز دارد .
* پيش از انقلاب، در نجف، آقاى خمينى "ولايت فقيه" را تدريس كرد و آن را اجراى قانون اسلام خواند. در جريان انقلاب، بر "ولايت جمهور مردم" تصريح كرد. كمى پيش از مرگ، دم از "ولايت مطلقه فقيه" زد. اين سه موضع، سه وضعيت و سه رابطه را گزارش مىكنند:
- در نجف كه بود، حركتى از سوى مردم مشاهده نمىشد. محور روحانى را در برابر محور شاه و رژيم، قرار مىداد و در رابطه با رژيم شاه (ظلمه و غاصب)، واكنش نشان مىدهد؛
- در نوفل لوشاتو، مردم ايران در حركت بودند و آقاى خمينى با مردم ايران، اينهمانى مىجست. و
- در تهران، بتدريج كه از مردم جدا و با قدرت اينهمانى پيدا مىكرد، محور فعال مايشاء مىشد و مردم را فعلپذير مىخواست. از اين رو، با "مردم شعور ندارند و هر كس شعار بدهد، مىگويند الله اكبر"، شروع كرد (همان مردم صغير هستند كه در ولايت فقيه، مبنى كرده بود) و به "35 ميليون بگوينه بله من مىگويم نه" رسيد. جريان جدائى از مردم و اينهمانى با قدرت را "تا آخر"، تا ولايت مطلقه فقيه كه مىتواند احكام را نيز تعطيل كند (نقض قول خود در نجف)، رفت .
اين سه موضع را با يكديگر كه مقايسه كنى، مىبينى:
1 - با "ولايت با جمهور مردم است"، دو محور از ميان بر مىخيزد. يكايك مردم بر رهبرى جامعه خود حق برابر پيدا مىكنند. يكايك آنها مىتوانند اين حق را بكار ببرند. بكار بردن آن نياز به زور ندارد و نياز به نبود زور، آزادى، دارد. يكايك مردم واقعيت دارند، استعداد رهبرى آنها نيز واقعيت دارد و روش بكار بردن آن نيز تجربه است .
2 - "ولايت فقيه" مساوى با اجراى قانون اسلام است"، بنا بر ايجاد محورى در برابر محور شاه و رژيم او و جانشين آن كردن اين محور است. مردم حكم صغير را دارند و اگر روحانيان براى "حق" خود (ولايت بر صغار) قيام كنند، مردم را مىتوانند به حركت بياورند و جانشين رژيم شاه شوند. با توجه به آنچه بعد از انقلاب روى داد، كم نيستند كسانى كه مىپندارند آقاى خمينى مىدانسته است چه مىخواهد و مردم ايران را فريب داده و آلت فعل خود كرده و به نتيجهاى كه مىخواسته، رسيدهاست. اما اگر آقاى خمينى بر اين نظر مىماند، انقلابى كه شد نمىشد و انقلابى با چند و چونى ديگر مىشد. از جمله به اين دليل كه حاضر نمىشد بطور كتبى از متفكران دعوت كند در باره دولت جانشين به بررسى بپردازند و نمىگفت "ولايت با جمهور مردم است" و "هر عاقلى مىداند كه ميزان رأى مردم است". هنوز دلايل ديگر وجود دارند اما پيش از آنها، اين دليل را خاطر نشان كنم كه "ولايت فقيه = ولايت قانون اسلام"، الف - ساخته ذهن است. ب - اصالت با قدرت (ولايت) است و در رابطه با قدرت، موقع و موضع شاه (بايد جاى خود را به فقيه بدهد) و فقيه (كه بايد جانشين شاه شود) و مردم (كه بايد اطاعت كنند) سنجيده مىشود. نيك كه تأمل كنى مىبينى ساخته ذهنى بر مدار قدرت حاكم بر واقعيت (جامعه و دولت) مىشود و واقعيت مىبايد با اين ساخته ذهنى (مجاز) انطباق پيدا كند. جز اين مدار بسته ميان ذهنيت (نظريه ولايت فقيه) و واقعيت (جامعه و دولت)، نظريه ولايت فقيه دو مدار بسته ديگر بوجود مىآورد: يكى با رژيم شاه و ديگرى با مردم .
با وجود اين سه مدار، جنبش همگانى غير ممكن مىگشت. چرا كه الف -( بنا بر هر دو مرام، "ايدئولوژى شاهنشاهى" و "ولايت فقيه"، مردم صغير و فعلپذير باقى مىماندند. زيرا ممكن نبود هم به مردم گفت شما صغير هستيد و شعور نداريد و هم از آنها خواست بخاطر ولايت فقيه - تا مجلس خبرگان بگوش عموم مردم نيز نرسيده بود - هستى خود را به خطر بياندازند و بر ضد قدرت حاكم برخيزند؟ ب - براى اينكه عموم مردم به حركت برخيزند، لازم بود ولايت فقيه را بفهمند و بپذيرند. اما اگر جمهور مردم اين نظر را مىفهميدند و مىپذيرفتند، نه تنها ديگر صغير و بى شعور نبودند كه يك پا فقيه نيز بودند و شعور و دانائى آنها ولايت فقيه را بى وجه مىگرداند. تشخيص خوب از بد شعور و دانائى مىخواهد و اگر بنا بر با شعور شناختن مردم مىشد، نظر افلاطون و ارسطو مىبايد رها مىشد .
نه تنها جنبش همگانى - همگانى كه كلمه ولايت فقيه را نيز نشنيده بودند - محال مىشد، بلكه سرنگونى رژيم شاه به روشى نظير روشى كه در چين و ويتنام و كوبا و الجزاير و... بكار رفته بود، نيز ممكن نمىگشت. زيرا در آن نوع جنبشها، جمهور مردم جانبدار سازمان مبارزه كننده مىشدند و اين سازمانها، به روش مسلحانه، با قدرت خارجى (الجزاير) يا دولت دست نشانده (كوبا و ويتنام و...) مبارزه مىكردند. سازمان مبارزه كننده، در خواستهاى جمهور مردم، يعنى استقلال و تغيير نظام اجتماعى - سياسى وابسته و رشد بر ميزان عدل، و آزادى را خواستهاى اصلى خود مىخواند. خود را در خدمت و بيانگر خواستهاى "وسيعترين قشرهاى" جامعه مىشمرد و نه قيم مردم. حتى نازيسم و فاشيسم نيز، با "شما مردم صغير هستيد و ما قيم شما" شروع نكردند. بدون اينهمانى با مردم، در خواستهاى اساسيشان و نمايندگى از غرور انسانى و حقوق جمعى و فردى آنها هيچ سازمان سياسى، در هيچ زمان و هيچ كشورى نتوانسته است به اتكاى حمايت مردم، از راه مبارزه، رژيمى را بر اندازد .
با توجه به اين دلايل بود كه در نجف، به او گفتم: شما ولايت فقيه را نوشتهايد كه سلطنت استبدادى تا قيامت بپايد؟ پاسخ داد: در مقام فتح باب بودم تا امثال شما و آقاى مطهرى بنشينيد و طرحى تهيه كنيد .
3 - با "ولايت با جمهور مردم است"، مدار باز مىشود. زيرا هر دو محور، يكى رژيم شاه و ديگرى "ولى فقيه"، از ميان بر مىخيزد. ولايت جمهور مردم نيز واقعيت پيدا نمىكند مگر آنكه نه بر قدرت كه بر آزادى و استقلال و برادرى و رشد بر ميزان عدل، بنا شود. بدينسان، ولايت جمهور مردم با اصول راهنماى انقلاب ايران، آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى و اسلام بمثابه بيان آزادى يا ترجمان اصول راهنماى انقلاب، يك مجموعه را پديد آوردند و نويد جامعهاى با نظام اجتماعى باز و تحولپذير شدند .
توجه به اين واقعيت كه ولايت جمهور مردم با اصول راهنماى ديگر يك مجموعه را بوجود مىآورند، در خواننده مىبايد هيجان مثبتى را بر انگيزد و او را برآن دارد كه در بيان انقلاب - كه در نوفل لوشاتو از زبان آقاى خمينى ابراز شد - تأمل كند تا مطمئن شود اگر آقاى خمينى تن به تصريح بر "ولايت جمهور مردم" نمىداد، ناگزير مىشد اصول آزادى و استقلال را نيز نفى كند. مجبور مىشد بگويد حق با آنهاست كه او و روحانيان جانبدار او را ضد رشد مىدانند و چاره نداشت جز اينكه اسلام را مرام ولايت مطلقه فقيه بخواند. چرا كه تناقضها ايرانيان و روزنامه نگاران و متفكران خارجى را ناگزير مىكرد با يك رشته پرسشها، فكر راهنماى او را از پرده ابهام بيرون بكشند. اگر در ميثاقى كه به شهادت جهانيان با مردم ايران بست، تناقض وجود مىداشت، اين تناقض را به رخ او مىكشيدند .
امروز، آقاى محمد يزدى مدعى مىشود، "پيشرفت" جزء اصول راهنماى انقلاب نبود. اسلام بود. غير از دروغ فاحشى كه مىگويد، عقل زورمدارش او را خراب مىكند: اسلامى كه او در سر دارد، "رشد" نيست، "غى" است. اما اگر خواننده گرامى، از استقرار آقاى خمينى بر مسند "ولايت"، در تحول او و ملاتاريا تأمل كند، مىبيند، بتدريج كه با قدرت (= زور) اينهمانى جستهاند، مجموعه اصول راهنماى انقلاب را با مجموعهاى جانشين كردهاند، كه ضد آن مجموعه و بيان زور است. با ديدن اين واقعيت، به واقعيت ديگرى توجه پيدا مىكند: تحقق جمهوريت به تحقق مجموعه اصول است كه راهنماى جنبش همگانى مردم ايران در انقلاب دوران سازشان بود .
2 - تا اينجا دانستيم كه بر اساس واقعيت و با واقعيت نمىتوان مدار بسته بوجود آورد. تا واقعيت را با مجاز و راست را با دروغ جانشين نكنى، مدار بسته بوجود نمىآيد. در هر مدار بستهاى كه ميان دو محور، يكى مسلط و ديگرى زير سلطه بوجود مىآيد، الف - مجاز اصل و واقعيت فرع مىشوند و ب - واقعيت مىبايد با مجاز انطباق بجويد. غافل از اينكه، انطباق واقعيت با مجاز ممكن نيست. چرا كه هر درهرمدار بستهاى، رابطهها رابطههاى تضادها هستند. اين با چند مثال، توضيح مىدهم چرا تضاد مجاز با واقعيت، از راه انطباق واقعيت با مجاز، حل ناشدنى است:
* هر يك از ما خيال نيز مىبافيم. براى مثال، در خيال، روابطى را بر قرار مىكنيم و كارهائى را مىكنيم و اتفاقهائى مىافتند و... و ما پولدار مىشويم، يا مقام علمى دلخواه را مىيابيم، يك مقام سياسى دلخواه را پيدا مىكنيم، يا محبوب يا محبوبه آرمانى را مىيابيم يا... در تمامى خيالها كه در آنها، آدمى قدرتى را مىجويد كه ندارد، همه كاره قدرت است. آيا از خود پرسيدهايم چگونه وارد دنياى خيالى مىشويم كه در آن، قدرت فعال مايشاء مىشود؟ اگر بپرسيم، پاسخ مىشنويم: الف - آنچه را نداريم و مىخواهيم داشته باشيم، هدف مىكنيم. ب - خود يا ديگرى، يا عاملى را با قدرت همسان مىگردانيم. و ج - در خيال، عاملهائى را مىسازيم و به جاى عاملهاى واقعى مىنهيم و فعال مىكنيم. و يا عاملهاى واقعى را تغيير مىدهيم و به امر قدرت فعال مىكنيم. و ج - مدارها را مىبنديم بطورى كه 1 - واقعيتهاى مزاحم، حتى ديده هم نشوند. 2 - توجه به عالم واقع، رشته خيال ما را پاره نكند و 3 - هيچ عاملى از فرمان قدرت بيرون نروند. و در محور فعال، قدرت، ضدها را از ميان بر مىدارد و عواملهاى مساعد را بر مىانگيزد و ما را به مقصود مىرساند .
بدينسان، دنياى خيال كه عرصه فعال مايشائى قدرت است، فضاى بستهاى است كه، در آن، الف - تضاد اصل است. چرا كه اگر تضاد نبود، بر محور قدرت خيالى، خيال بافته نمىشد. پرسش اساسى كه پيش مىآيد اينست: آيا در مدار بسته، تضاد حل مىشود يا متعدد و دائمى مىگردد؟ اين همان پرسشى كه هر كس اصل راهنماى خود را تضاد يا ثنويت تك محورى مىكند، بايد از خود بعمل آورد. توضيح اينكه پيش از ربودن پول از بانك، دزد پول نداشت اما در تضاد نيز نبود. تضادى خيالى (خنثى كردن دستگاه حفاظت بانك)، در عمل، او را گرفتار چند تضاد مىكند: تضاد با مأموران حفاظت كه صدمه مىبينند، تضاد با بانك كه پولش را دزديدهاست و تضاد با دستگاه قضائى. اگر هر خوانندهاى به خود زحمت بدهد، چند جرم و جنايت را مطالعه كند، يا چند معتاد به مواد مخدر و يا چند گرفتار فحشاء و يا چند مبتلى به كزكردگى و يا چند مبتلى به جنون پرخاشگرى را يا چند و... را مطالعه كند، به اين نتيجه مىرسد كه قربانى مدار بستهاى بوجود آوردهاست به گمان اينكه در آن مدار تضادى خيالى را حل كند و بجاى آن، چند تضاد واقعى پديد آورده و بازيچه آنها شدهاست. و
* در قلمرو سياست، گروههاى قدرت مدار از راه حذف سازمانهاى سياسى كه رقيب يا ضد تشكيل مىدهند و يا با از ميان بردن ميدان عمل آنها و بستن فضاى سياسى، ميان خود و قدرت حاكم، مدار بسته بوجود مىآورند. اگر هم بكوشى حاليشان كنى كه با بستن مدار، تضاد حل نمىكنند بلكه زندانى تضادها مىشوند و از پا در مىآيند، كوشش را دشمنى تلقى مىكنند. چنين است سرنوشت "شوراى ملى مقاومت": در آغاز، بنا بر گشودن مدارها و جلوگيرى از قوام گرفتن استبداد ملاتاريا بود، بخصوص "شورى" مىبايد در اينهمانى كامل با جامعه ملى عمل مىكرد. از توحيد با مردم روى به اينهمانى با قدرت (= زور) آوردن، آن "شورى" را گرفتار تضادهاى داخلى كرد. گروهى كه خود را مدار "شورى" مىانگاشت، خيال ميكرد كه با حذفها، تضادها را حل مىكند. حال آنكه تضادهاى ذهنى را با تضادهاى واقعى جانشين كرد و امروز در چنبره تضادها، از حركت بازماندهاست. رژيم ملاتاريا نيز بهمين سرنوشت گرفتار آمدهاست.
بدين قرار، آن نظر كه مىپنداشت تضاد درونى است و، در مدار بستهاى، در سيرى جدالى به عدم تضاد مىانجامد، گرفتار دو خطاى فكرى بود: 1 - تضاد در مدار بسته بوجود مىآيد و در مدار باز، تضاد نيست. و 2 - هر بار كه مدار بستهاى بوجود مىآيد، تضاد نيز پديد مىآيد و اگر بخواهى در آن مدار بسته تضاد را حل كنى، يك تضاد را چند تضاد مىكنى. راه حل - مورد توجه "اصلاح طلبان" - گشودن مدار بسته است. وگرنه، با ماندن در مدار بسته، يا بايد اطاعت كرد يا حذف شد و بهر يك از دو تقدير، تضاد بر تضاد افزوده مىشود .
يك فرد، يك زوج، وقتى گرفتار تضاد مىشود يا مىشوند كه مدار بسته بوجود مىآورد، يا مىآورند. بر او يا بر زوج است كه مدار بسته را باز كنند. وگرنه، تضاد بر تضاد مىافزايند و در بافت سرطانى تضادها، نفله مىشوند:
3 - يك زوج چگونه مدار بسته بوجود مىآوردند؟ و چه بايد بكنند تا مدار بسته باز شود؟ در پاسخ، بازگويم كه مدار بسته ميان محور مسلط و محور زير سلطه بوجود مىآيد و همانطور كه ديديم اين رابطه خلاصه مىشود در رابطه تضاد. اين رابطه، زور را تنها وسيله و زبان مىگرداند. حال، به سراغ نمونه نوعى خانواده در ايران برويم: محور مسلط مرد است. زن مىبايد مطيع مرد باشد. فرض مىكنيم مرد و زن به يكديگر علاقه نيز دارند و ميان آنها، نزاع بكنار، بگو مگو نيز بوجود نمىآيد. با وجود اين، خشونت زبان و روش اصلى است. چرا كه مرد نيروئى را مىبايد صرف حفظ موقعيت خود بعنوان رئيس (به ادعاى فقه سنتى) كند. زن نيز مىبايد مراقبت كند خود را با خواستهاى شوهر منطبق كند تا محيط خانواده، محيط قهر آلود نگردد. آيا زن و شوهرها به حساب نيروهائى كه در ساخت مسلط - زير سلطه، هر دو ، در تخريب خود و يكديگر بكار مىبرند، مىرسند؟ بديهى است هر زن و شوهرى با يكديگر، در مدار باز، نيز رابطه دارند و گرنه زندگى مشترك ناممكن مىشد. اما از آنجا كه ساخت عمومى، ساخت رابط مطاع و مطيع است، بخشى از نيروهايشان در تخريب بكار مىرود. همانطور كه مىدانيم، در بسيارى از خانوادهها، خشونت زبان اول و بسا تنها زبان و روش مىشود .
اين نمونه نوعى خانواده با دينى كه اصل اولش توحيد است و خود را دين لااكراه مىخواند، نمىخواند. اگر بجاى ثنويت تك محورى (شوهر محور فرمانده و زن محور فرمانبر)، توحيد اصل راهنماى خانواده مىگشت، به عشق، فضاى خانواده فضا و مدار باز مىشد. به شورى، زن و شوهر استعدادهاى خويش را فعال مىكردند و در آزادى رشد مىكردند. فضلها كه هريك از آنها دارند، خانواده را به مدار باز رشد مىگرداندند .
* از آنجا كه ملاتاريا مدعى ولايت مطلقه فقيه است، بپرسيم: اگر خداوند هستى موجود را آزاد نيافريده بود، خلق انجام مىگرفت و اگر آرى، ولايت مطلقه (= قدرت مطلق = زور)، هستى را نيستى مىگرداند يا خير؟ خداوند آزاد است و هستى را در آزادى آفريده است و آزادى ذاتى آفريده او است. اما اگر خداوند بنا را بر جبر مىگذاشت و مىخواست در مدار بستهاى هستى موجود را بيافريند، پيش از خلق، توانائى خلق خويش را از دست دادهبود. چرا كه با ايجاد مدار بسته، تضاد تنها رابطه و در اين رابطه، زبان و روش زور است. و زور مىميراند و زنده نمىكند. اگر كسى زحمت تجربه را به خود بدهد و در ذهن خود مدار بستهاى را بر قرار كند، براى مثال ميان خود و ديگرى دشمنى تصور كند و فكر خود را به زمين زدن دشمن مشغول كند، مىبيند كه انديشه او از خلق افتاده و در بند فراهم آوردن اسباب براى غلبه بر دشمن واقعى يا فرضى است .
و اگر فرض كنيم خداوند در آزادى خلق فرمود اما بعد از خلق، به قول هگل، به آفريده خويش، حسد برد و در آن از خود بيگانه شد. آيا هستى آفريده همانطور تحول مىكند كه هگل تصور مىكند؟ آيا، در پايان سير جدالى، خداوند خويشتن را باز مىيابد؟ نه. زيرا واقعيتى كه هگل از آن غافل ماند، اينست كه در مدار بسته، تنها تخريب ممكن است. مگر اينكه بگوئيم قصد هگل نيز اينست كه خداوند با تخريب آفريده خويش، خود را، بسان "ايده سرمدى" باز مىيابد. اما محورى فعال مايشاء كه صفت قدرت (= زور) را دارد و حسد مىورزد و در آفريده خود، از خود بيگانه مىشود، خدا نيست. موجود ناتوانى ساخته ذهن فيلسوف است .
بدين سان، ولايت مطلقه (= قدرت = زور)، مانع از خلق مىگشت و اگر هم خداوند به ولايت (= آزادى و عشق و علم و هوش و توانائى و...) هستى را مىآفريد و بر آن مىشد كه خود و آفريده خويش را در مدار بستهاى، مطاع و ميطع بگرداند، درجا، آفريده خويش را ميرانده بود. پس، از اين ديد نيز كه بنگرى، ولايت مطلقه فقيه (= زور) را انكار خدا و ضديت با آئين توحيد مىيابى. * اگر در يك واحد توليدى، مديرى گمان برد كه "تا نباشد چوبتر، هيزم نبرد گاه و خر"، خود را صاحب اختيار مطلق و كاركنان آن واحد را فرمابران امر و نهىهاى خود باور كند، دو طرف، در يكديگر بچشم ضد نخواهند نگريست؟ چرا. ميان دو ضد، زبان و روشى كه بكار مىرود، زور نمىشود؟ چرا. اين واحد رشد مىكند؟ نه. زيان بزرگى ببار مىآورد و منحل مىشود. از اين روست كه گفتهاند كار مدير لايق تأليف و تركيب عوامل توليد و تأمين اسباب رشد است. مقايسه ارتش اسرائيل و ارتشهاى عرب و شكستها كه خوردند، مقايسه دو سازماندهى است. چنانكه بهنگام حمله ارتش عراق به ايران، با وجود مجهز بودن كامل ارتش عراق و متلاشى بودن ارتش ايران و نبود اسلحه و تجهيزات لازم، تجديد سازمان ارتش ايران و مردم سالار كردن، يا باز كردن مدارها، به ارتش ايران آن توانائى را بخشيد كه به قول سران 8 كشور اسلامى كه به ايران آمده بودند، نه حماسه كه معجزه آفريد. با كودتاى خرداد 1360، ارتش و بدنبال آن سپاه، سازمان دهى پيدا كردند كه مدار بستهايست ميان فرماندهى و "تحت امرها". اين سازماندهى با ويران شدن و ويران كردن سازگار است و سازماندهى است در خدمت اليگارشى مافياها. از اين رو، - همانطور كه تجربه ارتش شاه مسلم كرد - در صورتى كه جنبش همگانى پديد آيد، بدنه ناراضى نيروهاى مسلح به مردم خواهند پيوست: هر سازماندهى مدار بسته را تشكيل دهد، ضعف بزرگ است. ويران مىشود و ويران مىكند .
حال اگر خواننده، نزد خود و براى خود، مثالهاى ديگرى بزند، به اين پرسش مىرسد: آيا در مدار بسته، زور بسود محور مسلط بكار مىرود يا اين محور خود نيز قربانى است؟ اين پرسش، او را از اين واقعيت آگاه مىكند كه در مدار بسته، زور تنها بسود مجازى بكار مىرود كه دو واقعيت، يكى محور مسلط و ديگرى محور زير سلطه، مىبايد نقش آلت فعل آن را بازى كنند. آن مجاز، هيچ جز قدرت نيست. براى مثال، كسى كه پولدار شدن از راه تقلب (شكلى از اشكال زور) را روش مىكند، او و قربانيان تقلبهاى او، وسيله بر هم انباشته شدن پولها مىشوند. اما پولى (شكلى از اشكال قدرت) كه با استفاده از انواع تقلبها بر هم افزوده مىشود، بنا بر قاعده، "باد آوردهايست كه باد مىبرد". پايدار سرمايه ايست كه در توليدىبكار مىافتد. بديهى است نه با هدف بهره كشى از انسان و بزرگ كردن سرمايه بمثابه قدرت كه با هدف برآوردن نيازهاى انسان در جريان رشد .
بدين قرار: زور هرگز بسود انسان و هيچ موجود زندهاى بكار نمىرود و نمىتواند نيز بكار رود. بكار برنده زور، خود قربانى اول آنست .
از آنجا كه بنا بر اينست كه مشخصات مدار بسته را بطور كامل بشناسانم، تا مىتوانم مثال مىآورم و توضيح مىدهم. بناچار، نوشته طولانى مىشود و مىبايد قسمت به قسمت، به انديشههاى خوانندگان ارائه كرد. تا اينجا، مطالعه خوانندگان را مىبايد به اين صرافت بياندازد كه در خود است كه مىبايد مدارهاى بسته را باز كنند و فضاى پندار و گفتار و كردار خويش است كه مىبايد مدار باز بگردانند، عرفان بر آزادى و حقوق خويش است را كه مىبايد دائمى كنند تا نظام اجتماعى - سياسى بازى را پيدا كنند. انسانهاى آزاد جامعه آزاد و در رشد بگردند .
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|