انقلاب اسلامى در هجرت شماره 553
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
ترور اعتماد و باور؟

در پى ترورهاى 11 سپتامبر 2001، وقتى آقاى بوش از جنگ صليبى دم زد، در "فرصت مطلوب" (منتشره در انقلاب اسلامى شماره 533) توضيح دادم چرا سياست او موجب گسترش تروريسم مى‏شود. اينك از دو مجلس امريكا اجازه حمله به عراق را گرفته است و تروريسم در حال گسترش است. او و برخى از رؤساى دولتهاى اروپائى از "كينه كور" تروريستها فراوان سخن مى‏گويند بى آنكه توضيح دهند اين "كينه كور" از كجا مى‏آيد؟ آيا آقاى بوش و رؤساى دولتهاى اروپائى كه مى‏خواهند با توسل به زور، با تروريسم مبارزه كنند، نمى‏دانند كه خشونت - كه ترور شكلى از اشكال آنست - فرآورده مدار بسته است؟ در مدار بسته‏اى كه ميان سلطه گر - زير سلطه بوجود مى‏آيد، يك زبان و يك روش بكار مى‏آيد و آن، زبان و روش زور است. با وجود اين واقعيت بديهى، آقاى بوش براى گشودن اين مدار بسته كه امريكا بطور خاص و اروپا بطور عام، در آن، محور مسلط هستند، كدام قدم را برداشته‏اند؟ آيا جز اينست كه از هرجا مدار خواست باز شود، آن را بستند؟: * در افغانستان، با سقوط طالبان، ممكن بود مدار بسته خشونتى كور باز شود اما امريكا با اين شعار كه "اعضاى القاعده و طالبان همدست آنان حق داشتن حقوق انسان را ندارند"، مدار را بست. با شركت در كشتارها و كنار آمدن با جنگ سالاران، افغانستان را همچنان يكى از مراكز خشونت و توليد و صدور مواد مخدر نگاه داشت.
* در ايران و عراق و كره شمالى، با محور شر خواندن اين كشورها و درك نكردن نقش تعيين كننده بديل مستقل، مردم اين كشورها را يا چون عراق گرفتار مدارهاى بسته داخلى (رژيم نيروى مخالف وابسته) و خارجى (زندگى در جنگى كه هر لحظه مى‏تواند شروع شود) و يا چون ايران، به ملاتاريا فرصت داد در درون رژيم، مواضع خويش را مستحكم كنند و مدار آن را ببندند. دولت ملاتاريا در تدارك بستن مدار خشونت ميان خود بعنوان محور مسلط و مردم ايران، بمثابه محور زير سلطه، است. از رهگذر سياست حكومت بوش و دولتهاى اروپائى دست ملاتاريا، در افزودن بر دامنه سركوب و تجاوز به حقوق بشر بازتر گشته‏است. اثر سياست امريكا بر تقويت دولت كره شمالى نيز بركسى پوشيده نيست
. * در فلسطين، اسرائيل به سركوب مردم فلسطين ابعادى را بخشيده‏است كه، پيش از رياست جمهورى بوش و نخست وزيرى شارون، كمتر كسى مى‏توانست بازگشت به خشونتى بدين وسعت را تصور كند. مدار بسته خشونتى كه گمان مى‏رفت باز شده‏است و در آينده بازتر نيز مى‏شود، بيش از آن بسته شد كه پيش از توافق اسلو بود
. * در دنياى اسلامى، انتظار مى‏رفت تحول به مردم سالارى، جريان بدون بازگشتى است. اينك از آندونزى تا جبل الطارق، آتشهاى خشونت در حال شعله ور شدنند. از ترورها، غرب تنها آنها را مى‏بيند كه بر ضد خود او هستند. * اما در غرب نيز وضعيت بهتر نيست: خشونت در اشكال گوناگون، از جمله در شكل ترور، در حال گسترش است. اما فاجعه‏اى كه سياستمداران غرب نمى‏بينند، اينست كه در غرب و بقيت جهان، باور به كنار، اعتماد به رهبران سياسى از ميان رفته است. فقدان باور عاملى از عوامل پديد آورنده مدار بسته خشونت در جهان است:

آقاى بوش، و رؤساى دولتهاى مدعى مبارزه با ترور، در هيچ كجا، به شما باور ندارند:

1 - در باره انگيزه‏هاى آقاى بوش و حكومت او در "مبارزه با تروريسم"، جز از ميان بردن ترور، انگيزه‏هاى ديگر، همه روزه، موضوع ارزيابى هستند. رسانه‏هاى گروهى امريكا و اروپا از نفت عراق، استقرار قواى امريكا در دو حوزه نفت و گاز، خليج فارس و درياى مازندران، تغيير نقشه خاورميانه، قدرت نظامى فريد ماندن، جنگ را روش اصلى در سياست خارجى كردن و... بعنوان انگيزه‏ها بحت مى‏كنند اما از "ريشه كن كردن ترور" بحث نمى‏كنند. بحث نمى‏كنند زيرا نمى‏توانند بحث كنند. در حقيقت، اگر، قصد آقاى بوش و رؤساى دولتهاى مدعى مبارزه با تروريسم، ريشه كن كردن ترور بود، دليل وجود اين قصد در روش كارشان، آشكارا بيان مى‏شد. اما در روش كار مدعيان، انگيزه‏هاى ديگر هستند كه بيان مى‏شوند. انتقادى كه به آقايان بوش و تونى بلر مى‏شود كه شما حواس و قواى خود را متمركز جنگ با عراق كرده‏ايد و بدان تروريسم را از ياد برده‏ايد، ملموس گرداندن اين واقعيت است كه هدف مبارزه، ريشه كن كردن ترور نيست
. اما واقعيت مهم‏تر و جدى‏تر اينست كه روش كار آقايان بوش و بلر گوياى دست آويز كردن تروريسم است و نه باور به اين مبارزه. از اين رو، نبايد تعجب كرد اگر از باور مردم امريكا و انگليس به جدى بودن اين آقايان در مبارزه با ترور، كاسته مى‏شود و مردم دنيا نيز بى باورتر مى‏شوند. آقاى بوش بايد مقايسه شدن خودش را با هيتلر، جدى بگيرد. چرا كه جامعه‏ها روز به روز بيشتر به اين نتيجه مى‏رسند كه دولتمردان تروريستهاى تراز اول هستند و جهان را در كام خشونت، فرو مى‏برند. در حقيقت،
2 - در جهان امروز، زبان بين المللى اول، زبان خشونت گشته‏است. در ميان دولتهاى جهان، چند دولت مى‏توان يافت كه روزمره، خشونت را در اشكال گوناگون آن، بكار نمى‏برند؟ در غرب، چند رئيس دولت را سراغ مى‏توان كرد كه ترجمان اعتماد و باور مردم نيستند اما بيانگر ترسهاى مردم خود هستند؟ پندارى اعتماد و باور كردن با زندگى روزمره انسان بيشتر از ناسازگارى، تضاد پيدا كرده‏است. سنجشهاى افكار نمى‏گويند كه مردم كشورها، در آنچه به حل مسائل اساسيشان مربوط مى‏شود، به رهبران خود، باور به جاى خود، اعتماد نيز ندارند؟ در كشور ما، ايران، ابعاد فاجعه بسى بزرگ‏تر هستند. چراكه در دولت شاه، باورها از ميان برخاسته بودند اما باور به دين و دين مداران قوت مى‏گرفت. امروز، اين باور نيز جاى به ناباورى سپرده‏است. فاجعه مرگبار مى‏شد اگر آن بخش از رهبرى انقلاب، به تجربه و اصول راهنماى آن، وفا نمى‏كرد و آزادى را جانشين قدرت بمثابه هدف نمى‏گرداند
. جامعه بدون اعتماد و باور دستخوش خشونت و حاصل خشونت آسيبهاى اجتماعى است. اما اعتماد و باور كردن، مغبون شدن است. حل اين تضاد مسئله اول است. آقايان بوش و بلر و... شما اين تضاد را قطعى‏تر مى‏كنيد يا حل؟
3 - آقاى بوش از جنگ صليبى سخن گفت و گفت كلمه را از روى قصد بكار نبرده‏است. هم او گفت: هر كشور كه با امريكا نيست با تروريستهاست. كشيش امريكائى پيامبر اسلام (ص) را تروريست مى‏خواند و آنگاه پوزش مى‏خواهد. دو مجلس امريكا به آقاى بوش اجازه جنگ با عراق را مى‏دهد. و... اينهمه يعنى به سركردگى امريكا، جنگ صليبى و يا به تعبير آقاى هانتينگتون، "جنگ تمدنها" شروع شده‏است
. اما نيك كه بنگرى مى‏بينى خشونت كنونى دارد فراگيرتر ازآن مى‏شود كه "نظريه برخورد تمدنها" ذهنها را برايش آماده مى‏كرد. آيا آقاى بوش مى‏داند كه "يابامن يا بر من" زبان زور است كه در مدار بسته‏اى، مسلط خطاب به زير سلطه بكار مى‏برد؟ اين سخن "جهان يا زير سلطه امريكا و يا ضد امريكا" معنى مى‏دهد؟ و اعلان جنگ به تمامى كشورهائى است كه نخواهند سلطه امريكا را بپذيرند ؟. "نظريه برخورد تمدنها" و جنگ را روش اول در سياست خارجى كردن و "يابا من يا بر من"، گوياى واقعيتى مهم است كه پرده ابهام آن را از ذهن‏ها مى‏پوشاند: وقتى زبان يك قدرتى، زبان زور مى‏شود و نظريه راهنماى او "برخورد تمدنها" مى‏گردد، بدان معنى است كه آن قدرت در سراشيب ضعف و انحطاط است و زور را پوشش اين ناتوانى مى‏كند. پيش از آقاى بوش، قدرتمدارهاى ديگر نيز چنين كردند و غافل بودند كه جنگ ناتوانى و بى اعتمادى به خود را و ناباوريشان را به باقى ماندن بر موضع مسلط آشكارتر مى‏كرد:
4 - محافظه كاران افراطى كه "نظريه راهنماى" آقاى بوش را تهيه مى‏كنند و خود او، واقعيتهاى زير است كه خشونت را پوشش آن مى‏كنند:
* ديروز، امريكا "شيوه زندگى" امريكائى را به بشريت پيشنهاد مى‏كرد، امروز، ترس و بى اعتمادى پيشنهاد مى‏كند: آنها كه مى‏پذيرند مطيع امريكا باشند به كنار، مردم امريكا نيز نمى‏دانند آقاى بوش آنها را به كجا مى‏برد: همگانى شدن ترور همين نيست؟
* ديروز، امريكا به خود مى‏نازيد كه اقتصاد اول جهان و رهبرى پيشرفت علمى و فنى در جهان است، امروز "استراتژى امنيت ملى" امريكا، يگانه قدرت نظامى ماندن گشته است! * ديروز، ايدئولوژى امريكائى، براى "دنياى سوم"، "ديكتاتورى رشد" بود. امريكا خود را مدافع "جهان آزاد" در برابر "خطر كمونيسم" مى‏خواند. ساخته‏هاى ديروزش، سازندگان امروزى تروريسم شده‏اند.
آقاى بوش و حكومت او، واقعيتى را پذيرفته‏اند اما از آن شفاف سخن نمى‏گويند: تروريسم فرآورده مدار بسته‏ايست كه ميان دولتهاى بخش مسلط و بخش زير سلطه جهان بوجود آمده‏است. بخشى مهم از نيروهاى محركه، در اين مدار بسته و در اشكال گوناگون خشونت، از جمله ترور، در كشتن و ويران كردن بكار مى‏رود. در اين مدار بسته، امريكا محور مسلط است. استراتژى حكومت بوش مى‏گويد، از راه جنگ با عراق و استقرار در منطقه، دولتهاى استبدادى را به رژيمهاى مردم سالار بدل مى‏كند و مدار باز مى‏شود و تروريسم از ميان بر مى‏خيزد. اما تا وقتى امريكا موقعيت مسلط خويش را ترك نكند، دولتهاى جديد، بر فرض تشكيل، تروريست پرورهاى فردا خواهند شد. آيا امريكا فراموش كرده‏است در كودتاى آندونزى و كشتار افزون بر 800 هزار تن "كمونيستهاى آن كشور" نقش داشت و آيا امروز، مى‏تواند بگويد ارتش آندونزى در تروريسم بى نقش است؟ همين سخن را در باره ارتش پاكستان مى‏توان گفت. صدام و حزب بعثى كه در كودتا كردن و سركوب خونين مردم عراق و جنگ 8 ساله با ايران از حمايت امريكا برخوردار بود، امروز تروريست پرور گشته‏است. چرا آقاى بوش نمى‏خواهد از تجربه‏اى كه تاريخ آن نيز سپرى نشده‏است، درس بگيرد؟
بنا بر استراتژى، آقاى بوش و حكومت او، در ظاهر، بيشتر از آقاى شيراك، توجه كرده‏اند كه ترور بيانگر كينه كور نيست، كينه‏اى فرآورده رابطه مسلط - زير سلطه در مدار بسته است. با وجود اين، آقاى بوش به مردم فلسطين مى‏گويد آقاى عرفات را از رهبرى خلع و ديگرى را جانشين او كنند تا "صاحب دولت" شوند. اما آيا به اسرائيليها نيز مى‏گويد: اگر مى‏خواهيد ترور نباشد، مى‏بايد دست از سلطه گرى برداريد؟ نه. چرا؟ زيرا مى‏داند اگر بخواهد واقعيت را شفاف بگويد، بايد بگويد امريكا نيز مى‏بايد دست از سلطه گرى و حمايت يك جانبه خود از دولتهاى سلطه گر، در همه جاى جهان، بردارد. امريكا نمى‏تواند هم رأس هرم سلطه گر - زير سلطه باشد و هم با تروريسم مبارزه كند. در اين هرم، بطور روز افزون خشونت توليد و مصرف مى‏شود
. ابهامى كه در استراتژى حكومت بوش وجود دارد، اينست كه اين حكومت نمى‏خواهد امريكا را تغيير دهد و مى‏خواهد ديگران را به تابعيت امريكا در آورد. از دو قاعده غافل است: 1 - تا تغيير نكنى تغيير نمى‏دهى و 2 - قدرتى كه بگويد من تغيير نمى‏كنم و جهانيان را تغيير مى‏دهم تا "با من" بگردند، اعتراف مى‏كند باور خويش را به توانائيهاى خود و باور جهانيان را به هدفهاى خوب خود از دست داده‏است. بنا بر اين، انحلال خويش بمثابه قدرت است كه آغاز كرده‏است
. 5 - رؤساى دولتها و "روشنفكرتارياى" غرب و بسيارى از دستگاههاى تبليغاتى آن دائم تكرار مى‏كنند كه تروريستها با ارزشهاى غرب دشمن هستند. اما آيا اينان باور خود را به ارزشهاى خويش از دست نداده‏اند؟ اگر نداده‏اند، چگونه است كه قرن بيستم را در جنگ با محيط زيست گذراندند و هنوز حاضر نيستند از اين "جنگ صليبى" دست بشويند؟ چگونه است كه غرب همان ارزشها را براى بقيت انسانها برسميت نمى‏شناسد؟ چگونه است كه... اگر پندار و گفتار و كردار راست و شفاف ارزش مى‏شد، "نخبه‏هاى" سياسى و اقتصادى و فكرى غرب به اين واقعيت اعتراف مى‏كردند كه امروز خدائى كه انسان را به پرستش آن مى‏خوانند، قدرت است. اين انسان و محيط زيست است كه دارند به قربانگاه مى‏برند تا قربانى اين خدا كنند. آن ضد ارزش اول كه در غرب و سرتاسر جهان ارزش اول شده، قدرت است و در مدار بسته مسلط - زير سلطه، نه دشمنى به ارزشها كه يافتن اين قدرت است كه زير سلطه را بر مى‏انگيزد و چون راه و روش ديگرى جز خشونت نيست، آن را بكار مى‏برد. او نيز، در قربانى شدن و كردن به پاى اين خداى قلابى است كه شركت مى‏كند. كجايند آن عقلهاى آزاد كه واقعيت را ببينند و پيش از آنكه ديگر شود، انسانها را از سحرزدگى آزاد كنند!
6 - اين آزادى، اين استقلال، اين رشد، اين حقوق انسان و هر جاندار و طبيعت نيست كه جهان شمول مى‏شود. اين قدرت در شكل سرمايه و اشكال ديگر است كه جهانى مى‏شود. تنها از لحاظ مكانى نيست كه فراگير مى‏شود بلكه از نظر زمانى نيز آينده‏هاى دور را نيز دارد فرا مى‏گيرد. سه دهه پيش، در "نفت و قهر" هشدار دادم كه جريان گسترش قدرت سرمايه در قلمرو زمان و مكان، با پيش خور كردن آينده و از پيش متعين كردن آينده، انجام مى‏گيرد. نه انديشه‏هاى اقتصادى و نه انديشه‏هاى سياسى، به اين هشدار وقعى ننهادند. و امروز، "استراتژى" حكومت آقاى بوش، با پيشخور كردن (بودجه عظيم نظامى و بوجود آوردن كسر بودجه) شكل نظامى قدرت را مى‏خواهد جهانى كند. تمامى جهان و تا هميشه! اما امريكا تنها نيست. دولتهاى اروپائى و ديگر دولتهاى جهان، از راه كسر بودجه، آينده را خرج حال مى‏كنند. بدينسان، نسلهاى جوان امروز، با اين اميد به آينده و اين باور به توانائى انسان است كه وداع مى‏گويند. آن جهانى شدن با اين جهانى شدن، با جهانى شدن ويرانى اميد و باور و محيط زيست و... همراه است. راستى تروريست كيانند؟ پاسداران دروازه مرگ اميد و اعتماد جز پاسداران قدرتمدارى چه كسانى هستند؟ تروريستهاى دشمن زندگى كه داس اجل را بر ريشه‏هاى حيات بر روى زمين مى‏زنند، جز آنها كه خود و انسانيت و محيط زيست را در مدار بسته قدرت مدارى زندانى كرده‏اند، كيانند؟ 7 - زور پرستى چون صدام، با همان زبان زور كه زبان رسمى در مدار بسته قدرتمدارى است، به دستيارى بوش، از صندوقهاى "رأى"، موافقت صد در صد مردم عراق را با مطلق العنانى خود، بيرون مى‏آورد. او نمونه كامل انسانى است كه زورمدارى رابطه او را با واقعيت، قطع كرده و، در دنياى مجاز، چنان درب بروى خود بسته‏است كه از حد اقل واقع بينى ناتوان گشته‏است و نمى‏بيند كه جهانيان رأى صد در صد را دروغ بزرگ و گوياى سقوط سريع رژيم او در صورت حمله امريكا، ارزيابى مى‏كنند. به خيال خود، او بر ناتوانى مفرط خويش، پرده مى‏كشد غافل از اينكه اين ناتوانى را آشكارتر در معرض ديد جهانيان قرار مى‏دهد. عقل مستبد نمى‏تواند بداند كه از اين صحنه سازى، مردم جهان به فشار خردكننده‏اى پى مى‏برند كه بر مردم وارد مى‏شود. عمل او دعوتى است از آقاى بوش به صدور دستور حمله به عراق. از آن پس، تنها جامعه بين المللى مى‏تواند مانع از بروز جنگ بگردد.
اما آيا آقاى بوش مى‏خواهد با بمب و موشك، اين مردم را از مردم سالارى برخوردار كند؟! مردم عراق چگونه باور كنند وقتى مى‏بينند كه امريكا مدار را بسته است: مى‏بيند كه حكومت بوش، پس از آنكه نتوانست از دست نشانده‏ها، براى رژيم صدام، آلترناتيو بسازد، حال از استقرار دراز مدت قواى امريكا و تصدى اداره عراق دم مى‏زند. در افغانستان نيز، سخن از تمديد مدت اقامت قواى امريكاست. تقصير از مردم افغانستان و مردم عراق است و يا تقصير از ناتوانى سياسى - اقتصادى امريكاست كه حكومت بوش مى‏خواهد با قواى نظامى بپوشاند؟ تقصير از هر دو است. در حقيقت، دو نمونه عراق و افغانستان، ضعف‏ها را گزارش مى‏كنند: الف - ضعف جامعه‏هاى گرفتار استبدادهائى چون استبداد صدام و ملاتاريا و ب - ضعف روز افزون امريكا. ضعف افكار عمومى جهانى كه تا حدودى ناشى از ضعف رسانه‏هاى همگانى است.
ضعف اين جامعه‏ها در اينست كه الف - نمى‏دانند كه حقوق انسان ذاتى انسان هستند. حقوق را كسى به انسانها نمى‏دهد و كسى نيز از آنها نمى‏تواند بستاند. انسانها با غفلت از حقوق خويش، برده زور مى‏شوند. دوران طولانى حاكميت استبداد زير سلطه، اعتماد بنفس و غرور انسانى را از آنها ستانده‏است. و ب - بدتر، "نخبه‏ها" به مردم و مردم به آنها بى باور هستند. متقابلاً، يكديگر را تحقير مى‏كنند. متقابلاً در يكديگر، بى اعتمادى و بى باورى القاء مى‏كنند. انديشه وران توانا نيستند كه به جاى قدرت آزادى را هدف كنند، اعتماد به نفس پيدا كنند و انسانها را به آزاد شدن و به شورش بر تقدير زور ساخته بخوانند. و ج - ملاتاريا انقلاب ايران را به عامل وحشت بدل كرده و ملتهاى استبداد زده رااز برخاستن سخت ترسانده‏است. استبداد زده‏ها از اين واقعيت غافلند كه تنها جنبش آنها براى آزادى است كه موجب رهائى آنها از مدار بسته با دولت مستبد و مدار بسته با قدرتهاى سلطه گر مى‏شود. بر ملتهاى استبداد زده نيست كه تهديد خارجى را توجيه تسليم كارپذيرانه خود به استبدادها بگردانند بلكه برآنهاست كه برخيزند و استبدادهائى را براندازند كه آنها را در فقر و خشونت و تهديد خارجى نگاه داشته‏اند.
و ضعف امريكا در اينست كه مى‏خواهد بضرب بمب و موشك، امريكا را قطب اقتصادى - سياسى - فرهنگى - نظامى جهان نگهدارد و نمى‏داند انحلال بمثابه قطب مسلط را شتاب مى‏بخشد. و نمى‏داند كه آن خدمتى كه يك حكومت صادق به مردم امريكا مى‏بايد بكند ،همانا آزاد كردن آمريكا از سلطه گرى است.
و ضعف افكار عمومى جهانى اينست كه به جاى حمايت از جنبشهاى همگانى، از آنها مى‏ترسند. مقدارى از اين ترس القائى است. روشنفكرتاريا و رسانه‏هاى همگانى القاء مى‏كنند.
8 - انسان زير سلطه، در بريدگى از واقعيت اجتماعى - طبيعى خود زندگى مى‏كند. اما آيا در جامعه‏هاى سلطه گر انسانها بيرون از واقعيت‏ها و در دنياى مجاز زندگى نمى‏كنند؟ اگر نه، چرا حاضر نيستند در ترورها بمثابه فرآورده‏هاى رابطه ميان دو واقعيت، يكى سلطه گر و ديگرى زير سلطه بنگرند؟ حكومت امريكا نه حق ناب است و نه با تروريستهائى كه مدعى جنگ با آنهاست، بى رابطه. امريكا خود مى‏گويد مى‏خواهد قدرت نظامى اول جهان بماند و چنان كند كه هيچ قدرت همآوردى پيدا نشود. قدرت نظامى بى همتا بيانگر رابطه‏اى ميان امريكا و بقيت جهان است كه به آن رابطه حق (امريكا) با ناحق (جامعه بين المللى) نمى‏گويند بلكه رابطه سلطه گر با زير سلطه مى‏گويند.
معناى اينكه اين رابطه را قدرت نظامى برقرار مى‏كند، اينست كه زبان حقوق بشر، آزادى، رشد، و... ديگر بكار نمى‏آيند. پرده‏ها بر افتاده‏اند و حالا ديگر، تنها زبان زور است كه گوينده و شنونده آن را در مى‏يابد. دنيائى با اين زبان، دنياى بى اعتمادى و بى باورى است. آيا مردم امريكا متوجه فاجعه‏اى هستند كه حكومتشان آنها و جهانيان را به آن مى‏كشانند؟ و معناى اينكه زبان زور زبان اصلى شده‏است، نه تنها اينست كه دنياى ما دنياى بى اعتمادى بى باورى شده‏است، بلكه اين نيز هست كه انسانها از واقعيت مى‏گريزند. اگر از واقعيت نمى‏گريختند، چگونه ممكن بود شعله‏هاى خشونتى را نبينند كه هستى انسان و محيط زيست او را مى‏سوزاند؟ چگونه ممكن بود انسان، بمثابه فرد، روز به روز تنهاتر و در برابر قدرت، بى كس و ياورتر شود؟
9 - استراتژى امنيت ملى امريكا ملتهاى ديگر را به اين نتيجه نمى‏رساند كه چون قدرت نظامى امريكا بى همتاست، بهتر است فكر بيشتر كردن قدرت نظامى خود را كنار بگذارند. بلكه برآن مى‏دارد كه قدرتى نظامى پيدا كنند كه الف - بتواند آنها را در برابر اين قدرت حفظ كند و ب - در صورت بروز جنگ، بتوانند به اين قدرت بيشترين آسيب را وارد كنند. بدين قرار، آقاى بوش با بستن مدار، جهانيان را وارد مسابقه تسليحاتى بى سابقه‏اى مى‏كند. آيا مردم امريكا به پى آمدهاى اين مسابقه انديشيده‏اند؟ برآورد كرده‏اند عرصه زندگى آنها و مردم دنيا كه هم اكنون در حصار خشونت و فقر گرفتارند، تا كجا تنگ خواهد شد؟ آيا فكر كرده‏اند كه فراگيرتر شدن فقر و خشونت، قوانينى ناسازگار با حقوق بشر و محدود كننده آزادى كه در امريكا و كشورهاى اروپائى تصويب شده‏اند، را چندى بعد با قوانينى سخت گيرانه‏تر جانشين خواهند كرد؟ با وجود اين روند، آنها و مردم دنيا چطور مى‏توانند به آينده بى اعتماد نشوند؟ چطور مى‏توانند از آينده اميد نبرند؟
جوان بدون اعتماد به آينده، بدون باور به توانائى خود، موجود پژمرده‏ايست. نسل جوان جامعه بشرى، نا اميد از آينده و بى اعتماد به رهبران سياسى و دينى و اقتصادى و علمى و فرهنگى و حتى نسل پدران و مادران، در محاصره خشونت و فقر، كدام مفر ديگرى جز ترور و اشكال ديگر خشونت مى‏يابد؟ نسل جوان امريكائى به كدام آينده باور دارد؟ آينده‏اى كه، در آن، امريكا قدرت نظامى بى همتائى است كه باتفاق قدرتهاى نظامى ملتهاى ديگر، انسانيت را به حصار خشونت و فقر و آلودگى محيط زيست، زندانى كرده‏اند؟ 10 - غير از اينكه بودجه نظامى عظيم امريكا بارى بس گران بر دوش مردم امريكاست، افزايش بودجه‏هاى نظامى و سنگين كردن روز افزون جو خشونت، حتى اگر جنگى نيز روى ندهد، توليد و مصرف فرآورده‏هاى تخريبى را افزايش مى‏دهد. سه دهه پيش، فرآورده‏ها و خدمات ويرانگر را افزون بر 60 درصد برآورد مى‏كردند. از آن زمان، همچنان بر فرآرده‏ها و خدمات مخرب افزوده شده‏است. اين روند كار را به كجا مى‏رساند؟ افزايش توليد و مصرف فرآورده‏هاى ويرانگر، بدون اينكه جنگى روى دهد، استعدادهاى انسان و بخصوص استعداد انس و توان اعتماد كردن انسان را ويران مى‏كند.
آيا مدعيان رهبرى ملتهاى جهان به اين صرافت مى‏افتند كه اگر جهان را مزرعه اميد و اعتماد و باور مى‏كردند، به ساختن قواى نظامى هرچه مرگبارتر و افزودن بر توليد و مصرف فرآورده‏ها و خدمات بازهم ويرانگرتر، نيازى پيدا نمى‏كردند؟ آقاى بوش از خود مى‏پرسد از وقتى بر سركار آمده‏است، چند مسئله داخلى و بين المللى را حل كرده و چند مسئله را بوجود آورده‏است؟ 1 - ترورهاى 11 سپتامبر و 2 - وخامت بار شدن وضعيت اقتصاد امريكا و 3 - تقلبهاى بزرگ در بزرگ‏ترين شركتها و ورشكست آنها و 4 - افزايش بودجه نظامى امريكا و 5 - قانون تحديد آزاديها و 6 - افزايش ميزان خشونت و در نتيجه ناامنى در امريكا و 7 - ابعاد فاجعه‏آميز پيدا كردن خشونت در سرزمين فلسطين و 8 - محور شر خواندن ايران و عراق و كره شمالى و اثر آن بر مجهز شدن كره شمالى به بمب اتمى و گشاده دست‏تر شدن رژيمهاى ملاتاريا و صدام در سركوب مردم ايران و عراق، 9 - جنگ در افغانستان كه آن كشور را همچنان در دست جنگ سالاران باقى گذاشته در عوض موجب توسعه تروريسم گشته است. 10 - تدارك جنگ با عراق كه به قول ناظران موجب غفلت از مبارزه با تروريسم شده‏است و 11 - پراكندن قواى امريكا در جهان و بر انگيختن مسابقه تسليحاتى و 12 - امضاء نكردن ميثاق ريودوژانيرو در باره محيط زيست و 13 - به انزوا در آوردن امريكا و 14 - وارد كردن ضربه بس مرگبار به اميد و اعتماد جامعه جهانى، به جهانى آزادتر و مطمئن‏تر و در رشدى عادلانه‏تر. و...
11 - چه بسا آقاى بوش بگويد با برانداختن طالبان و اعلان جنگ به دولتهاى استبدادى تروريست، ميزان اعتماد است كه در جهان بالا برده‏است. اما در استراتژى امنيت ملى، او به خود اختيار مى‏دهد به "جنگ پيشگيرانه" اقدام كند. و از آنجا كه وارونه حقيقت تبليغ مى‏شود و وسيع‏ترين تبليغها بر ضد اسلام است كه بعمل مى‏آيند، مقايسه رفتار على (ع) با رفتار آقاى بوش، بسى پندآموز است:
آن انسان آزاده، حاضر نشد در مقام پيشگيرى از ترور، حتى آزادى تروريستى را سلب كند كه قصد جان او را داشت. زيرا نمى‏خواست با اينكار، اعتماد و باور انسان به آزادى و حقوق خويش را ترور كند. و هنوز، تفاوتى در حد تضاد ميان موقعيت على (ع) با موقعيت آقاى بوش است: على حق ناب بود و تروركننده او زورپرست نگون روزى بود. آقاى بوش "منافع" قدرت امريكا را نمايندگى مى‏كند. پس چه عجب كه على (ع) دستور مى‏دهد با ضارب او، از لحاظ خور و خواب، همان رفتارى را بكنند كه با او مى‏كنند و حكومت آقاى بوش، بخشى از اسيران را در افغانستان كشتار مى‏كند و بخش ديگرى را به كوبا مى‏برد و به آنها ابلاغ مى‏كند شما حق داشتن حقوق بشر را نداريد. تضاد اين دو رفتار، تضاد حق با مصلحت و منفعت بيگانه به حق است. رفتار على (ع) اعتماد و باورى بى خدشه پديد آورد و رفتار آقاى بوش ترور اعتماد و باور است. و
12 - بديهى است آقاى بوش و جنگ طلبان حول و حوش او مدعى هستند كه از هدفهاى استراتژى امنيت ملى كه تهيه كرده‏اند، استقرار مردم سالارى در كشورهاى استبداد زده‏است. اما حكومت آقاى بوش مجموعه را تشكيل مى‏دهد: گرايشهائى از حزب جمهوريخواه و ارتش امريكا + گرايشهائى از اين نوع در اروپا و اسرائيل + ماورامليها، بخصوص ماوراى مليهاى نفت و اسلحه + اصل راهنمائى كه بنا بر آن، امريكا محور مسلط جهان هست و هدفى كه بنا بر آن، امريكا مى‏بايد محور مسلط بلامنازع بماند + استفاده از تفوق نظامى در سياست خارجى (جنگ پيشگيرانه و...) + گروههاى از كشورهاى استبداد زده كه حاضر اند مجرى سياست امريكا بشوند.
اينك بر آقاى بوش است بگويد: كدام ملتى باور مى‏كند اين مجموعه با استقرار مردم سالارى موافق است و امريكا نه بخاطر بردن نفت و جانشين كردن مستبدهاى مطيع كه براى برخوردار كردن مردم سالارى بر دو اصل استقلال و آزادى، به كشور آنها، قشون مى‏كشد؟ اگر آقاى بوش بخواهد براستى با تروريسم مبارزه كند، خود نبايد اعتمادها و باورها را در ملتها ترور كند. اگر آقاى بوش مى‏خواهد با تروريسم مبارزه كند، بايد ملتها را از مدار بسته استبداد تهديد نظامى امريكا، آزاد كند. اگر آقاى بوش مى‏خواهد با تروريسم مبارزه كند نخست مجموعه‏اى را بايد تغيير دهد كه تنها رهبرى خشونت در اشكال جنگ و ترور و... مى‏تواند باشد، اگر آقاى بوش مى‏خواهد با تروريسم مبارزه كند، مى‏بايد فكر سلطه بر جهان را از سر بدر كند و بيان حقوق انسان و مظهر حق‏طلبى بگردد، اگر آقاى بوش مى‏خواهد با تروريسم مبارزه كند، مى‏بايد همه آنها را كه حاضر مى‏شوند مجرى سياست امريكا در كشورهاى خود بگردند، ضد مردم سالار و خائن به ملتهاى خود بشمارد و طردشان كند. اما اگر آقاى بوش و حكومت‏ش همچنان خواست تروريسم را دست آويز كند و به ترور اعتماد و باور ادامه دهد، اگر او در اين بدترين جنايتها همدست مستبدان ماند، برانسانهاى آزاده است كه به مبارزه با تروريسمى برخيزند كه اعتماد و باور به توانائى انسان، به حقوق او و به آزادى را ترور مى‏كنند.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره