انقلاب اسلامى در هجرت شماره 542
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
((خانه‏هاى عفاف‏ ))؟

به ايران امروز كه مى‏نگرى، آن را ميان دو آتش با شعله‏هاى هستى سوز مى‏بينى: آتش خشونت سازمان يافته و آتش ((خشونت خودجوش)). خشونت سازمان يافته را رژيم و مافياها سازمان مى‏دهند و ((خشونت خود جوش)) آسيبها و نابسامانيها هستند كه در ايران دامن مى‏گسترد. در ميان اين دو آتش شعله ور، گروههاى را مى‏بينى كه مى‏كوشند آتشها را خاموش كنند. متصديان خشونت سازمان يافته به‏ جان كسانى افتاده‏اند كه دركار خاموش كردن آتشها هستند. آتش نشانها مى‏كوشند به اين متصديان حالى كنند آتش هستى شما را نيز دارد مى‏سوزد و غرق شگفتى‏ هستند كه چرا خطر را نمى‏بينند و چرا پاداش كوششهاى آنها را، با زندانى كه‏ شكنجه گاه‏است و با محكوم كردن در بى دادگاهها مى‏دهند!
شخصيتهاى نهضت آزادى، ملى مذهبى‏ها، روزنامه نگاران، استادان و دانشجويان دانشگاهها، روحانيان، اعضاى مجاهدين انقلاب اسلامى و آندسته از اصلاح طلبان كه در خاموش كردن آتشها مى‏كوشند، از پى هم محكوم مى‏شوند. اين‏ گروهها را، از لحاظ ماهيت، نمى‏توان با زورپرستانى مقايسه كرد كه خشونت سازمان‏ يافته را تصدى مى‏كنند. انتقادى كه اينان را در خوراست اينست كه چرا به تجربه بها نمى‏دهند و چرا نمى‏بينند در دستگاه توليد و مصرف زور، وسيله و امكانى براى‏ خاموش كردن آتش خشونتها وجود ندارد.
اگر اين دستگاه حتى به كسانى نيز رحم نمى‏كند كه در نجاتش از شعله‏هاى هستى سوز مى‏كوشند، از اين رو است كه بازيچه زور شده و كار را به جائى رسانده‏است كه امروز، اگر خشونتهائى كه تصدى مى‏كند نباشند، اين دستگاه نيز نيست. به سخن ديگر، در حال حاضر،بيرون از خشونتها، ملاتاريا هيچ فعاليتى را تصدى نمى‏كند. خشونت سازمان‏ يافته‏اى كه زور پرستان تصدى مى‏كنند، يكى از سه دسته اشكال را پيدا كرده‏اند: جنايتها و فسادها و خيانتها. در مدار بسته‏اى كه ايرانيان‏ در آن زندانى شده‏اند، ((خشونت خودجوش)) نيز، در انواع آسيبها و نابسامانيها بروز مى‏كند:
در تهران، طرحى منتشر شد كه در دوره رياست جمهورى آقاى هاشمى‏ رفسنجانى، تهيه شده‏است. واكنش گسترده‏اى كه انتشار ((طرح خانه‏هاى عفاف)) برانگيخت، وزارت كشور را بر آن داشت كه انتساب طرح را به خود، تكذيب كند. غافل از اينكه با اين تصويب، واقعيت را كه گستردگى دامنه فحشا باشد، تصديق‏ مى‏كند. اما چرا فحشا اين اندازه گسترش پيدا كرده‏است؟ اين نابسامانى اجتماعى‏ بزرگ را چگونه مى‏توان به سامان آورد؟ از زمان انتشار طرح، برخى اين نظر را ابراز كرده‏اند كه بالاخره، رژيم واقعيت را پذيرفته‏است و مى‏خواهد به آن نظم و انتظامى‏ بدهد. بعضى ديگر عامل فقر يا عامل ديگر را علت وسعت دامنه فحشا گفته‏اند. جمعى نيز طرح را با تدابير مشابهى مقايسه مى‏كنند كه در اين يا آن كشور اروپائى، بكار برده‏اند. اما نه فحشا نابسامانى است كه بتوان آن را از نابسامانيهاى ديگر جدا كرد و نه يك علت دارد كه بتوان با حذف آن، پديده را از ميان برد. و نه يك‏ نابسامانى را جداگانه مى‏توان به سامان آورد. گذشته از اين، الف اين طرح تقليدى‏ است از اداره دولتى فحشا در رژيم استالين و ب كشورهاى اروپائى كه براى اين يا آن نابسامانى، تدبير جداگانه بكار برده‏اند، ناكام شده‏اند:

مجموعه نابسامانيها و مجموعه علتها:

پيش از آنكه به مجموعه نابسامانيها و مجموعه علتها بپردازيم، دو واقعيت را خاطر نشان اهل خرد مى‏كنم:
# بسيار كسان مى‏پرسند: از چه رو رژيمى كه در روياروئى با فعالان سياسى تا اين‏ حد، ددمنش است، در برابر توسعه فحشا در تهران و قم و مشهد و...، ناتوانى مطلق‏ است؟
بر اين سئوال كنندگان است كه ذهنهاى خود را از يك فكر نادرست، آزاد كنند و آن اينكه قدرت خود كامه نمى‏تواند صفت اسلامى و يا هر صفت دينى يا مرامى ديگر داشته باشد. بنا بر اين، رژيم ملاتاريا نه در خدمت اسلام كه بنده توقعات قدرت‏ خودكامه است و وجود و گسترش ((بازار سكس)) ذاتى هر قدرت خودكامه‏اى است. از اين رو، فعاليت سياسى ناسازگار با قدرت خودكامى تحمل نمى‏شود، در گسترش‏ فحشا و ديگر نابسامانيها، قدرت خودكامه، نقش محور را بازى مى‏كند. بدين خاطر بود كه
# روزى به آقاى خمينى گفتم: اگر در رژيم شاه، فحشا گسترش مى‏يافت، بدين‏ خاطر نبود كه آن رژيم غرب زده بود و مى‏خواست بى عفتى را وسيله برداشتن مانع‏ از سر راه سلطه غرب كند، بدين علت بود كه ناچيز كردن زن در شئى جنسى و ((سكس مدارى)) ذاتى هر قدرت، بخصوص قدرت استبدادى است. روشى كه شما با صلاحيت‏ها در پيش گرفته‏ايد و نيز استبدادى كه تدارك مى‏بينيد، كار شما را به‏ جائى خواهند رساند كه فتوا بر جواز فحشا را خواهيد داد. نه آن پيش بينى غيب‏ گوئى بود و نه، امروز، از طرح ايجاد ((خانه‏هاى عفاف)) و ((سنت پيامبر)) خواندنش، مى‏بايد تعجب كرد. با، وجود اين، خرد و عبرت مى‏بايد پندها از اين طرح بياموزند. از جمله اين پند را
بنا بر قاعده، هر حكمى كه از موضع قدرت مدارى و بنام قدرت صادر شود، صادر كننده، دير يا زود، خود محكوم آن حكم خواهد شد. پس‏ چه جاى شگفتى اگر آنها كه سلمان رشدى را به خاطر آيات شيطانى، محكوم به مرگ كردند، اينك دروغ رسواى او را تكرار مى‏كنند و خانه‏ هائى را كه محل ((خريد و فروش سكس)) است، خانه عفاف و تجديد سنت پيامبر مى‏خوانند.
با توجه به اين دو واقعيت، خواننده مى‏داند كه فحشا يك ((معامله)) است. معامله‏اى كه در آن، ((سكس)) با پول، مبادله مى‏شود. با اين تفاوت كه در اين‏ ((معامله))، زن مى‏بايد در شئى جنسى ناچيز شود تا تن به ((معامله)) بدهد و مرد مى‏بايد در وضعيت و موقعيتى قرار گيرد كه بواسطه پول، نياز جنسى را برآورد و يا ميل جنسى را ارضا كند. بدين قرار، پول بمثابه نماد قدرت، نقش اول را پيدا مى‏كند. اما براى اينكه زن در شئى جنسى ناچيز شود و مرد نيز در وضعيت و موقعيتى قرار گيرد كه براى رفع نياز يا ارضاى ميلى به ((بازار سكس)) مراجعه كند، بايستى عواملى آنها را در اين وضعيت و موقعيت قرار داده باشند. اين عوامل رابطه‏ هائى هستند كه مدارشان قدرت (= زور) است. در حقيقت، رابطه‏اى كه فحشا است‏ در يك نظام اجتماعى بر قرار مى‏شود. نظام اجتماعى مجموعه ساختها و ساختها مجموعه‏هاى از رابطه‏ها هستند. بنا بر اين، فحشا رابطه ايست از مجموعه بغرنج‏ روابط كه مدار همه آنها، قدرت (= زور) است. به سخن ديگر، بدون تغيير الف مدار رابطه‏ها و ب چند و چون رابطه‏ها، فحشا را نمى‏توان از ميان برد. افزون بر اين،
1 نابسامانى هائى كه ريشه در نظام دارند، تنها نيستند. خود مجموعه بغرنجى را بوجود مى‏آورند. اين روزها، ناامنى گسترده در شهرها، بيكارى و تورم را از ياد مردم‏ برده‏است. اما در حقيقت، نابسامانيهائى كه جامعه ايرانى از آنها بشدت رنج مى‏برد، يكديگر را بوجود مى‏آورند و متكاثر مى‏كنند: فحشا نوعى تسليم شدن به ((جبر اجتماعى)) است. انواع ديگر آن، خودكشى، فروش دختران، فرار دختران و زنان از خانه‏ها و... هستند. اين نابسامانيها ربط مستقيم دارند با فقر و خشونت و اين دو ربط مستقيم دارند با بيكارى و تورم و اين دو ربط مستقيم دارند با نبود امنيت‏ها (قضائى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى) و ممكن نبودن سرمايه گذارى (نبود انسانهاى كارآزموده + سانسور اطلاعات + نبود مديريت + نبود امنيت ها+ نبود بازار + نبود دستگاه اعتبارى كارآمد + رانت خوارى + ... = فرار سرمايه‏ها و استعدادها + انواع سوداگريها +...) و اين دو ربط پيدا مى‏كنند با بنيادهاى (يا نهادهاى ) اجتماعى قدرت مدار (دولت استبدادى و سازمانهاى سياسى قدرتمدار + بنياد دينى قدرت مدار + بنياد اقتصادى قدرت مدار + بنياد اجتماعى قدرت مدار + بنياد تربيتى قدرت مدار + بنياد فرهنگى قدرت مدار) و بنا بر اينهمه ربط پيدا مى‏كنند با طرز فكر و طرز رفتار قدرتمدار.
بدين قرار، همه، هر عضو جامعه، مسئول است. بنا بر طرز فكر و طرز رفتار خود، بنا بر رابطه‏ها كه بر قرار مى‏كند، مسئول است. و اين سخن‏ كه ((تا تغيير نكنى تغيير نمى‏دهى ))، اگر آزاد نشوى، آزاد نمى‏كنى، تا رشد نكنى ويران مى‏كنى ، حق است.
2 نابسامانيهاى اجتماعى ديگر (تجارت و مصرف مواد مخدر، انواع جرائم و جنايتها، انواع مكر و فريبها، انواع خيانت در امانتها، انواع...) همانند فحشا ،رابطه و زاده رابطه‏ها هستند. و اين نابسامانيها مجموعه‏اى را بوجود مى‏آورند كه به بافت‏ سرطانى مى‏ماند. در حقيقت، سرطان نظام اجتماعى است:
1/2 نابسامانيهاى اجتماعى نه تنها كمترين ناسازگارى با يكديگر ندارند، بلكه‏ يكديگر را ايجاب مى‏كنند. اول، به اين دليل، اشكال گوناگون بكار بردن زور در رابطه‏ها افراد و گروهها با يكديگر و روابط دولت با جامعه و جامعه با دولت دارند و دوم، و مهتر، به اين دليل كه اشكال تخريب نيروهاى محركه جامعه، بخصوص نيروى‏ محركه يعنى انسان، و بخصوص انسان جوان، هستند. سوم، به اين دليل كه در هيچ‏ تاريخى و در هيچ جامعه‏اى نتوانسته‏اند ، يكى از اين نابسامانيها را، به تنهائى، از ميان بردارند و بدين خاطر است كه در كتابهاى دينى دين‏هاى مختلف، مجموع اين‏ نابسامانيها موضوع راه حل شده‏اند. و
2/2 چهارم به اين دليل كه تغييرهايى كه در ساختهاى يك نظام اجتماعى بوجود مى‏آيند، بلادرنگ، در چند و چون نابسامانيها و مجموعه آنها اثر مى‏گذارند:
در دوران مرجع انقلاب، استبداد پهلويها از ميان برخاسته بود، در سرها، اسلام بيان آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى، جائى پيدا كرده بود. طرزفكرها و طرز رفتارها در حال تغيير بود. برنامه‏ اقتصادى كه به اجرا گذاشته مى‏شد، براى نخستين بار، در شهر و روستا، متوسط درآمد سرانه را از متوسط هزينه سرانه بالاتر مى‏برد، ترس و بى اعتمادى جاى خود را به شجاعت و اعتماد سپرده بود. مهمتر، انسان منزلت جسته بود و اميدوار بود راه رشد در پيش بگيرد. نتيجه اين تغييرها اين بود كه مجموعه نابسامانيها كاهش مى‏يافت.
در تاريخ‏معاصر، دو نوبت، جامعه شهرى تهران، روزهاى فارغ از نابسامانيها را به خود ديده‏است: فرداى .3 تير 1331 و روز پيروزى‏ انقلاب و فرداى آن.
بدين قرار، نابسامانيهاى اجتماعى، زاده نظام اجتماعى هستند كه‏ قائمه آن قدرت (= زور) است. و
3 اگر خواننده بيشتر تامل كند، مى‏بينيد، مجموعه نابسامانيها فعال است و دو كار را انجام مى‏دهد: الف مانع از حذف نابسامانى جزمجموعه مى‏شود و ب زاد و ولد مى‏كند و متكاثر مى‏شود. در حقيقت، بخشى از تكاثر ناشى از افزايش نقش زور در رابطه‏ها و بخش ديگر، نتيجه فعاليت مجموعه نابسامانيهاست. براى امتحان، اگر بخواهند در جامعه امروز ايران، ازدواج را آسان كنند، يك رشته تغييرها در بعدهاى‏ سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى بايد بعمل آيند:
دختر و پسر جوان، براى خود و براى يكديگر، منزلت انسانى قائل شوند. يكديگر را انسانهاى حقوقمند بشمارند + خانواده‏ها نيز مى‏بايد اين طرز فكر و رفتار را پيدا كنند + كار و بيمه‏هاى اجتماعى و خدمات آموزشى و بهداشتى در اختيار همگان‏ باشد + نه تنها خانواده كه ديگر بنيادهاى اجتماعى، از راه بسط انواع تعاونها، احساس همبستگى و اطمينان خاطر را بر انگيزند + اطمينان نه تنها در كوتاه و ميان مدت كه در دراز مدت نيز به اقتصاد و رشد آن، وجود داشته باشد + جامعه‏ مدنى فعليت يافته باشد و اعضاى جامعه زندگى روزانه شان عمل به حقوق خويش‏ باشد + دولت ترجمان ولايت جمهور مردم بر ميزان دوستى و برابرى باشد + بنياد دينى رشد در برادرى خواهرى و دادگرى را ارزش كرده باشد و خشونت زدائى و دفاع از حقوق انسان را كار اصلى خود گردانده باشد + بنياد فرهنگى فراخناهاى‏ جديد ابداع و ابتكار و خلق را به روى انسان گشوده باشد و با كاهش زور در رابطه‏ها، ضد فرهنگ (فرآورده‏هاى زور يا نابسامانيهاى اجتماعى) روى به زوال نهاده باشند.
بدين قرار، حل مشكل بيكارى، موكول به اين تغييرهاى گسترده‏است. به سخن‏ ديگر، بيكارى فرآورده بنيادها و روابطى است كه مى‏بايد تغيير كنند. اما
بيكارى پديده خنثى اى نيست. پديده فعالى است. به اين دليل‏ ساده كه نيرو بى كار نمى‏ماند. وقتى در رشد بكار نيفتاد، در ويرانگرى‏ بكار مى‏افتد. ويرانگرى هم عرصه اجتماعى مى‏خواهد و هم انواع پيدا مى‏كند. از اين رو، اگر بيكارى را يك نابسامانى بدانيم، نظام اجتماعى‏ كه آن را بوجود آورده، عرصه اجتماعى ويرانگرى نيروى بيكار و نابسامانيها اشكال اين ويرانگرى هستند. به سخن ديگر، هر نابسامانى، فعال است: الف ويرانگرى را بر ويرانگرى مى‏افزايد و ب نابسامانيهاى ديگر را توسعه مى‏دهد.
4 مى‏دانيم كه يكى از مهمترين عوامل انقلاب، چشم گير شدن نابسامانى جنسى‏ بود. آن زمان، اينطور تبليغ مى‏شد كه خانواده پهلوى مظهر بى عفتى و عامل‏ گسترش بى عفتى در كشور است. رژيم او بى بند و بارى را رواج مى‏دهد. آن خانواده‏ و رژيمش مدعى بودند بكار آزاد كردن زن مشغولند. ظاهر ((مدرن)) كارشان غرب‏ پسند بود. اما در واقع، استبداد پهلوى‏ها براى انسان، از زن و مرد، حقوقى‏ نمى‏شناخت. بنا بر خصلت ذاتى استبداد فزونى طلب، به زن، بمثابه شئى جنسى، نياز داشت. در اينهمانى با قدرت، شاه سابق تا آنجا رفت كه زبان قدرت شد و واقعيتهاى بسيارى را بر زبان آورد: شاه تنها است و نمى‏تواند دوست داشته باشد و ((زنان حتى يك آشپز خوب نيز به تاري خ نداده‏اند)) و ((زن بايد زيبا و فريبا باشد)) و...
بدين قرار، در رژيم پهلويها، زن، بمثابه انسان صاحب حقوقى كه مى‏بايد نظام‏ اجتماعى سازگار با انسان حقوق‏مند را پيدا كند، هرگز تلقى نشد. ملاتاريا، بجاى آنكه از تغيير طرز فكر خود شروع كند و طرز فكرى را تغيير دهد كه‏ زن را شئى جنسى (= دون انسان = ضعيفه به تعبير ارسطو) گمان مى‏برد كه مى‏بايد پوشيده بماند، مبارزه با ((بى عفتى)) را دست آويز بكار انداختن زور كرد. در اين رژيم‏ نيز، تا امروز، زن هيچگاه بمثابه انسانى حقوق‏مند، تعريف پيدا نكرده‏است. در دوران مرجع انقلاب، در پيش نويس قانون اساسى، زن مى‏توانست نامزد رياست‏ جمهورى شود. آقاى خمينى، در نوفل لوشاتو، تصريح كرد كه زن نيز مى‏تواند به‏ رياست جمهورى برسد. اما بعد، چون تدارك قدرت استبدادى، با منزلت انسان، به‏ خصوص منزلت زنان سازگار نبود. آن قول نقض شد و به اين عنوان كه ((ولايت به زن‏ نمى‏رسد))، با نامزد شدن و انتخاب زن به رياست جمهورى، مخالفت كرد. اما زمان‏ مساعد ابراز مخالفت صريح نبود. اين بود كه در مجلس خبرگان، به جاى كلمه مرد، ((رجل)) آمد!
در پرتو توضيحى كه دادم، اگر در جامعه‏ها نظر كنيم، مى‏بينيم الف ابهام و شفافيت در تعريف زن، نسبت مستقيم دارد به اندازه بسط آزادى و حقوق انسان در هر جامعه و ب شكل قدرت در هر جامعه، تعيين مى‏كند كه زن، بمثابه ((سكس دوم)) چند و چون پوشش زن را معين مى‏كند و ج در جامعه هائى كه، در بيان، حقوق انسان پذيرفته‏ شده اما اين حق به قدرت تعريف مى‏شود، اين بر پندارها و كردارهاست كه ابر ابهام گسترده‏است. نتيجه اينست كه فحشا، بمثابه‏ يك نابسامانى، در ابهام سنگينى است. بسا جامعه‏ها كه در آنها، زنان‏ هم بعنوان نيروى كار و هم بعنوان سكس، مورد بهره كشى قرار مى‏گيرند، بى آنكه وضعيت سخت غير انسانى آنها، نابسامانى شمرده‏ شود. تغيير اين وضعيت در جامعه‏هاى انسانى، را زنان با تغيير طرز فكر خود، با آزاد شدن خويش است كه بايد آغاز كنند.
5 در جاى خود (كتاب زن و زناشوئى) توضيح داده‏ام چرا در رابطه قدرت، بخصوص‏ وقتى رابطه قدرت شخصى است، زن موقعيت زير سلطه را پيدا مى‏كند و ((ضعيفه)) مى‏شود. در جامعه‏هائى كه در آنها، به قول فوكو، استبداد فراگير سكس، بر قرار است، زنانى كه كوشيده‏اند با استفاده از سكس بعنوان نماد قدرت، موقعيت متفوق‏ پيدا كنند، موفق نشده‏اند. چرا كه سكس، بمثابه قدرت، زن و مرد، هر دو را، آلت‏ گسترش نابسامانيهاى جنسى و غير آنها مى‏گرداند:
1/5 از نابسامانيهائى كه در جامعه‏هاى جديد در حال گسترش است، زيادت شمار زنان و مردانى است كه تنها زندگى مى‏كنند. در جامعه هائى كه بيمه‏هاى اجتماعى‏ وجود ندارد، بسيارى از مادرهائى كه شوهر و يا همخوابه آنها را ترك گفته‏اند، هم‏ بايد از عهده هزينه خود و فرزند يا فرزندان برآيند، هم كار كنند و هم بعنوان ((سكس‏ ضعيف)) قربانى بهره كشى جنسى و تبعيضهاى گوناگون باشند. نابسامانى‏هاى‏ اجتماعى كه يكى از آنها بزه كارى نو جوانان است، از جمله، ره آورد تنها شدن‏ مادرها و پدرها است.
2/5 در جامعه هائى نظير جامعه ما كه نقش سكس در سلسله مراتب قدرت، در ظاهر و باطن، به زنان موقعيت دون انسان بخشيده‏است، زن در پائين‏ترين مرتبه‏ قرار مى‏گيرد. توضيح اينكه مرد خود را در رابطه با زن، بعنوان زوج يك انسان با حقوق برابر تعريف نمى‏كند، بلكه بعنوان موجود مافوق تعريف مى‏كند. از جمله، بدين خاطر است كه در سلسله مراتب قدرت، در پائين‏ترين مرتبه، زن قرار مى‏گيرد. در نتيجه، هر آنچه از زور و فشار كه مرد از مراتب بالا تحمل مى‏كند، نيز به زن منتقل‏ مى‏گرداند. و
3/5 و مرد غافل است كه خود نيز قربانى تبعيض هاست و بسا، خود زور و فشار بيشترى را مى‏بايد تحمل كند. چرا كه الف تا ميان خود و قدرت (= زور) اينهمانى قائل نشود، خود را برتر و متفوق تعريف‏ نمى‏كند. جز اينكه نمى‏داند بدين كار، قدرت نمى‏شود بلكه آلت قدرت‏ مى‏شود و ب خانواده را بعنوان يك بنياد (يا نهاد) اجتماعى، عاملى‏ مهم از عوامل پديد آورنده نابسامانيها مى‏گرداند. ج از آنجا كه بخش‏ بزرگى از نابسامانيها در بيرون خانواده، روى مى‏دهند، مردان بيشتر قربانى آنها مى‏شوند. از جمله، بدين خاطر كه بخش بزرگى از نابسامانيها را مردان تصدى مى‏كنند و قربانيان اول آنها نيز مردان‏ هستند. از اين ديد كه بنگرى، مى‏بينى، نخست اين مردان هستند كه‏ مى‏بايد خويشتن را از قدرتمدارى آزاد كنند. و نيك كه بنگرى، مى‏بينى مرد و زن، با هم، مى‏بايد به كوشش بزرگ براى آزاد شدن و آزاد كردن برخيزند.
6 اما به بيان قرآن، بهنگام خلق آدم، فرشتگان از خداوند پرسيده‏اند: آيا مى‏خواهى موجودى را بيافرينى كه بر زمين خون بريزد و فساد كند؟ بدين قرار، تا بوده، نابسامانيهاى اجتماعى وجود داشته‏اند. اگر وجود داشته‏اند، بدين خاطر بوده و هست كه ذاتى هر رابطه‏اى هستند كه زور در آن نقش دارد. با اين حال، قرآن‏ نمى‏پذيرد كه الف رابطه‏اى بر مدار زور ذاتى زندگى فردى و اجتماعى است و بنا بر اين، ب نمى‏پذيرد كه نابسامانيها بمثابه امور واقع ديرپا، عوارض نازدودنى هستند. هر كتاب آسمانى روشهايى براى درمان نابسامانيهاى اجتماعى در بر دارد. لذا، پرسش اول و اساسى اينست:
خداوند كه علم مطلق است مى‏بايد درمان را بشناسد و درمانى كه اين پزشك‏ تجويز مى‏كند، مى‏بايد بيماريها را رفع كند. چرا در جامعه‏هاى اسلامى نابسامانيها گستره بيشتر و تكاثرى افزون‏تر دارند؟ بنا بر تجربه مى‏دانيم، اگر بيمارى به درمانى‏ خوب نشد، يا بيمار درمان را بكار نبرده يا بد بكار برده‏است و تشخيص بيمارى و درمان نادرست بوده‏است. ملاتاريا كدام از اين دو فرض را مى‏پذيرد؟ خداوند بيمارى‏ را تشخيص نداده و درمان را بد تجويز فرموده‏است يا او بكار نبرده و يا وارونه بكار برده‏است؟ از آنجا كه نمى‏تواند بگويد نارسائى از تشخيص بيمارى و تجويز درمان نا بجا از خداوند است، ناگزير مى‏بايد بپذيرد كه آنچه مى‏كند اسلام نيست و ضد اسلام‏ است. از آنجا كه از دير باز، تجربه بر انسان معلوم كرده‏است هرگاه روش پيشنهادى‏ راه به مقصود نبرد، نقص در روش يا در بكار بردن آنست، همواره تكرار مى‏شود ((عيب از اسلام نيست، از مسلمانى ما است)). اما عيب بزرگ‏تر اينست كه ((مسلمانان‏ معترف به عيب خويش)) هيچگاه بر آن نشده‏اند عيب خويش را مشخص كنند و در رفع آن بكوشند. آيا با وجود تجربه ولايت مطلقه فقيه، هنوز مى‏بايد از برابر واقعيت‏ گريخت؟ اين تجربه نمى‏گويد روش كردن زور و خشونت نابسامانى بر نابسامانى‏ مى‏افزايد؟ چرا. بنا بر اين،
خشونت روش پيشنهادى اسلام نمى‏تواند باشد. خشونت زدائى‏ آنهم از رابطه‏ها، اينست درمانى كه تجويز شده‏است.
براى اينكه اهميت وارونه كردن تجويز اسلام را آنطور كه درخور است دريابيم، نابسامانيهاى اجتماعى دوران پهلويها را با نابسامانيهاى دوران ملاتاريا، از بعد قلمرو اجتماعى، مقايسه كنيم: در دوران پهلويها كه تجدد (مدرنيته) بقول مخبر السلطنه هدايت (نخست وزير رضا خان)، در ((تمدن بلوارى)) فرو كاسته شد، نظامى‏ ارزشى ترجمان اسلاميت و ايرانيت، حصارى را ايجاد مى‏كرد كه جامعه را از نابسامانيها، بخصوص نابسامانيهاى جنسى، حفظ مى‏كرد. در نتيجه، قلمرو گسترش‏ و تكاثر نابسامانيهاى مربوط به ((تمدن بلوارى)) جامعه را فرا نمى‏گرفتند. استبداد ملاتاريا، از درون، ارزشهائى را از ميان برمى دارند كه به انسان امكان مى‏دهند خود را نماد آن ارزشها بگرداند. ديوارهاى حصار فرو ريخته و نابسامانيها، بخصوص‏ نابسامانيهاى جنسى، همه جا، حتى قم را نيز، فرا گرفته‏اند.
بدين قرار، با آنكه، به ترتيبى كه توضيح دادم، نابسامانيها مجموعه و معلول‏ مجموعه‏اى از عوامل هستند، دولت، بمثابه برآيند روابط قوا، نقشى كليدى در كاستن از يا افزودن بر نابسامانيها دارد. هر چند در قسمت دوم، به دولت و نقش‏ كليديش باز مى‏گردم، اما در اينجا، مى‏بايد خاطر نشان كنم كه دولت تمامى رهبرى‏ جامعه نيست. بخش بزرگ اين رهبرى در بيرون دولت، در جامعه، قرار دارد. پس اگر نابسامانيها توسعه و تكاثر پيدا مى‏كنند، رهبرى نماد حقوق انسان، نماد آزادى، نماد رشد، نماد معنويت، نماد استقامت در برابر استبداد فساد گستر، در صحنه‏ اجتماعى ايران، حضورى بس كم رنگ دارد.
رهبرى الگو، الگوى حق مدارى، الگوى جستجوى راه حل مشكل در خود، الگوى‏ گذار از ضعف به قوت، الگوى آزاد شدن از فقر به استغنا، از خشونت به خشونت‏ زدائى، الگوى انديشه و دانش راهنمائى كه شوره زار را باغ زندگى بگرداند، حضورى‏ ناملموس دارد.
افلاطون از قول سقراط آورده‏است: ((حتى وقتى رهبر ملت از اطاعت مطلق مردم مطمئن است، از ريختن‏ خون افراد ملت خود در نمى‏گذرد، به انواع بهانه‏ها آنها را متهم مى‏كند و بدست كسانى نظير خود، آنها را به دادگاه‏ها مى‏كشاند و با ستاندن‏ جانشان، دست خويش را به جنايات مى‏آلايد. او خون افراد ملت‏ خويش را مى‏چشد، آنها را تبعيد مى‏كند يا مى‏كشد)).
اين قول را كه مردم ما از انقلاب بدين سو، تجربه مى‏كنند، در ((خيانت‏ به اميد)) كه در روزها و هفته‏ها و ماههاى بعد از كودتا خرداد .6 نوشته‏ام آورده‏ام. از آن روز تا امروز، بطور مداوم، هشدار مى‏دهم: شما، كسانى كه به رژيم مشروعيت مى‏دهيد كه با در پيش گرفتن زور مدارى، مشروعيت خويش را از دست داده‏است تا مگر شما را خودى‏ بداند و يا دست كم، اجازه دهد نفس سياسى بكشيد، بدانيد كه موافقت‏ و مخالفت با چنين رژيمى، مانع از ددمنشى او نمى‏شود. به تكرار، توضيح داده‏ام كه قدرت از ويرانگرى پديد مى‏آيد و اگر نتواند بر چند و چون ويرانگرى بيفزايد، از ميان مى‏رود. از اين رو، آنها كه با حاكميتى از نوع حاكميت ملاتاريا موافقت مى‏كنند، الف نه تنها از ريخته شدن‏ خون، از محكوم شدن به زندان، از تبعيد شدن، از محروم شدن از حقوق اجتماعى، از مصادره شدن، مصون نمى‏مانند كه بيشتر در معرض اين نوع تجاوزها هستند. و ب به التزام سپردن به استبدادى‏ از اين نوع، سدهاى مقاومت در برابر نابسامانيها را، كه هستند، مى‏شكنند.
خشونت زدائى الگو مى‏خواهد، اى انسانها! شما كه مى‏توانيد ايران را از منجلاب نابسامانيها بيرون كشيد، بدانيد! قدم اول در خشونت‏ زدائى، تسليم نشدن به خشونت و مشروعيت ندادن به زورمدارى و زورمداران نگون بخت است. نه گفتن به زور باوران است، دانستن اين‏ واقعيت است كه مشروعيت دادن به زورمداران آنها را مشروع‏ نمى‏گرداند از شما مشروعيت و نقش اجتماعى سياسى بزرگتان را مى‏ستاند. اينك در بيرون رژيم خشونت گستر است كه وفاق ملى دارد واقعيت پيدا مى‏كند به اين وفاق بپيونديد.
در نوبتى ديگر، بحث در باره ((خشونت خود جوش)) را كامل‏تر مى‏كنم و به راه حل، بيشتر مى‏پردازم.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره