انقلاب اسلامى در هجرت شماره 552
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
پيام آقاى ابوالحسن بنى‏صدر به آنها كه، بنا بر موقعيت، مسئولند

اراده حيات‏

آقاى بوش مى‏گويد: هركس با ما نيست با تروريستهاست. امريكا قدرت نظامى اول روى زمين است و نمى‏گذارد هيچ قدرت نظامى با او همآورد شود. اين قدرت به خود حق مى‏دهد، "در مقام پيشگيرى"، به هر كشورى كه تشخيص دهد امنيت ملى امريكا را به خطر مى‏اندازد، حمله كند. بدين قرار، قدرت امريكا، بر محور قوه نظامى خويش، رابطه‏اى با بقيه جهان برقرار مى‏كند كه در آن، هر كس "با امريكا" نيست، با تروريستهاست. بنا بر اين، هر وقت سياست امريكا اقتضاء كرد، مورد حمله قرار مى‏گيرد. مدار بسته همين است. مدار بسته نيازمند يك محور مسلط است و يك محور زير سلطه. هر كس نخواهد در محور دوم قرار بگيرد، دشمن است و بايد حذف شود. به سخن ديگر، در مدار بسته، تنها يك عامل عمل مى‏كند كه زور است و يك رابطه وجود دارد كه دشمنى است و يك عمل ممكن است كه مرگ و ويرانگرى است. مجلس مى‏گويد تعهدات خارجى كه وزارت نفت ايجاد كرده‏است، 102 ميليارد دلار است. وزارت نفت مى‏گويد تعهدات ديگر را به پاى وزارت نفت نوشته‏اند! "وزير" نفت مى‏گويد بهيچرو قراردادهاى مربوط به بهره بردارى از منابع نفت و گاز را به آگاهى همگانى نخواهد رساند. بدين قرار، دولتى براى ملتى تعهدهاى خارجى ايجاد مى‏كند بدون آنكه ملت از زمان ايجاد تعهد، هزينه آن، مصرف آن، بازپرداخت آن، كمتر اطلاعى داشته باشد. اين رفتار نيز مثال ديگرى از مدار بسته‏است. در اين مدار، دولت ملاتاريا محور فعال مايشاء است و جامعه ملى محورى است كه پندارى اراده حيات را از دست داده‏است و نقش مرده در دست مرده شوى را بازى مى‏كند. بديهى است هركس نخواهد اين نقش را بازى كند و بخواهد بعنوان انسان زنده و آزاد، در مقام پرسش برآيد، "حذف بايد گردد"! بدين قرار، اگر باوجود آگاهى از تعهداتى چنين سنگين، سكوت سنگين‏ترى حاكم است، بخاطر آنست كه مردم ايران خود را در مدار بسته زورمدارى زندانى كرده‏اند. در اين مدار، آيا يك كار بيشتر نمى‏توان كرد و آن تسليم شدن است چرا كه اعتراض كردن همان و سركوب شدن همان؟ نه. نظير اين پرسش را اروپائيان نيز از خود مى‏كنند. اروپائيان با جنگ امريكا بر ضد عراق، مخالف هستند. اما به قول لوموند ديپلماتيك (اكتبر 2002)، قدرتى كه امريكاست، متحد ندارد، نوكر دارد و از نوكر، جز اطاعت، نمى‏خواهد و نمى‏پذيرد. اما آيا اروپائيان مجبورند خود را در مدار بسته‏اى زندانى كنند كه ارباب از آنها اطاعت محض طلب مى‏كند؟ نه. اما امر مهمترى كه از آن غفلت مى‏شود، اينست: مدار بسته، مدار مرگ و ويرانگرى و فساد در حد اكثر است. مردم ايران را از شدت سركوب، در صورت قيام آنها، فراوان مى‏ترسانند. حال آنكه "هزينه" قيام هرچه باشد، در مقايسه با "هزينه" ماندن در مدار بسته نيست. پيش از اين، در هشدار به آنها كه مردم را از خشونت مى‏ترساندند، خاطر نشان كردم خشونتى كه هم اكنون مردم ايران تحمل مى‏كنند، به ميزان حداكثر است. بارها يادآور شده‏ام كه استبداد در قلمرو زمان نيز ويرانگرى مى‏كند چنانكه، پيشاپيش، امكانات نسلهاى آينده را ويران مى‏كند:

تعهدهايى كه ايجاد مى‏شوند: ويران كردن امكانات نسل جوان است:


1 - نسل جوان ايران چگونه كشورى را تحويل مى‏گيرد؟ كشورى با 100 ميليارد دلار تعهد خارجى "ابراز شده" تعهدهاى داخلى بيرون از حساب، منابع نفت و گاز واگذار شده، نفت و گاز پيش فروش شده، زمين‏هاى كشاورزى رها شده و يا "در بورس زمين افتاده"، استعدادهاى گريخته، سرمايه‏هاى فرار كرده، ديوان و قشون سالارى عظيم، فاصله علمى و فنى بازهم بزرگ‏تر، فقر همگانى و همه جانبه كمر شكن، نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى فراگير، محيط زيست آلوده و ويران شده، پيوندهاى توحيد ملى گسسته و... در برابر چشم اندازى چنان تاريك كه اراده حيات را از انسان مى‏ستاند، نسل امروز چه مى‏كند؟ آيا نسلى كه همه امكانهاى رشد را دارد و، با غفلت از آزادى خويش، در مداربسته‏اى، خود را به ويرانگريهاى استبداديان سپرده‏است، حتى نمى‏خواهد بداند چسان اساس حيات مليش را ويران مى‏كنند؟ آيا از خود مى‏پرسد، بعنوان موجود زنده، چه نوع زندگى دارد؟ هنوز از ترس سركوبگرى استبداديان، بر زمين ميخكوب شده‏است؟ اما نه، اين واقعيتها بيانگر ايران فردا نيستند بيانگر ايران امروز هستند. در مدار بسته استبداد، خشونتى كه در ويرانگرى و بردن بكام مرگ بكار مى‏رود، پوياست و تكاثر ويرانگرى و مرگ را ببار مى‏آورد. كافيست ميزان ويرانگرى و مرگ را از دوران پهلوى تا امروز كه در شكل استبداد ملاتاريا ادامه دارد، سال به سال، مقايسه كنيد. اين مقايسه ضريب ويرانگرى را در اختيار شما مى‏گذارد و بدان مى‏توانيد ويرانيهاى آينده را برآورد كند. فايده اين محاسبه اينست كه از هم اكنون مى‏توانيد، وضعيت ايران 10 و 20 سال بعد را سنجش كنيد. مى‏توانيد ميزان مسئوليت خود را برآورد كند:
2 - چند رقم مى‏تواند خواننده را از وسعت ويرانگرى آگاه كند:
* بودجه حكومت مصدق يك ميليارد تومان بود. با ملى كردن نفت، هزينه صنعت نفت نيز بر عهده دولت قرار گرفته بود. نفتى صادر نمى‏شد. قرضه خارجى نيز گرفته نمى‏شد. بنا بر اين، منابع آن بودجه، داخلى بودند. امروز، بودجه كشور 3/24 هزار ميليارد تومان است. به قول سازمان برنامه و بودجه، دولت به ملت ماليات مى‏دهد. يعنى منابع داخلى ندارد. تمامى بودجه از فروش و پيش فروش نفت و قرضه‏هاى خارجى و داخلى تأمين مى‏شود. مقايسه اين دو بودجه، وسعت تخريب اقتصاد كشور و نيز پيشخور كردن ثروتهاى طبيعى آن را آشكار مى‏كند. بسا به ذهن خواننده خطور مى‏كند كه در 24300 برابر شدن بودجه، تورم نيز نقش و نقش اول را داشته‏است. اما تورم از جمله به اين معنى است كه بودجه قدرت خريدى را ايجاد مى‏كند كه اقتصاد ملى توانائى جذب آن را ندارد و حتى با وارد كردن فرآودره‏ها و "خدمات" نيز نمى‏توان اين قدرت خريد را جذب كرد.
* در 8 سال جنگ، 100 ميليارد دلار گم شد. در حكومت هاشمى رفسنجانى، رقم قرضه خارجى را 30 و 40 ميليارد دلار مى‏گفتند. 5 سال بعد، صحبت از 80 و 100 ميليارد دلار يعنى دو برابر و بيشتر است. نرخ تخريب 18 در صد مى‏شود. اما اين تمامى ويرانگرى نيست. زيرا در هر چهار بعد واقعيت اجتماعى و نيز در محيط زيست، ويرانگريهاى گسترده‏اى را ببار مى‏آورد:
- در بعد اقتصادى، تعهدهاى خارجى گوياى اين واقعيت هستند كه اقتصاد ايران، روز به روز به نفت و گاز وابسته‏تر مى‏شود و اين وابستگى را براى آينده‏هاى دور نيز ايجاد مى‏كند. و نيز مى‏گويد اقتصاد داخلى نه تنها رشد لازم را بر آنكه به نيروى محركه نسل جوان كار دهد،ندارد ، بلكه هم وابسته به اقتصاد مسلط است و هم فرآورده هايش نيازهاى انسان را بر نمى‏آورند.
- در بعد سياسى، گزارشگر حاكميت مافياها بر اقتصاد كشور و وسعت بخور و ببر اليگارشى مافياهاست. مى‏خوانيد يا مى‏شنويد كه ايرانيان مقيم امريكا، 400 تا 600 ميليارد دلار سرمايه دارند. بخشى بزرگ از اين ثروت حاصل چپاول دوران پهلويهااست. در دوران ملاتاريا، بر اين ثروتها بازهم افزوده شده‏است. اين واقعيت كه بانك مركزى تعهدها را واقعى مى‏داند اما از خود سلب مسئوليت مى‏كند و وزارت نفت نيز چنين مى‏كند، گوياى اين واقعيت است كه حكومت نمى‏تواند بگويد اين تعهدها به چه مصرفى رسيده‏اند. اگر سرمايه گذارى شده بودند، جامعه از آن آگاه مى‏شد و حكومت نيز دليلى براى مخفى كردن آن نمى‏ديد. معناى اين خورد و برد اينست كه دولت ملاتاريا يك مدار بسته را تشكيل مى‏دهد. در اين مدار، آنها كه قدرت را در دست دارند، از كارگزاران دولت، جز اطاعت نمى‏پذيرند. بديهى است اطلاعت در تخريب روز افزون پايه‏هاى حيات ملى.
- در بعد اجتماعى، گزارشگر مدار بسته بودن نظام اجتماعى ايران و بنا بر اين، فقدان كار براى انديشه و دست ايرانيان است. چرا كه اگر نظام اجتماعى باز بود، كار كار ايجاد مى‏كرد. حال آنكه، وقتى نظام اجتماعى مدار بسته ايست كه محور مسلط آن در خارج قرار دارد، هر كار محور مسلط، در جامعه زير سلطه، كار از بين مى‏برد. ساده‏ترين مثالهاى آن، جانشين توليد داخلى شدن واردات است، بورس بازيها هستند، بزرگ شدن ديوان سالارى و بخش "خدمات" است، فرار استعدادها و سرمايه هااست و...
- اما ويرانگرى بزرگ‏تر در بعد فرهنگى انجام مى‏گيرد: اين رفتار اقتصادى همان فروش روز افزون خون و زندگى با درآمد آنست. اين رفتار، لاجرم، با اصل و فكر راهنماى توجيه كننده آن همراه‏است. اگر اين اصل و فكر راهنماى توجيه گر اميد برگرفتن از حيات و تن دادن به مرگ تدريجى نباشند، چگونه ممكن است جامعه‏اى، آنهم جامعه جوانى، در برابر ويران شدن پايه‏هاى حيات ملى خود، چنين لاقيد بماند؟ آيا براستى جامعه جوان ايران از راست راه چگونه زيستن كه انقلاب ايران گشود به بيراهه چگونه مردن بازگشته است و بى آنكه آخ بگويد، سر بر بالين مرگ گذاشته است؟ آيا وسعت و شدت نابسامانيها و آسيبها گوياى پذيرش "فلسفه" مرگ در فقر و خفت است؟ آيا جامعه جوان آگاهانه توانائيها و ثروتهاى خويش را با فقر و خشونت، مبادله مى‏كند؟ آيا... راست بخواهى، دنياى امروز، دنيائى است كه در آن، باز به قول لوموند ديپلماتيك، روشنفكران دچار استحاله شده‏اند و بكار توجيه سلطه گرى مشغولند. در همه جا، داس قدرت نه تنها حقوق و ارزشها كه ريشه‏هاى زندگى را بر مى‏كند و از روشنفكران تراز اول، صدائى به اعتراض بر نمى‏خيزد. روشنفكران كه پيش از اين، هر زمان ضرور مى‏شد، بى ترس از افكار عمومى، آنچه را حق مى‏دانستند مى‏گفتند، كجا هستند؟ آنها كه در برابر حاكمان، بيانگر وجدان انسانيت مى‏شدند، كجايند؟ بر ارزيابى نشريه بايد افزود: اگر امروز، در امريكا "محافظه كاران جديد" نظريه پرداز شده‏اند و اگر در اروپا، راستهاى افراطى، سازندگان "انديشه راهنما" گشته‏اند، بخاطر آنست كه عمل به اين و آن بيان قدرت، فرو رفتن و ماندن در مرداب زورمدارى است. در ايران امروز نيز، به يمن بيان آزادى است اگر صداى اعتراض بر مى‏خيزد. اين صدا از آنها بر مى‏خيزد كه آزادى را هدف و روش كرده‏اند و صداى وجدان ملتى و انسانيتى گشته‏اند. و
3 - پيشنهاد مى‏شود به قرض دهندگان اخطار كنم روزى كه ملت آزاد شود، نه تنها تعهدى به بازپرداخت اين وامها ندارد بلكه حق دارد از شما وام دهندگان، بعنوان شركاى غارت هستى ملى و حاميان استبداد خيانت و جنايت و فساد شكايت كند. در مقام معتمد مردم ايران اين اخطار را تكرار كرده‏ام اما روى سخن مى‏بايد همواره با مردم كشور باشد. زيرا اين مردم هستند كه مى‏بايد مراقب حال و آينده كشور خود باشند و به عمل برخيزد. اما آيا اين مردم، در مدار بسته، تسليم زورمدارى گشته‏اند؟ نه. حق اينست كه جامعه جوان به آدمى مى‏ماند كه با زورگوئى به درون اتاقى رفته و درب را بروى خود بسته‏است . فرياد خفه‏اى دارد و از بيرون كسى صداى او را نمى‏شنود. بسا گمان مى‏كند از بيرون درب را بسته‏اند و استمداد مى‏كند تا دادرسى بدادش برسد و درب را بگشايد. غافل از اينكه زورمدار، از درون، درب بسته است. بدين قرار، استبدادهاى فراگير بدانخاطر تا مى‏توانند سانسور را كامل مى‏كنند و در درون و بيرون مدار بسته زورمدارى، هر صداى اعتراضى را خفه مى‏كنند كه وجود هر گوش شنوا و هر صدا، در بيرون از مدار بسته، سرانجام، مدار را مى‏گشايد. از اين رو، هركس كه بخواهد صداى جامعه گرفتار در مدار بسته استبداد بگردد، فرض است كه بر حق استوار بماند. بنام مصلحت، به درون مدار بسته در نيايد و نپندارد كه مدار بسته بدون پديد آمدن اراده حيات در مردم، بدون دست بكار گشودن مدار شدن و اين دو بدون آنكه انسانهاى آزاد بر حقوق خود و حقوق مردم خويش استوارى نشان دهند، باز مى‏شود. بنا بر اين، نخست به انسانهاى آگاه است كه اخطار بايد كرد: شأن روشنفكر، شأن آگاه از سياست، از اقتصاد، از جامعه و از فرهنگ، اينست مصلحت بيرون از حق را مفسدت بداند و حق را روش خود نيز بشمارد و با نه گفتن به زورمدارى، به مردم در گشودن مدار بسته يارى رساند. و بداند، فردا كه ايران آزاد مى‏شود، خواهند پرسيد: در جلوگيرى از باز شدن مدار عمل مى‏كردى يا در بازكردن آن؟
4 - اين روزها، محور زومدار آنها را كه مى‏گويند در صورت رد دو لايحه، از حاكميت خارج مى‏شويم، سخت تهديد مى‏كند. سخنگويان سازمان ترور خروج از حاكميت را خروج بر حاكميت مى‏خوانند. با صدور اين احكام، ماهيت خويش و نظام استبداد مطلقه و وحشت شديد خود را بازگو مى‏كنند:
* ماهيت خويش را بازگو مى‏كنند زيرا زورباور و زورمدار وقتى وجود دارد كه بتواند با زورپذير، مدار بسته‏اى را بوجود آورد كه، در آن، يك صدا و صداى امر و نهى او شنيده شود. از اينجا،
* از ديد او، نظام همان مدار بسته ايست كه يك محور فعال مايشاء دارد و آنهم "رهبر" است. در اين نظام، مصدر بيم و اميد، قدرت و ضعف، اختيار وبى اختيارى، يكى است و آنهم "رهبر" است. بدين خاطر است كه لايحه "اختيارات" را كه تازه چيزى جز شكايت از متجاوز به متجاوز نيست، برنمى‏تابد. طرفه اينكه در همان حال كه جانبدار اختيارات "قانونى و فراقانوانى رهبر" است، اجازه شكايت كردن از يك عمل خلاف قانون اساسى را، تمايل به استبداد مى‏شمارد! در دستگاه "شوراى نگبهان"، شخصى به اسم "الهام" دروغ مى‏سازد كه در 1360، "رئيس جمهور وقت" نيز مى‏خواست هيأتى تشكيل دهد كه بر اجراى قانون اساسى نظارت كند و "شوراى نگهبان" نپذيرفت. اصل 113 قانون اساسى رئيس جمهورى را مجرى قانون اساسى مى‏داند. غير از اينكه مستقيم يا از طريق مشاوران خود از موارد نقض قانون اساسى آگاه مى‏شدم، بر فرض كه قصد تشكيل چنين هيأتى را پيدا مى‏كردم، به "شوراى نگهبان" چه مربوط بود با آن موافقت يا مخالفت كند؟ اين شخص دروغ را از آن رو ساخته است تا مگر جعل سابقه كند و اين سابقه مجوز رد قانون بگردد. بهر رو، اگر رهبرى سازمان ترور، بخصوص آقاى هاشمى رفسنجانى و بدنه اين سازمان يكجا بسيج شده‏است، نه بخاطر دو لايحه با محتوائى بس ناچيز است، بلكه بخاطر آنست كه سخت مى‏ترسد:

* پيشنهاد بديل مردمسالار يعنى محور دوم، محورى بيرون از رژيم و مستقل از هر قدرت خارجى، بخاطر آن بود و هست كه در درون و با قدرت خارجى، دو مدار بسته متكى به يكديگر بوجود نيايد. از كودتاى خرداد 1360 بدين سو، محور دوم يا بديل مردم سالار، در باز كردن اين دو مدار كوشيده‏است و مثلث زور پرست براى بستن اين دو مدار عمل كرده‏اند. همانطور كه توضيح دادم، وجود بديل مستقل، بنفسه، مانع از بسته شدن مدار و عامل انحلال قدرت حاكم مى‏شود. زيرا الف - عامل آزاد شدن زور باوران از زورباورى مى‏شوند و فضاى آزاد و سالمى در اختيار آنها مى‏گذارد و ب - صداى وجدان جامعه و هرچه رساتر كردن اعتراض همگانى به استبداد ويرانگر است و ج - جامعه را به توانائيهاى خويش و به فضاى باز مى‏خواند. وحشت شديد رهبرى سازمان ترور و ملاتاريا از خروج از حاكميت، بخاطر آنست كه در بيرون از حاكميت، اين بديل وجود و حضور دارد و اين خروج تصديق موضع برحق آن بديل است. اگر استبداديان از سنجشهاى افكار اينسان بخشم آمده‏اند، از اين روست كه ايرانيان به نتيجه رسيده‏اند كه راه حل وقتى پيدا مى‏شود كه مدار زور بشكند و مدار بسته استبداد ملاتاريا بازگردد. پرسيدنى است: اگر كسانى بر اين حق استوار نايستاده بودند، چگونه ممكن بود عقلهاى جمعى و فردى، به اين صرافت بيفتند كه در بيرون مدار بسته، فضاى باز آزادى است و مسئله اصلى مدار بسته ويرانگرى و مرگ است و مى‏بايد خود را از آن آزاد كرد؟ وجود اين بديل و وحشتى كه در زورباوران پديد آورد، رهبرى ترور را به ارتكاب جنايتهاى وحشيانه ("قتلهاى زنجيره‏اى") و سركوبهاى مداوم ناگزير كرد. غافل از اينكه به انحلال قدرت حاكم و باز شدن مدار بسته زورباورى و زورمدارى، شتاب مى‏بخشد. يكبار ديگر مسئوليت آنها كه آزاد و آزاد انديش هستند را سنگين و صداى آنها را رسا مى‏يابيم. برآنهاست كه حق شوند و اين حق را فرياد بگردند:
9 اقتصاد دانى كه در نامه‏اى سرگشاده خطر رفتن ايران به زير بار قرضه‏اى 120 ميليارد دلارى را خاطر نشان كردند، كارى سخت ارزنده كردند. برآنهاست كه همچنان به علم خويش عمل كنند و هشدار خويش را مستمر و صداى وجدان ايران جوان بگردند. بر همه آنها كه از حقيقتى آگاه مى‏شوند يا مى‏شنوند است كه صداى اين وجدان بگردند. بر آنهاست كه راه بيرون رفتن از دو مدار استبداد و زيرسلطگى را به مردم كشور نشان دهند و خود، پيشاپيش، در اين راه شوند. نشان دادن راه آزادى، از جمله به يك رشته شفاف گردانيها است: محور مسلط افزون بر 90 درصد از زور را، در شكل فريب، بكار مى‏برد. بنا بر اين، الف - ابهام زدائى از پندار و گفتار و كردار استبداديان، كارى بزرگ و آن شفاف سازى است كه هر دانا مسئول انجام آنست. اما اين تنها شفاف سازى نيست. بسا جامعه آگاه مى‏شود كه براى مثال، در محدوده رژيم اصلاح بمعناى بازكردن مدار بسته زورمدارى شدنى نيست اما در اين فريب مى‏ماند كه راه حل ديگرى نيست، پيشنهاد هدف و روشى كه مردم خود بتوانند تجربه كنند، شفاف سازى ضرورترى است. به سخن ديگر، "لااله" همواره بايد با "الاالله" همراه باشد. بموقع است آنها راكه مسئوليت شفاف سازيها را بر عهده دارند، به امرى مهم توجه دهم: به ياد مى‏آوريد كه آقاى خمينى، در توجيه حكومت آقاى رجائى، مى‏گفت: تنها اين حكومت نيست كه برنامه ندارد، هيچكس برنامه ندارد. به او نامه‏اى نوشتم كه سخن شما خلاف حقيقت است. من و دوستانم برنامه داريم و تعهد مى‏كنيم ايران را در راه رشد قرار دهيم. در حضور نيز، از او پرسيدم: مگر شما نبوديد كه در نوفل لوشاتو مى‏گفتيد برنامه داريم و مرا كسى معرفى مى‏كرديد كه اگر استبداد رژيم پهلوى مى‏گذاشت، اقتصاد ايران را باز مى‏ساخت، مگر نديديد، در بحبوحه آشفتگيهاى بعد از سقوط رژيم پهلوى، چسان چرخهاى اقتصاد را به حركت درآورديم؟ چه شده‏است كه مى‏گوئيد هيچكس برنامه ندارد؟ آيا به شما نمى‏گويند چرا مردم كشور و مردم دنيا را فريب داديد؟ راستى چرا وى دروغى چنان آشكار مى‏گفت؟ زيرا به بيراهه استقرار استبداد فراگير افتاده بود و كار اول، از ميان بردن بديل بود. بديل انسانهاى آزاد و دانا بودند، بيان آزادى و برنامه رشد در آزادى بود. در هر سازماندهى بر مدار قدرت، كار اول از ميان بردن اين بديل و جلوگيرى از پيدايش بديل است. پس هيچ از راه اتفاق نيست كه زور مدارها، باتفاق، اين بديل را سانسور مى‏كنند زيرا وجودش بمعناى آنست كه مثلث زور پرست، بمثابه سازمانهاى قدرتمدار، جريان انحلال را مى‏بايد تا پايان بروند. با وجود اين، تجربه تاريخ و زمان ما مى‏گويند اين دو شفاف گردانى مى‏بايد با شفاف گردانى سومى همراه شود: ج - ابهام حاكم بر عقل جمعى و عقلهاى فردى يك جامعه و اعضاى آن را از توانائيها كه دارند، غافل مى‏كند. بسيارند كه بديل را هم مى‏شناسند اما خويشتن را ناتوان و مدار بسته قدرتمدارى را زندانى با ديوارهاى سر بفلك كشيده تصور مى‏كنند و مأيوس، نشسته برجاى تسليم شدگان مى‏مانند. از اين رو، بيادآوردن مستمر توانائيهاى جوانان، آن شفاف گردانى تعيين كننده است كه مى‏تواند واپسين مانع را از سر راه آزادى بردارد و در ايران جوان، اراده حيات در آزادى و رشد را پديد آورد.
5 - آقاى خامنه‏اى، خطاب به استعدادهاى علمى جوان مى‏گفت: تبعيض همواره غير عادلانه نيست. بعضى از تبعيضها، عين عدالتند. از جمله تبعيض بسود علم و عالم. راستى اينست كه علم نه تنها نياز به تبعيض ندارد، بلكه تبعيض نافى علم است. از آن شفاف گردانيهاى بس مهم، يكى همين تبعيض بسود علم، بسود دين، به سود ضد دين و... است. چند مثال معنى و اهميت اين شفاف گردانى را آشكار مى‏كند:
* دين مدارها هرآنچه را با قدرتمدارى آنها سازگار نيست، بدين عنوان كه مخالف دين است، سانسور مى‏كنند؛
* هركس كه قدرت مى‏جويد و دين را مانع مى‏انگارد، بنا بر موقع، - اين روزها، حقوق انسان و لائيسيته - حق يا مرامى را محور مى‏كند و اسلام را ضد آن مى‏گرداند؛
* مردم عادى كه تبعيض بسود علم، همچون اصل مسلمى پذيرفته‏اند، كافى است بشنوند فلان حكم دينى را يك مقام دينى داده و يا براى مثال، برنامه سوم را "اقتصاددانان" و... تهيه كرده‏اند، تا بى چون و چرا بپذيرند. اما اين تبعيضها ضد علمى و فريب هستند. چرا كه علم و جهل از يك مقوله نيستند تا تبعيض بسود علم و به زيان جهل بتواند تصور شود و به عمل درآيد. جهل به علم از ميان مى‏رود و روش علم علم است. عالم را صاحب اختيار جاهل كردن، تبعيض بسود علم نيست، تبعيض به زيان علم و بسود قدرت (= زور) است. چرا كه با صاحب اختيار نادان شدن، نادانى از ميان نمى‏رود. با انتقال دانش از دانا به نادان ، نادانى از ميان مى‏رود. صاحب اختيار نادان شدن، در "بهترين تعريف" يعنى اينكه عالم حق دارد جاهل را به زور بكارى وادار كند كه بسود او است و جاهل نمى‏داند كه بسود او است. آنها كه براى قدرت وجه مثبت قائل مى‏شوند، آيا نمى‏گويند رژيم پهلوى مى‏خواست "بزور مردم نادان را متمدن كند" و شاه سابق نمى‏گفت "ولو به زور ايران را به دروازه تمدن بزرگ مى‏رسانم"؟ در آن روزها كه كودتاى خرداد 60 را سازمان مى‏دادند، نمى‏گفتند: در كوتاه مدت ، تنها به زور مى‏توان اسلام را پياده كرد؟ حاصل اين دو تجربه چيست جز تخريب بزرگ؟ بدين قرار،قائل شدن هر تبعيضى بسود شخصى، مرامى، فكرى، جنسى، نژادى، قومى، ملتى، حتى علمى و حقى، دروغ است و اقتضاى عمل كردن به مسئوليت شفاف گردانى، پرداختن به اين ابهام زدائى بزرگ است. بنا بر موقع، به نزاع طرفداران دو تبعيض مى‏پردازم: تبعيض بسود اسلام و به زيان مردم سالارى و حقوق انسان، از سوئى و تبعيض به سود لائيسيته و حقوق بشر و مردم سالارى به زيان اسلام. اوليها از ميان برداشتن "سكولارها" و... را واجب دينى مى‏دانند و دوميها، اسلام را مخالف مردم سالارى و حقوق انسان و آزادى و... مى‏شمارند و لائيسيته را "بيرون كردن دين از عرصه اجتماع"، تعريف مى‏كنند. اما هر دو دسته، قدرت باورى خود را لو مى‏دهند و آنچه را مى‏خواهند، رسيدن به قدرت است. حتى بر تجربه يك قرن غرب نيز چشم بسته‏اند و نمى‏بينند كه در امريكا و اروپا، قدرتمدارى افسار گسيخته است كه دارد عرصه "انديشه سياسى" را تصرف مى‏كند. در حقيقت، دسته اول زورباوران كه اسلام را چماق كرده‏اند، نخست اسلام را قربانى زور باورى خود مى‏كنند: انطباق دادن با ولايت مطلقه فقيه، دين را نوعى از بيان قدرت مى‏گرداند كه خشونت را روش اصلى "زندگى" مى‏گرداند. در مدار بسته‏اى كه بوجود مى‏آورد، با آزادى و حقوق بشر و مردم سالارى، جز يك كار نمى‏ماند و آن حذف است. و دسته دومى كه اسلام ستيزى را روش مى‏كنند و لائيسيته و حقوق بشر و مردم سالارى را چماق مى‏گردانند، در مدار بسته‏اى كه پديد مى‏آورند، يك كار بيشتر نمى‏ماند :حذف اسلام اگر شد از صفحه روزگار و اگر نشد، به قول خودشان، "از صحنه اجتماع"!. قربانيان اول اين قدرت باوران نيز، مردم سالارى و لائيسيته و حقوق بشر هستند. به اين دليل ساده كه در مدار بسته تضاد ،لائيسيته، مردم سالارى و... با دين، جز زور حاكم نمى‏شود. آيا دو استبداد يكى استبداد پهلويها و ديگرى استبداد ملاتاريا ملتى را كافى نيست و هنوز مى‏بايد آزموده را آزمود؟ ابهام زدائى الف - به نقد دين و باز جستن بيان آزادى است، ب - به هدف و روش كردن آزادى است، ج - به ابهام زدائى از مفهوم دولت و آزاد كردن باورها از دولت و بى طرف گرداندن كامل دولت است، د - به مستقل كردن دولت از قدرتهاى انيرانى و در آمدها و هزينه‏ها و در هدفها و خدمتها، بيانگر اراده جمعى مردم كشور گرداندن است، ه - به ابهام زدائى معناى قدرت و جدا كردن حساب آن از حساب توانائى است و بدان، كاستن از كاربردهاى قدرت و فراخ كردن عرصه كاربردهاى توانائيهاى انسان است، ز - به ايجاد بديل است. در حقيقت، جامعه آزاد، جامعه‏اى با مدار باز، جامعه بديل ساز است. پيام معتمد شما به شما انسانهاى مسئول و مسئوليت شناس اينست: اگر بگوئيد رژيم ملاتاريا پيدايش بديل را غير ممكن ساخته است و بنا بر اين، چاره جز اين نيست كه در محدوده اين رژيم، اصلاح‏طلبى را روش كرد، به شما مى‏گويم: بهوش باشيد! در مدار بسته، هزينه اصلاح‏طلبى نيست كه مى‏پردازيد، اراده حيات آزاد است كه از دست مى‏دهيد؛ در مدار بسته، اصلاح نيست كه ممكن مى‏كنيد همانطور كه تعهدهاى 100 ميليارد دلارى شهادت مى‏دهند،بلكه پايه‏هاى حيات ملى است كه ويران مى‏سازيد؛ در مدار بسته، رژيم ملاتاريا رانيست كه با مردم سالارى دمساز مى‏كنيد، مسئوليت سنگين نگاه داشتن ايران در مدار بسته سلطه ، در مدار بسته خشونت و در مدار بسته صدور و تخريب نيروهاى محركه است كه بر عهده مى‏گيريد؛ در مدار بسته، براى دگر انديشان نيست كه فرصت ايجاد مى‏كنيد، جريان آزاد اطلاعات و انديشه هاست كه متوقف مى‏كنيد. نمى‏بينيد هركس مى‏خواهد انديشه خويش را آزاد كند و آزاد بيانديشد، از اين مدار بسته خارج مى‏شود؟ در مدار بسته، مردم كشور را نيستند كه وارد صحنه مى‏كنيد، بلكه مردم كشور هستند كه از عمل در جهت آزاد كردن از مدار بسته دولت ملاتاريا - مردم، باز مى‏داريد. در مدار بسته استبداد، اراده حيات و رشد نيست كه در جامعه جوان بر مى‏انگيزيد بلكه، براى اعتياد به نابسامانيهاست كه فرصت ايجاد مى‏كنيد. در باب مسئوليتهاى شما آگاهان، شما مردم ايران، شما جوانان، هنوز بايد با شما سخن گفت و خواهم گفت. از دو مسئول، يكى سلطه گرى كه قرض مى‏دهد و ديگرى زير سلطه‏اى كه ثروتهايش را گرو مى‏گذارد و قرض مى‏ستاند، مسئول‏تر دومى است. از دو مسئول، يك استبداديان و ديگرى كه در مدار بسته‏اى به تابعيت آنها گردن مى‏نهند، مسئول‏تر دومى‏ها هستند. پس خطاب به شما مسئول‏ترها است كه بايد گفت و مى‏گويم: زنده بودن و نقش مردم در دست مرده شوئى كه ملاتارياست را بازى كردن، بى هنرى است. اراده زندگى را در خود ايجاد كردن و به فضاى آزاد زندگى در آمدن هنر است. اراده حيات بجوئيد و استعداد هنر خويش را بكار اندازيد.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره