|
جوان و هدف؟
در اجتماع بحث و تصميم "مجامع اسلامى ايرانيان"، مدار بسته را بمثابه دستگاهى تشريح كردم كه دايره تنگ فعاليت عقل زور مدار و اعضاى جامعه در نظام اجتماعى بسته است. بنا دارم اين مدار را، براى جوانان دانشجو، تشريح كنم. اما پيش از آن، سخنى را به پايان مىبرم كه بخشى از آن را با جامعه جوان در ميان گذاشتم:
مىگويند: جوانان ايران هدف ندارند. در بى هدفى، مأيوس و كز كرده شدهاند. در 2 خرداد 1376، هدف را ممكن و دست يافتنى تصور كردند و موج شدند و برخاستند. اما موجى كه شدند به سخره استبداد خورد، واپس رفت و فرو خوابيد. امروز، چون هدف ندارند، پژمردهاند.
در دوره شاه سابق، فضاهاى سياسى و فكرى را مىبستند و فضاى سكس و "خوش گذرانيها" را باز و بازتر مىكردند. آن زمان، حتى فرزندان خانوادههاى حاكم، شخصيت پيدا كردن را در آن مىديدند كه از دنياى لاابالى گرى بدر آيند و به خود هويت سياسى و فكرى بدهند. ملاتاريا از آن تجربه درس گرفته است: آزادى را لاابالى گرى مىخواند و اينطور وانمود مىكند كه فضاى سكس و خوشگذرانى را يكسره بستهاست. از اين رو جوانها مىكوشند اين فضا را به تصرف خود درآورند. غافل از اينكه فريب مىخورند و نيروى عظيم خويش را به زيان خود و سود رژيم بكار مىبرند. وجود بيكارى و نبود آرمان و هدف و وجود انواع مخدرها، جامعه جوان ايران را به هرز دادن جوانى خويش معتاد كردهاست.
آيا براستى جامعه جوان ايران گرفتار چنين اعتيادى است؟ سمت يابى انديشه جمعى جز اين را مىگويد. جهتى كه تحول انديشهها در ايران امروز پيدا كرده و جائى كه آزادى در انديشههاى سياسى پيدا كردهاست، جز اين را مىگويند. اقبال همگانى به اصول راهنماى سه انقلاب ايران در قرن بيستم، جز اين را مىگويد. سنجشهاى افكار كه در آنها افزون بر 90 درصد جامعه، از انواع استبدادها بى زارى مىجويند، جز اين را مىگويند. روى گرداندن از دين بمثابه بيان استبداد فراگير و توجه به دين بمثابه بيان آزادى، جز اين را مىگويد. توجه به خطرها كه ايران را تهديد مىكنند و نيز آگاهى از موقعيت ممتازى كه ايران براى زيست مستقل پيدا كردهاست،جز اين را مىگويد. با وجود اين، اين پرسش جا دارد: پس چرا جنبش همگانى با هدف روشنى پديد نيامدهاست و جامعه به آب راكد مىماند؟
دانائى چه وقت توانائى است؟:
7 - اين سخن صواب را هر نسل به نسل ديگر باز گفته است كه دانائى توانائى است. اما بسا دانائى كه پرده مىشود و آدمى را از ديدن توانائى خويش باز مىدارد. سالهاست كه اين پرسش را از خود مىكنم: غرب با ناتوانيهاى اداره كنندگانش چگونه توانستهاست بر بقيت دنيا مسلط شود؟ بقيت دنيا مىپندارند چون غرب در دانش و فن پيشى گرفته است بر كشورهاى عقب مانده مسلط گشتهاست. اما آيا از خود مىپرسند: چه شد كه غرب در دانش و فن پيشى گرفت؟ آيا جز بدين خاطر بود كه از غفلت بدرآمد؟ كدام غفلت؟ غفلت از توانائيهاى انسان. در حقيقت، آن دانائى كه توانائى مىآورد، بدرآمدن از غفلتى است كه بدان، آدمى نه تنها توانائيهاى خود را از ياد مىبرد بلكه خويشتن را ناتوان مىبيند. جامعه جوان ايران بسا گرفتار اين غفلت است. آن دانائى كه نياز دارد، معرفت بر توانائيهاى خويش بمثابه انسان است.
جوان از كجا بداند بر توانائيهاى خويش معرفت ندارد؟ از اينجا كه هدف آدمى را اندازه دانش و فن معين نمىكنند. ميزان معرفت بر توانائى او معين مىكند. اين آن معرفت است كه در دوران پيش از انقلاب و در دوران مرجع انقلاب و از آن روز تا امروز، مىكوشيم در جامعه جوان ايران همگانى كنيم. اين آن معرفت است كه مثلث زورپرست مىكوشد جامعه جوان ايران را از آن محروم كند. "ادبيات" مثلث زورپرست از آن رو زورستائى است كه از آگاهى جوئى جوان بر توانائى خويش مىترسد. هيچ از راه اتفاق نيست اگر ملاتاريا امريكا را محور سياست داخلى مىكند و پهلوى طلبها آن را فعال مايشاء در حال و آينده جهان مىباورانند و زورپرستان بغداد نشين دست بدامان اين قدرت هستند كه آنها را به دست نشاندگى مفتخر گرداند.
اما علامت اينكه آدمى بر توانائيهاى خويش معرفت جسته كدام است؟ الف - اميد و شادى كه وجودش را فرا مىگيرند و ب - اعتماد به نفس و خويشتن را مسئول گرفتن تصميم در باره حال و آينده خويش دانستن و تكيه بر توانائيهاى خود را تشخيص و تعيين هدف و به كوشش برخاستن براى دست يافتن بدان، نشانههاى هميشگى معرفت آدمى به توانائى خويش هستند. زيرا، اين نشانهها بيانگر يافتن هدفى شفاف هستند. بدين قرار، يافتن هدف روشن معرفت به توانائى خويش را در پى مىآورد.
8 - يك نسل ايران در جنگى 8 ساله نفله شد. يك نسل عراقى نيز نفله شد. امروز، امريكائيها رژيمهائى كه گزارشگر جهل ملتهاى ما به توانائيهاى خويش هستند را دست آويز سياست تهاجمى خويش در منطقه كردهاند. چرا چنين است؟ زيرا دينها در مرامهاى قدرت از خود بيگانه شدهاند و مرامهاى قدرت بى اعتبار گشتهاند. در حقيقت، تا دو دهه پيش، ايدئولوژيها آرمانهاى بزرگ را پيشنهاد مىكردند. آرمانهائى كه مىبايد در آيندههاى دور تحقق پيدا مىكردند و قهر مأمور بود موانع تحقق آنها را از پيش پا بردارد. آيا ملاتاريا اسلام را ايدئولوژى و بيان قدرت نكرد و "جنگ تا رفع فتنه" را شعار نگرداند؟
تا ديروز، قهر سلاح انقلابيها بود و امروز، خشونت سلاح ارتجاعىترين ها گشته است. تا ديروز، غرب سرمايه دارى خود را بيرق دار آزادى مىخواند و وعده اقتصاد وفور به تمام جهانيان مىداد. در برابر، غرب "سوسياليست" خود را پرچمدار مبارزه زحمتكشان جهان مىشمرد و براى استقرار سوسياليسم در جهان مبارزه مىكرد. امروز، از آن دو "پيامبر عصر جديد" خبرى نيست. امروز، "ترس از" جانشين "اميد به" شده است و "ترس از" در "دكترين بوش" ابراز مىشود. اين "دكترين"، در همان حال كه گوياى اين دست به دست شدن سلاح خشونت است، بيانگر بحران شديد انديشه راهنما در غرب امروز است. توضيح اينكه، استعمارگر ديروز خود را در خدمت آرمان بزرگ "متمدن كردن جهانيان" تعريف مىكرد. اما سلطهگر امروز، آرمانى ندارد تا به جهانيان پيشنهاد و بدان جنگ را توجيه كند. مىترسد موقعيت خود را بعنوان سلطه گر از دست بدهد و به اندازهاى كه مىتواند افكار عمومى خود را از "تروريسم" بترساند، توانائى قشون كشى پيدا مىكند. ديگر توان تهاجم، در مقام دارنده فرهنگ برين و مأمور جهانى كردن آن را از دست دادهاست. در مقام دفاع از "ملت خود" در برابر "تروريسم بين المللى"، جنگ را توجيه مىكند. حتى از يكدهه پيش تا امروز، ناتوانى "ايدئولوژيك" امريكا در توجيه سلطه گريهايش بسيار بيشتر شدهاست: در جنگ خليج فارس، بوش (پدر) و دستگاه تبليغاتى غرب ،صدام را با هيتلر همانند كرد تا افكار عمومى به جنگ رضا دهند. امروز، وزير دادگسترى آلمان، بوش (پسر) را با هيتلر مقايسه مىكند.
با اينهمه اگر از آقاى بوش بپرسى: چه وقت جنگ با "تروريسم بين المللى" به پيروزى مىانجامد و آن روز كه در جنگ با "تروريسم بين المللى" پيروز شدى، جهان چگونه جهانى خواهد شد، چه پاسخى مىدهد؟ نيويورك تايمز (20 سپتامبر 2002) متن كامل "استراتژى امنيت ملى" امريكا را منتشر كردهاست. اين متن پاسخ پرسش ما است: تروريسم خطرى است كه همچنان امريكا را تهديد خواهد كرد. در مقدمه، مىگويد امريكا از قدرت خود نبايد استفاده يك جانبه بكند و هر فرد و ملتى مىبايد از آزادى برخوردار باشد. اما ذيل آن، از دو تقدم سخن مىگويد: تقدم جنگ با دشمنان امريكا و تقدم "منافع امريكا" و مأموريت دولت فدرال در حفظ آن! در انجام اين دو مأموريت، "استفاده از هر وسيلهاى مجاز است"! اما آيا او مىداند وقتى قدرتى به حفظ موقع مسلط خويش تقدم داد، موجد تروريسم مىشود؟ آيا آقاى بوش و حكومت او مىدانند چرا گرفتار اين فقر فكرى شدهاند؟ زيرا جنگ او "برضد" است و "براى" آرمانى نيست. انديشهاى و، بنا بر اين، آرمانى ندارد تا پيشنهاد كند. راهبردى كه منتشر كردهاست، براى پركردن اين خلاء است. گرچه خلاء را پر نمىكند اما بيانگر اين واقعيت هست كه براى امريكا حمايت از زورپرستان دست نشانده، بيش از پيش مشكل شدهاست. بر همه آنهائى كه با ايستادگى بر خط آزادى و استقلال از عوامل تعيين كننده اين تحول شدهاند، فرض است كه تا ترك واقعى و قطعى اين حمايت، بر استقامت خويش ادامه دهند. در حساس كردن افكار عمومى امريكا و جهانيان نسبت به هرگونه رابطه امريكا با زور پرستان ادامه دهند.
بارى، معرفت به توانائى خويش نياز به بيان آزادى دارد. نسل جوان امروز بايد از خود بپرسد: اگر بيانهاى قدرت در غرب كارآئى داشتند، آيا غرب امروز اينسان گرفتار افلاس فكرى مىشد؟ آنها هم كه، در ايران، از بيان قدرت واپس گرا و وامانده ملاتاريا مىبرند، بايد بهوش باشند و آن بيان را با بيان قدرت ديگرى جانشين نكنند و زمان معرفت نسلى را به توانائى خويش به تأخير نياندازند. در جهان دو محورى ديروز كه هر يك از دو محور خود را حق مطلق مىخواند و مىكوشيد ديگرى را تابع خويش بگرداند، رسم بر اين بود كه با پشت كردن به يكى، به ديگرى روى مىآوردند. طرفدار "شوروى" تغيير فكر مىداد و جانبدار امريكا مىشد و بعكس. تجربه آن دوران سخت بكار نسل جوان امروز مىآيد. زيرا به او مىآموزد اين اصل ثنويت تك محورى است كه بعنوان اصل راهنما مىبايد ترك گويد. وگرنه، با ترك اسلام ولايت مطلقه فقيه و ضد اسلام شدن يابعكس، همچنان بنده قدرت مدارى مىماند و هرگز به توانائى خويش عارف نمىشود.
9 - رابطه مستقيم با واقعيتها يكى از نشانههاى يافتن بيان آزادى و معرفت بر توانائى خويش است. يادآور مىشوم كه وقتى اصل راهنما ثنويت و انديشه راهنما بيان قدرت هستند، آدمى با واقعيتها از راه قدرت (= زور) رابطه بر قرار مىكند. از اين واقعيتها، يكى خود او و همانندهاى او هستند. قدرتمدار وقتى از خود مىپرسد: من كيستم؟ نخستين و بسا تنها چيزى كه به ذهن مىآورد، قدرت است: من كسى هستم كه اين قدرت را دارم. بديهى است با خود و با ديگران، از راه "قدرتى كه هست" رابطه بر قرار مىكند. در كار و فعاليتها و نيروهاى محركه و محيطهاى زيست اجتماعى و طبيعى، در همه، از وراى قدرت مىنگرد و برايشان كاربرد معين مىكند. پرده غفلت از توانائيهاى خويش نيز، جز اين از وراى قدرت نگريستن نيست .
حال آنكه انسان آزاد و عارف به توانائيهاى خويش، با واقعيتها رابطه مستقيم بر قرار مىكند. نخست با خود رابطه مستقيم بر قرار مىكند: وقتى از خود مىپرسد من كيستم: استعدادهاى خويش، آزادى و ديگر حقوق خويش را بياد مىآورد: توانائى خلق، توانائى علم و فن، توانائى رهبرى، توانائى يافتن و روش كردن بيان آزادى، توان انس و دوستى، توانائى هنر بمثابه بيرون رفتن از محدوده ممكنها و پيش تاختن در بى كران ناممكن نماها، توانائى اقتصادى يا كامياب شدن از لحظه به لحظه زندگى با برخوردار شدن از تمامى حقوق مادى و معنوى و فعال كردن تمامى استعدادهاى خويش، اين واقعيتها هستند كه انسان آزاد عارف بر توانائى خويش در پاسخ من كيستم به ذهن مىآورد. چنين انسانى در انسانهاى ديگر بمثابه متحدان خود در رشد مىنگرد. در نيروهاى محركه از ديدگاه رشد و سالم كردن محيط زيست مىنگرد. بدين نگرش، از وهمى كه قدرت و قدرتمدارانى كه نمىگذارند او زندگى خود را بكند، آزاد مىشود. كجا يك نسل با خود رابطه اى چنين برقرار مىكند و باز استبدادى برجا مىماند كه سد راه او شود؟
بديهى است دانائى بر توانائى خويش، در جريان بكار انداختن اين توانائى، شفاف مىشود و بهمان نسبت به بيان آزادى شفاف مىشود، در راهبرى رشد، كارائى بيشتر مىيابد. زوج بيان آزادى و معرفت بر توانائى، در جريان رشد، آدمى را از واقعيت بس مهمى آگاه مىكند كه زبان زورباور پسند نه تنها انسانها را از آن غافل كردهاست، بلكه دروغ بزرگى را جانشين آن كردهاست:
"يك دست صدا ندارد"، آن دروغ بزرگ است كه جانشين واقعيت شدهاست: صداى انسان آزاد و عارف به توانائى خويش، صداى آزادى است و در هستى طنين مىافكند. آيا علم چون يك تن آن را يافته است، همه مكانى و همه زمانى نمىشود؟ چرا. پس انسانى هم كه الگوى دانائى بر توانائى و عمل به توانائى خويش مىشود، ديگر يك تن نيست، فريادى دائمى است به انسانها كه از غفلت بدرآئيد. بر توانائى خويش دانا شويد و به عمل برخيزيد.
گفتن ندارد كه دست زور پرستان از دامن چنين انسانى، كوتاه است. چون نمىتوانند به زور پرستى معتادش كنند، روز و شب در تخريب او مىكوشند. آيا از خود پرسيدهايد: چرا قدرتمداران امامها، الگوهائىهاى دانا بر توانائى خويش را مىكشند ? چرا الگوهائى را مى كشند كه زندگى در دانائى بر توانائى و رشد در آزادى را بر انسانها مىنمايانند؟ گمان مبريد آنها را مىكشند زيرا بر اين باورند كه با كشتنشان، مانع را از سر راه بر مىدارند. مىدانند كه شهيد بمعناى فراخوان دائمى انسان به دانائى بر توانائى خويش مىشوند. آنها را مىكشند زيرا الف - در "عامه مردم"، ترس القاء مىشود و ب - اين ترس احساس ناتوانى در برابر قدرت را تشديد مىكند و ج - ترس و اصالت قدرت مانع از همگانى شدن دانائى بر توانائى مىشود. د - لجن مال كردن الگو و اسوه، مانع از آن مىشود كه ديدن او همان نگرش در توانائى خويش بگردد. از اين رو ،
10 - همگانى كردن امامت، با اين تعريف كه الف - هر پديدهاى، بخصوص انسان داراى قوه رهبرى است و ب - علامتى از گوياترين علامتها بر دانائى بر توانائى خويش، استقلال انسان دانا بر توانائى خود، در رهبرى و بكار بردن قوه رهبرى خويش است و ج - بكار بردن توان رهبرى، از راه رابطه مستقيم بر قرار كردن با واقعيتها و شركت مستقيم در اداره امور جامعه در جريان رشد بر ميزان عدالت (مردم سالارى بر اصل مشاركت)، كوششى است كه هيچ جوان، هيچ انسان در خور اين عنوان، نبايد لحظهاى از آن غفلت كند.
از اينجا، تفاوت در حد تضاد رهبرى در بيان قدرت و رهبرى در بيان آزادى، آشكار مىشود:
* بنا بر بيان قدرت، رهبرى را بايد از جامعه ستاند و به يك يا چند تن، بعنوان كارگزاران قدرت، سپرد. بيان قدرت وقتى بيان قدرت مطلق مىشود، يك تن، يك مقام، را بمثابه نماد قدرت مطلق، رهبر با اختيار مطلق و توانهاى رهبرى تمامى اعضاى جامعه را ممنوع از عمل مىگرداند.
* بنا بر بيان آزادى، هر انسانى امام - با تعريفى كه از آن بدست دادم - و داراى قوه رهبرى است و حق دارد اين قوه را بطور مستقيم بكار برد. اندازه دانائى انسانها بر توانائى رهبرى را، ميزان مشاركت آنها در اداره امور جامعه خويش در جريان رشد، بدست مىدهد. وقتى همگان در اداره امور خويش مشاركت برابر مىيابند، جامعه آزاد و رشيد پديد آمدهاست.
خواننده جوانى كه در اين دو بيان تأمل مىكند و از خود مىپرسد: در بكار بردن قوه رهبرى خويش چه اندازه آزادى دارد؟ خود را در برابر اين پرسش اساسى مىيابد: تقصير همگانى نشدن امامت و شركت نكردن اعضاى جامعه در رهبرى خود، با نظام سياسى حاكم است يا با اعتياد همگانى به بيان قدرت؟ و يا با هر دو؟ اين پرسش اساسى است زيرا آدمى را به اين صرافت مىاندازد كه فكر را از عمل نمىتوان جدا كرد. بيان قدرت رهبرى درخور خود را بهمراه مىآورد همانطور كه بيان آزادى با رهبرى سازگار با خود همراه مىشود. بنا بر اين، جدا كردن دين از سياست سخن دروغ و ناشدنى است و راه بجائى نيز نمىبرد. آنها كه طالب اين جدائى هستند، بيان قدرت ديگرى را مىخواهند جانشين بيان قدرتى كنند كه "اسلام ولايت مطلقه فقيه" است. اين جويندگان قدرت بهيچرو نمىخواهند دين بمثابه بيان قدرت نباشد. مىخواهند باشد و باورمندان را رام و مطيع قدرتمداران نوع ديگرى نگاه دارد. در تجربه غرب تأمل كنيد و، از آن، درسى را كه بايد بياموزيد: اگر كشورهاى اسلامى بخواهند تجربه غرب را تكرار كنند، آنهم در موقعيت زير سلطه، آيا هرگز مىتوانند از مدار بسته رابطه سلطه گر - زير سلطه آزاد شوند ؟
چرا آن كار كه بايسته انسان آگاه بر توانائى خويش است را نكنيم؟ چرا معناى سياست و بيان دين را تغيير ندهيم؟ چرا نگوئيم اگر دين بيان قدرت بماند، نه تنها از سياست بمعناى روش رسيدن به قدرت و اداره آن، جدائىناپذير مىماند كه پردهاى مىشود كه انسان را از ديدن توانائى خويش باز مىدارد. در نتيجه، انسان وهم باور و تابع تقدير قدرت مىماند. اگر دين بيان آزادى و سياست روش آزادى شود، انسان بر توانائى خويش آگاه مىشود و اختيار سرنوشت خويش را بدست مىآورد.
11 - كار بايسته روى آوردن به بيان آزادى است و اين كار بنظر بسيار سخت مىآيد. كم نيستند جوانانى كه از خود مىپرسند: غرب برغم رشد علمى و فنى، چرا نتوانست بيان آزادى را بجويد؟ اما اگر به جامعه هائى بازنگرند كه، در گذشته، موقعيت مسلط مىداشتند و بيان آزادى را نيز در بيان قدرت از خود بيگانه مىكردند، در مىيابد چرا غرب امروز از لحاظ انديشه راهنما در بن بست است. چرا انديشمندانش چشم به راه انديشه راهنمائى هستند كه كشورى چون ايران مىتواند آن را به انسانيت عرضه كند. و نيز نسل جوان امروز را اقبالى است كه دو نسل پيشين را نبود. در دوران آن دو نسل، باور غالب اين بود كه غرب مسائل، همه را، حل كردهاست. حال آنكه، امروز، غرب مسئله ساز ديده مىشود. مسئله سازى كه كارهايش عقلانى نيز بنظر نمىرسد. يك روز به استقرار رژيمهاى صدام و ملاتاريا و طالبان كمك مىرساند و روزى ديگر، به جنگ آنها مىآيد!؟ محيط زيست را آلوده مىكند. حريصانه، ذيقيمتترين منابع طبيعى، نفت و گاز، را مىسوزاند و بخاطر مصرف هرچه بيشتر آن، جنگ براه مىاندازد، اختيار خود را به قدرتى مىسپارد كه سرمايه است و براى آنكه هيچ چيز مانع كار سرمايه دارى، در پيش خور كردن منابع و نيروهاى محركه و از پيش متعين كردن آينده، نشود، مصرف انبوه را جبرى مىگرداند و اين جبر، يك رشته مسئله مىسازد و...
از اينجا، بيان آزادى انسان برده قدرت و بنا بر اين ويرانگر و مسئله ساز را به انسان آزاد بدل مىكند كه رشد مىكند، كه مسئله حل مىكند، كه پندار و گفتار و كردار خويش را از زور و خشونت پاك مىكند، كه به يمن آزاد شدن و آزاد كردن از روابط سلطه گر - زير سلطه، خشونت زدائى مىكند، كه همواره به خود مىگويد: در او، بمثابه انسان، استعداد دشمن و ضد شدن، نيست، استعداد دوست شدن هست. باور كه بيان قدرت شد، استعداد انس و دوستى در استعداد دشمنى و تضاد، از خود بيگانه مىشود. از اين رو است كه انسان قدرتمدار، هر پندار، هر گفتار و هر كردار خويش را با ويرانگرى آغاز مىكند.
12 - عقل قدرتمدار غافل است كه استعدادهاى آدميان، در رابطه آزاد با يكديگر است كه فعال مىشوند. در حقيقت، در رابطه قوا، استعدادهاى انسانها رابطه مستقيم با يكديگر را از دست مىدهند و با قدرت (= زور) رابطه برقرار مىكنند. نتيجه آنست كه انسانها فردهاى تنها مىشوند. استعدادهاشان در رابطه با توليد زور فعال مىشود. بديهى است كه بخش بزرگ رابطههاى انسانها، هنوز رابطههاى قدرت نيستند. آن روز كه رابطههاى قدرت بيشترين رابطهها شوند، روز مرگ زندگى انسان و ويرانى محيط زيست است. بدين قرار، آن زمان آدمى بيان آزادى را باز يافته است كه بتواند در رابطه با خود، در رابطه با ديگرى، در رابطه با جامعه خود، در رابطه با جهانيان، در رابطه با محيط زيست، استعدادهاى خويش را فعال كند. در جريان رشد فعال كند، در خشونت زدائى فعال كند. بداند كه يابنده بيان آزادى، حتى وقتى تنها او است كه از اين بيان آگاه است، مىتواند از رابطه قوا با خود، با ديگرى، با همگان، بدر آيد.
بدينسان، همواره، به خود ياآور شود: انسانها، همه، همان استعدادها را دارند كه او دارد. اگر او بخواهد به يمن بيان آزادى، خود بماند و رشد كند، مىبايد بجاى رابطه با انسانهاى از خود بيگانه، با طبيعت آزاد آنها رابطه بر قرار كند تا استعدادهاى او در راه رشد، فعال شوند. آن روش همه جا و همه وقت معتبر، اين روش است. بدين روش، عقل آزاد، با زورمدارها دو گونه رابطه بر قرار مىكند: رابطه با آنها، بمثابه انسانى كه در فطرت خويش هستند و رابطه با آنها بمنزله انسانهائى كه به قدرت باورى، آزادى خويش را از دست دادهاند. تنها عقل آزاد توانائى بر قرار كردن اين دو رابطه را با انسانهاى زور باور دارد و بدين توانائى است كه اميدى كران ناپيدا مىجويد، مدار خويش را باز مىكند و در بى كران آزادى، رشد استعدادها را ممكن مىگرداند.
بدين قرار، اميد همزاد دانائى و توانائى و آزادى است. بخصوص اميد دستيار توانائى عقل آزاد در بر قرار كردن رابطهاى ايست كه بدان، الف - انسان هيچگاه آزادى خويش را از دست ندهد و آتش هستى سوز روابط قوا همواره بر او سرد بماند و ب - به يمن بيان آزادى، امكان دامن گستر رشد انسان در آزادى باشد. چنانكه ج - انسان، در پندار و گفتار و كردار، پيام آزادى را بگزارد و د - فضاى آزاد و شادى فراهم آيد كه همه نور على نور كه تا بىكران راست راه رشد را روشن گرداند.
در مقام عمل، پيروزى آزادى - كه ذاتى حيات است -، بر قدرت ويرانگر، به وجود توانائى و اميد در نسلى است كه آينده را مىسازد، به وجود توانائى و اميد در نسل جوان كشور است. از اين رو، هر جوان در خور اين صفت، مسئول است. بر او است كه در خود، آن دانائى را بجويد كه او را از توانائيهايش آگاه مىكند. آن دانائى را وقتى مىجويد كه خويشتن را توانا و منير مىيابد، منيرى كه نور اميد و توانائى مىپراكند. آن بهترين خلق خدا اين جوان آزاد، توانا، خورشيد نشاط و اميد افروز نيست؟
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|