انقلاب اسلامى در هجرت شماره 554
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
مدار بسته و مدار باز؟

بحث مفصلى را كه در مجلس شور مجامع اسلامى ايرانيان، در ميان گذاشتم، زودتر از اين، مى‏خواستم بنوشته درآورم و در اختيار هموطنان خود قرار دهم. فراوان در باره مدار بسته و مدار باز مى‏نويسم و بمناسبت، تعريفشان نيز مى‏كنم. بسيار بوده‏اند آنها كه خواسته‏اند اين دو مدار را، يكجا در اختيار بگذارم. اين زمان را مناسب اين كار مى‏يابم زيرا
* فاجعه مسكو، مثال بارز مدار بسته‏است. در حقيقت، مدار بسته ميان دو محور، يكى مسلط و ديگرى زير سلطه بوجود مى‏آيد. در مدار بسته، تنها يك روش و يك زبان بكار مى‏آيد و آن، خشونت است. چرا كه هدف سلطه گر فعل‏پذير كردن كامل زير سلطه و زير سلطه‏هااست كه يا تسليم و يا مقاومت را مى‏پذيرند. در هر دو حال، روش و زبان خشونت است. آقاى پوتين گاز سمى بكار برد و آقاى بوش تقصير كشته شدن گروگانها را با اين سم، بگردن گروگانگيرها انداخت. بديهى است در مدار بسته، سلطه گر نمى‏گويد: پيدا شدن گروگانگيرها تقصير كيست؟ در مدار بسته، سلطه گر ترور چچنى‏ها، بيشتر از آن، امحاء آنها را نمى‏بيند و به هم مسلك خود اعتراض نيز نمى‏كند. سهل است گناه بكار بردن سلاح شيميائى را نيز از گردن او بر مى‏دارد و بگردن زير سلطه‏اى مى‏اندازد كه فرياد خفه او، در سكوت دنيا، ارتعاش كوچكى نيز پديد نمى‏آورد. با وجود اين، گروگانگير برخطا است و خطاى او بزرگ است چرا كه عمل در موقعيت زير سلطه در مدار بسته را پذيرفته است. اگر او خود را از اين مدار آزاد مى‏كرد، بكارهائى توانا مى‏شد كه در مدار بسته، از آنها آگاه نيز نمى‏شود
. * در ايران، "اصلاح طلبان" و همه آنها كه عمل در محدوده رژيم ملاتاريا را "تنها راه" مى‏خواندند، "استدلالشان" اين بود كه انقلاب مساوى با خشونت و خون ريزى است و ايرانيان از خشونت بيزار شده‏اند. چند نوبت هشدار دادم: آتش خشونتهاى اجتماعى و اقتصادى و سياسى و فرهنگى هستى نسل جوان ايران را مى‏سوزاند. در مصاحبه‏ها، توجه‏ها را به فراگير شدن اين خشونتها، در جهان، هشدار دادم. جاى اميدوارى است كه برخى از مطبوعات جهان به گسترش "خشونت هاى اجتماعى" توجه كرده‏اند. از جمله، لوموند ديپلماتيك (نوامبر 2002)، در سرمقاله خود، توضيح مى‏دهد كه بخلاف آنچه وانمود مى‏شود، از خشونتهاى سياسى بسيار كاسته شده و در عوض، به خشونتهاى اقتصادى و اجتماعى تا بخواهى افزوده شده‏است. مقايسه‏اى كه مى‏كند گويا است: تنها در شهر ريو، پايتخت برزيل، از 1987 تا 2000، شمار نوجوانان زير 18 سال كه بضرب گلوله كشته شده‏اند، از تمامى نابالغانى كه در جنگهاى كلمبيا و پوگسلاوى و سيرالئون و افغانستان و اسرائيل و فلسطين كشته شده‏اند، بيشتر است. براى مثال، ظرف اين 13 سال، در نزاعهاى اسرائيل با فلسطين، 1000 جوان كشته شده‏اند و در همان دوره، 3937 نابالغ در شهر ريو كشته شده‏اند. ماهنامه فرانسوى هشدار مى‏دهد كه بنا بر تجربه تاريخ، نابرابريهاى روز افزون بيان سياسى خواهند جست و خشونتهاى اجتماعى را به خشونت سياسى برخواهند گرداند
. راستى اينست كه در كشور ما، حاكمان مستبد و در جهان، سلطه گران، ناامنى‏ها و ترور را واكنش قربانيان خشونتهاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى در مدار بسته نمى‏بينند. شگفتا! ناامنى‏ها و ترور را پوشش مى‏كنند تا افكار عمومى آتش خشونتى را نبينند كه به ريشه حيات اجتماعى در كشورهاى جهان افتاده‏است. در كشور ما، فسادها و نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى را، هم استبداديان و هم گرايشهائى از "اصلاح طلبان" پوشش مى‏كنند تا مردم اين آتش را نبينند. حال آنكه پيش و بيش از همه، نسل جوان كشور است كه در مدار بسته گرفتار است و جز خشونت نمى‏بيند و نمى‏خواند و نمى‏شود و پيش از آنكه دير شود، مى‏بايد خود را از اين مدار آزاد كند:

مدار بسته و مدار باز و دو بيان و دو هدف و دو روش:

1 - باز گويم كه مدار بسته ميان دو محور، يكى در موقعيت مسلط و ديگرى در موقعيت زير سلطه بوجود مى‏آيد. در اين مدار، واقعيت‏ها جاى خود را به مجازها مى‏سپرند. مجازها - كه تنها در مدار بسته ساخته مى‏شوند - جانشين واقعيتها بعنوان مبناى پندار و گفتار و كردار مى‏شوند. چند نمونه:
* بنا بر واقعيت، بودجه برداشتى است از توليد ملى. در ايران امروز، بودجه برداشتى نيست از توليد ملى. در رابطه اقتصاد مسلط - با اقتصاد زير سلطه ايران، ثروت كشور است كه به اقتصاد مسلط جريان پيدا مى‏كند و از مجموع ارزشى كه در آن اقتصاد ايجاد مى‏كند، سهم بس ناچيزى به ايران داده مى‏شود. اين سهم و كسريها و قرضه‏ها فرآورده مدار بسته اقتصاد ايران با اقتصاد غرب، برداشتى از اقتصاد ملى نيست بلكه عامل نگاه داشتن اين اقتصاد در موقعيت زير سلطه است. پس بودجه را برداشتى از توليد ملى خواندن، دروغ و مجاز است اما اين دروغ و مجاز جانشين واقعيت و مبناى پندار و گفتار و كردار گشته‏است
. * "ولايت فقيه" و "دين دولتى"، از خود هستى ندارند. قائم به قدرت (= زور) هستند كه زور نيز، نيروى از خود بيگانه و مجاز است. چرا از خود هستى ندارند؟ زيرا هر انسانى بخواهد تجربه‏شان كند، در مى‏يابد كه بدون زور بكار بردنى نيستند. براى مثال، يكبار خود را جانشين "ولى فقيه" مى‏كنيم و يكبار خود را در موقعيت "مطيع امر فقيه" مى‏گردانيم:
پيش از اين توضيح داده‏ام و اين بار آن توضيح را هرچه روشن‏تر مى‏دهم:
- در مقام "ولى فقيه" صاحب اختيار مطلق اگر علم است كه به ديگرى انتقال مى‏دهيم، چون نياز به تصميم گرفتن در باره ديگرى نيز ندارد، هيچگونه ولايتى نيز نمى‏طلبد. مدار بطور كامل باز است. زيرا دهنده علم و گيرنده آن، از تصميم يكديگر بطور كامل آزادند. بدين قرار،
نبود رابطه‏اى بيانگر تصميم، حتى وقتى اين تصميم اعمال قدرت نيست و بيانگر دوستى هست، مدار باز است. انتشار آزاد علم به اين مدار نياز دارد و نياز دارد كه ولايت بمعناى اختيار كسى بر ديگرى نباشد
. - در مقام "ولى فقيه" صاحب اختيار مطلق امر مى‏كنيم و مى‏خواهيم ديگرى آن را اطاعت كند. اگر براى ديگرى حق اطاعت كردن و يا نكردن را قائل بشويم، يك وضعيت بوجود مى‏آيد و اگر قائل نباشيم، وضعيت ديگرى بوجود مى‏آيد: اگر حق اطاعت نكردن را قائل نباشيم، بنا گزير، ميان آمر و مأمور، مدار بسته مى‏شود. زيرا آمر محور فعال مايشاء و مأمور محور فعل‏پذير مى‏شود. فعل‏پذير، استعداد رهبرى و خود (واقعيت) را بايد تعطيل كند و خود را آلت اجراى رهبرى "ولى فقيه" بگرداند. از آنجا كه دانش و فنى از آمر به مأمور منتقل نمى‏شود، مأمور استعدادهاى ديگر خود (استعداد انديشيدن و آفريدن، استعداد علم و فن جستن و...) را نيز بايد تعطيل كند. اما مأمور بدون بكار بردن زور نمى‏تواند استعدادهاى خود را از كار باز دارد. و ديديم آمر در انتقال علم نيز به هيچگونه ولايتى نياز نداشت. پس امرى كه مى‏كند حكمى است متضمن انتقال دست آورى حقوق مأمور به آمر. بدين قرار،
هر ولايتى كه مساوى با قدرت يكى بر ديگرى باشد، در واقع، انتقال حاصل كار و كوشش از زير سلطه به مسلط است. به سخن ديگر، "ولايت فقيه" بعنوان قدرت مطلق براى اجراى احكام دين، مجاز است. چنين اختيارى جز بكار ايجاد مدار بسته مسلطه - زير سلطه، نمى‏آيد. و آن "بيان دينى" كه "ولايت فقيه" را توجيه مى‏كند، بيان قدرت (= زور) است. اين بيان مجاز است و واقعيت ندارد .نه تنها به اين دليل كه بيان دين بمثابه رشد در آزادى نيست، بلكه به اين دليل كه الف - جز به زور، بكار بردنى نيست و ب - تنها از موقع مسلط مى‏توان بكار برد و ج - زيرا از اين موقع است كه هر بار نياز قدرت ايجاب كرد، مى‏توان، بنام مصلحت، دلخواه قدرت را جانشين كرد
. - اما واقعيتى كه همگان از آن غفلت مى‏كنند، اينست: انسان مجموعه‏اى از حقوق است. هر بيانى كه به انسان عرضه مى‏شود، عمل به آن، يا به روش تجربه ميسر مى‏شود و عمل به حقوق خويش است و يا تجربه كردنى نيست و عمل به آن، به تخريب حقوق ميسر مى‏شود. بدين قرار، وقتى آدمى روش تجربه بكار مى‏برد و تجربه عمل به حقوق است، مدار باز است و به تصميم يكى در باره ديگرى راه ندارد حتى اگر اين تصميم خالى از هدف سلطه جوئى باشد
. بدين قرار، هر بار كه صاحب اختيارى به بى اختيارى امر مى‏كند، لاجرم، ميان خود و مأمور، مدار بسته بوجود مى‏آورد. در اين مدار، صدور امر نقض حقوق آمر و اطاعت از آن، نقض حقوق مأمور مى‏شود. از اين رو، در مدار بسته، امر به معروف (حقوق) محال مى‏شود. به سخن ديگر، دعوت به حق، نياز به مدار باز دارد
. * پيش از انقلاب، در نجف، آقاى خمينى "ولايت فقيه" را تدريس كرد و آن را اجراى قانون اسلام خواند. در جريان انقلاب، بر "ولايت جمهور مردم" تصريح كرد. كمى پيش از مرگ، دم از "ولايت مطلقه فقيه" زد. اين سه موضع، سه وضعيت و سه رابطه را گزارش مى‏كنند:
- در نجف كه بود، حركتى از سوى مردم مشاهده نمى‏شد. محور روحانى را در برابر محور شاه و رژيم، قرار مى‏داد و در رابطه با رژيم شاه (ظلمه و غاصب)، واكنش نشان مى‏دهد؛
- در نوفل لوشاتو، مردم ايران در حركت بودند و آقاى خمينى با مردم ايران، اينهمانى مى‏جست. و
- در تهران، بتدريج كه از مردم جدا و با قدرت اينهمانى پيدا مى‏كرد، محور فعال مايشاء مى‏شد و مردم را فعل‏پذير مى‏خواست. از اين رو، با "مردم شعور ندارند و هر كس شعار بدهد، مى‏گويند الله اكبر"، شروع كرد (همان مردم صغير هستند كه در ولايت فقيه، مبنى كرده بود) و به "35 ميليون بگوينه بله من مى‏گويم نه" رسيد. جريان جدائى از مردم و اينهمانى با قدرت را "تا آخر"، تا ولايت مطلقه فقيه كه مى‏تواند احكام را نيز تعطيل كند (نقض قول خود در نجف)، رفت
. اين سه موضع را با يكديگر كه مقايسه كنى، مى‏بينى:
1 - با "ولايت با جمهور مردم است"، دو محور از ميان بر مى‏خيزد. يكايك مردم بر رهبرى جامعه خود حق برابر پيدا مى‏كنند. يكايك آنها مى‏توانند اين حق را بكار ببرند. بكار بردن آن نياز به زور ندارد و نياز به نبود زور، آزادى، دارد. يكايك مردم واقعيت دارند، استعداد رهبرى آنها نيز واقعيت دارد و روش بكار بردن آن نيز تجربه است
. 2 - "ولايت فقيه" مساوى با اجراى قانون اسلام است"، بنا بر ايجاد محورى در برابر محور شاه و رژيم او و جانشين آن كردن اين محور است. مردم حكم صغير را دارند و اگر روحانيان براى "حق" خود (ولايت بر صغار) قيام كنند، مردم را مى‏توانند به حركت بياورند و جانشين رژيم شاه شوند. با توجه به آنچه بعد از انقلاب روى داد، كم نيستند كسانى كه مى‏پندارند آقاى خمينى مى‏دانسته است چه مى‏خواهد و مردم ايران را فريب داده و آلت فعل خود كرده و به نتيجه‏اى كه مى‏خواسته، رسيده‏است. اما اگر آقاى خمينى بر اين نظر مى‏ماند، انقلابى كه شد نمى‏شد و انقلابى با چند و چونى ديگر مى‏شد. از جمله به اين دليل كه حاضر نمى‏شد بطور كتبى از متفكران دعوت كند در باره دولت جانشين به بررسى بپردازند و نمى‏گفت "ولايت با جمهور مردم است" و "هر عاقلى مى‏داند كه ميزان رأى مردم است". هنوز دلايل ديگر وجود دارند اما پيش از آنها، اين دليل را خاطر نشان كنم كه "ولايت فقيه = ولايت قانون اسلام"، الف - ساخته ذهن است. ب - اصالت با قدرت (ولايت) است و در رابطه با قدرت، موقع و موضع شاه (بايد جاى خود را به فقيه بدهد) و فقيه (كه بايد جانشين شاه شود) و مردم (كه بايد اطاعت كنند) سنجيده مى‏شود. نيك كه تأمل كنى مى‏بينى ساخته ذهنى بر مدار قدرت حاكم بر واقعيت (جامعه و دولت) مى‏شود و واقعيت مى‏بايد با اين ساخته ذهنى (مجاز) انطباق پيدا كند. جز اين مدار بسته ميان ذهنيت (نظريه ولايت فقيه) و واقعيت (جامعه و دولت)، نظريه ولايت فقيه دو مدار بسته ديگر بوجود مى‏آورد: يكى با رژيم شاه و ديگرى با مردم
. با وجود اين سه مدار، جنبش همگانى غير ممكن مى‏گشت. چرا كه الف -( بنا بر هر دو مرام، "ايدئولوژى شاهنشاهى" و "ولايت فقيه"، مردم صغير و فعل‏پذير باقى مى‏ماندند. زيرا ممكن نبود هم به مردم گفت شما صغير هستيد و شعور نداريد و هم از آنها خواست بخاطر ولايت فقيه - تا مجلس خبرگان بگوش عموم مردم نيز نرسيده بود - هستى خود را به خطر بياندازند و بر ضد قدرت حاكم برخيزند؟ ب - براى اينكه عموم مردم به حركت برخيزند، لازم بود ولايت فقيه را بفهمند و بپذيرند. اما اگر جمهور مردم اين نظر را مى‏فهميدند و مى‏پذيرفتند، نه تنها ديگر صغير و بى شعور نبودند كه يك پا فقيه نيز بودند و شعور و دانائى آنها ولايت فقيه را بى وجه مى‏گرداند. تشخيص خوب از بد شعور و دانائى مى‏خواهد و اگر بنا بر با شعور شناختن مردم مى‏شد، نظر افلاطون و ارسطو مى‏بايد رها مى‏شد
. نه تنها جنبش همگانى - همگانى كه كلمه ولايت فقيه را نيز نشنيده بودند - محال مى‏شد، بلكه سرنگونى رژيم شاه به روشى نظير روشى كه در چين و ويتنام و كوبا و الجزاير و... بكار رفته بود، نيز ممكن نمى‏گشت. زيرا در آن نوع جنبشها، جمهور مردم جانبدار سازمان مبارزه كننده مى‏شدند و اين سازمانها، به روش مسلحانه، با قدرت خارجى (الجزاير) يا دولت دست نشانده (كوبا و ويتنام و...) مبارزه مى‏كردند. سازمان مبارزه كننده، در خواستهاى جمهور مردم، يعنى استقلال و تغيير نظام اجتماعى - سياسى وابسته و رشد بر ميزان عدل، و آزادى را خواستهاى اصلى خود مى‏خواند. خود را در خدمت و بيانگر خواستهاى "وسيع‏ترين قشرهاى" جامعه مى‏شمرد و نه قيم مردم. حتى نازيسم و فاشيسم نيز، با "شما مردم صغير هستيد و ما قيم شما" شروع نكردند. بدون اينهمانى با مردم، در خواستهاى اساسيشان و نمايندگى از غرور انسانى و حقوق جمعى و فردى آنها هيچ سازمان سياسى، در هيچ زمان و هيچ كشورى نتوانسته است به اتكاى حمايت مردم، از راه مبارزه، رژيمى را بر اندازد
. با توجه به اين دلايل بود كه در نجف، به او گفتم: شما ولايت فقيه را نوشته‏ايد كه سلطنت استبدادى تا قيامت بپايد؟ پاسخ داد: در مقام فتح باب بودم تا امثال شما و آقاى مطهرى بنشينيد و طرحى تهيه كنيد
. 3 - با "ولايت با جمهور مردم است"، مدار باز مى‏شود. زيرا هر دو محور، يكى رژيم شاه و ديگرى "ولى فقيه"، از ميان بر مى‏خيزد. ولايت جمهور مردم نيز واقعيت پيدا نمى‏كند مگر آنكه نه بر قدرت كه بر آزادى و استقلال و برادرى و رشد بر ميزان عدل، بنا شود. بدينسان، ولايت جمهور مردم با اصول راهنماى انقلاب ايران، آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى و اسلام بمثابه بيان آزادى يا ترجمان اصول راهنماى انقلاب، يك مجموعه را پديد آوردند و نويد جامعه‏اى با نظام اجتماعى باز و تحول‏پذير شدند
. توجه به اين واقعيت كه ولايت جمهور مردم با اصول راهنماى ديگر يك مجموعه را بوجود مى‏آورند، در خواننده مى‏بايد هيجان مثبتى را بر انگيزد و او را برآن دارد كه در بيان انقلاب - كه در نوفل لوشاتو از زبان آقاى خمينى ابراز شد - تأمل كند تا مطمئن شود اگر آقاى خمينى تن به تصريح بر "ولايت جمهور مردم" نمى‏داد، ناگزير مى‏شد اصول آزادى و استقلال را نيز نفى كند. مجبور مى‏شد بگويد حق با آنهاست كه او و روحانيان جانبدار او را ضد رشد مى‏دانند و چاره نداشت جز اينكه اسلام را مرام ولايت مطلقه فقيه بخواند. چرا كه تناقضها ايرانيان و روزنامه نگاران و متفكران خارجى را ناگزير مى‏كرد با يك رشته پرسشها، فكر راهنماى او را از پرده ابهام بيرون بكشند. اگر در ميثاقى كه به شهادت جهانيان با مردم ايران بست، تناقض وجود مى‏داشت، اين تناقض را به رخ او مى‏كشيدند
. امروز، آقاى محمد يزدى مدعى مى‏شود، "پيشرفت" جزء اصول راهنماى انقلاب نبود. اسلام بود. غير از دروغ فاحشى كه مى‏گويد، عقل زورمدارش او را خراب مى‏كند: اسلامى كه او در سر دارد، "رشد" نيست، "غى" است. اما اگر خواننده گرامى، از استقرار آقاى خمينى بر مسند "ولايت"، در تحول او و ملاتاريا تأمل كند، مى‏بيند، بتدريج كه با قدرت (= زور) اينهمانى جسته‏اند، مجموعه اصول راهنماى انقلاب را با مجموعه‏اى جانشين كرده‏اند، كه ضد آن مجموعه و بيان زور است. با ديدن اين واقعيت، به واقعيت ديگرى توجه پيدا مى‏كند: تحقق جمهوريت به تحقق مجموعه اصول است كه راهنماى جنبش همگانى مردم ايران در انقلاب دوران سازشان بود
. 2 - تا اينجا دانستيم كه بر اساس واقعيت و با واقعيت نمى‏توان مدار بسته بوجود آورد. تا واقعيت را با مجاز و راست را با دروغ جانشين نكنى، مدار بسته بوجود نمى‏آيد. در هر مدار بسته‏اى كه ميان دو محور، يكى مسلط و ديگرى زير سلطه بوجود مى‏آيد، الف - مجاز اصل و واقعيت فرع مى‏شوند و ب - واقعيت مى‏بايد با مجاز انطباق بجويد. غافل از اينكه، انطباق واقعيت با مجاز ممكن نيست. چرا كه هر درهرمدار بسته‏اى، رابطه‏ها رابطه‏هاى تضادها هستند. اين با چند مثال، توضيح مى‏دهم چرا تضاد مجاز با واقعيت، از راه انطباق واقعيت با مجاز، حل ناشدنى است:
* هر يك از ما خيال نيز مى‏بافيم. براى مثال، در خيال، روابطى را بر قرار مى‏كنيم و كارهائى را مى‏كنيم و اتفاقهائى مى‏افتند و... و ما پولدار مى‏شويم، يا مقام علمى دلخواه را مى‏يابيم، يك مقام سياسى دلخواه را پيدا مى‏كنيم، يا محبوب يا محبوبه آرمانى را مى‏يابيم يا... در تمامى خيالها كه در آنها، آدمى قدرتى را مى‏جويد كه ندارد، همه كاره قدرت است. آيا از خود پرسيده‏ايم چگونه وارد دنياى خيالى مى‏شويم كه در آن، قدرت فعال مايشاء مى‏شود؟ اگر بپرسيم، پاسخ مى‏شنويم: الف - آنچه را نداريم و مى‏خواهيم داشته باشيم، هدف مى‏كنيم. ب - خود يا ديگرى، يا عاملى را با قدرت همسان مى‏گردانيم. و ج - در خيال، عاملهائى را مى‏سازيم و به جاى عاملهاى واقعى مى‏نهيم و فعال مى‏كنيم. و يا عاملهاى واقعى را تغيير مى‏دهيم و به امر قدرت فعال مى‏كنيم. و ج - مدارها را مى‏بنديم بطورى كه 1 - واقعيتهاى مزاحم، حتى ديده هم نشوند. 2 - توجه به عالم واقع، رشته خيال ما را پاره نكند و 3 - هيچ عاملى از فرمان قدرت بيرون نروند. و در محور فعال، قدرت، ضدها را از ميان بر مى‏دارد و عواملهاى مساعد را بر مى‏انگيزد و ما را به مقصود مى‏رساند
. بدينسان، دنياى خيال كه عرصه فعال مايشائى قدرت است، فضاى بسته‏اى است كه، در آن، الف - تضاد اصل است. چرا كه اگر تضاد نبود، بر محور قدرت خيالى، خيال بافته نمى‏شد. پرسش اساسى كه پيش مى‏آيد اينست: آيا در مدار بسته، تضاد حل مى‏شود يا متعدد و دائمى مى‏گردد؟ اين همان پرسشى كه هر كس اصل راهنماى خود را تضاد يا ثنويت تك محورى مى‏كند، بايد از خود بعمل آورد. توضيح اينكه پيش از ربودن پول از بانك، دزد پول نداشت اما در تضاد نيز نبود. تضادى خيالى (خنثى كردن دستگاه حفاظت بانك)، در عمل، او را گرفتار چند تضاد مى‏كند: تضاد با مأموران حفاظت كه صدمه مى‏بينند، تضاد با بانك كه پولش را دزديده‏است و تضاد با دستگاه قضائى. اگر هر خواننده‏اى به خود زحمت بدهد، چند جرم و جنايت را مطالعه كند، يا چند معتاد به مواد مخدر و يا چند گرفتار فحشاء و يا چند مبتلى به كزكردگى و يا چند مبتلى به جنون پرخاشگرى را يا چند و... را مطالعه كند، به اين نتيجه مى‏رسد كه قربانى مدار بسته‏اى بوجود آورده‏است به گمان اينكه در آن مدار تضادى خيالى را حل كند و بجاى آن، چند تضاد واقعى پديد آورده و بازيچه آنها شده‏است. و
* در قلمرو سياست، گروههاى قدرت مدار از راه حذف سازمانهاى سياسى كه رقيب يا ضد تشكيل مى‏دهند و يا با از ميان بردن ميدان عمل آنها و بستن فضاى سياسى، ميان خود و قدرت حاكم، مدار بسته بوجود مى‏آورند. اگر هم بكوشى حاليشان كنى كه با بستن مدار، تضاد حل نمى‏كنند بلكه زندانى تضادها مى‏شوند و از پا در مى‏آيند، كوشش را دشمنى تلقى مى‏كنند. چنين است سرنوشت "شوراى ملى مقاومت": در آغاز، بنا بر گشودن مدارها و جلوگيرى از قوام گرفتن استبداد ملاتاريا بود، بخصوص "شورى" مى‏بايد در اينهمانى كامل با جامعه ملى عمل مى‏كرد. از توحيد با مردم روى به اينهمانى با قدرت (= زور) آوردن، آن "شورى" را گرفتار تضادهاى داخلى كرد. گروهى كه خود را مدار "شورى" مى‏انگاشت، خيال ميكرد كه با حذف‏ها، تضادها را حل مى‏كند. حال آنكه تضادهاى ذهنى را با تضادهاى واقعى جانشين كرد و امروز در چنبره تضادها، از حركت بازمانده‏است. رژيم ملاتاريا نيز بهمين سرنوشت گرفتار آمده‏است. بدين قرار، آن نظر كه مى‏پنداشت تضاد درونى است و، در مدار بسته‏اى، در سيرى جدالى به عدم تضاد مى‏انجامد، گرفتار دو خطاى فكرى بود: 1 - تضاد در مدار بسته بوجود مى‏آيد و در مدار باز، تضاد نيست. و 2 - هر بار كه مدار بسته‏اى بوجود مى‏آيد، تضاد نيز پديد مى‏آيد و اگر بخواهى در آن مدار بسته تضاد را حل كنى، يك تضاد را چند تضاد مى‏كنى. راه حل - مورد توجه "اصلاح طلبان" - گشودن مدار بسته است. وگرنه، با ماندن در مدار بسته، يا بايد اطاعت كرد يا حذف شد و بهر يك از دو تقدير، تضاد بر تضاد افزوده مى‏شود
. يك فرد، يك زوج، وقتى گرفتار تضاد مى‏شود يا مى‏شوند كه مدار بسته بوجود مى‏آورد، يا مى‏آورند. بر او يا بر زوج است كه مدار بسته را باز كنند. وگرنه، تضاد بر تضاد مى‏افزايند و در بافت سرطانى تضادها، نفله مى‏شوند:
3 - يك زوج چگونه مدار بسته بوجود مى‏آوردند؟ و چه بايد بكنند تا مدار بسته باز شود؟ در پاسخ، بازگويم كه مدار بسته ميان محور مسلط و محور زير سلطه بوجود مى‏آيد و همانطور كه ديديم اين رابطه خلاصه مى‏شود در رابطه تضاد. اين رابطه، زور را تنها وسيله و زبان مى‏گرداند. حال، به سراغ نمونه نوعى خانواده در ايران برويم: محور مسلط مرد است. زن مى‏بايد مطيع مرد باشد. فرض مى‏كنيم مرد و زن به يكديگر علاقه نيز دارند و ميان آنها، نزاع بكنار، بگو مگو نيز بوجود نمى‏آيد. با وجود اين، خشونت زبان و روش اصلى است. چرا كه مرد نيروئى را مى‏بايد صرف حفظ موقعيت خود بعنوان رئيس (به ادعاى فقه سنتى) كند. زن نيز مى‏بايد مراقبت كند خود را با خواستهاى شوهر منطبق كند تا محيط خانواده، محيط قهر آلود نگردد. آيا زن و شوهرها به حساب نيروهائى كه در ساخت مسلط - زير سلطه، هر دو ، در تخريب خود و يكديگر بكار مى‏برند، مى‏رسند؟ بديهى است هر زن و شوهرى با يكديگر، در مدار باز، نيز رابطه دارند و گرنه زندگى مشترك ناممكن مى‏شد. اما از آنجا كه ساخت عمومى، ساخت رابط مطاع و مطيع است، بخشى از نيروهايشان در تخريب بكار مى‏رود. همانطور كه مى‏دانيم، در بسيارى از خانواده‏ها، خشونت زبان اول و بسا تنها زبان و روش مى‏شود
. اين نمونه نوعى خانواده با دينى كه اصل اولش توحيد است و خود را دين لااكراه مى‏خواند، نمى‏خواند. اگر بجاى ثنويت تك محورى (شوهر محور فرمانده و زن محور فرمانبر)، توحيد اصل راهنماى خانواده مى‏گشت، به عشق، فضاى خانواده فضا و مدار باز مى‏شد. به شورى، زن و شوهر استعدادهاى خويش را فعال مى‏كردند و در آزادى رشد مى‏كردند. فضلها كه هريك از آنها دارند، خانواده را به مدار باز رشد مى‏گرداندند
. * از آنجا كه ملاتاريا مدعى ولايت مطلقه فقيه است، بپرسيم: اگر خداوند هستى موجود را آزاد نيافريده بود، خلق انجام مى‏گرفت و اگر آرى، ولايت مطلقه (= قدرت مطلق = زور)، هستى را نيستى مى‏گرداند يا خير؟ خداوند آزاد است و هستى را در آزادى آفريده است و آزادى ذاتى آفريده او است. اما اگر خداوند بنا را بر جبر مى‏گذاشت و مى‏خواست در مدار بسته‏اى هستى موجود را بيافريند، پيش از خلق، توانائى خلق خويش را از دست داده‏بود. چرا كه با ايجاد مدار بسته، تضاد تنها رابطه و در اين رابطه، زبان و روش زور است. و زور مى‏ميراند و زنده نمى‏كند. اگر كسى زحمت تجربه را به خود بدهد و در ذهن خود مدار بسته‏اى را بر قرار كند، براى مثال ميان خود و ديگرى دشمنى تصور كند و فكر خود را به زمين زدن دشمن مشغول كند، مى‏بيند كه انديشه او از خلق افتاده و در بند فراهم آوردن اسباب براى غلبه بر دشمن واقعى يا فرضى است
. و اگر فرض كنيم خداوند در آزادى خلق فرمود اما بعد از خلق، به قول هگل، به آفريده خويش، حسد برد و در آن از خود بيگانه شد. آيا هستى آفريده همانطور تحول مى‏كند كه هگل تصور مى‏كند؟ آيا، در پايان سير جدالى، خداوند خويشتن را باز مى‏يابد؟ نه. زيرا واقعيتى كه هگل از آن غافل ماند، اينست كه در مدار بسته، تنها تخريب ممكن است. مگر اينكه بگوئيم قصد هگل نيز اينست كه خداوند با تخريب آفريده خويش، خود را، بسان "ايده سرمدى" باز مى‏يابد. اما محورى فعال مايشاء كه صفت قدرت (= زور) را دارد و حسد مى‏ورزد و در آفريده خود، از خود بيگانه مى‏شود، خدا نيست. موجود ناتوانى ساخته ذهن فيلسوف است
. بدين سان، ولايت مطلقه (= قدرت = زور)، مانع از خلق مى‏گشت و اگر هم خداوند به ولايت (= آزادى و عشق و علم و هوش و توانائى و...) هستى را مى‏آفريد و بر آن مى‏شد كه خود و آفريده خويش را در مدار بسته‏اى، مطاع و ميطع بگرداند، درجا، آفريده خويش را ميرانده بود. پس، از اين ديد نيز كه بنگرى، ولايت مطلقه فقيه (= زور) را انكار خدا و ضديت با آئين توحيد مى‏يابى. * اگر در يك واحد توليدى، مديرى گمان برد كه "تا نباشد چوب‏تر، هيزم نبرد گاه و خر"، خود را صاحب اختيار مطلق و كاركنان آن واحد را فرمابران امر و نهى‏هاى خود باور كند، دو طرف، در يكديگر بچشم ضد نخواهند نگريست؟ چرا. ميان دو ضد، زبان و روشى كه بكار مى‏رود، زور نمى‏شود؟ چرا. اين واحد رشد مى‏كند؟ نه. زيان بزرگى ببار مى‏آورد و منحل مى‏شود. از اين روست كه گفته‏اند كار مدير لايق تأليف و تركيب عوامل توليد و تأمين اسباب رشد است. مقايسه ارتش اسرائيل و ارتشهاى عرب و شكستها كه خوردند، مقايسه دو سازماندهى است. چنانكه بهنگام حمله ارتش عراق به ايران، با وجود مجهز بودن كامل ارتش عراق و متلاشى بودن ارتش ايران و نبود اسلحه و تجهيزات لازم، تجديد سازمان ارتش ايران و مردم سالار كردن، يا باز كردن مدارها، به ارتش ايران آن توانائى را بخشيد كه به قول سران 8 كشور اسلامى كه به ايران آمده بودند، نه حماسه كه معجزه آفريد. با كودتاى خرداد 1360، ارتش و بدنبال آن سپاه، سازمان دهى پيدا كردند كه مدار بسته‏ايست ميان فرماندهى و "تحت امرها". اين سازماندهى با ويران شدن و ويران كردن سازگار است و سازماندهى است در خدمت اليگارشى مافياها. از اين رو، - همانطور كه تجربه ارتش شاه مسلم كرد - در صورتى كه جنبش همگانى پديد آيد، بدنه ناراضى نيروهاى مسلح به مردم خواهند پيوست: هر سازماندهى مدار بسته را تشكيل دهد، ضعف بزرگ است. ويران مى‏شود و ويران مى‏كند
. حال اگر خواننده، نزد خود و براى خود، مثالهاى ديگرى بزند، به اين پرسش مى‏رسد: آيا در مدار بسته، زور بسود محور مسلط بكار مى‏رود يا اين محور خود نيز قربانى است؟ اين پرسش، او را از اين واقعيت آگاه مى‏كند كه در مدار بسته، زور تنها بسود مجازى بكار مى‏رود كه دو واقعيت، يكى محور مسلط و ديگرى محور زير سلطه، مى‏بايد نقش آلت فعل آن را بازى كنند. آن مجاز، هيچ جز قدرت نيست. براى مثال، كسى كه پولدار شدن از راه تقلب (شكلى از اشكال زور) را روش مى‏كند، او و قربانيان تقلبهاى او، وسيله بر هم انباشته شدن پولها مى‏شوند. اما پولى (شكلى از اشكال قدرت) كه با استفاده از انواع تقلبها بر هم افزوده مى‏شود، بنا بر قاعده، "باد آورده‏ايست كه باد مى‏برد". پايدار سرمايه ايست كه در توليدى‏بكار مى‏افتد. بديهى است نه با هدف بهره كشى از انسان و بزرگ كردن سرمايه بمثابه قدرت كه با هدف برآوردن نيازهاى انسان در جريان رشد
. بدين قرار: زور هرگز بسود انسان و هيچ موجود زنده‏اى بكار نمى‏رود و نمى‏تواند نيز بكار رود. بكار برنده زور، خود قربانى اول آنست
. از آنجا كه بنا بر اينست كه مشخصات مدار بسته را بطور كامل بشناسانم، تا مى‏توانم مثال مى‏آورم و توضيح مى‏دهم. بناچار، نوشته طولانى مى‏شود و مى‏بايد قسمت به قسمت، به انديشه‏هاى خوانندگان ارائه كرد. تا اينجا، مطالعه خوانندگان را مى‏بايد به اين صرافت بياندازد كه در خود است كه مى‏بايد مدارهاى بسته را باز كنند و فضاى پندار و گفتار و كردار خويش است كه مى‏بايد مدار باز بگردانند، عرفان بر آزادى و حقوق خويش است را كه مى‏بايد دائمى كنند تا نظام اجتماعى - سياسى بازى را پيدا كنند. انسانهاى آزاد جامعه آزاد و در رشد بگردند
.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره