انقلاب اسلامى در هجرت شماره 551
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
جوان و هدف؟

در اجتماع بحث و تصميم "مجامع اسلامى ايرانيان"، مدار بسته را بمثابه دستگاهى تشريح كردم كه دايره تنگ فعاليت عقل زور مدار و اعضاى جامعه در نظام اجتماعى بسته است. بنا دارم اين مدار را، براى جوانان دانشجو، تشريح كنم. اما پيش از آن، سخنى را به پايان مى‏برم كه بخشى از آن را با جامعه جوان در ميان گذاشتم:
مى‏گويند: جوانان ايران هدف ندارند. در بى هدفى، مأيوس و كز كرده شده‏اند. در 2 خرداد 1376، هدف را ممكن و دست يافتنى تصور كردند و موج شدند و برخاستند. اما موجى كه شدند به سخره استبداد خورد، واپس رفت و فرو خوابيد. امروز، چون هدف ندارند، پژمرده‏اند.
در دوره شاه سابق، فضاهاى سياسى و فكرى را مى‏بستند و فضاى سكس و "خوش گذرانيها" را باز و بازتر مى‏كردند. آن زمان، حتى فرزندان خانواده‏هاى حاكم، شخصيت پيدا كردن را در آن مى‏ديدند كه از دنياى لاابالى گرى بدر آيند و به خود هويت سياسى و فكرى بدهند. ملاتاريا از آن تجربه درس گرفته است: آزادى را لاابالى گرى مى‏خواند و اينطور وانمود مى‏كند كه فضاى سكس و خوشگذرانى را يكسره بسته‏است. از اين رو جوان‏ها مى‏كوشند اين فضا را به تصرف خود درآورند. غافل از اينكه فريب مى‏خورند و نيروى عظيم خويش را به زيان خود و سود رژيم بكار مى‏برند. وجود بيكارى و نبود آرمان و هدف و وجود انواع مخدرها، جامعه جوان ايران را به هرز دادن جوانى خويش معتاد كرده‏است.
آيا براستى جامعه جوان ايران گرفتار چنين اعتيادى است؟ سمت يابى انديشه جمعى جز اين را مى‏گويد. جهتى كه تحول انديشه‏ها در ايران امروز پيدا كرده و جائى كه آزادى در انديشه‏هاى سياسى پيدا كرده‏است، جز اين را مى‏گويند. اقبال همگانى به اصول راهنماى سه انقلاب ايران در قرن بيستم، جز اين را مى‏گويد. سنجشهاى افكار كه در آنها افزون بر 90 درصد جامعه، از انواع استبدادها بى زارى مى‏جويند، جز اين را مى‏گويند. روى گرداندن از دين بمثابه بيان استبداد فراگير و توجه به دين بمثابه بيان آزادى، جز اين را مى‏گويد. توجه به خطرها كه ايران را تهديد مى‏كنند و نيز آگاهى از موقعيت ممتازى كه ايران براى زيست مستقل پيدا كرده‏است،جز اين را مى‏گويد. با وجود اين، اين پرسش جا دارد: پس چرا جنبش همگانى با هدف روشنى پديد نيامده‏است و جامعه به آب راكد مى‏ماند؟


دانائى چه وقت توانائى است؟:

7 - اين سخن صواب را هر نسل به نسل ديگر باز گفته است كه دانائى توانائى است. اما بسا دانائى كه پرده مى‏شود و آدمى را از ديدن توانائى خويش باز مى‏دارد. سالهاست كه اين پرسش را از خود مى‏كنم: غرب با ناتوانيهاى اداره كنندگانش چگونه توانسته‏است بر بقيت دنيا مسلط شود؟ بقيت دنيا مى‏پندارند چون غرب در دانش و فن پيشى گرفته است بر كشورهاى عقب مانده مسلط گشته‏است. اما آيا از خود مى‏پرسند: چه شد كه غرب در دانش و فن پيشى گرفت؟ آيا جز بدين خاطر بود كه از غفلت بدرآمد؟ كدام غفلت؟ غفلت از توانائيهاى انسان. در حقيقت، آن دانائى كه توانائى مى‏آورد، بدرآمدن از غفلتى است كه بدان، آدمى نه تنها توانائيهاى خود را از ياد مى‏برد بلكه خويشتن را ناتوان مى‏بيند. جامعه جوان ايران بسا گرفتار اين غفلت است. آن دانائى كه نياز دارد، معرفت بر توانائيهاى خويش بمثابه انسان است.
جوان از كجا بداند بر توانائيهاى خويش معرفت ندارد؟ از اينجا كه هدف آدمى را اندازه دانش و فن معين نمى‏كنند. ميزان معرفت بر توانائى او معين مى‏كند. اين آن معرفت است كه در دوران پيش از انقلاب و در دوران مرجع انقلاب و از آن روز تا امروز، مى‏كوشيم در جامعه جوان ايران همگانى كنيم. اين آن معرفت است كه مثلث زورپرست مى‏كوشد جامعه جوان ايران را از آن محروم كند. "ادبيات" مثلث زورپرست از آن رو زورستائى است كه از آگاهى جوئى جوان بر توانائى خويش مى‏ترسد. هيچ از راه اتفاق نيست اگر ملاتاريا امريكا را محور سياست داخلى مى‏كند و پهلوى طلبها آن را فعال مايشاء در حال و آينده جهان مى‏باورانند و زورپرستان بغداد نشين دست بدامان اين قدرت هستند كه آنها را به دست نشاندگى مفتخر گرداند.
اما علامت اينكه آدمى بر توانائيهاى خويش معرفت جسته كدام است؟ الف - اميد و شادى كه وجودش را فرا مى‏گيرند و ب - اعتماد به نفس و خويشتن را مسئول گرفتن تصميم در باره حال و آينده خويش دانستن و تكيه بر توانائيهاى خود را تشخيص و تعيين هدف و به كوشش برخاستن براى دست يافتن بدان، نشانه‏هاى هميشگى معرفت آدمى به توانائى خويش هستند. زيرا، اين نشانه‏ها بيانگر يافتن هدفى شفاف هستند. بدين قرار، يافتن هدف روشن معرفت به توانائى خويش را در پى مى‏آورد.
8 - يك نسل ايران در جنگى 8 ساله نفله شد. يك نسل عراقى نيز نفله شد. امروز، امريكائيها رژيمهائى كه گزارشگر جهل ملتهاى ما به توانائيهاى خويش هستند را دست آويز سياست تهاجمى خويش در منطقه كرده‏اند. چرا چنين است؟ زيرا دين‏ها در مرامهاى قدرت از خود بيگانه شده‏اند و مرامهاى قدرت بى اعتبار گشته‏اند. در حقيقت، تا دو دهه پيش، ايدئولوژيها آرمانهاى بزرگ را پيشنهاد مى‏كردند. آرمانهائى كه مى‏بايد در آينده‏هاى دور تحقق پيدا مى‏كردند و قهر مأمور بود موانع تحقق آنها را از پيش پا بردارد. آيا ملاتاريا اسلام را ايدئولوژى و بيان قدرت نكرد و "جنگ تا رفع فتنه" را شعار نگرداند؟
تا ديروز، قهر سلاح انقلابيها بود و امروز، خشونت سلاح ارتجاعى‏ترين ها گشته است. تا ديروز، غرب سرمايه دارى خود را بيرق دار آزادى مى‏خواند و وعده اقتصاد وفور به تمام جهانيان مى‏داد. در برابر، غرب "سوسياليست" خود را پرچمدار مبارزه زحمتكشان جهان مى‏شمرد و براى استقرار سوسياليسم در جهان مبارزه مى‏كرد. امروز، از آن دو "پيامبر عصر جديد" خبرى نيست. امروز، "ترس از" جانشين "اميد به" شده است و "ترس از" در "دكترين بوش" ابراز مى‏شود. اين "دكترين"، در همان حال كه گوياى اين دست به دست شدن سلاح خشونت است، بيانگر بحران شديد انديشه راهنما در غرب امروز است. توضيح اينكه، استعمارگر ديروز خود را در خدمت آرمان بزرگ "متمدن كردن جهانيان" تعريف مى‏كرد. اما سلطه‏گر امروز، آرمانى ندارد تا به جهانيان پيشنهاد و بدان جنگ را توجيه كند. مى‏ترسد موقعيت خود را بعنوان سلطه گر از دست بدهد و به اندازه‏اى كه مى‏تواند افكار عمومى خود را از "تروريسم" بترساند، توانائى قشون كشى پيدا مى‏كند. ديگر توان تهاجم، در مقام دارنده فرهنگ برين و مأمور جهانى كردن آن را از دست داده‏است. در مقام دفاع از "ملت خود" در برابر "تروريسم بين المللى"، جنگ را توجيه مى‏كند. حتى از يكدهه پيش تا امروز، ناتوانى "ايدئولوژيك" امريكا در توجيه سلطه گريهايش بسيار بيشتر شده‏است: در جنگ خليج فارس، بوش (پدر) و دستگاه تبليغاتى غرب ،صدام را با هيتلر همانند كرد تا افكار عمومى به جنگ رضا دهند. امروز، وزير دادگسترى آلمان، بوش (پسر) را با هيتلر مقايسه مى‏كند.
با اينهمه اگر از آقاى بوش بپرسى: چه وقت جنگ با "تروريسم بين المللى" به پيروزى مى‏انجامد و آن روز كه در جنگ با "تروريسم بين المللى" پيروز شدى، جهان چگونه جهانى خواهد شد، چه پاسخى مى‏دهد؟ نيويورك تايمز (20 سپتامبر 2002) متن كامل "استراتژى امنيت ملى" امريكا را منتشر كرده‏است. اين متن پاسخ پرسش ما است: تروريسم خطرى است كه همچنان امريكا را تهديد خواهد كرد. در مقدمه، مى‏گويد امريكا از قدرت خود نبايد استفاده يك جانبه بكند و هر فرد و ملتى مى‏بايد از آزادى برخوردار باشد. اما ذيل آن، از دو تقدم سخن مى‏گويد: تقدم جنگ با دشمنان امريكا و تقدم "منافع امريكا" و مأموريت دولت فدرال در حفظ آن! در انجام اين دو مأموريت، "استفاده از هر وسيله‏اى مجاز است"! اما آيا او مى‏داند وقتى قدرتى به حفظ موقع مسلط خويش تقدم داد، موجد تروريسم مى‏شود؟ آيا آقاى بوش و حكومت او مى‏دانند چرا گرفتار اين فقر فكرى شده‏اند؟ زيرا جنگ او "برضد" است و "براى" آرمانى نيست. انديشه‏اى و، بنا بر اين، آرمانى ندارد تا پيشنهاد كند. راهبردى كه منتشر كرده‏است، براى پركردن اين خلاء است. گرچه خلاء را پر نمى‏كند اما بيانگر اين واقعيت هست كه براى امريكا حمايت از زورپرستان دست نشانده، بيش از پيش مشكل شده‏است. بر همه آنهائى كه با ايستادگى بر خط آزادى و استقلال از عوامل تعيين كننده اين تحول شده‏اند، فرض است كه تا ترك واقعى و قطعى اين حمايت، بر استقامت خويش ادامه دهند. در حساس كردن افكار عمومى امريكا و جهانيان نسبت به هرگونه رابطه امريكا با زور پرستان ادامه دهند.
بارى، معرفت به توانائى خويش نياز به بيان آزادى دارد. نسل جوان امروز بايد از خود بپرسد: اگر بيانهاى قدرت در غرب كارآئى داشتند، آيا غرب امروز اينسان گرفتار افلاس فكرى مى‏شد؟ آنها هم كه، در ايران، از بيان قدرت واپس گرا و وامانده ملاتاريا مى‏برند، بايد بهوش باشند و آن بيان را با بيان قدرت ديگرى جانشين نكنند و زمان معرفت نسلى را به توانائى خويش به تأخير نياندازند. در جهان دو محورى ديروز كه هر يك از دو محور خود را حق مطلق مى‏خواند و مى‏كوشيد ديگرى را تابع خويش بگرداند، رسم بر اين بود كه با پشت كردن به يكى، به ديگرى روى مى‏آوردند. طرفدار "شوروى" تغيير فكر مى‏داد و جانبدار امريكا مى‏شد و بعكس. تجربه آن دوران سخت بكار نسل جوان امروز مى‏آيد. زيرا به او مى‏آموزد اين اصل ثنويت تك محورى است كه بعنوان اصل راهنما مى‏بايد ترك گويد. وگرنه، با ترك اسلام ولايت مطلقه فقيه و ضد اسلام شدن يابعكس، همچنان بنده قدرت مدارى مى‏ماند و هرگز به توانائى خويش عارف نمى‏شود.
9 - رابطه مستقيم با واقعيتها يكى از نشانه‏هاى يافتن بيان آزادى و معرفت بر توانائى خويش است. يادآور مى‏شوم كه وقتى اصل راهنما ثنويت و انديشه راهنما بيان قدرت هستند، آدمى با واقعيتها از راه قدرت (= زور) رابطه بر قرار مى‏كند. از اين واقعيتها، يكى خود او و همانندهاى او هستند. قدرتمدار وقتى از خود مى‏پرسد: من كيستم؟ نخستين و بسا تنها چيزى كه به ذهن مى‏آورد، قدرت است: من كسى هستم كه اين قدرت را دارم. بديهى است با خود و با ديگران، از راه "قدرتى كه هست" رابطه بر قرار مى‏كند. در كار و فعاليتها و نيروهاى محركه و محيطهاى زيست اجتماعى و طبيعى، در همه، از وراى قدرت مى‏نگرد و برايشان كاربرد معين مى‏كند. پرده غفلت از توانائيهاى خويش نيز، جز اين از وراى قدرت نگريستن نيست .
حال آنكه انسان آزاد و عارف به توانائيهاى خويش، با واقعيتها رابطه مستقيم بر قرار مى‏كند. نخست با خود رابطه مستقيم بر قرار مى‏كند: وقتى از خود مى‏پرسد من كيستم: استعدادهاى خويش، آزادى و ديگر حقوق خويش را بياد مى‏آورد: توانائى خلق، توانائى علم و فن، توانائى رهبرى، توانائى يافتن و روش كردن بيان آزادى، توان انس و دوستى، توانائى هنر بمثابه بيرون رفتن از محدوده ممكن‏ها و پيش تاختن در بى كران ناممكن نماها، توانائى اقتصادى يا كامياب شدن از لحظه به لحظه زندگى با برخوردار شدن از تمامى حقوق مادى و معنوى و فعال كردن تمامى استعدادهاى خويش، اين واقعيتها هستند كه انسان آزاد عارف بر توانائى خويش در پاسخ من كيستم به ذهن مى‏آورد. چنين انسانى در انسانهاى ديگر بمثابه متحدان خود در رشد مى‏نگرد. در نيروهاى محركه از ديدگاه رشد و سالم كردن محيط زيست مى‏نگرد. بدين نگرش، از وهمى كه قدرت و قدرتمدارانى كه نمى‏گذارند او زندگى خود را بكند، آزاد مى‏شود. كجا يك نسل با خود رابطه اى چنين برقرار مى‏كند و باز استبدادى برجا مى‏ماند كه سد راه او شود؟
بديهى است دانائى بر توانائى خويش، در جريان بكار انداختن اين توانائى، شفاف مى‏شود و بهمان نسبت به بيان آزادى شفاف مى‏شود، در راهبرى رشد، كارائى بيشتر مى‏يابد. زوج بيان آزادى و معرفت بر توانائى، در جريان رشد، آدمى را از واقعيت بس مهمى آگاه مى‏كند كه زبان زورباور پسند نه تنها انسانها را از آن غافل كرده‏است، بلكه دروغ بزرگى را جانشين آن كرده‏است: "يك دست صدا ندارد"، آن دروغ بزرگ است كه جانشين واقعيت شده‏است: صداى انسان آزاد و عارف به توانائى خويش، صداى آزادى است و در هستى طنين مى‏افكند. آيا علم چون يك تن آن را يافته است، همه مكانى و همه زمانى نمى‏شود؟ چرا. پس انسانى هم كه الگوى دانائى بر توانائى و عمل به توانائى خويش مى‏شود، ديگر يك تن نيست، فريادى دائمى است به انسانها كه از غفلت بدرآئيد. بر توانائى خويش دانا شويد و به عمل برخيزيد.
گفتن ندارد كه دست زور پرستان از دامن چنين انسانى، كوتاه است. چون نمى‏توانند به زور پرستى معتادش كنند، روز و شب در تخريب او مى‏كوشند. آيا از خود پرسيده‏ايد: چرا قدرتمداران امام‏ها، الگوهائى‏هاى دانا بر توانائى خويش را مى‏كشند ? چرا الگوهائى را مى كشند كه زندگى در دانائى بر توانائى و رشد در آزادى را بر انسانها مى‏نمايانند؟ گمان مبريد آنها را مى‏كشند زيرا بر اين باورند كه با كشتنشان، مانع را از سر راه بر مى‏دارند. مى‏دانند كه شهيد بمعناى فراخوان دائمى انسان به دانائى بر توانائى خويش مى‏شوند. آنها را مى‏كشند زيرا الف - در "عامه مردم"، ترس القاء مى‏شود و ب - اين ترس احساس ناتوانى در برابر قدرت را تشديد مى‏كند و ج - ترس و اصالت قدرت مانع از همگانى شدن دانائى بر توانائى مى‏شود. د - لجن مال كردن الگو و اسوه، مانع از آن مى‏شود كه ديدن او همان نگرش در توانائى خويش بگردد. از اين رو
، 10 - همگانى كردن امامت، با اين تعريف كه الف - هر پديده‏اى، بخصوص انسان داراى قوه رهبرى است و ب - علامتى از گوياترين علامتها بر دانائى بر توانائى خويش، استقلال انسان دانا بر توانائى خود، در رهبرى و بكار بردن قوه رهبرى خويش است و ج - بكار بردن توان رهبرى، از راه رابطه مستقيم بر قرار كردن با واقعيتها و شركت مستقيم در اداره امور جامعه در جريان رشد بر ميزان عدالت (مردم سالارى بر اصل مشاركت)، كوششى است كه هيچ جوان، هيچ انسان در خور اين عنوان، نبايد لحظه‏اى از آن غفلت كند.
از اينجا، تفاوت در حد تضاد رهبرى در بيان قدرت و رهبرى در بيان آزادى، آشكار مى‏شود:
* بنا بر بيان قدرت، رهبرى را بايد از جامعه ستاند و به يك يا چند تن، بعنوان كارگزاران قدرت، سپرد. بيان قدرت وقتى بيان قدرت مطلق مى‏شود، يك تن، يك مقام، را بمثابه نماد قدرت مطلق، رهبر با اختيار مطلق و توانهاى رهبرى تمامى اعضاى جامعه را ممنوع از عمل مى‏گرداند.
* بنا بر بيان آزادى، هر انسانى امام - با تعريفى كه از آن بدست دادم - و داراى قوه رهبرى است و حق دارد اين قوه را بطور مستقيم بكار برد. اندازه دانائى انسانها بر توانائى رهبرى را، ميزان مشاركت آنها در اداره امور جامعه خويش در جريان رشد، بدست مى‏دهد. وقتى همگان در اداره امور خويش مشاركت برابر مى‏يابند، جامعه آزاد و رشيد پديد آمده‏است.
خواننده جوانى كه در اين دو بيان تأمل مى‏كند و از خود مى‏پرسد: در بكار بردن قوه رهبرى خويش چه اندازه آزادى دارد؟ خود را در برابر اين پرسش اساسى مى‏يابد: تقصير همگانى نشدن امامت و شركت نكردن اعضاى جامعه در رهبرى خود، با نظام سياسى حاكم است يا با اعتياد همگانى به بيان قدرت؟ و يا با هر دو؟ اين پرسش اساسى است زيرا آدمى را به اين صرافت مى‏اندازد كه فكر را از عمل نمى‏توان جدا كرد. بيان قدرت رهبرى درخور خود را بهمراه مى‏آورد همانطور كه بيان آزادى با رهبرى سازگار با خود همراه مى‏شود. بنا بر اين، جدا كردن دين از سياست سخن دروغ و ناشدنى است و راه بجائى نيز نمى‏برد. آنها كه طالب اين جدائى هستند، بيان قدرت ديگرى را مى‏خواهند جانشين بيان قدرتى كنند كه "اسلام ولايت مطلقه فقيه" است. اين جويندگان قدرت بهيچرو نمى‏خواهند دين بمثابه بيان قدرت نباشد. مى‏خواهند باشد و باورمندان را رام و مطيع قدرتمداران نوع ديگرى نگاه دارد. در تجربه غرب تأمل كنيد و، از آن، درسى را كه بايد بياموزيد: اگر كشورهاى اسلامى بخواهند تجربه غرب را تكرار كنند، آنهم در موقعيت زير سلطه، آيا هرگز مى‏توانند از مدار بسته رابطه سلطه گر - زير سلطه آزاد شوند
؟ چرا آن كار كه بايسته انسان آگاه بر توانائى خويش است را نكنيم؟ چرا معناى سياست و بيان دين را تغيير ندهيم؟ چرا نگوئيم اگر دين بيان قدرت بماند، نه تنها از سياست بمعناى روش رسيدن به قدرت و اداره آن، جدائى‏ناپذير مى‏ماند كه پرده‏اى مى‏شود كه انسان را از ديدن توانائى خويش باز مى‏دارد. در نتيجه، انسان وهم باور و تابع تقدير قدرت مى‏ماند. اگر دين بيان آزادى و سياست روش آزادى شود، انسان بر توانائى خويش آگاه مى‏شود و اختيار سرنوشت خويش را بدست مى‏آورد.
11 - كار بايسته روى آوردن به بيان آزادى است و اين كار بنظر بسيار سخت مى‏آيد. كم نيستند جوانانى كه از خود مى‏پرسند: غرب برغم رشد علمى و فنى، چرا نتوانست بيان آزادى را بجويد؟ اما اگر به جامعه هائى بازنگرند كه، در گذشته، موقعيت مسلط مى‏داشتند و بيان آزادى را نيز در بيان قدرت از خود بيگانه مى‏كردند، در مى‏يابد چرا غرب امروز از لحاظ انديشه راهنما در بن بست است. چرا انديشمندانش چشم به راه انديشه راهنمائى هستند كه كشورى چون ايران مى‏تواند آن را به انسانيت عرضه كند. و نيز نسل جوان امروز را اقبالى است كه دو نسل پيشين را نبود. در دوران آن دو نسل، باور غالب اين بود كه غرب مسائل، همه را، حل كرده‏است. حال آنكه، امروز، غرب مسئله ساز ديده مى‏شود. مسئله سازى كه كارهايش عقلانى نيز بنظر نمى‏رسد. يك روز به استقرار رژيمهاى صدام و ملاتاريا و طالبان كمك مى‏رساند و روزى ديگر، به جنگ آنها مى‏آيد!؟ محيط زيست را آلوده مى‏كند. حريصانه، ذيقيمت‏ترين منابع طبيعى، نفت و گاز، را مى‏سوزاند و بخاطر مصرف هرچه بيشتر آن، جنگ براه مى‏اندازد، اختيار خود را به قدرتى مى‏سپارد كه سرمايه است و براى آنكه هيچ چيز مانع كار سرمايه دارى، در پيش خور كردن منابع و نيروهاى محركه و از پيش متعين كردن آينده، نشود، مصرف انبوه را جبرى مى‏گرداند و اين جبر، يك رشته مسئله مى‏سازد و...
از اينجا، بيان آزادى انسان برده قدرت و بنا بر اين ويرانگر و مسئله ساز را به انسان آزاد بدل مى‏كند كه رشد مى‏كند، كه مسئله حل مى‏كند، كه پندار و گفتار و كردار خويش را از زور و خشونت پاك مى‏كند، كه به يمن آزاد شدن و آزاد كردن از روابط سلطه گر - زير سلطه، خشونت زدائى مى‏كند، كه همواره به خود مى‏گويد: در او، بمثابه انسان، استعداد دشمن و ضد شدن، نيست، استعداد دوست شدن هست. باور كه بيان قدرت شد، استعداد انس و دوستى در استعداد دشمنى و تضاد، از خود بيگانه مى‏شود. از اين رو است كه انسان قدرتمدار، هر پندار، هر گفتار و هر كردار خويش را با ويرانگرى آغاز مى‏كند.
12 - عقل قدرتمدار غافل است كه استعدادهاى آدميان، در رابطه آزاد با يكديگر است كه فعال مى‏شوند. در حقيقت، در رابطه قوا، استعدادهاى انسانها رابطه مستقيم با يكديگر را از دست مى‏دهند و با قدرت (= زور) رابطه برقرار مى‏كنند. نتيجه آنست كه انسانها فردهاى تنها مى‏شوند. استعدادهاشان در رابطه با توليد زور فعال مى‏شود. بديهى است كه بخش بزرگ رابطه‏هاى انسانها، هنوز رابطه‏هاى قدرت نيستند. آن روز كه رابطه‏هاى قدرت بيشترين رابطه‏ها شوند، روز مرگ زندگى انسان و ويرانى محيط زيست است. بدين قرار، آن زمان آدمى بيان آزادى را باز يافته است كه بتواند در رابطه با خود، در رابطه با ديگرى، در رابطه با جامعه خود، در رابطه با جهانيان، در رابطه با محيط زيست، استعدادهاى خويش را فعال كند. در جريان رشد فعال كند، در خشونت زدائى فعال كند. بداند كه يابنده بيان آزادى، حتى وقتى تنها او است كه از اين بيان آگاه است، مى‏تواند از رابطه قوا با خود، با ديگرى، با همگان، بدر آيد.
بدينسان، همواره، به خود ياآور شود: انسانها، همه، همان استعدادها را دارند كه او دارد. اگر او بخواهد به يمن بيان آزادى، خود بماند و رشد كند، مى‏بايد بجاى رابطه با انسانهاى از خود بيگانه، با طبيعت آزاد آنها رابطه بر قرار كند تا استعدادهاى او در راه رشد، فعال شوند. آن روش همه جا و همه وقت معتبر، اين روش است. بدين روش، عقل آزاد، با زورمدارها دو گونه رابطه بر قرار مى‏كند: رابطه با آنها، بمثابه انسانى كه در فطرت خويش هستند و رابطه با آنها بمنزله انسانهائى كه به قدرت باورى، آزادى خويش را از دست داده‏اند. تنها عقل آزاد توانائى بر قرار كردن اين دو رابطه را با انسانهاى زور باور دارد و بدين توانائى است كه اميدى كران ناپيدا مى‏جويد، مدار خويش را باز مى‏كند و در بى كران آزادى، رشد استعدادها را ممكن مى‏گرداند.
بدين قرار، اميد همزاد دانائى و توانائى و آزادى است. بخصوص اميد دستيار توانائى عقل آزاد در بر قرار كردن رابطه‏اى ايست كه بدان، الف - انسان هيچگاه آزادى خويش را از دست ندهد و آتش هستى سوز روابط قوا همواره بر او سرد بماند و ب - به يمن بيان آزادى، امكان دامن گستر رشد انسان در آزادى باشد. چنانكه ج - انسان، در پندار و گفتار و كردار، پيام آزادى را بگزارد و د - فضاى آزاد و شادى فراهم آيد كه همه نور على نور كه تا بى‏كران راست راه رشد را روشن گرداند.
در مقام عمل، پيروزى آزادى - كه ذاتى حيات است -، بر قدرت ويرانگر، به وجود توانائى و اميد در نسلى است كه آينده را مى‏سازد، به وجود توانائى و اميد در نسل جوان كشور است. از اين رو، هر جوان در خور اين صفت، مسئول است. بر او است كه در خود، آن دانائى را بجويد كه او را از توانائيهايش آگاه مى‏كند. آن دانائى را وقتى مى‏جويد كه خويشتن را توانا و منير مى‏يابد، منيرى كه نور اميد و توانائى مى‏پراكند. آن بهترين خلق خدا اين جوان آزاد، توانا، خورشيد نشاط و اميد افروز نيست؟

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره