|
پيام آقاى ابوالحسن بنىصدر به آنها كه، بنا بر موقعيت، مسئولند
اراده حيات
آقاى بوش مىگويد: هركس با ما نيست با تروريستهاست. امريكا قدرت نظامى اول روى زمين است و نمىگذارد هيچ قدرت نظامى با او همآورد شود. اين قدرت به خود حق مىدهد، "در مقام پيشگيرى"، به هر كشورى كه تشخيص دهد امنيت ملى امريكا را به خطر مىاندازد، حمله كند. بدين قرار، قدرت امريكا، بر محور قوه نظامى خويش، رابطهاى با بقيه جهان برقرار مىكند كه در آن، هر كس "با امريكا" نيست، با تروريستهاست. بنا بر اين، هر وقت سياست امريكا اقتضاء كرد، مورد حمله قرار مىگيرد. مدار بسته همين است. مدار بسته نيازمند يك محور مسلط است و يك محور زير سلطه. هر كس نخواهد در محور دوم قرار بگيرد، دشمن است و بايد حذف شود. به سخن ديگر، در مدار بسته، تنها يك عامل عمل مىكند كه زور است و يك رابطه وجود دارد كه دشمنى است و يك عمل ممكن است كه مرگ و ويرانگرى است.
مجلس مىگويد تعهدات خارجى كه وزارت نفت ايجاد كردهاست، 102 ميليارد دلار است. وزارت نفت مىگويد تعهدات ديگر را به پاى وزارت نفت نوشتهاند! "وزير" نفت مىگويد بهيچرو قراردادهاى مربوط به بهره بردارى از منابع نفت و گاز را به آگاهى همگانى نخواهد رساند. بدين قرار، دولتى براى ملتى تعهدهاى خارجى ايجاد مىكند بدون آنكه ملت از زمان ايجاد تعهد، هزينه آن، مصرف آن، بازپرداخت آن، كمتر اطلاعى داشته باشد. اين رفتار نيز مثال ديگرى از مدار بستهاست. در اين مدار، دولت ملاتاريا محور فعال مايشاء است و جامعه ملى محورى است كه پندارى اراده حيات را از دست دادهاست و نقش مرده در دست مرده شوى را بازى مىكند. بديهى است هركس نخواهد اين نقش را بازى كند و بخواهد بعنوان انسان زنده و آزاد، در مقام پرسش برآيد، "حذف بايد گردد"!
بدين قرار، اگر باوجود آگاهى از تعهداتى چنين سنگين، سكوت سنگينترى حاكم است، بخاطر آنست كه مردم ايران خود را در مدار بسته زورمدارى زندانى كردهاند. در اين مدار، آيا يك كار بيشتر نمىتوان كرد و آن تسليم شدن است چرا كه اعتراض كردن همان و سركوب شدن همان؟ نه.
نظير اين پرسش را اروپائيان نيز از خود مىكنند. اروپائيان با جنگ امريكا بر ضد عراق، مخالف هستند. اما به قول لوموند ديپلماتيك (اكتبر 2002)، قدرتى كه امريكاست، متحد ندارد، نوكر دارد و از نوكر، جز اطاعت، نمىخواهد و نمىپذيرد. اما آيا اروپائيان مجبورند خود را در مدار بستهاى زندانى كنند كه ارباب از آنها اطاعت محض طلب مىكند؟ نه.
اما امر مهمترى كه از آن غفلت مىشود، اينست: مدار بسته، مدار مرگ و ويرانگرى و فساد در حد اكثر است. مردم ايران را از شدت سركوب، در صورت قيام آنها، فراوان مىترسانند. حال آنكه "هزينه" قيام هرچه باشد، در مقايسه با "هزينه" ماندن در مدار بسته نيست. پيش از اين، در هشدار به آنها كه مردم را از خشونت مىترساندند، خاطر نشان كردم خشونتى كه هم اكنون مردم ايران تحمل مىكنند، به ميزان حداكثر است. بارها يادآور شدهام كه استبداد در قلمرو زمان نيز ويرانگرى مىكند چنانكه، پيشاپيش، امكانات نسلهاى آينده را ويران مىكند:
تعهدهايى كه ايجاد مىشوند: ويران كردن امكانات نسل جوان است:
1 - نسل جوان ايران چگونه كشورى را تحويل مىگيرد؟ كشورى با 100 ميليارد دلار تعهد خارجى "ابراز شده" تعهدهاى داخلى بيرون از حساب، منابع نفت و گاز واگذار شده، نفت و گاز پيش فروش شده، زمينهاى كشاورزى رها شده و يا "در بورس زمين افتاده"، استعدادهاى گريخته، سرمايههاى فرار كرده، ديوان و قشون سالارى عظيم، فاصله علمى و فنى بازهم بزرگتر، فقر همگانى و همه جانبه كمر شكن، نابسامانيها و آسيبهاى اجتماعى فراگير، محيط زيست آلوده و ويران شده، پيوندهاى توحيد ملى گسسته و...
در برابر چشم اندازى چنان تاريك كه اراده حيات را از انسان مىستاند، نسل امروز چه مىكند؟ آيا نسلى كه همه امكانهاى رشد را دارد و، با غفلت از آزادى خويش، در مداربستهاى، خود را به ويرانگريهاى استبداديان سپردهاست، حتى نمىخواهد بداند چسان اساس حيات مليش را ويران مىكنند؟ آيا از خود مىپرسد، بعنوان موجود زنده، چه نوع زندگى دارد؟ هنوز از ترس سركوبگرى استبداديان، بر زمين ميخكوب شدهاست؟
اما نه، اين واقعيتها بيانگر ايران فردا نيستند بيانگر ايران امروز هستند. در مدار بسته استبداد، خشونتى كه در ويرانگرى و بردن بكام مرگ بكار مىرود، پوياست و تكاثر ويرانگرى و مرگ را ببار مىآورد. كافيست ميزان ويرانگرى و مرگ را از دوران پهلوى تا امروز كه در شكل استبداد ملاتاريا ادامه دارد، سال به سال، مقايسه كنيد. اين مقايسه ضريب ويرانگرى را در اختيار شما مىگذارد و بدان مىتوانيد ويرانيهاى آينده را برآورد كند. فايده اين محاسبه اينست كه از هم اكنون مىتوانيد، وضعيت ايران 10 و 20 سال بعد را سنجش كنيد. مىتوانيد ميزان مسئوليت خود را برآورد كند:
2 - چند رقم مىتواند خواننده را از وسعت ويرانگرى آگاه كند:
* بودجه حكومت مصدق يك ميليارد تومان بود. با ملى كردن نفت، هزينه صنعت نفت نيز بر عهده دولت قرار گرفته بود. نفتى صادر نمىشد. قرضه خارجى نيز گرفته نمىشد. بنا بر اين، منابع آن بودجه، داخلى بودند. امروز، بودجه كشور 3/24 هزار ميليارد تومان است. به قول سازمان برنامه و بودجه، دولت به ملت ماليات مىدهد. يعنى منابع داخلى ندارد. تمامى بودجه از فروش و پيش فروش نفت و قرضههاى خارجى و داخلى تأمين مىشود. مقايسه اين دو بودجه، وسعت تخريب اقتصاد كشور و نيز پيشخور كردن ثروتهاى طبيعى آن را آشكار مىكند. بسا به ذهن خواننده خطور مىكند كه در 24300 برابر شدن بودجه، تورم نيز نقش و نقش اول را داشتهاست. اما تورم از جمله به اين معنى است كه بودجه قدرت خريدى را ايجاد مىكند كه اقتصاد ملى توانائى جذب آن را ندارد و حتى با وارد كردن فرآودرهها و "خدمات" نيز نمىتوان اين قدرت خريد را جذب كرد.
* در 8 سال جنگ، 100 ميليارد دلار گم شد. در حكومت هاشمى رفسنجانى، رقم قرضه خارجى را 30 و 40 ميليارد دلار مىگفتند. 5 سال بعد، صحبت از 80 و 100 ميليارد دلار يعنى دو برابر و بيشتر است. نرخ تخريب 18 در صد مىشود. اما اين تمامى ويرانگرى نيست. زيرا در هر چهار بعد واقعيت اجتماعى و نيز در محيط زيست، ويرانگريهاى گستردهاى را ببار مىآورد:
- در بعد اقتصادى، تعهدهاى خارجى گوياى اين واقعيت هستند كه اقتصاد ايران، روز به روز به نفت و گاز وابستهتر مىشود و اين وابستگى را براى آيندههاى دور نيز ايجاد مىكند. و نيز مىگويد اقتصاد داخلى نه تنها رشد لازم را بر آنكه به نيروى محركه نسل جوان كار دهد،ندارد ، بلكه هم وابسته به اقتصاد مسلط است و هم فرآورده هايش نيازهاى انسان را بر نمىآورند.
- در بعد سياسى، گزارشگر حاكميت مافياها بر اقتصاد كشور و وسعت بخور و ببر اليگارشى مافياهاست. مىخوانيد يا مىشنويد كه ايرانيان مقيم امريكا، 400 تا 600 ميليارد دلار سرمايه دارند. بخشى بزرگ از اين ثروت حاصل چپاول دوران پهلويهااست. در دوران ملاتاريا، بر اين ثروتها بازهم افزوده شدهاست. اين واقعيت كه بانك مركزى تعهدها را واقعى مىداند اما از خود سلب مسئوليت مىكند و وزارت نفت نيز چنين مىكند، گوياى اين واقعيت است كه حكومت نمىتواند بگويد اين تعهدها به چه مصرفى رسيدهاند. اگر سرمايه گذارى شده بودند، جامعه از آن آگاه مىشد و حكومت نيز دليلى براى مخفى كردن آن نمىديد. معناى اين خورد و برد اينست كه دولت ملاتاريا يك مدار بسته را تشكيل مىدهد. در اين مدار، آنها كه قدرت را در دست دارند، از كارگزاران دولت، جز اطاعت نمىپذيرند. بديهى است اطلاعت در تخريب روز افزون پايههاى حيات ملى.
- در بعد اجتماعى، گزارشگر مدار بسته بودن نظام اجتماعى ايران و بنا بر اين، فقدان كار براى انديشه و دست ايرانيان است. چرا كه اگر نظام اجتماعى باز بود، كار كار ايجاد مىكرد. حال آنكه، وقتى نظام اجتماعى مدار بسته ايست كه محور مسلط آن در خارج قرار دارد، هر كار محور مسلط، در جامعه زير سلطه، كار از بين مىبرد. سادهترين مثالهاى آن، جانشين توليد داخلى شدن واردات است، بورس بازيها هستند، بزرگ شدن ديوان سالارى و بخش "خدمات" است، فرار استعدادها و سرمايه هااست و...
- اما ويرانگرى بزرگتر در بعد فرهنگى انجام مىگيرد: اين رفتار اقتصادى همان فروش روز افزون خون و زندگى با درآمد آنست. اين رفتار، لاجرم، با اصل و فكر راهنماى توجيه كننده آن همراهاست. اگر اين اصل و فكر راهنماى توجيه گر اميد برگرفتن از حيات و تن دادن به مرگ تدريجى نباشند، چگونه ممكن است جامعهاى، آنهم جامعه جوانى، در برابر ويران شدن پايههاى حيات ملى خود، چنين لاقيد بماند؟ آيا براستى جامعه جوان ايران از راست راه چگونه زيستن كه انقلاب ايران گشود به بيراهه چگونه مردن بازگشته است و بى آنكه آخ بگويد، سر بر بالين مرگ گذاشته است؟ آيا وسعت و شدت نابسامانيها و آسيبها گوياى پذيرش "فلسفه" مرگ در فقر و خفت است؟ آيا جامعه جوان آگاهانه توانائيها و ثروتهاى خويش را با فقر و خشونت، مبادله مىكند؟ آيا...
راست بخواهى، دنياى امروز، دنيائى است كه در آن، باز به قول لوموند ديپلماتيك، روشنفكران دچار استحاله شدهاند و بكار توجيه سلطه گرى مشغولند. در همه جا، داس قدرت نه تنها حقوق و ارزشها كه ريشههاى زندگى را بر مىكند و از روشنفكران تراز اول، صدائى به اعتراض بر نمىخيزد. روشنفكران كه پيش از اين، هر زمان ضرور مىشد، بى ترس از افكار عمومى، آنچه را حق مىدانستند مىگفتند، كجا هستند؟ آنها كه در برابر حاكمان، بيانگر وجدان انسانيت مىشدند، كجايند؟ بر ارزيابى نشريه بايد افزود: اگر امروز، در امريكا "محافظه كاران جديد" نظريه پرداز شدهاند و اگر در اروپا، راستهاى افراطى، سازندگان "انديشه راهنما" گشتهاند، بخاطر آنست كه عمل به اين و آن بيان قدرت، فرو رفتن و ماندن در مرداب زورمدارى است. در ايران امروز نيز، به يمن بيان آزادى است اگر صداى اعتراض بر مىخيزد. اين صدا از آنها بر مىخيزد كه آزادى را هدف و روش كردهاند و صداى وجدان ملتى و انسانيتى گشتهاند. و
3 - پيشنهاد مىشود به قرض دهندگان اخطار كنم روزى كه ملت آزاد شود، نه تنها تعهدى به بازپرداخت اين وامها ندارد بلكه حق دارد از شما وام دهندگان، بعنوان شركاى غارت هستى ملى و حاميان استبداد خيانت و جنايت و فساد شكايت كند. در مقام معتمد مردم ايران اين اخطار را تكرار كردهام اما روى سخن مىبايد همواره با مردم كشور باشد. زيرا اين مردم هستند كه مىبايد مراقب حال و آينده كشور خود باشند و به عمل برخيزد. اما آيا اين مردم، در مدار بسته، تسليم زورمدارى گشتهاند؟ نه. حق اينست كه جامعه جوان به آدمى مىماند كه با زورگوئى به درون اتاقى رفته و درب را بروى خود بستهاست . فرياد خفهاى دارد و از بيرون كسى صداى او را نمىشنود. بسا گمان مىكند از بيرون درب را بستهاند و استمداد مىكند تا دادرسى بدادش برسد و درب را بگشايد. غافل از اينكه زورمدار، از درون، درب بسته است.
بدين قرار، استبدادهاى فراگير بدانخاطر تا مىتوانند سانسور را كامل مىكنند و در درون و بيرون مدار بسته زورمدارى، هر صداى اعتراضى را خفه مىكنند كه وجود هر گوش شنوا و هر صدا، در بيرون از مدار بسته، سرانجام، مدار را مىگشايد. از اين رو، هركس كه بخواهد صداى جامعه گرفتار در مدار بسته استبداد بگردد، فرض است كه بر حق استوار بماند. بنام مصلحت، به درون مدار بسته در نيايد و نپندارد كه مدار بسته بدون پديد آمدن اراده حيات در مردم، بدون دست بكار گشودن مدار شدن و اين دو بدون آنكه انسانهاى آزاد بر حقوق خود و حقوق مردم خويش استوارى نشان دهند، باز مىشود. بنا بر اين، نخست به انسانهاى آگاه است كه اخطار بايد كرد: شأن روشنفكر، شأن آگاه از سياست، از اقتصاد، از جامعه و از فرهنگ، اينست مصلحت بيرون از حق را مفسدت بداند و حق را روش خود نيز بشمارد و با نه گفتن به زورمدارى، به مردم در گشودن مدار بسته يارى رساند. و بداند، فردا كه ايران آزاد مىشود، خواهند پرسيد: در جلوگيرى از باز شدن مدار عمل مىكردى يا در بازكردن آن؟
4 - اين روزها، محور زومدار آنها را كه مىگويند در صورت رد دو لايحه، از حاكميت خارج مىشويم، سخت تهديد مىكند. سخنگويان سازمان ترور خروج از حاكميت را خروج بر حاكميت مىخوانند. با صدور اين احكام، ماهيت خويش و نظام استبداد مطلقه و وحشت شديد خود را بازگو مىكنند:
* ماهيت خويش را بازگو مىكنند زيرا زورباور و زورمدار وقتى وجود دارد كه بتواند با زورپذير، مدار بستهاى را بوجود آورد كه، در آن، يك صدا و صداى امر و نهى او شنيده شود. از اينجا،
* از ديد او، نظام همان مدار بسته ايست كه يك محور فعال مايشاء دارد و آنهم "رهبر" است. در اين نظام، مصدر بيم و اميد، قدرت و ضعف، اختيار وبى اختيارى، يكى است و آنهم "رهبر" است. بدين خاطر است كه لايحه "اختيارات" را كه تازه چيزى جز شكايت از متجاوز به متجاوز نيست، برنمىتابد. طرفه اينكه در همان حال كه جانبدار اختيارات "قانونى و فراقانوانى رهبر" است، اجازه شكايت كردن از يك عمل خلاف قانون اساسى را، تمايل به استبداد مىشمارد! در دستگاه "شوراى نگبهان"، شخصى به اسم "الهام" دروغ مىسازد كه در 1360، "رئيس جمهور وقت" نيز مىخواست هيأتى تشكيل دهد كه بر اجراى قانون اساسى نظارت كند و "شوراى نگهبان" نپذيرفت. اصل 113 قانون اساسى رئيس جمهورى را مجرى قانون اساسى مىداند. غير از اينكه مستقيم يا از طريق مشاوران خود از موارد نقض قانون اساسى آگاه مىشدم، بر فرض كه قصد تشكيل چنين هيأتى را پيدا مىكردم، به "شوراى نگهبان" چه مربوط بود با آن موافقت يا مخالفت كند؟ اين شخص دروغ را از آن رو ساخته است تا مگر جعل سابقه كند و اين سابقه مجوز رد قانون بگردد. بهر رو، اگر رهبرى سازمان ترور، بخصوص آقاى هاشمى رفسنجانى و بدنه اين سازمان يكجا بسيج شدهاست، نه بخاطر دو لايحه با محتوائى بس ناچيز است، بلكه بخاطر آنست كه سخت مىترسد:
* پيشنهاد بديل مردمسالار يعنى محور دوم، محورى بيرون از رژيم و مستقل از هر قدرت خارجى، بخاطر آن بود و هست كه در درون و با قدرت خارجى، دو مدار بسته متكى به يكديگر بوجود نيايد. از كودتاى خرداد 1360 بدين سو، محور دوم يا بديل مردم سالار، در باز كردن اين دو مدار كوشيدهاست و مثلث زور پرست براى بستن اين دو مدار عمل كردهاند. همانطور كه توضيح دادم، وجود بديل مستقل، بنفسه، مانع از بسته شدن مدار و عامل انحلال قدرت حاكم مىشود. زيرا الف - عامل آزاد شدن زور باوران از زورباورى مىشوند و فضاى آزاد و سالمى در اختيار آنها مىگذارد و ب - صداى وجدان جامعه و هرچه رساتر كردن اعتراض همگانى به استبداد ويرانگر است و ج - جامعه را به توانائيهاى خويش و به فضاى باز مىخواند.
وحشت شديد رهبرى سازمان ترور و ملاتاريا از خروج از حاكميت، بخاطر آنست كه در بيرون از حاكميت، اين بديل وجود و حضور دارد و اين خروج تصديق موضع برحق آن بديل است. اگر استبداديان از سنجشهاى افكار اينسان بخشم آمدهاند، از اين روست كه ايرانيان به نتيجه رسيدهاند كه راه حل وقتى پيدا مىشود كه مدار زور بشكند و مدار بسته استبداد ملاتاريا بازگردد. پرسيدنى است: اگر كسانى بر اين حق استوار نايستاده بودند، چگونه ممكن بود عقلهاى جمعى و فردى، به اين صرافت بيفتند كه در بيرون مدار بسته، فضاى باز آزادى است و مسئله اصلى مدار بسته ويرانگرى و مرگ است و مىبايد خود را از آن آزاد كرد؟
وجود اين بديل و وحشتى كه در زورباوران پديد آورد، رهبرى ترور را به ارتكاب جنايتهاى وحشيانه ("قتلهاى زنجيرهاى") و سركوبهاى مداوم ناگزير كرد. غافل از اينكه به انحلال قدرت حاكم و باز شدن مدار بسته زورباورى و زورمدارى، شتاب مىبخشد.
يكبار ديگر مسئوليت آنها كه آزاد و آزاد انديش هستند را سنگين و صداى آنها را رسا مىيابيم. برآنهاست كه حق شوند و اين حق را فرياد بگردند:
9 اقتصاد دانى كه در نامهاى سرگشاده خطر رفتن ايران به زير بار قرضهاى 120 ميليارد دلارى را خاطر نشان كردند، كارى سخت ارزنده كردند. برآنهاست كه همچنان به علم خويش عمل كنند و هشدار خويش را مستمر و صداى وجدان ايران جوان بگردند. بر همه آنها كه از حقيقتى آگاه مىشوند يا مىشنوند است كه صداى اين وجدان بگردند. بر آنهاست كه راه بيرون رفتن از دو مدار استبداد و زيرسلطگى را به مردم كشور نشان دهند و خود، پيشاپيش، در اين راه شوند. نشان دادن راه آزادى، از جمله به يك رشته شفاف گردانيها است:
محور مسلط افزون بر 90 درصد از زور را، در شكل فريب، بكار مىبرد. بنا بر اين، الف - ابهام زدائى از پندار و گفتار و كردار استبداديان، كارى بزرگ و آن شفاف سازى است كه هر دانا مسئول انجام آنست. اما اين تنها شفاف سازى نيست. بسا جامعه آگاه مىشود كه براى مثال، در محدوده رژيم اصلاح بمعناى بازكردن مدار بسته زورمدارى شدنى نيست اما در اين فريب مىماند كه راه حل ديگرى نيست، پيشنهاد هدف و روشى كه مردم خود بتوانند تجربه كنند، شفاف سازى ضرورترى است. به سخن ديگر، "لااله" همواره بايد با "الاالله" همراه باشد. بموقع است آنها راكه مسئوليت شفاف سازيها را بر عهده دارند، به امرى مهم توجه دهم: به ياد مىآوريد كه آقاى خمينى، در توجيه حكومت آقاى رجائى، مىگفت: تنها اين حكومت نيست كه برنامه ندارد، هيچكس برنامه ندارد. به او نامهاى نوشتم كه سخن شما خلاف حقيقت است. من و دوستانم برنامه داريم و تعهد مىكنيم ايران را در راه رشد قرار دهيم. در حضور نيز، از او پرسيدم: مگر شما نبوديد كه در نوفل لوشاتو مىگفتيد برنامه داريم و مرا كسى معرفى مىكرديد كه اگر استبداد رژيم پهلوى مىگذاشت، اقتصاد ايران را باز مىساخت، مگر نديديد، در بحبوحه آشفتگيهاى بعد از سقوط رژيم پهلوى، چسان چرخهاى اقتصاد را به حركت درآورديم؟ چه شدهاست كه مىگوئيد هيچكس برنامه ندارد؟ آيا به شما نمىگويند چرا مردم كشور و مردم دنيا را فريب داديد؟ راستى چرا وى دروغى چنان آشكار مىگفت؟ زيرا به بيراهه استقرار استبداد فراگير افتاده بود و كار اول، از ميان بردن بديل بود. بديل انسانهاى آزاد و دانا بودند، بيان آزادى و برنامه رشد در آزادى بود. در هر سازماندهى بر مدار قدرت، كار اول از ميان بردن اين بديل و جلوگيرى از پيدايش بديل است. پس هيچ از راه اتفاق نيست كه زور مدارها، باتفاق، اين بديل را سانسور مىكنند زيرا وجودش بمعناى آنست كه مثلث زور پرست، بمثابه سازمانهاى قدرتمدار، جريان انحلال را مىبايد تا پايان بروند.
با وجود اين، تجربه تاريخ و زمان ما مىگويند اين دو شفاف گردانى مىبايد با شفاف گردانى سومى همراه شود: ج - ابهام حاكم بر عقل جمعى و عقلهاى فردى يك جامعه و اعضاى آن را از توانائيها كه دارند، غافل مىكند. بسيارند كه بديل را هم مىشناسند اما خويشتن را ناتوان و مدار بسته قدرتمدارى را زندانى با ديوارهاى سر بفلك كشيده تصور مىكنند و مأيوس، نشسته برجاى تسليم شدگان مىمانند. از اين رو، بيادآوردن مستمر توانائيهاى جوانان، آن شفاف گردانى تعيين كننده است كه مىتواند واپسين مانع را از سر راه آزادى بردارد و در ايران جوان، اراده حيات در آزادى و رشد را پديد آورد.
5 - آقاى خامنهاى، خطاب به استعدادهاى علمى جوان مىگفت: تبعيض همواره غير عادلانه نيست. بعضى از تبعيضها، عين عدالتند. از جمله تبعيض بسود علم و عالم. راستى اينست كه علم نه تنها نياز به تبعيض ندارد، بلكه تبعيض نافى علم است. از آن شفاف گردانيهاى بس مهم، يكى همين تبعيض بسود علم، بسود دين، به سود ضد دين و... است. چند مثال معنى و اهميت اين شفاف گردانى را آشكار مىكند:
* دين مدارها هرآنچه را با قدرتمدارى آنها سازگار نيست، بدين عنوان كه مخالف دين است، سانسور مىكنند؛
* هركس كه قدرت مىجويد و دين را مانع مىانگارد، بنا بر موقع، - اين روزها، حقوق انسان و لائيسيته - حق يا مرامى را محور مىكند و اسلام را ضد آن مىگرداند؛
* مردم عادى كه تبعيض بسود علم، همچون اصل مسلمى پذيرفتهاند، كافى است بشنوند فلان حكم دينى را يك مقام دينى داده و يا براى مثال، برنامه سوم را "اقتصاددانان" و... تهيه كردهاند، تا بى چون و چرا بپذيرند.
اما اين تبعيضها ضد علمى و فريب هستند. چرا كه علم و جهل از يك مقوله نيستند تا تبعيض بسود علم و به زيان جهل بتواند تصور شود و به عمل درآيد. جهل به علم از ميان مىرود و روش علم علم است. عالم را صاحب اختيار جاهل كردن، تبعيض بسود علم نيست، تبعيض به زيان علم و بسود قدرت (= زور) است. چرا كه با صاحب اختيار نادان شدن، نادانى از ميان نمىرود. با انتقال دانش از دانا به نادان ، نادانى از ميان مىرود. صاحب اختيار نادان شدن، در "بهترين تعريف" يعنى اينكه عالم حق دارد جاهل را به زور بكارى وادار كند كه بسود او است و جاهل نمىداند كه بسود او است. آنها كه براى قدرت وجه مثبت قائل مىشوند، آيا نمىگويند رژيم پهلوى مىخواست "بزور مردم نادان را متمدن كند" و شاه سابق نمىگفت "ولو به زور ايران را به دروازه تمدن بزرگ مىرسانم"؟ در آن روزها كه كودتاى خرداد 60 را سازمان مىدادند، نمىگفتند: در كوتاه مدت ، تنها به زور مىتوان اسلام را پياده كرد؟ حاصل اين دو تجربه چيست جز تخريب بزرگ؟
بدين قرار،قائل شدن هر تبعيضى بسود شخصى، مرامى، فكرى، جنسى، نژادى، قومى، ملتى، حتى علمى و حقى، دروغ است و اقتضاى عمل كردن به مسئوليت شفاف گردانى، پرداختن به اين ابهام زدائى بزرگ است.
بنا بر موقع، به نزاع طرفداران دو تبعيض مىپردازم: تبعيض بسود اسلام و به زيان مردم سالارى و حقوق انسان، از سوئى و تبعيض به سود لائيسيته و حقوق بشر و مردم سالارى به زيان اسلام. اوليها از ميان برداشتن "سكولارها" و... را واجب دينى مىدانند و دوميها، اسلام را مخالف مردم سالارى و حقوق انسان و آزادى و... مىشمارند و لائيسيته را "بيرون كردن دين از عرصه اجتماع"، تعريف مىكنند. اما هر دو دسته، قدرت باورى خود را لو مىدهند و آنچه را مىخواهند، رسيدن به قدرت است. حتى بر تجربه يك قرن غرب نيز چشم بستهاند و نمىبينند كه در امريكا و اروپا، قدرتمدارى افسار گسيخته است كه دارد عرصه "انديشه سياسى" را تصرف مىكند.
در حقيقت، دسته اول زورباوران كه اسلام را چماق كردهاند، نخست اسلام را قربانى زور باورى خود مىكنند: انطباق دادن با ولايت مطلقه فقيه، دين را نوعى از بيان قدرت مىگرداند كه خشونت را روش اصلى "زندگى" مىگرداند. در مدار بستهاى كه بوجود مىآورد، با آزادى و حقوق بشر و مردم سالارى، جز يك كار نمىماند و آن حذف است. و دسته دومى كه اسلام ستيزى را روش مىكنند و لائيسيته و حقوق بشر و مردم سالارى را چماق مىگردانند، در مدار بستهاى كه پديد مىآورند، يك كار بيشتر نمىماند :حذف اسلام اگر شد از صفحه روزگار و اگر نشد، به قول خودشان، "از صحنه اجتماع"!. قربانيان اول اين قدرت باوران نيز، مردم سالارى و لائيسيته و حقوق بشر هستند. به اين دليل ساده كه در مدار بسته تضاد ،لائيسيته، مردم سالارى و... با دين، جز زور حاكم نمىشود. آيا دو استبداد يكى استبداد پهلويها و ديگرى استبداد ملاتاريا ملتى را كافى نيست و هنوز مىبايد آزموده را آزمود؟
ابهام زدائى الف - به نقد دين و باز جستن بيان آزادى است، ب - به هدف و روش كردن آزادى است، ج - به ابهام زدائى از مفهوم دولت و آزاد كردن باورها از دولت و بى طرف گرداندن كامل دولت است، د - به مستقل كردن دولت از قدرتهاى انيرانى و در آمدها و هزينهها و در هدفها و خدمتها، بيانگر اراده جمعى مردم كشور گرداندن است، ه - به ابهام زدائى معناى قدرت و جدا كردن حساب آن از حساب توانائى است و بدان، كاستن از كاربردهاى قدرت و فراخ كردن عرصه كاربردهاى توانائيهاى انسان است، ز - به ايجاد بديل است.
در حقيقت، جامعه آزاد، جامعهاى با مدار باز، جامعه بديل ساز است. پيام معتمد شما به شما انسانهاى مسئول و مسئوليت شناس اينست: اگر بگوئيد رژيم ملاتاريا پيدايش بديل را غير ممكن ساخته است و بنا بر اين، چاره جز اين نيست كه در محدوده اين رژيم، اصلاحطلبى را روش كرد، به شما مىگويم: بهوش باشيد!
در مدار بسته، هزينه اصلاحطلبى نيست كه مىپردازيد، اراده حيات آزاد است كه از دست مىدهيد؛
در مدار بسته، اصلاح نيست كه ممكن مىكنيد همانطور كه تعهدهاى 100 ميليارد دلارى شهادت مىدهند،بلكه پايههاى حيات ملى است كه ويران مىسازيد؛
در مدار بسته، رژيم ملاتاريا رانيست كه با مردم سالارى دمساز مىكنيد، مسئوليت سنگين نگاه داشتن ايران در مدار بسته سلطه ، در مدار بسته خشونت و در مدار بسته صدور و تخريب نيروهاى محركه است كه بر عهده مىگيريد؛
در مدار بسته، براى دگر انديشان نيست كه فرصت ايجاد مىكنيد، جريان آزاد اطلاعات و انديشه هاست كه متوقف مىكنيد. نمىبينيد هركس مىخواهد انديشه خويش را آزاد كند و آزاد بيانديشد، از اين مدار بسته خارج مىشود؟
در مدار بسته، مردم كشور را نيستند كه وارد صحنه مىكنيد، بلكه مردم كشور هستند كه از عمل در جهت آزاد كردن از مدار بسته دولت ملاتاريا - مردم، باز مىداريد.
در مدار بسته استبداد، اراده حيات و رشد نيست كه در جامعه جوان بر مىانگيزيد بلكه، براى اعتياد به نابسامانيهاست كه فرصت ايجاد مىكنيد.
در باب مسئوليتهاى شما آگاهان، شما مردم ايران، شما جوانان، هنوز بايد با شما سخن گفت و خواهم گفت. از دو مسئول، يكى سلطه گرى كه قرض مىدهد و ديگرى زير سلطهاى كه ثروتهايش را گرو مىگذارد و قرض مىستاند، مسئولتر دومى است. از دو مسئول، يك استبداديان و ديگرى كه در مدار بستهاى به تابعيت آنها گردن مىنهند، مسئولتر دومىها هستند. پس خطاب به شما مسئولترها است كه بايد گفت و مىگويم: زنده بودن و نقش مردم در دست مرده شوئى كه ملاتارياست را بازى كردن، بى هنرى است. اراده زندگى را در خود ايجاد كردن و به فضاى آزاد زندگى در آمدن هنر است. اراده حيات بجوئيد و استعداد هنر خويش را بكار اندازيد.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|