انقلاب اسلامى در هجرت شماره 547
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
روحانيت و مدار بسته؟




شما روحانيان!


قول على (ع) را فراوان تكرار مى‏كنيد:
(( همانطور كه هستيد بر شما حكومت مى‏كنند)). اما آيا هيچگاه كوشيده‏ايد براى مردم روشن كنيد معناى سخن على (ع) اينست كه‏ بر زورباوران، اقليت زورگو حكومت مى‏كند اما انسانهاى آزاد، انسانهائى كه زندگى را عمل به حقوق ذاتى خويش مى‏دانند، بر ميزان دوستى و داد، ولى يكديگر مى‏شوند و نظام مردم سالار بر اصل مشاركت برپا مى‏كنند؟ براى مثال، عمل مردم و برخى از شما روحانيان و آنها كه تجربه انقلاب را رها نكرده‏اند و بر اصول آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت و اسلام بمثابه ترجمان اين اصول ماندند، سرانجام، انتخاب‏ ايران را بر جهانيان، با شفافيتى ناب، آشكار كرد: يك روزنامه نگار امريكائى آقاى‏ فريدمن، رئيس قسمت خارجى روزنامه نيويورك تايمز را برآن داشت چشم بر اين‏ واقعيت كه ايرانيان مردم سالارى و اسلام بمثابه بيان آزادى را بر گزيده‏اند، بگشايد و آن را براى امريكائيان تشريح كند. در پى او، رئيس جمهورى امريكا، موضعى وارونه‏ موضع خود، در ژانويه گذشته (ايران جز محور شر است)، را بگيرد. موضع جديد رئيس جمهورى ((تنها ابر قدرت جهان))، اهميتى بسيار بيشتر از تصديق روزنامه‏ نگار امريكائى دارد. در حقيقت، اهميت اظهاريه 12 ژوئيه 2..2، بوش در محتواى آن‏ نيست. اهميت آن، در تصديق اين واقعيت است كه
((ايرانيان! همانطور كه متحول مى‏شويد، قدرت خارجى نيز سياست‏ خود را در قبال شما تغيير مى‏دهد)).
اما واكنشى كه ملاتاريا و همدستانش و آنها كه مى‏كوشند بهر حيله در دل ملاتاريا راه پيدا كنند، نشان دادند، نمايانگر اين بود كه نگرانى شديد پيدا كرده‏اند. وقتى‏ آقاى بوش ايران را يكى از سه كشور عضو ((محور شر)) خواند، واكنشى چنان بروز دادند كه گوئى دنيا را به اين سه دسته داده‏اند. چرا؟ زيرا مدار بسته‏اى بوجود مى‏آمد كه در آن، ملاتاريا در ((موضع دفاع)) از ايران و بوش و حكومت او در موضع حمله‏ اقتصادى و نظامى به ايران قرار مى‏گرفتند. آن زمان، از مردم دعوت نشد راه پيمائى‏ كنند و به جسارت بوش پاسخى درخور دهند. اما اين بار كه بيانيه او، بنا بر محتوى، يك تغيير اساسى در سياست امريكا در طول نيم قرن است، خشمى جنون آميز آقايان خامنه‏اى و هاشمى رفسنجانى و... را فراگرفت. چرا؟ زيرا استبداديان از اينكه‏ ملتى خود بداند اين او است كه سياست قدرت خارجى را نسبت به كشورش معين‏ مى‏كند، وحشت مرگ پيدا كرده‏اند. در حقيقت، اگر در طرز فكر و طرز رفتار مردم‏ تغييرى اساسى روى دهد و بدانند اگر استبداديان به سراغ قدرت خارجى نروند و بخاطر روش كردن استبداد، به سلطه بيگانه گردن نگذارند، هيچ قدرتى نمى‏تواند بر كشور آنها مسلط بشود، بر مى‏خيزند و خود را از دولت استبداديان، آزاد مى‏كنند.
با وجود اين، اظهارات آقاى بوش يك امر است و سياست واقعى كه او و حكومت او، به عمل مى‏گذارند، امرى ديگر است. شما و مردم ايران مى‏دانيد كه هر وقت ملاتاريا، در ظاهر، طوفان بپا مى‏كند، ((چون به خلوت مى‏رود))، در خلوت، خيانتى، جنايتى يا فسادى را تدارك مى‏كند. اين بار نيز، الف ((اطلاعى)) كه واشنگتن پست 23 ژوئيه‏ انتشار داد، از آن نوع اطلاعها بود كه حكومت بوش ((گذاشت منتشر شود)). ظاهر اطلاعيه عالى است زيرا مى‏گويد حكومت بوش سياست خود را برپايه جنبش مردم‏ ايران براى آزادى، تنظيم مى‏كند. اما واقعيتى مهم را نيز در بردارد و آن اينكه، امريكا مى‏داند دولت واقعى ايران دولت ملاتاريا است. در تكذيب كاخ سفيد در 24 ژوئيه‏ هم كه تامل كنيد مى‏بينيد در واقع تاييد اطلاعى است كه توسط واشنگتن پست‏ انتشار يافته است. جز اينكه، حكومت بوش مى‏داند گفتگوى علنى با ملاتاريا، نزد افكار عمومى امريكا برايش گران تمام مى‏شود و نياز به پوشش دارد. از اين رو، همكاريهاى دولت ايران را در افغانستان و مبارزه با مواد مخدر و... بر مى‏شمارد و تاكيد مى‏كند با مقامات رسمى ايران حاضر به گفتگو است.
برابر اطلاع حاصل، همزمان با اظهاريه آقاى بوش، در گفتگو با هاشمى‏ رفسنجانى، به يك رشته توافقها نيز رسيده‏اند. و اين سازشهاى‏ پنهانى كه از گروگانگيرى تا امروز، تكرار شده و از اسباب وضعيت امروز كشور است، همان خطرى است كه هيچ ايرانى باورمند به اسلام ياحتى‏ غير باورمند ، نبايد لحظه‏اى از آن غافل شود. افشاى روابط پنهانى و جلوگيرى از انجام سازشهاى پنهانى و به اجرا گذاشتن آنها، جهاد افضل است.
چه جاى شگفتى است اگر نياز ملاتاريا به مدار بسته‏اى كه، در آن، تهديد به جنگ‏ و در قيد رژيم استبدادى نوع ديگرى شدن، مردم را به حالت فلج اندازد، اندازه‏ نشناسد! اين نياز تا بدانحد است كه بمصداق غريق به هر خاشاكى چنگ مى‏زند، ملاتاريا تقلا مى‏كند با پهلوى چيها، به صفت دست نشانده‏امريكا، مدار بسته‏ تشكيل دهد!
در اين جا، از آنها كه نقش خود را در بستن مدار، هر بار كه باز مى‏شود ، قرار داده‏اند، اين پرسش محل پيدا مى‏كند: ديروز خطر افغانستان شدن ايران را در صورت سقوط رژيم ، پيش مى‏كشيديد. آيا راست مى‏گفتيد؟ امروز هشدار مى‏دهيد: امريكا مى‏خواهد رضا پهلوى را در ايران بر تخت شاهى نشاند. آيا چون مطمئن‏ هستيد رژيمى كه زير بار جنايتها و خيانتها و فسادهايش فرو ريخت، باز نمى‏گردد ، پهلوى چيها را وسيله بستن مدارى مى‏كنيد كه همت و سخت كوشى ايرانيان در افشا و توضيح حقايق و ايستادگى در برابر جنگ طلبى امريكا، آن مدار را باز كرده‏است؟ آيا شما ايران و سرنوشت آن را بهائى مى‏پنداريد كه در ازاى مقبول‏ ملاتاريا شدن بايد پرداخت؟ آيا هنوز نمى‏دانيد كه محك صداقت هر مدعى مبارزه‏ براى آزادى، كوشش او در باز كردن مدارهاى بسته است؟

و آيا شما روحانيان از خود مى‏پرسيد: نقش شما باز نگاه داشتن مدار انديشه و عمل انسان است يا بستن آن؟:

مدار بسته چيست؟ مدار بسته همان گير كردن ميان ((بد و بدتر)) است. بدين‏ ترتيب كه آدمى بترسد اگر به بد تن ندهد، گرفتار بدتر شود. اين همان مدار است كه‏ ايرانيان و تمامى ملتهاى مسلمان، قرنهاست، درآن، زندانى هستند. جبرى است كه‏ بدان خو كرده‏اند. دو واقعيت را نيز نمى‏بينند: يكى اينكه چرا گرفتار مدار بسته بد و بدتر شده‏اند و ديگرى اينكه چرا نمى‏كوشند از بد بدون دچار بدتر شدن بيرون‏ روند؟ با آنكه مى‏بينند كه وقتى از ترس بدتر، بد را انتخاب مى‏كنند، گرفتار بدتر و بدترين مى‏شوند، بنا بر اين، ميان بد و بدتر، انتخاب وجود ندارد، باز در اين مدار مى‏مانند و هر بار، تسليم خويش به زور را، توجيه مى‏كنند!؟
تقصير اين طرز فكر و رفتار با كسيت؟ بديهى است تقصير با فرد فرد مردم است .اما آيا شما روحانيان، شما ((روشنفكران)) هيچ تقصيرى‏ نداريد؟ آيا شما به اين مسئله پرداخته‏ايد كه اختيار و انتخاب خاص‏ مدار باز است و هر گاه بخواهند كسى را از اختيار و انتخاب محروم‏ كنند، مدار انديشه و عمل او را مى‏بندند؟ آيا شما اين واقعيت را براى‏ مردم توضيح داده‏ايد؟ روشهاى گرفتار مدار بسته نشدن را آزموده‏ايد و مردم را به آزمودن آنها فراخوانده‏ايد؟
8 رفتارى كه ملاتاريا با آقاى آغاجرى و ديگران در پيش گرفته‏است، يك پرسش‏ اساسى را پيشاروى شما روحانيان مى‏گذارد؟ قرآن، جاى جاى، به ياد انسان مى‏آورد كه خداوند بى نياز و انسان نيازمند او است، آيا شما به قرآن مراجعه كرده‏ايد ببينيد از چه رو انسان نيازمند خداوند است و نياز او به خدا چيست؟ تا روزگار روزگار بوده‏است، مسلطها يا طاغوت ثروت بر ثروت افزوده‏اند. علت آن نيز بر كسى‏ پوشيده نيست: در مدار بسته، اقليت كوچك اكثريت بزرگ را استثمار مى‏كند. پس‏ نياز انسان به خدا از چه رو است؟ از اين روست كه بدون خدا، انسان نمى‏تواند مدار انديشه و عمل خويش را باز كند، آزاد شود، حقوقمند شود و انتخاب پيدا كند، ميان‏ خوب‏ها، خوب‏ترهاو خوب‏ترين‏ها.
در حقيقت، آنچه موجب غفلت انسان از خدا و بسته شدن مدار مى‏شود، قدرت‏ است. آيا شما مى‏توانيد بگوئيد چه كسانى قدرت بمعناى توانائى را قدرت بمعناى‏ زور گرداندند و خداوند را قدرت مطلق (= زور مطلق) باوراندند و ميان انسان و خدا، تنگ ترين و ناگشوده ترين مدارها را پديد آوردند؟ در اين مدار، انسان نگون بخت، از بيم آنكه قدرت مطلق او را گرفتار بدتر نكند، تسليم هر بدى مى‏شود . با هر تسليم‏ شدنى، اين انسان، با بدتر و بدترينى، رويارو مى‏شود و باز بخود نمى‏آيد. مى‏بينيد همانطور كه شده‏ايم برما حكومت مى‏كنند. هشدار! در غرب نيز، آن روز كه انسان‏ ((خود را از خدا آزاد كرد))، از خدائى آزاد كرد كه اولياى قدرتمدار دين، او را قدرت (= زور) مطلق باورانده بودند. قدرتمداران نمايندگان اين خدا بودند و وظيفه انسان‏ تسليم شدن به هر قدرتى بود كه بر او حكم مى‏راند.
به تكرار، خاطر نشان كرده‏ام كه تنها قدرت انسان را از خدا غافل مى‏كند. مى‏دانيد چرا؟ در نمازى كه مى‏خوانيم، چه امورى فكر و حواس ما را به خود جلب‏ مى‏كنند؟ آيا در ماهيت اين كه ما را، حتى در نماز، از خدا غافل مى‏كنند، انديشيده‏ايد؟ اگر نيانديشيده‏ايد، بيانديشيد تا مطمئن شويد امور غافل كننده‏ ماهيت يگانه‏اى دارند و آن قدرت (= زور) است. وضعيت ديگرى را مثال مى‏آورم كه‏ شما و همه انسانها، روزمره در آنند: تا بوده، اين ضرب المثل كه ((ملاحظه‏ها چشم‏ عقل را كور مى‏كنند))، بر سر زبانها بوده و هنوز نيز هست. اما اين ملاحظه‏ها كه عقل‏ را كور مى‏كنند جز ناحق‏ها هستند؟ ناحق‏ها نيستند كه به بيان روشن قرآن، زبان را لال و گوش را كر و چشم را كور ميكنندو آيا اين حق‏ها نيستند كه چشم و گوش و زبان عقل را باز مى‏كنند؟ آيا در اين هستى، چيزى جز زور حق را ناحق مى‏كند؟ بنا بر اين،
الف قدرت بمعناى توانائى هرگز با ناحق و باطل همراه نمى‏شود و قدرت بمعناى زور نيز هيچگاه با حق سازگار نمى‏شود. و ب عقل در حالت فطرى به روى حق باز است و تنها وقتى قدرت مدار آن مى‏شود، از حق غافل و در مدار بسته ناحق، تابع اوامر و نواهى قدرت (= زور) مى‏شود. بنا بر اين، ج نه توانائى بى طرف وجود دارد و نه قدرت (= زور) بى طرف متصور است. توانائى با آزادى و رشد و قدرت با زورمدارى و ويرانگرى همراهند: راه رشد از راه غى جدا گشت.
در غرب، فلسفه آزادى، افتان و خيزان، به اينجا رسيده‏است كه هر حدى محدود كننده آزادى است و عقل آدمى مى‏تواند از حدها بيرون رود و اين بيرون رفتن از حدها را آزادى خوانده‏است. حال اگر تجربه سومى را انجام دهيم، واقعيت را وارونه‏ اين نظر مى‏يابيم: مى‏دانيم كه وقتى عصبانى مى‏شويم، مى‏گوئيم از حالت عادى‏ بيرون رفته‏ايم. پس آنچه ما را از حالت عادى بيرون مى‏برد، زور (در شكل عصبانيت) است. اگر از عقل خود بخواهيم، حدها را ثبت كند كه بدانها محدود مى‏شود، از غفلت‏ همه روز خود در شگفت مى‏شويم. زيرا حدها كه همواره زور ايجاد مى‏كند، مدار عقل‏ را مى‏بندند و ما را از حالت عادى بيرون مى‏برند. بدين قرار، حالت عادى، در واقع، همان حالت فطرى است. در حالت فطرى، عقل، در نامحدود، بكار طبيعى خود مى‏پردازد. هركس اين تجربه را انجام دهد و به تجربه دريابد كه اين به زور است كه‏ عقل مدار باز خود را از دست مى‏دهد و از نامحدود به محدود مى‏آيد، بسى عبرت‏ مى‏آموزد. و مى‏آموزد كه بطور طبيعى و فطرى آزاد است و به زور است كه از آزادى‏ خويش غافل مى‏شود و اگر تجربه را ادامه دهد، متوجه مى‏شود كه فعاليت عقل، رهبرى و روش و جهت و هدف دارد. آدمى داراى استعدادهاى ششگانه، (1 رهبرى و انديشه راهنما (دين و مرام) و 2 ابداع و خلق 3 علم و فن و 4 هنر و فرهنگ و 5 انس و 6 اقتصاد)مى‏باشد. بنا بر اين، عقل نمى‏تواند بر الگوى هستى نامحدود خالى از اين استعدادها، هويت انسان آزاد و در رشد را بسازد. به سخن ديگر، در رابطه با هستى داراى اين استعدادهاست كه مدار عقل، بطور كامل باز مى‏شود: در حالت فطرى، عقل با خدا و آزاد است. بايد زور دركار آيد تا عقل آدمى، از خدا، بنا بر اين، آزادى خويش، غافل شود.
اگر تجربه ديگرى را بر تجربه‏هاى بالا بيفزائيم، به يمن نتيجه آن، خود را در نور على نور خواهيم جست: تكرار مى‏كنم كه زور، خود به‏ خود، وجود ندارد. مى‏بايد رابطه قوائى برقرار شود، تا زورى پديد آيد. سلطه يكى بر ديگرى را كه بدينسان بوجود مى‏آيد ، ما آدميان، قدرت‏ مى‏خوانيم. اما عقلى كه اين رابطه را توجيه و تصويب كرده‏است، مى‏داند اگر بخواهد از اين رابطه خارج شود، زور از ميان مى‏رود. از رهگذر حفظ اين رابطه است كه قدرت مدار مى‏شود. و چون قدرت تا بر خود نيفزايد، برجا نمى‏ماند، هدف مى‏شود. مدار بسته اصلى اين مدار است و بدينسان پديد مى‏آيد. بدين قرار، اگر مسلمانان در مدار بسته‏ تخريب مانده‏اند و بجاى رشد كردن، واپس مى‏روند، بخاطر آنست كه‏ در اين مدار، فرآورده‏هاى عقل، اغلب تخريبى هستند:
9 بدينسان، نيك فرمود كه راه رشد از راه غى جدا شد: از زمانى كه قدرت (= زور) مدار مى‏شود، عقل قدرت را الگو مى‏كند و بر اين الگو، هويت مى‏سازد. بنا بر اين، نبايد تعجب كرد اگر مسلمانان قدرتمند را كسى مى‏دانند كه مى‏تواند بدون‏ بازخواست، هر كس را كه خواست بكشد و هرچه را كه هوس كرد ويران بسازد. اينك‏ كه روشن شد كه ولايت (= قدرت = زور) در مدار بسته زورمدارى به تصور مى‏آيد و قابل اجرا مى‏شود، ديگر نمى‏توان ترديد كرد كه دم از چنين ولايتى آنهم با صفت‏ مطلق زدن ، غفلت مطلق از خدا است. پرسشى كه پيش مى‏آيد اينست: وقتى‏ مدرس مى‏گفت موازنه عدمى (مدار مطلقا باز) اساس دين ما است، پس اين اصل‏ راهنما را مى‏شناخت . آيا تنهااو اين اصل راهنما را مى‏شناخت ؟ چرا به جاى اين‏ اصل راهنما، تحت عنوان توحيد، ثنويتى اصل شده‏است كه اصل راهنماى نوعى از فلسفه يونان باستان است كه فلسفه قدرت مطلقه (توتاليتاريسم) است؟ چه‏ كسانى كلمه توحيد را نگاه داشته‏اند اما آن را ثنويت تك محورى معنى كرده‏اند كه‏ بسته‏ترين مدارها بر محور قدرت (= زور) است؟
مى‏دانيد كه برخى از استالينيستها دم از حقوق بشر مى‏زنند. در مقام اسلام‏ ستيزى، بر قلم يكى از آنها، آمده‏است: از آنجا كه در دين، اصل بر تكليف بندگان‏ خداست، انسان مكلف مى‏شود و حقوق‏مند نمى‏شود! از عقل كسى كه به ثنويت تك‏ محورى معتاد است و نمى‏داند حق چيست، جز اين تراوش نمى‏كند. او كجا بداند كه‏ اگر تكليف جز عمل به حق باشد، حكم زور و غفلت از خداست، وقتى خود اسلام را نمى‏شناسد و از زبان و قلم ((روحانيان)) حاكم، تنها حقوق (= بسط يد بر جان و مال و ناموس مردم) ((رهبر)) و ((تكاليف)) مردم (= اطاعت محض) مى‏خواند و مى‏شنود؟ شما چه وقت به مردم آموختيد كه حقوق ذاتى حيات هستند و تكاليف جز عمل به حقوق‏ نيستند؟ آيا شما در قرآن، يك تكليف سراغ داريد كه عمل به حقى از حقوق نباشد؟ آيا شما در قرآن تامل كرده و نديده‏ايد كه تكليفها روشهاى اجتناب از مدار بسته‏ هستند و عمل به آنها، انسان و عقل او را آزاد نگاه مى‏دارند؟ در قرآن، حق ناب‏ خداست. شما قرنها بكار فقه مشغول هستيد، ممكن است بگوييد چه تعريفى از حق كرده‏ايد و كجاست فهرست حقوقى كه انسان، بنا بر تعريف فقه از حق دارد؟ بنظر شما، چند درصد از مسلمانان مى‏دانند تكليفهاى مقرر عمل به حقوق ذاتى‏ حيات و روشهاى باز نگاه دارنده مدار عقل و غافل نشدن انسان از خدا هستند؟ چند درصد از روحانيان از اين واقعيت آگاهند؟ آيا مشكل است درك اين واقعيت كه‏ انسان غافل از حقوق، وقتى مى‏خواهد به ((تكليف شرعى)) خود عمل كند، ويرانگرى‏ را روش مى‏كند؟ نمى‏پرسم كه آيا جنايتها و خيانتها و فسادهاى ملاتاريا عمل به‏ ((تكليف شرعى)) بوده‏اند يا خير؟ مى‏پرسم: عمل صالح را چه مى‏دانيد و كسى كه شما او را ((مسلمان خوب)) و عامل به ((عمل صالح)) توصيف مى‏كنيد، كيست؟ رشد را چه‏ مى‏دانيد و اگر راه رشد از راه غى جداست، پس ((مسلمان خوب)) و عامل به عمل‏ صالح كسيست كه رشد مى‏كند. الگوى رشد شما كيست؟ اگر در اين پرسش تامل‏ كنيد و بر آن شويد كه نمونه‏هاى نوعى پندارها و گفتارها و كردارها را مطالعه كنيد، دليل ويران شدن بخش عظيمى از نيروهاى محركه را بدست مى‏آوريد و در مى‏يابيد چرا در كشورى چون ايران، يك زورمدار ((النصر بالرعب)) را روش مى‏كند و دم از ولايت مطلقه و ((رهبرى مسلمانان جهان)) مى‏زند.
هشدار! جنايتها و خيانتها و فسادهاى دولت ملاتاريا، تمامى ((غى)) و ويرانگرى نيستند. بخشى از نابسامانيهاى اجتماعى كه جنايت هاو جرمها و اين و آن فساد هستند را كه بر ويرانگريهاى ملاتاريا بيفزائى، هنوز تمامى ويرانگريها نمى‏شوند. بيشتر از آنها، تخريب روزمره‏ايست‏ كه در مدار بسته قدرت، با پندار، با گفتار و با كردار انجام مى‏گيرد. با اين‏ تخريب نظام مند است كه نيروهاى محركه به جاى آنكه بكار رشد آيند، در ويرانگرى بكار مى‏روند. اين ويرانگريهاست كه جامعه‏هاى مسلمان‏ را در موقعيت زير سلطه قرار داده‏است و حاكمان آنها را دستياران‏ سلطه گران گردانده‏است.
وقتى مى‏خواهند حاكميت خود را بر مدار قدرت (= زور) تعريف كنند، مى‏گويند عقل نمى‏پذيرد كه اسلام در امر اساسى حكومت سكوت‏ كرده‏باشد. عقل نمى‏پذيرد كه تكليف مردم و ولى امر را معين نكرده‏ باشد، آيا از خود پرسيده‏اند و پرسيده‏ايد كدام عقل نمى‏پذيرد؟ عقل‏ قدرتمدار يا عقل آزاد؟ بدانيد كه اين حكم فرآورده عقل قدرتمدار است. چرا كه اگر دين را بمثابه بيان آزادى دريابيم، عقل آزاد نمى‏پذيرد كه دين از تعريف حق، از تعريف آزادى، از تعريف رشد، از تعريف‏ عدالت، از تعريف ولايت، از تعريف قدرت، از تعريف ... و از روش آزاد شدن از مدار بسته قدرت و تشكيل جامعه آزاد، غفلت كرده باشد و روشهاى آزاد زيستن و رشد كردن را در اختيار انسان قرار نداده‏باشد. جز قدرت چه عاملى مى‏توانسته است موجب غفلت مسلمانان از اين‏ مفاهيم شود كه اگر بخواهند زندگى آزاد و در رشد داشته باشند، روزانه‏ با آنها سر و كار پيدا مى‏كنند؟
تكرار مى‏كنم: در مدار بسته كه مدار تخريب است، به آن دليل كه قدرت از تضاد پديد مى‏آيد، مرزگذارى و حذف روش نمى‏ماند، هدف مى‏شود. يك طرز فكر مى‏شود. پيام توحيد جاى به پيام تضاد و حذف مى‏سپارد. پس چه جاى شگفتى اگر اساس‏ طرز فكر و طرز رفتارها حذف است. شما بهتر از همه مى‏دانيد كه ((وحدت روحانيت)) افسانه‏اى بيش نيست. نه تنها به اين دليل كه در ((سلسله روحانيت))، بيشتر از تمامى دورانهاى پهلوى و قاجار و صفويه، روحانى اعدام و زندانى و ترور شده‏است، نه تنها به اين دليل كه مرجع زندانى كردن و شكستن مرجع و مرجعيت، اول بار است‏ كه بدست ملاتاريا انجام مى‏گيرد، بلكه به اين دليل كه روحانى نمايان حاكم همان‏ طرز فكر و طرز رفتار حذف و تخريب را دارند. آيا از اين رو نبود كه مرحوم بروجردى، در مقام مرجع تقليد، به روحانيانى كه براى استقرار حكومت روحانيان به او مراجعه‏ كرده بودند، گفته بود: اگر شما به حكومت برسيد صدبار بدتر از اينها مى‏شويد و مى‏كنيد؟
.1 در باره مدار بسته كه جبر ميان بد و بدتر است، بسيار نوشته‏ام. در اينجا، توضيح مى‏دهم چرا مدار بسته همان مدار از خود بيگانه شدن دين در بيان قدرت‏ است:
# اين واقعيت كه دستگاه قضائى ملاتاريا همان شده‏است كه دستگاههاى قضائى در استبدادهاى فراگير، بر شما و بر مردم ايران و بر مردم جهان آشكار است. اين‏ دستگاه كارخانه‏اى است كه فرآورده‏هاى آن قتل در اشكال مختلف، فسادهاى مالى‏ و جنسى و... در اشكال مختلف و خيانت‏ها در امانتها در شكلهاى گوناگون است. اگر از شما بپرسند چرا دستگاه قضائى كه ((روحانيان)) ساخته و پرداخته‏اند و تصدى‏ مى‏كنند، چنين كارخانه‏اى شده‏است، مى‏گوئيد ((از دين و قوه قضائى استفاده ابزارى‏ مى‏كنند)). اما به فقه مراجعه كنيد تا تصديق كنيد، اگر ((استفاده ابزارى)) ممكن نبود، دولت ملاتاريائى تشكيل نمى‏شد و از دين و قوه قضائى، استفاده ابزارى نمى‏كرد. تدريس و تحصيل باب قضا، مدتها تعطيل بود. اما آن زمان نيز كه تعطيل نبود، عمده‏ در ((حدود)) و شرائط قاضى خلاصه مى‏شد. از دو سه اصلى نيز سخن بميان بود. اما نه‏ اصول راهنماى قضاوت و نه حقوق انسان، شناخته نبودند.
از آن دو سه اصل، يكى اصل برائت بود. اما از آنجا طرزفكر و طرز رفتارها، جدائى‏طلبى و حذف كننده‏اند، در عمل، اين برائت است كه‏ نياز به اثبات دارد. از اين روست كه وقتى ملاتاريا اصل برائت را با اصل‏ مجرميت جانشين مى‏كرد و مى‏كند ، اعتراض جدى شما را بر نيانگيخت. از نمونه‏هائى كه تا تاريخ هست بمثابه مايه عبرت مى‏ماند، كشتار زندانيان در شهريور 1367 است. چون اين برائت بود كه بايد احراز مى‏شد، ((ولى امر)) حكم كرد از هر زندانى سه پرسش بشود. هر زندانى كه به يكى از اين پرسشها پاسخ نه مى‏داد، اعدام مى‏شد. چرا اصل‏ها فراموش شدند و فرعها برجا ماند؟ زيرا در مدار بسته، محور فعال قدرت‏ است و قدرت به مجازات برپا مى‏ماند. پس در سازگارى با قدرت و در مدار بسته‏ بوده‏است، كه قضاوت در اسلام، در مجازات‏ها ناچيز شده‏است. و
# در نجف، آقاى خمينى ولايت فقيه، بمثابه اجراى قوانين اسلام، را تدريس كرد. در نوفل لوشاتو، اصل ((ولايت با جمهور مردم است)) را پذيرفت و جمهورى اسلامى را، جمهورى خواند كه در آن، ولايت جمهور مردم تحقق پيدا مى‏كند. در تهران، در پى‏ گروگانگيرى و در پيروى از ((خط بقائى))، جانبدار ولايت فقيه شد. سرانجام، دم از ولايت مطلقه فقيه و تقدم احكام حكومتى بر احكام فرعيه دين شد. اين سير تحول، همان جريان از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت است. در نظامهاى بسته‏ كه تاريخ به خود ديده‏است ، شما يكى را پيدا نمى‏كنيد كه از مرام و اجراى آن شروع‏ نكرده و به تقدم ((احكام حكومتى)) بر مرامى كه مى‏بايد اجرا مى‏شد، نرسيده باشد. در مدار بسته، در اين حد نيز نمى‏توان ماند: همانطور كه ديديد و مى‏بينيد، ((مجمع‏ تشخيص مصلحت نظام)) تشكيل شده است.

نپنداريد تقلائى كه آقاى هاشمى رفسنجانى براى تحت ولايت مطلقه‏ اين مجمع قرار دادن سه قوه مجريه و مقننه و قضائيه ميكند ، تنها از حرص او به حاكميت انحصارى بر دولت ناشى مى‏شود. بيشتر از آن، بيانگر اين واقعيت است كه بدون رها كردن قدرت از قيد و بند همان‏ قانون كه، بنامش، بوجود آمده و از آن مشروعيت مى‏گيرد، قدرت بر جا نمى‏ماند و مدار بسته نمى‏شود. از اين رو، در تمامى نظامهاى بسته، از جمله در نظام بسته ملاتاريا، اصل بر تقدم و حاكميت مصلحت بر حق و قانون است. و باز نپنداريد كه، در نظام بسته، مى‏توان به تقدم و حاكميت مصلحت بسنده كرد. چرا كه الف قوانينى كه، در نظام، تصويب و اجرا مى‏شوند، بر اثر تحول قدرت، مزاحم آن مى‏شوند. پس‏ نبايد تعجب كرد اگر عضو ((شوراى نگهبان)) مدعى مى‏شود قوانين‏ مصوب نيز، هر زمان شوراى نگهبان راى به مخالفت آنها با شرع بدهد، لغو مى‏شوند! ب در بيرون از نظام، قانون ابراز مى‏شود و دوگانگى‏ قانون با ((احكام حكومتى))، قدرت حاكم را از مشروعيت محروم‏ مى‏كند. بنا بر اين، نبايد از زورى كه ملاتاريا براى دست يافتن بر حوزه‏هاى دينى بكار مى‏برد و ترفندهايى كه براى گرفتن استقلال از آنها مى‏كند، دچار شگفتى شد. در حقيقت، مدار بسته، مدار از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت است و در جريان تاريخ، دين‏ها در اين مدار در بيانهاى قدرت از خود بيگانه شدند. فراموش نكنيد كه‏ نقش اصلى شما جلوگيرى از استحاله بيان آزادى در بيان استبداد بود.
11 بديهى است ملاتاريا نمى‏توانست مدار بسته‏اى را بوجود آورد و اسلامى را بيان‏ قدرت بگرداند كه در جريان انقلاب، بيان آزادى شد و پيروزى گل را بر گلوله ميسر ساخت، اگر پيشاپيش، در طول تاريخ، بيان دين در بيان قدرت از خود بيگانه نشده‏ بود. در طول تاريخ ، انطباق‏طلبى با قدرت، سبب شد كه الف معانى و تعريفهاى‏ اصول دين تغيير كنند. كلمه‏هاى طيبه با خالى شدن از معانى خود و پرشدن از معانى‏ كه فلسفه قدرت مى‏ساخت، با ذهنيت قدرت مدار سازگار شدند. ب رابطه فروع با اصول از ميان رفت. چنانكه فقه نظامى بشمار نيست. دليل آن يكى اينكه نتوانست‏ بيانگر الف نظام ذهنى و نظام اجتماعى مساعد رشد بگردد و از ((امور حادث)) عقب‏ افتاد و ب در مدار بسته و در پيروى از توقعات قدرت، رابطه دين با انسان را تغيير داد و بدين تغيير است كه جامعه‏هاى اسلامى، جامعه‏هاى انسانهاى زورمدار و عقب‏ مانده شدند:
در مدار باز انسان با خدا، دين براى انسان است و اصول راهنما و روش را در اختيار مى‏گذارد تا آدمى راه رشد را در پيش گيرد.
در مدار بسته كه قدرت مدار است، اين انسان است كه براى دين‏ مى‏شود. چون انسان براى دين مى‏شود، بنا گزير، زور روش مى‏گردد. از اينجاست كه زور، به خودى خود، خنثى باورانده و القا مى‏شود كه‏ خوب و بد آن، در گرو نوع بكار بردن آنست. اگر براى ((حفظ دين)) بكار رود ((قدرت صالح)) و اگر نه، ((قدرت طالح)) مى‏شود.
اما كار در اين حد نمى‏ماند: تغيير رابطه انسان با دين، دين سالارى را پديد مى‏آورد. در مداربسته‏اى، ميان ((عوام)) و بنياد دينى (روحانيت) رابطه اطاعت‏ كوركورانه پديد مى‏آيد. اين رابطه، رابطه قدرت دو جانبه ايست: روحانيان به‏ قدرتمداران جامعه و آنان با روحانيان، مدار بسته سالارها را بوجود مى‏آورند: دين‏ سالارى و سرمايه سالارى و دولت سالارى و مرد سالارى و... نظام اجتمامى بسته و ضد رشد را بوجود مى‏آورند. در اين نظام، نگرش در ((امور حادث)) تنها از ديد قدرت‏ ميسر مى‏شود. پس چرا بايد تعجب كرد اگر فقه در دوران معاصر، از توقعات سرمايه‏ سالارى و سالاريهاى ديگر پيروى كرده‏است. و باز نبايد تعجب كرد اگر دولت ملاتاريا كوششهاى دوران مرجع انقلاب، براى بيرون رفتن از مدار بسته تخريب و واپسگراى‏ به مدار رشد بر ميزان عدالت، را، عقيم گرداند و به مدار بسته سلطه بازگشت كه رژيم‏ شاه، در آن، كشور را به انحطاط مى‏كشاند.
12 قرآن را خوانده‏ايد و ديده‏ايد كه مى‏فرمايد: شاهان به هر كشورى در مى‏آيند، آن را فاسد مى‏كنند و معززترين‏ مردم را ذليل ترينها مى‏گردانند. اينك كه فرق مدار بسته را با مدار باز مى‏دانيم، مى‏دانيم كه در اين آيه، قرآن قانون‏ اجتماعى قدرت مدارى را گوش زد اهل خرد مى‏فرمايد: مدار بسته، مدار ويرانگرى‏ است و در اين مدار، جز زور مداران فسادگستر حاكميت پيدا نمى‏كنند. پس اگر بر ايران، از ديرهنگام، زورپرستان بى دانش و فرهنگ (نمونه‏هاى معاصر، رضا خان و فرزند او و خامنه‏اى و هاشمى رفسنجانى و...) حكم مى‏رانند، از جمله به خاطر آنست‏ كه مردم اين كشور، بنام دين، به اطاعت از خدا، بمثابه قدرت مطلق (= ضد خدا) خوانده شده و به اين بندگى خو كرده‏اند. آيا شما مى‏توانيد بگوئيد كيانند آنها كه‏ مسلمانان را بجاى اسلام، به استسلام خوانده و به قدرت باورى معتاد كرده‏اند؟
در مجلس خبرگان، به آقاى منتظرى گفتم: ولايت فقيه صدهاهزار ((ولى امر)) مى‏سازد و به جان مردم مى‏اندازد. اين ايام، اين ((ولى امر))ها صفت مطلق پيدا كرده‏اند: در قوه قضائيه، چند ((ولى امر)) وجود دارد كه كارشان، ممنوع كردن‏است. روزى، ((رئيس)) قوه گفتن و نوشتن در باره ((قتلهاى زنجيره‏اى)) را ممنوع مى‏كند. روز ديگر، ((رئيس)) دادگسترى تهران، گفتن و نوشت در باره رابطه امريكا را ممنوع‏ مى‏كند. يك زمان، ((قاضى)) روزنامه‏ها را ((فله‏اى)) تعطيل مى‏كند و زمانى ديگر، ((فرمانده كل)) سپاه زبان مى‏برد و گردن مى‏زند. يك وقت ((24 فرمانده)) سپاه ((رئيس‏ جمهورى)) را تهديد مى‏كنند و براى او تعيين تكليف مى‏كنند و وقتى ديگر همان‏ها تصميم بر ((به نقطه صفر رساندن)) ملى مذهبى‏ها مى‏گيرند. به ولايت مطلقه چند وظيفه ايهاى سازمان ترور (امثال مصباح يزدى و جنتى و فلاحيان و شريعتمدارى و الله كرم و...) به اشاره بسنده كنيم و بپرسيم: اينها چگونه صاحب اختيار مطلق‏ شده‏اند؟ مى‏گويند، همه بدستور آقايان خامنه‏اى و هاشمى رفسنجانى عمل‏ مى‏كنند. خود سر نيستند. اگر چنين باشد، پس خالق اين مطلقها، ((رهبر)) و اينها فرآورده ((ولايت مطلقه)) فقيه هستند. نيازهاى ((رهبر)) اين مطلقها را مى‏سازد و در مدار بسته، سرانجام، ((رهبر)) را تابع آنها مى‏كند. كدام نيازها؟ از جمله اين نياز كه‏ ((رهبر)) نمى‏خواهد اين كارها بنام او تمام شود.
آيا فكر كرده‏ايد كارها كه ((رهبر)) نمى‏خواهد، در علن، دستور اجرايشان را بدهد، پيوسته، ((ولى امر))هاى مطلق العنان مى‏سازد و به جان مردم مى‏اندازد؟ در حقيقت، نيازهاى ((رهبر)) نيازهاى قدرت است كه، روز به روز، در تغيير و فراوانى هستند. از اين رو، ((رهبر)) نياز به مامورانى پيدا مى‏كند كه در رابطه با مردم، قدرت مطلق باشند. اين ماموران، بر اثر بكار بردن مستمر زور، بنوبه خود، خودكامه مى‏شوند و مجموعه‏اى را بوجود مى‏آورند كه براى ((رهبر))، چاره‏اى جز عمل به توقعات آنها نمى‏ماند.
تمامى استبدادها كه بر محور ((ولايت مطلقه ولى امر)) پديد آمده‏اند، اين سرانجام‏ را يافته و منحل شده‏اند. شتاب انحلال رژيم ملاتاريا و شدت سقوط آن بيشتر است. زيرا نتوانست الف روحانيت را در خود ادغام كند و ب مرجع دينى سياسى‏ بماند و ج مانع از پيدايش مراكز و مراجع فكرى در بيرون رژيم بگردد و د خود ناگزير است ((ولى امرهاى مطلق العنان)) توليد كند. و ه نه تنها از ديد مردم، اميد و آينده در بيرون رژيم قرار گرفته‏اند، بلكه ياس از حال تحت اين رژيم، دارد جاى به‏ اميد به آزاد شدن از آن مى‏دهد.
نه تنها به قول آقاى آذرى قمى در رژيم نيز ديگر كسى به ولايت فقيه باور ندارد، بلكه در رژيم كسى هم به بقاى اين رژيم باور ندارد. حتى آقاى ((رهبر)) نيز از بقاى‏ رژيم ملاتاريا مايوس است. در نامه او به آقاى طاهرى، تامل كنيد پرده‏اى ((رژيم‏ استوار است)) كه بر ناباورى خود به بقاى آن مى‏كشد را بسيار نازك بيابيد: در همان‏ حال كه از دست آنها كه مى‏گويند رژيم در معرض سقوط است، فغان بر مى‏آورد، با ترسى كه مى‏خواهد با خطر روى كارآمدن ((رژيمى چون رژيم پهلوى)) توسط امريكا بوجود آورد و مداربسته‏اى كه با اين بديل واهى مى‏سازد، به فرياد اعتراف مى‏كند كه‏ رژيم ملاتاريا را در معرض سقوط مى‏داند. در حقيقت، وقتى بيزارى همگانى كار را بجائى رسانده باشد كه پوچ‏ها نيز خطرناك شده باشند، رژيم مرده‏است و آنگاه كه‏ موريانه‏ها پايه عصا را خوردند كه بقاياى ترسها هستند، فرو مى‏افتد.
اين تشريح از مدار بسته و چگونگى از خود بيگانه شدن دين و انسان (قدرتمدار شدن عقل آزاد) را بدان اميد بعمل آوردم، كه شما وضعيت را آنسان كه هست‏ ببينيد و در كوشش همگانى براى آزاد شدن از مدار بسته استبداد واپس گرائى‏ شركت كنيد كه از تخريب برپاشد و جز با متكاثر كردن ويرانگرى، همين عمر كوتاه را نيز نمى‏يافت. به قرآن باز گرديد، اين بار، آن را بمثابه تاريخ پيامبرى پيامبر آزادى و رشد، بر ميزان عدل، بخوانيد. در آن، زيبائى بى چون عروج، آن بيرون رفتن از مدار بسته زورمدارى به بى كران ((لااكراه)) خدا را، تماشا كنيد. در آن اسوه و الگو نما، آن‏ توكل، آن اعتماد به نفس، آن مسئوليت شنائى، آن آزادگى و نقد پذيرى، آن شجاعت‏ در ورود به ابتلا، آن استوارى بى خدشه بر حق، آن توحيد حق و تكليف، آن صبر و پايدارى در برابر سختيها، آن شادى و اميد بى انتها، آن وفاى به عهد، آن تقواى بى‏ مثل، آن شورا، آن شركت همگانى در مديريت شورائى، آن ولايت خالى از غبار زور، آن جهاد اكبر، آن پيروزى بر زمان و فتح آينده‏هاى دور، بازهم دورتر، آن پرواز از مدار بسته به لايتناهى آزادى، هر بار كه زور پرستان در آن محصورش كردند، آن‏ دعوت و فراخوان به آزادى ، حتى از دشمنى كه جگر عموى گرامى او را مى‏جويد، آن‏ انسان جامع را بنگريد. او همچنان شما، همه انسانها را، به آزاد شدن از مدار بسته، به آزادى، به خدا مى‏خواند.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره