|
ترور اعتماد و باور؟
در پى ترورهاى 11 سپتامبر 2001، وقتى آقاى بوش از جنگ صليبى دم زد، در "فرصت مطلوب" (منتشره در انقلاب اسلامى شماره 533) توضيح دادم چرا سياست او موجب گسترش تروريسم مىشود. اينك از دو مجلس امريكا اجازه حمله به عراق را گرفته است و تروريسم در حال گسترش است. او و برخى از رؤساى دولتهاى اروپائى از "كينه كور" تروريستها فراوان سخن مىگويند بى آنكه توضيح دهند اين "كينه كور" از كجا مىآيد؟ آيا آقاى بوش و رؤساى دولتهاى اروپائى كه مىخواهند با توسل به زور، با تروريسم مبارزه كنند، نمىدانند كه خشونت - كه ترور شكلى از اشكال آنست - فرآورده مدار بسته است؟ در مدار بستهاى كه ميان سلطه گر - زير سلطه بوجود مىآيد، يك زبان و يك روش بكار مىآيد و آن، زبان و روش زور است. با وجود اين واقعيت بديهى، آقاى بوش براى گشودن اين مدار بسته كه امريكا بطور خاص و اروپا بطور عام، در آن، محور مسلط هستند، كدام قدم را برداشتهاند؟ آيا جز اينست كه از هرجا مدار خواست باز شود، آن را بستند؟:
* در افغانستان، با سقوط طالبان، ممكن بود مدار بسته خشونتى كور باز شود اما امريكا با اين شعار كه "اعضاى القاعده و طالبان همدست آنان حق داشتن حقوق انسان را ندارند"، مدار را بست. با شركت در كشتارها و كنار آمدن با جنگ سالاران، افغانستان را همچنان يكى از مراكز خشونت و توليد و صدور مواد مخدر نگاه داشت.
* در ايران و عراق و كره شمالى، با محور شر خواندن اين كشورها و درك نكردن نقش تعيين كننده بديل مستقل، مردم اين كشورها را يا چون عراق گرفتار مدارهاى بسته داخلى (رژيم نيروى مخالف وابسته) و خارجى (زندگى در جنگى كه هر لحظه مىتواند شروع شود) و يا چون ايران، به ملاتاريا فرصت داد در درون رژيم، مواضع خويش را مستحكم كنند و مدار آن را ببندند. دولت ملاتاريا در تدارك بستن مدار خشونت ميان خود بعنوان محور مسلط و مردم ايران، بمثابه محور زير سلطه، است. از رهگذر سياست حكومت بوش و دولتهاى اروپائى دست ملاتاريا، در افزودن بر دامنه سركوب و تجاوز به حقوق بشر بازتر گشتهاست. اثر سياست امريكا بر تقويت دولت كره شمالى نيز بركسى پوشيده نيست .
* در فلسطين، اسرائيل به سركوب مردم فلسطين ابعادى را بخشيدهاست كه، پيش از رياست جمهورى بوش و نخست وزيرى شارون، كمتر كسى مىتوانست بازگشت به خشونتى بدين وسعت را تصور كند. مدار بسته خشونتى كه گمان مىرفت باز شدهاست و در آينده بازتر نيز مىشود، بيش از آن بسته شد كه پيش از توافق اسلو بود .
* در دنياى اسلامى، انتظار مىرفت تحول به مردم سالارى، جريان بدون بازگشتى است. اينك از آندونزى تا جبل الطارق، آتشهاى خشونت در حال شعله ور شدنند. از ترورها، غرب تنها آنها را مىبيند كه بر ضد خود او هستند.
* اما در غرب نيز وضعيت بهتر نيست: خشونت در اشكال گوناگون، از جمله در شكل ترور، در حال گسترش است. اما فاجعهاى كه سياستمداران غرب نمىبينند، اينست كه در غرب و بقيت جهان، باور به كنار، اعتماد به رهبران سياسى از ميان رفته است. فقدان باور عاملى از عوامل پديد آورنده مدار بسته خشونت در جهان است:
آقاى بوش، و رؤساى دولتهاى مدعى مبارزه با ترور، در هيچ كجا، به شما باور ندارند:
1 - در باره انگيزههاى آقاى بوش و حكومت او در "مبارزه با تروريسم"، جز از ميان بردن ترور، انگيزههاى ديگر، همه روزه، موضوع ارزيابى هستند. رسانههاى گروهى امريكا و اروپا از نفت عراق، استقرار قواى امريكا در دو حوزه نفت و گاز، خليج فارس و درياى مازندران، تغيير نقشه خاورميانه، قدرت نظامى فريد ماندن، جنگ را روش اصلى در سياست خارجى كردن و... بعنوان انگيزهها بحت مىكنند اما از "ريشه كن كردن ترور" بحث نمىكنند. بحث نمىكنند زيرا نمىتوانند بحث كنند. در حقيقت، اگر، قصد آقاى بوش و رؤساى دولتهاى مدعى مبارزه با تروريسم، ريشه كن كردن ترور بود، دليل وجود اين قصد در روش كارشان، آشكارا بيان مىشد. اما در روش كار مدعيان، انگيزههاى ديگر هستند كه بيان مىشوند. انتقادى كه به آقايان بوش و تونى بلر مىشود كه شما حواس و قواى خود را متمركز جنگ با عراق كردهايد و بدان تروريسم را از ياد بردهايد، ملموس گرداندن اين واقعيت است كه هدف مبارزه، ريشه كن كردن ترور نيست .
اما واقعيت مهمتر و جدىتر اينست كه روش كار آقايان بوش و بلر گوياى دست آويز كردن تروريسم است و نه باور به اين مبارزه. از اين رو، نبايد تعجب كرد اگر از باور مردم امريكا و انگليس به جدى بودن اين آقايان در مبارزه با ترور، كاسته مىشود و مردم دنيا نيز بى باورتر مىشوند. آقاى بوش بايد مقايسه شدن خودش را با هيتلر، جدى بگيرد. چرا كه جامعهها روز به روز بيشتر به اين نتيجه مىرسند كه دولتمردان تروريستهاى تراز اول هستند و جهان را در كام خشونت، فرو مىبرند. در حقيقت،
2 - در جهان امروز، زبان بين المللى اول، زبان خشونت گشتهاست. در ميان دولتهاى جهان، چند دولت مىتوان يافت كه روزمره، خشونت را در اشكال گوناگون آن، بكار نمىبرند؟ در غرب، چند رئيس دولت را سراغ مىتوان كرد كه ترجمان اعتماد و باور مردم نيستند اما بيانگر ترسهاى مردم خود هستند؟ پندارى اعتماد و باور كردن با زندگى روزمره انسان بيشتر از ناسازگارى، تضاد پيدا كردهاست. سنجشهاى افكار نمىگويند كه مردم كشورها، در آنچه به حل مسائل اساسيشان مربوط مىشود، به رهبران خود، باور به جاى خود، اعتماد نيز ندارند؟ در كشور ما، ايران، ابعاد فاجعه بسى بزرگتر هستند. چراكه در دولت شاه، باورها از ميان برخاسته بودند اما باور به دين و دين مداران قوت مىگرفت. امروز، اين باور نيز جاى به ناباورى سپردهاست. فاجعه مرگبار مىشد اگر آن بخش از رهبرى انقلاب، به تجربه و اصول راهنماى آن، وفا نمىكرد و آزادى را جانشين قدرت بمثابه هدف نمىگرداند .
جامعه بدون اعتماد و باور دستخوش خشونت و حاصل خشونت آسيبهاى اجتماعى است. اما اعتماد و باور كردن، مغبون شدن است. حل اين تضاد مسئله اول است. آقايان بوش و بلر و... شما اين تضاد را قطعىتر مىكنيد يا حل؟
3 - آقاى بوش از جنگ صليبى سخن گفت و گفت كلمه را از روى قصد بكار نبردهاست. هم او گفت: هر كشور كه با امريكا نيست با تروريستهاست. كشيش امريكائى پيامبر اسلام (ص) را تروريست مىخواند و آنگاه پوزش مىخواهد. دو مجلس امريكا به آقاى بوش اجازه جنگ با عراق را مىدهد. و... اينهمه يعنى به سركردگى امريكا، جنگ صليبى و يا به تعبير آقاى هانتينگتون، "جنگ تمدنها" شروع شدهاست .
اما نيك كه بنگرى مىبينى خشونت كنونى دارد فراگيرتر ازآن مىشود كه "نظريه برخورد تمدنها" ذهنها را برايش آماده مىكرد. آيا آقاى بوش مىداند كه "يابامن يا بر من" زبان زور است كه در مدار بستهاى، مسلط خطاب به زير سلطه بكار مىبرد؟ اين سخن "جهان يا زير سلطه امريكا و يا ضد امريكا" معنى مىدهد؟ و اعلان جنگ به تمامى كشورهائى است كه نخواهند سلطه امريكا را بپذيرند ؟. "نظريه برخورد تمدنها" و جنگ را روش اول در سياست خارجى كردن و "يابا من يا بر من"، گوياى واقعيتى مهم است كه پرده ابهام آن را از ذهنها مىپوشاند: وقتى زبان يك قدرتى، زبان زور مىشود و نظريه راهنماى او "برخورد تمدنها" مىگردد، بدان معنى است كه آن قدرت در سراشيب ضعف و انحطاط است و زور را پوشش اين ناتوانى مىكند. پيش از آقاى بوش، قدرتمدارهاى ديگر نيز چنين كردند و غافل بودند كه جنگ ناتوانى و بى اعتمادى به خود را و ناباوريشان را به باقى ماندن بر موضع مسلط آشكارتر مىكرد:
4 - محافظه كاران افراطى كه "نظريه راهنماى" آقاى بوش را تهيه مىكنند و خود او، واقعيتهاى زير است كه خشونت را پوشش آن مىكنند:
* ديروز، امريكا "شيوه زندگى" امريكائى را به بشريت پيشنهاد مىكرد، امروز، ترس و بى اعتمادى پيشنهاد مىكند: آنها كه مىپذيرند مطيع امريكا باشند به كنار، مردم امريكا نيز نمىدانند آقاى بوش آنها را به كجا مىبرد: همگانى شدن ترور همين نيست؟
* ديروز، امريكا به خود مىنازيد كه اقتصاد اول جهان و رهبرى پيشرفت علمى و فنى در جهان است، امروز "استراتژى امنيت ملى" امريكا، يگانه قدرت نظامى ماندن گشته است!
* ديروز، ايدئولوژى امريكائى، براى "دنياى سوم"، "ديكتاتورى رشد" بود. امريكا خود را مدافع "جهان آزاد" در برابر "خطر كمونيسم" مىخواند. ساختههاى ديروزش، سازندگان امروزى تروريسم شدهاند.
آقاى بوش و حكومت او، واقعيتى را پذيرفتهاند اما از آن شفاف سخن نمىگويند: تروريسم فرآورده مدار بستهايست كه ميان دولتهاى بخش مسلط و بخش زير سلطه جهان بوجود آمدهاست. بخشى مهم از نيروهاى محركه، در اين مدار بسته و در اشكال گوناگون خشونت، از جمله ترور، در كشتن و ويران كردن بكار مىرود. در اين مدار بسته، امريكا محور مسلط است. استراتژى حكومت بوش مىگويد، از راه جنگ با عراق و استقرار در منطقه، دولتهاى استبدادى را به رژيمهاى مردم سالار بدل مىكند و مدار باز مىشود و تروريسم از ميان بر مىخيزد. اما تا وقتى امريكا موقعيت مسلط خويش را ترك نكند، دولتهاى جديد، بر فرض تشكيل، تروريست پرورهاى فردا خواهند شد. آيا امريكا فراموش كردهاست در كودتاى آندونزى و كشتار افزون بر 800 هزار تن "كمونيستهاى آن كشور" نقش داشت و آيا امروز، مىتواند بگويد ارتش آندونزى در تروريسم بى نقش است؟ همين سخن را در باره ارتش پاكستان مىتوان گفت. صدام و حزب بعثى كه در كودتا كردن و سركوب خونين مردم عراق و جنگ 8 ساله با ايران از حمايت امريكا برخوردار بود، امروز تروريست پرور گشتهاست. چرا آقاى بوش نمىخواهد از تجربهاى كه تاريخ آن نيز سپرى نشدهاست، درس بگيرد؟
بنا بر استراتژى، آقاى بوش و حكومت او، در ظاهر، بيشتر از آقاى شيراك، توجه كردهاند كه ترور بيانگر كينه كور نيست، كينهاى فرآورده رابطه مسلط - زير سلطه در مدار بسته است. با وجود اين، آقاى بوش به مردم فلسطين مىگويد آقاى عرفات را از رهبرى خلع و ديگرى را جانشين او كنند تا "صاحب دولت" شوند. اما آيا به اسرائيليها نيز مىگويد: اگر مىخواهيد ترور نباشد، مىبايد دست از سلطه گرى برداريد؟ نه. چرا؟ زيرا مىداند اگر بخواهد واقعيت را شفاف بگويد، بايد بگويد امريكا نيز مىبايد دست از سلطه گرى و حمايت يك جانبه خود از دولتهاى سلطه گر، در همه جاى جهان، بردارد. امريكا نمىتواند هم رأس هرم سلطه گر - زير سلطه باشد و هم با تروريسم مبارزه كند. در اين هرم، بطور روز افزون خشونت توليد و مصرف مىشود .
ابهامى كه در استراتژى حكومت بوش وجود دارد، اينست كه اين حكومت نمىخواهد امريكا را تغيير دهد و مىخواهد ديگران را به تابعيت امريكا در آورد. از دو قاعده غافل است: 1 - تا تغيير نكنى تغيير نمىدهى و 2 - قدرتى كه بگويد من تغيير نمىكنم و جهانيان را تغيير مىدهم تا "با من" بگردند، اعتراف مىكند باور خويش را به توانائيهاى خود و باور جهانيان را به هدفهاى خوب خود از دست دادهاست. بنا بر اين، انحلال خويش بمثابه قدرت است كه آغاز كردهاست .
5 - رؤساى دولتها و "روشنفكرتارياى" غرب و بسيارى از دستگاههاى تبليغاتى آن دائم تكرار مىكنند كه تروريستها با ارزشهاى غرب دشمن هستند. اما آيا اينان باور خود را به ارزشهاى خويش از دست ندادهاند؟ اگر ندادهاند، چگونه است كه قرن بيستم را در جنگ با محيط زيست گذراندند و هنوز حاضر نيستند از اين "جنگ صليبى" دست بشويند؟ چگونه است كه غرب همان ارزشها را براى بقيت انسانها برسميت نمىشناسد؟ چگونه است كه...
اگر پندار و گفتار و كردار راست و شفاف ارزش مىشد، "نخبههاى" سياسى و اقتصادى و فكرى غرب به اين واقعيت اعتراف مىكردند كه امروز خدائى كه انسان را به پرستش آن مىخوانند، قدرت است. اين انسان و محيط زيست است كه دارند به قربانگاه مىبرند تا قربانى اين خدا كنند. آن ضد ارزش اول كه در غرب و سرتاسر جهان ارزش اول شده، قدرت است و در مدار بسته مسلط - زير سلطه، نه دشمنى به ارزشها كه يافتن اين قدرت است كه زير سلطه را بر مىانگيزد و چون راه و روش ديگرى جز خشونت نيست، آن را بكار مىبرد. او نيز، در قربانى شدن و كردن به پاى اين خداى قلابى است كه شركت مىكند. كجايند آن عقلهاى آزاد كه واقعيت را ببينند و پيش از آنكه ديگر شود، انسانها را از سحرزدگى آزاد كنند!
6 - اين آزادى، اين استقلال، اين رشد، اين حقوق انسان و هر جاندار و طبيعت نيست كه جهان شمول مىشود. اين قدرت در شكل سرمايه و اشكال ديگر است كه جهانى مىشود. تنها از لحاظ مكانى نيست كه فراگير مىشود بلكه از نظر زمانى نيز آيندههاى دور را نيز دارد فرا مىگيرد. سه دهه پيش، در "نفت و قهر" هشدار دادم كه جريان گسترش قدرت سرمايه در قلمرو زمان و مكان، با پيش خور كردن آينده و از پيش متعين كردن آينده، انجام مىگيرد. نه انديشههاى اقتصادى و نه انديشههاى سياسى، به اين هشدار وقعى ننهادند. و امروز، "استراتژى" حكومت آقاى بوش، با پيشخور كردن (بودجه عظيم نظامى و بوجود آوردن كسر بودجه) شكل نظامى قدرت را مىخواهد جهانى كند. تمامى جهان و تا هميشه!
اما امريكا تنها نيست. دولتهاى اروپائى و ديگر دولتهاى جهان، از راه كسر بودجه، آينده را خرج حال مىكنند. بدينسان، نسلهاى جوان امروز، با اين اميد به آينده و اين باور به توانائى انسان است كه وداع مىگويند. آن جهانى شدن با اين جهانى شدن، با جهانى شدن ويرانى اميد و باور و محيط زيست و... همراه است. راستى تروريست كيانند؟ پاسداران دروازه مرگ اميد و اعتماد جز پاسداران قدرتمدارى چه كسانى هستند؟ تروريستهاى دشمن زندگى كه داس اجل را بر ريشههاى حيات بر روى زمين مىزنند، جز آنها كه خود و انسانيت و محيط زيست را در مدار بسته قدرت مدارى زندانى كردهاند، كيانند؟
7 - زور پرستى چون صدام، با همان زبان زور كه زبان رسمى در مدار بسته قدرتمدارى است، به دستيارى بوش، از صندوقهاى "رأى"، موافقت صد در صد مردم عراق را با مطلق العنانى خود، بيرون مىآورد. او نمونه كامل انسانى است كه زورمدارى رابطه او را با واقعيت، قطع كرده و، در دنياى مجاز، چنان درب بروى خود بستهاست كه از حد اقل واقع بينى ناتوان گشتهاست و نمىبيند كه جهانيان رأى صد در صد را دروغ بزرگ و گوياى سقوط سريع رژيم او در صورت حمله امريكا، ارزيابى مىكنند. به خيال خود، او بر ناتوانى مفرط خويش، پرده مىكشد غافل از اينكه اين ناتوانى را آشكارتر در معرض ديد جهانيان قرار مىدهد. عقل مستبد نمىتواند بداند كه از اين صحنه سازى، مردم جهان به فشار خردكنندهاى پى مىبرند كه بر مردم وارد مىشود. عمل او دعوتى است از آقاى بوش به صدور دستور حمله به عراق. از آن پس، تنها جامعه بين المللى مىتواند مانع از بروز جنگ بگردد.
اما آيا آقاى بوش مىخواهد با بمب و موشك، اين مردم را از مردم سالارى برخوردار كند؟! مردم عراق چگونه باور كنند وقتى مىبينند كه امريكا مدار را بسته است: مىبيند كه حكومت بوش، پس از آنكه نتوانست از دست نشاندهها، براى رژيم صدام، آلترناتيو بسازد، حال از استقرار دراز مدت قواى امريكا و تصدى اداره عراق دم مىزند. در افغانستان نيز، سخن از تمديد مدت اقامت قواى امريكاست. تقصير از مردم افغانستان و مردم عراق است و يا تقصير از ناتوانى سياسى - اقتصادى امريكاست كه حكومت بوش مىخواهد با قواى نظامى بپوشاند؟ تقصير از هر دو است. در حقيقت، دو نمونه عراق و افغانستان، ضعفها را گزارش مىكنند: الف - ضعف جامعههاى گرفتار استبدادهائى چون استبداد صدام و ملاتاريا و ب - ضعف روز افزون امريكا. ضعف افكار عمومى جهانى كه تا حدودى ناشى از ضعف رسانههاى همگانى است.
ضعف اين جامعهها در اينست كه الف - نمىدانند كه حقوق انسان ذاتى انسان هستند. حقوق را كسى به انسانها نمىدهد و كسى نيز از آنها نمىتواند بستاند. انسانها با غفلت از حقوق خويش، برده زور مىشوند. دوران طولانى حاكميت استبداد زير سلطه، اعتماد بنفس و غرور انسانى را از آنها ستاندهاست. و ب - بدتر، "نخبهها" به مردم و مردم به آنها بى باور هستند. متقابلاً، يكديگر را تحقير مىكنند. متقابلاً در يكديگر، بى اعتمادى و بى باورى القاء مىكنند. انديشه وران توانا نيستند كه به جاى قدرت آزادى را هدف كنند، اعتماد به نفس پيدا كنند و انسانها را به آزاد شدن و به شورش بر تقدير زور ساخته بخوانند. و ج - ملاتاريا انقلاب ايران را به عامل وحشت بدل كرده و ملتهاى استبداد زده رااز برخاستن سخت ترساندهاست. استبداد زدهها از اين واقعيت غافلند كه تنها جنبش آنها براى آزادى است كه موجب رهائى آنها از مدار بسته با دولت مستبد و مدار بسته با قدرتهاى سلطه گر مىشود. بر ملتهاى استبداد زده نيست كه تهديد خارجى را توجيه تسليم كارپذيرانه خود به استبدادها بگردانند بلكه برآنهاست كه برخيزند و استبدادهائى را براندازند كه آنها را در فقر و خشونت و تهديد خارجى نگاه داشتهاند.
و ضعف امريكا در اينست كه مىخواهد بضرب بمب و موشك، امريكا را قطب اقتصادى - سياسى - فرهنگى - نظامى جهان نگهدارد و نمىداند انحلال بمثابه قطب مسلط را شتاب مىبخشد. و نمىداند كه آن خدمتى كه يك حكومت صادق به مردم امريكا مىبايد بكند ،همانا آزاد كردن آمريكا از سلطه گرى است.
و ضعف افكار عمومى جهانى اينست كه به جاى حمايت از جنبشهاى همگانى، از آنها مىترسند. مقدارى از اين ترس القائى است. روشنفكرتاريا و رسانههاى همگانى القاء مىكنند.
8 - انسان زير سلطه، در بريدگى از واقعيت اجتماعى - طبيعى خود زندگى مىكند. اما آيا در جامعههاى سلطه گر انسانها بيرون از واقعيتها و در دنياى مجاز زندگى نمىكنند؟ اگر نه، چرا حاضر نيستند در ترورها بمثابه فرآوردههاى رابطه ميان دو واقعيت، يكى سلطه گر و ديگرى زير سلطه بنگرند؟ حكومت امريكا نه حق ناب است و نه با تروريستهائى كه مدعى جنگ با آنهاست، بى رابطه. امريكا خود مىگويد مىخواهد قدرت نظامى اول جهان بماند و چنان كند كه هيچ قدرت همآوردى پيدا نشود. قدرت نظامى بى همتا بيانگر رابطهاى ميان امريكا و بقيت جهان است كه به آن رابطه حق (امريكا) با ناحق (جامعه بين المللى) نمىگويند بلكه رابطه سلطه گر با زير سلطه مىگويند.
معناى اينكه اين رابطه را قدرت نظامى برقرار مىكند، اينست كه زبان حقوق بشر، آزادى، رشد، و... ديگر بكار نمىآيند. پردهها بر افتادهاند و حالا ديگر، تنها زبان زور است كه گوينده و شنونده آن را در مىيابد. دنيائى با اين زبان، دنياى بى اعتمادى و بى باورى است. آيا مردم امريكا متوجه فاجعهاى هستند كه حكومتشان آنها و جهانيان را به آن مىكشانند؟ و معناى اينكه زبان زور زبان اصلى شدهاست، نه تنها اينست كه دنياى ما دنياى بى اعتمادى بى باورى شدهاست، بلكه اين نيز هست كه انسانها از واقعيت مىگريزند. اگر از واقعيت نمىگريختند، چگونه ممكن بود شعلههاى خشونتى را نبينند كه هستى انسان و محيط زيست او را مىسوزاند؟ چگونه ممكن بود انسان، بمثابه فرد، روز به روز تنهاتر و در برابر قدرت، بى كس و ياورتر شود؟
9 - استراتژى امنيت ملى امريكا ملتهاى ديگر را به اين نتيجه نمىرساند كه چون قدرت نظامى امريكا بى همتاست، بهتر است فكر بيشتر كردن قدرت نظامى خود را كنار بگذارند. بلكه برآن مىدارد كه قدرتى نظامى پيدا كنند كه الف - بتواند آنها را در برابر اين قدرت حفظ كند و ب - در صورت بروز جنگ، بتوانند به اين قدرت بيشترين آسيب را وارد كنند. بدين قرار، آقاى بوش با بستن مدار، جهانيان را وارد مسابقه تسليحاتى بى سابقهاى مىكند. آيا مردم امريكا به پى آمدهاى اين مسابقه انديشيدهاند؟ برآورد كردهاند عرصه زندگى آنها و مردم دنيا كه هم اكنون در حصار خشونت و فقر گرفتارند، تا كجا تنگ خواهد شد؟ آيا فكر كردهاند كه فراگيرتر شدن فقر و خشونت، قوانينى ناسازگار با حقوق بشر و محدود كننده آزادى كه در امريكا و كشورهاى اروپائى تصويب شدهاند، را چندى بعد با قوانينى سخت گيرانهتر جانشين خواهند كرد؟ با وجود اين روند، آنها و مردم دنيا چطور مىتوانند به آينده بى اعتماد نشوند؟ چطور مىتوانند از آينده اميد نبرند؟
جوان بدون اعتماد به آينده، بدون باور به توانائى خود، موجود پژمردهايست. نسل جوان جامعه بشرى، نا اميد از آينده و بى اعتماد به رهبران سياسى و دينى و اقتصادى و علمى و فرهنگى و حتى نسل پدران و مادران، در محاصره خشونت و فقر، كدام مفر ديگرى جز ترور و اشكال ديگر خشونت مىيابد؟ نسل جوان امريكائى به كدام آينده باور دارد؟ آيندهاى كه، در آن، امريكا قدرت نظامى بى همتائى است كه باتفاق قدرتهاى نظامى ملتهاى ديگر، انسانيت را به حصار خشونت و فقر و آلودگى محيط زيست، زندانى كردهاند؟
10 - غير از اينكه بودجه نظامى عظيم امريكا بارى بس گران بر دوش مردم امريكاست، افزايش بودجههاى نظامى و سنگين كردن روز افزون جو خشونت، حتى اگر جنگى نيز روى ندهد، توليد و مصرف فرآوردههاى تخريبى را افزايش مىدهد. سه دهه پيش، فرآوردهها و خدمات ويرانگر را افزون بر 60 درصد برآورد مىكردند. از آن زمان، همچنان بر فرآردهها و خدمات مخرب افزوده شدهاست. اين روند كار را به كجا مىرساند؟ افزايش توليد و مصرف فرآوردههاى ويرانگر، بدون اينكه جنگى روى دهد، استعدادهاى انسان و بخصوص استعداد انس و توان اعتماد كردن انسان را ويران مىكند.
آيا مدعيان رهبرى ملتهاى جهان به اين صرافت مىافتند كه اگر جهان را مزرعه اميد و اعتماد و باور مىكردند، به ساختن قواى نظامى هرچه مرگبارتر و افزودن بر توليد و مصرف فرآوردهها و خدمات بازهم ويرانگرتر، نيازى پيدا نمىكردند؟ آقاى بوش از خود مىپرسد از وقتى بر سركار آمدهاست، چند مسئله داخلى و بين المللى را حل كرده و چند مسئله را بوجود آوردهاست؟ 1 - ترورهاى 11 سپتامبر و 2 - وخامت بار شدن وضعيت اقتصاد امريكا و 3 - تقلبهاى بزرگ در بزرگترين شركتها و ورشكست آنها و 4 - افزايش بودجه نظامى امريكا و 5 - قانون تحديد آزاديها و 6 - افزايش ميزان خشونت و در نتيجه ناامنى در امريكا و 7 - ابعاد فاجعهآميز پيدا كردن خشونت در سرزمين فلسطين و 8 - محور شر خواندن ايران و عراق و كره شمالى و اثر آن بر مجهز شدن كره شمالى به بمب اتمى و گشاده دستتر شدن رژيمهاى ملاتاريا و صدام در سركوب مردم ايران و عراق، 9 - جنگ در افغانستان كه آن كشور را همچنان در دست جنگ سالاران باقى گذاشته در عوض موجب توسعه تروريسم گشته است. 10 - تدارك جنگ با عراق كه به قول ناظران موجب غفلت از مبارزه با تروريسم شدهاست و 11 - پراكندن قواى امريكا در جهان و بر انگيختن مسابقه تسليحاتى و 12 - امضاء نكردن ميثاق ريودوژانيرو در باره محيط زيست و 13 - به انزوا در آوردن امريكا و 14 - وارد كردن ضربه بس مرگبار به اميد و اعتماد جامعه جهانى، به جهانى آزادتر و مطمئنتر و در رشدى عادلانهتر. و...
11 - چه بسا آقاى بوش بگويد با برانداختن طالبان و اعلان جنگ به دولتهاى استبدادى تروريست، ميزان اعتماد است كه در جهان بالا بردهاست. اما در استراتژى امنيت ملى، او به خود اختيار مىدهد به "جنگ پيشگيرانه" اقدام كند. و از آنجا كه وارونه حقيقت تبليغ مىشود و وسيعترين تبليغها بر ضد اسلام است كه بعمل مىآيند، مقايسه رفتار على (ع) با رفتار آقاى بوش، بسى پندآموز است:
آن انسان آزاده، حاضر نشد در مقام پيشگيرى از ترور، حتى آزادى تروريستى را سلب كند كه قصد جان او را داشت. زيرا نمىخواست با اينكار، اعتماد و باور انسان به آزادى و حقوق خويش را ترور كند. و هنوز، تفاوتى در حد تضاد ميان موقعيت على (ع) با موقعيت آقاى بوش است: على حق ناب بود و تروركننده او زورپرست نگون روزى بود. آقاى بوش "منافع" قدرت امريكا را نمايندگى مىكند. پس چه عجب كه على (ع) دستور مىدهد با ضارب او، از لحاظ خور و خواب، همان رفتارى را بكنند كه با او مىكنند و حكومت آقاى بوش، بخشى از اسيران را در افغانستان كشتار مىكند و بخش ديگرى را به كوبا مىبرد و به آنها ابلاغ مىكند شما حق داشتن حقوق بشر را نداريد. تضاد اين دو رفتار، تضاد حق با مصلحت و منفعت بيگانه به حق است. رفتار على (ع) اعتماد و باورى بى خدشه پديد آورد و رفتار آقاى بوش ترور اعتماد و باور است. و
12 - بديهى است آقاى بوش و جنگ طلبان حول و حوش او مدعى هستند كه از هدفهاى استراتژى امنيت ملى كه تهيه كردهاند، استقرار مردم سالارى در كشورهاى استبداد زدهاست. اما حكومت آقاى بوش مجموعه را تشكيل مىدهد: گرايشهائى از حزب جمهوريخواه و ارتش امريكا + گرايشهائى از اين نوع در اروپا و اسرائيل + ماورامليها، بخصوص ماوراى مليهاى نفت و اسلحه + اصل راهنمائى كه بنا بر آن، امريكا محور مسلط جهان هست و هدفى كه بنا بر آن، امريكا مىبايد محور مسلط بلامنازع بماند + استفاده از تفوق نظامى در سياست خارجى (جنگ پيشگيرانه و...) + گروههاى از كشورهاى استبداد زده كه حاضر اند مجرى سياست امريكا بشوند.
اينك بر آقاى بوش است بگويد: كدام ملتى باور مىكند اين مجموعه با استقرار مردم سالارى موافق است و امريكا نه بخاطر بردن نفت و جانشين كردن مستبدهاى مطيع كه براى برخوردار كردن مردم سالارى بر دو اصل استقلال و آزادى، به كشور آنها، قشون مىكشد؟ اگر آقاى بوش بخواهد براستى با تروريسم مبارزه كند، خود نبايد اعتمادها و باورها را در ملتها ترور كند. اگر آقاى بوش مىخواهد با تروريسم مبارزه كند، بايد ملتها را از مدار بسته استبداد تهديد نظامى امريكا، آزاد كند. اگر آقاى بوش مىخواهد با تروريسم مبارزه كند نخست مجموعهاى را بايد تغيير دهد كه تنها رهبرى خشونت در اشكال جنگ و ترور و... مىتواند باشد، اگر آقاى بوش مىخواهد با تروريسم مبارزه كند، مىبايد فكر سلطه بر جهان را از سر بدر كند و بيان حقوق انسان و مظهر حقطلبى بگردد، اگر آقاى بوش مىخواهد با تروريسم مبارزه كند، مىبايد همه آنها را كه حاضر مىشوند مجرى سياست امريكا در كشورهاى خود بگردند، ضد مردم سالار و خائن به ملتهاى خود بشمارد و طردشان كند.
اما اگر آقاى بوش و حكومتش همچنان خواست تروريسم را دست آويز كند و به ترور اعتماد و باور ادامه دهد، اگر او در اين بدترين جنايتها همدست مستبدان ماند، برانسانهاى آزاده است كه به مبارزه با تروريسمى برخيزند كه اعتماد و باور به توانائى انسان، به حقوق او و به آزادى را ترور مىكنند.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|