|
روحانيت و مدار بسته؟
شما روحانيان!
قول على (ع) را فراوان تكرار مىكنيد:
(( همانطور كه هستيد بر شما حكومت مىكنند)).
اما آيا هيچگاه كوشيدهايد براى مردم روشن كنيد معناى سخن على (ع) اينست كه
بر زورباوران، اقليت زورگو حكومت مىكند اما انسانهاى آزاد، انسانهائى كه زندگى را
عمل به حقوق ذاتى خويش مىدانند، بر ميزان دوستى و داد، ولى يكديگر مىشوند و
نظام مردم سالار بر اصل مشاركت برپا مىكنند؟ براى مثال، عمل مردم و برخى از
شما روحانيان و آنها كه تجربه انقلاب را رها نكردهاند و بر اصول آزادى و استقلال و
رشد بر ميزان عدالت و اسلام بمثابه ترجمان اين اصول ماندند، سرانجام، انتخاب
ايران را بر جهانيان، با شفافيتى ناب، آشكار كرد: يك روزنامه نگار امريكائى آقاى
فريدمن، رئيس قسمت خارجى روزنامه نيويورك تايمز را برآن داشت چشم بر اين
واقعيت كه ايرانيان مردم سالارى و اسلام بمثابه بيان آزادى را بر گزيدهاند، بگشايد و
آن را براى امريكائيان تشريح كند. در پى او، رئيس جمهورى امريكا، موضعى وارونه
موضع خود، در ژانويه گذشته (ايران جز محور شر است)، را بگيرد. موضع جديد
رئيس جمهورى ((تنها ابر قدرت جهان))، اهميتى بسيار بيشتر از تصديق روزنامه
نگار امريكائى دارد. در حقيقت، اهميت اظهاريه 12 ژوئيه 2..2، بوش در محتواى آن
نيست. اهميت آن، در تصديق اين واقعيت است كه
((ايرانيان! همانطور كه متحول مىشويد، قدرت خارجى نيز سياست
خود را در قبال شما تغيير مىدهد)).
اما واكنشى كه ملاتاريا و همدستانش و آنها كه مىكوشند بهر حيله در دل ملاتاريا
راه پيدا كنند، نشان دادند، نمايانگر اين بود كه نگرانى شديد پيدا كردهاند. وقتى
آقاى بوش ايران را يكى از سه كشور عضو ((محور شر)) خواند، واكنشى چنان بروز
دادند كه گوئى دنيا را به اين سه دسته دادهاند. چرا؟ زيرا مدار بستهاى بوجود مىآمد
كه در آن، ملاتاريا در ((موضع دفاع)) از ايران و بوش و حكومت او در موضع حمله
اقتصادى و نظامى به ايران قرار مىگرفتند. آن زمان، از مردم دعوت نشد راه پيمائى
كنند و به جسارت بوش پاسخى درخور دهند. اما اين بار كه بيانيه او، بنا بر محتوى،
يك تغيير اساسى در سياست امريكا در طول نيم قرن است، خشمى جنون آميز
آقايان خامنهاى و هاشمى رفسنجانى و... را فراگرفت. چرا؟ زيرا استبداديان از اينكه
ملتى خود بداند اين او است كه سياست قدرت خارجى را نسبت به كشورش معين
مىكند، وحشت مرگ پيدا كردهاند. در حقيقت، اگر در طرز فكر و طرز رفتار مردم
تغييرى اساسى روى دهد و بدانند اگر استبداديان به سراغ قدرت خارجى نروند و
بخاطر روش كردن استبداد، به سلطه بيگانه گردن نگذارند، هيچ قدرتى نمىتواند بر
كشور آنها مسلط بشود، بر مىخيزند و خود را از دولت استبداديان، آزاد مىكنند.
با وجود اين، اظهارات آقاى بوش يك امر است و سياست واقعى كه او و حكومت او،
به عمل مىگذارند، امرى ديگر است. شما و مردم ايران مىدانيد كه هر وقت ملاتاريا،
در ظاهر، طوفان بپا مىكند، ((چون به خلوت مىرود))، در خلوت، خيانتى، جنايتى يا
فسادى را تدارك مىكند. اين بار نيز، الف ((اطلاعى)) كه واشنگتن پست 23 ژوئيه
انتشار داد، از آن نوع اطلاعها بود كه حكومت بوش ((گذاشت منتشر شود)). ظاهر
اطلاعيه عالى است زيرا مىگويد حكومت بوش سياست خود را برپايه جنبش مردم
ايران براى آزادى، تنظيم مىكند. اما واقعيتى مهم را نيز در بردارد و آن اينكه، امريكا
مىداند دولت واقعى ايران دولت ملاتاريا است. در تكذيب كاخ سفيد در 24 ژوئيه
هم كه تامل كنيد مىبينيد در واقع تاييد اطلاعى است كه توسط واشنگتن پست
انتشار يافته است. جز اينكه، حكومت بوش مىداند گفتگوى علنى با ملاتاريا، نزد
افكار عمومى امريكا برايش گران تمام مىشود و نياز به پوشش دارد. از اين رو،
همكاريهاى دولت ايران را در افغانستان و مبارزه با مواد مخدر و... بر مىشمارد و
تاكيد مىكند با مقامات رسمى ايران حاضر به گفتگو است.
برابر اطلاع حاصل، همزمان با اظهاريه آقاى بوش، در گفتگو با هاشمى
رفسنجانى، به يك رشته توافقها نيز رسيدهاند. و اين سازشهاى
پنهانى كه از گروگانگيرى تا امروز، تكرار شده و از اسباب وضعيت امروز
كشور است، همان خطرى است كه هيچ ايرانى باورمند به اسلام ياحتى
غير باورمند ، نبايد لحظهاى از آن غافل شود. افشاى روابط پنهانى و
جلوگيرى از انجام سازشهاى پنهانى و به اجرا گذاشتن آنها، جهاد
افضل است.
چه جاى شگفتى است اگر نياز ملاتاريا به مدار بستهاى كه، در آن، تهديد به جنگ
و در قيد رژيم استبدادى نوع ديگرى شدن، مردم را به حالت فلج اندازد، اندازه
نشناسد! اين نياز تا بدانحد است كه بمصداق غريق به هر خاشاكى چنگ مىزند،
ملاتاريا تقلا مىكند با پهلوى چيها، به صفت دست نشاندهامريكا، مدار بسته
تشكيل دهد!
در اين جا، از آنها كه نقش خود را در بستن مدار، هر بار كه باز مىشود ، قرار
دادهاند، اين پرسش محل پيدا مىكند: ديروز خطر افغانستان شدن ايران را در
صورت سقوط رژيم ، پيش مىكشيديد. آيا راست مىگفتيد؟ امروز هشدار مىدهيد:
امريكا مىخواهد رضا پهلوى را در ايران بر تخت شاهى نشاند. آيا چون مطمئن
هستيد رژيمى كه زير بار جنايتها و خيانتها و فسادهايش فرو ريخت، باز نمىگردد ،
پهلوى چيها را وسيله بستن مدارى مىكنيد كه همت و سخت كوشى ايرانيان در
افشا و توضيح حقايق و ايستادگى در برابر جنگ طلبى امريكا، آن مدار را باز
كردهاست؟ آيا شما ايران و سرنوشت آن را بهائى مىپنداريد كه در ازاى مقبول
ملاتاريا شدن بايد پرداخت؟ آيا هنوز نمىدانيد كه محك صداقت هر مدعى مبارزه
براى آزادى، كوشش او در باز كردن مدارهاى بسته است؟
و آيا شما روحانيان از خود مىپرسيد: نقش شما باز نگاه داشتن مدار
انديشه و عمل انسان است يا بستن آن؟:
مدار بسته چيست؟ مدار بسته همان گير كردن ميان ((بد و بدتر)) است. بدين
ترتيب كه آدمى بترسد اگر به بد تن ندهد، گرفتار بدتر شود. اين همان مدار است كه
ايرانيان و تمامى ملتهاى مسلمان، قرنهاست، درآن، زندانى هستند. جبرى است كه
بدان خو كردهاند. دو واقعيت را نيز نمىبينند: يكى اينكه چرا گرفتار مدار بسته بد و
بدتر شدهاند و ديگرى اينكه چرا نمىكوشند از بد بدون دچار بدتر شدن بيرون
روند؟ با آنكه مىبينند كه وقتى از ترس بدتر، بد را انتخاب مىكنند، گرفتار بدتر و
بدترين مىشوند، بنا بر اين، ميان بد و بدتر، انتخاب وجود ندارد، باز در اين مدار
مىمانند و هر بار، تسليم خويش به زور را، توجيه مىكنند!؟
تقصير اين طرز فكر و رفتار با كسيت؟ بديهى است تقصير با فرد
فرد مردم است .اما آيا شما روحانيان، شما ((روشنفكران)) هيچ تقصيرى
نداريد؟ آيا شما به اين مسئله پرداختهايد كه اختيار و انتخاب خاص
مدار باز است و هر گاه بخواهند كسى را از اختيار و انتخاب محروم
كنند، مدار انديشه و عمل او را مىبندند؟ آيا شما اين واقعيت را براى
مردم توضيح دادهايد؟ روشهاى گرفتار مدار بسته نشدن را آزمودهايد
و مردم را به آزمودن آنها فراخواندهايد؟
8 رفتارى كه ملاتاريا با آقاى آغاجرى و ديگران در پيش گرفتهاست، يك پرسش
اساسى را پيشاروى شما روحانيان مىگذارد؟ قرآن، جاى جاى، به ياد انسان مىآورد
كه خداوند بى نياز و انسان نيازمند او است، آيا شما به قرآن مراجعه كردهايد ببينيد
از چه رو انسان نيازمند خداوند است و نياز او به خدا چيست؟ تا روزگار روزگار
بودهاست، مسلطها يا طاغوت ثروت بر ثروت افزودهاند. علت آن نيز بر كسى
پوشيده نيست: در مدار بسته، اقليت كوچك اكثريت بزرگ را استثمار مىكند. پس
نياز انسان به خدا از چه رو است؟ از اين روست كه بدون خدا، انسان نمىتواند مدار
انديشه و عمل خويش را باز كند، آزاد شود، حقوقمند شود و انتخاب پيدا كند، ميان
خوبها، خوبترهاو خوبترينها.
در حقيقت، آنچه موجب غفلت انسان از خدا و بسته شدن مدار مىشود، قدرت
است. آيا شما مىتوانيد بگوئيد چه كسانى قدرت بمعناى توانائى را قدرت بمعناى
زور گرداندند و خداوند را قدرت مطلق (= زور مطلق) باوراندند و ميان انسان و خدا،
تنگ ترين و ناگشوده ترين مدارها را پديد آوردند؟ در اين مدار، انسان نگون بخت،
از بيم آنكه قدرت مطلق او را گرفتار بدتر نكند، تسليم هر بدى مىشود . با هر تسليم
شدنى، اين انسان، با بدتر و بدترينى، رويارو مىشود و باز بخود نمىآيد. مىبينيد
همانطور كه شدهايم برما حكومت مىكنند. هشدار! در غرب نيز، آن روز كه انسان
((خود را از خدا آزاد كرد))، از خدائى آزاد كرد كه اولياى قدرتمدار دين، او را قدرت (=
زور) مطلق باورانده بودند. قدرتمداران نمايندگان اين خدا بودند و وظيفه انسان
تسليم شدن به هر قدرتى بود كه بر او حكم مىراند.
به تكرار، خاطر نشان كردهام كه تنها قدرت انسان را از خدا غافل مىكند.
مىدانيد چرا؟ در نمازى كه مىخوانيم، چه امورى فكر و حواس ما را به خود جلب
مىكنند؟ آيا در ماهيت اين كه ما را، حتى در نماز، از خدا غافل مىكنند،
انديشيدهايد؟ اگر نيانديشيدهايد، بيانديشيد تا مطمئن شويد امور غافل كننده
ماهيت يگانهاى دارند و آن قدرت (= زور) است. وضعيت ديگرى را مثال مىآورم كه
شما و همه انسانها، روزمره در آنند: تا بوده، اين ضرب المثل كه ((ملاحظهها چشم
عقل را كور مىكنند))، بر سر زبانها بوده و هنوز نيز هست. اما اين ملاحظهها كه عقل
را كور مىكنند جز ناحقها هستند؟ ناحقها نيستند كه به بيان روشن قرآن، زبان را
لال و گوش را كر و چشم را كور ميكنندو آيا اين حقها نيستند كه چشم و گوش و
زبان عقل را باز مىكنند؟ آيا در اين هستى، چيزى جز زور حق را ناحق مىكند؟ بنا
بر اين،
الف قدرت بمعناى توانائى هرگز با ناحق و باطل همراه نمىشود و
قدرت بمعناى زور نيز هيچگاه با حق سازگار نمىشود. و ب عقل در
حالت فطرى به روى حق باز است و تنها وقتى قدرت مدار آن مىشود،
از حق غافل و در مدار بسته ناحق، تابع اوامر و نواهى قدرت (= زور)
مىشود. بنا بر اين، ج نه توانائى بى طرف وجود دارد و نه قدرت (=
زور) بى طرف متصور است. توانائى با آزادى و رشد و قدرت با
زورمدارى و ويرانگرى همراهند: راه رشد از راه غى جدا گشت.
در غرب، فلسفه آزادى، افتان و خيزان، به اينجا رسيدهاست كه هر حدى محدود
كننده آزادى است و عقل آدمى مىتواند از حدها بيرون رود و اين بيرون رفتن از
حدها را آزادى خواندهاست. حال اگر تجربه سومى را انجام دهيم، واقعيت را وارونه
اين نظر مىيابيم: مىدانيم كه وقتى عصبانى مىشويم، مىگوئيم از حالت عادى
بيرون رفتهايم. پس آنچه ما را از حالت عادى بيرون مىبرد، زور (در شكل عصبانيت)
است. اگر از عقل خود بخواهيم، حدها را ثبت كند كه بدانها محدود مىشود، از غفلت
همه روز خود در شگفت مىشويم. زيرا حدها كه همواره زور ايجاد مىكند، مدار عقل
را مىبندند و ما را از حالت عادى بيرون مىبرند. بدين قرار، حالت عادى، در واقع،
همان حالت فطرى است. در حالت فطرى، عقل، در نامحدود، بكار طبيعى خود
مىپردازد. هركس اين تجربه را انجام دهد و به تجربه دريابد كه اين به زور است كه
عقل مدار باز خود را از دست مىدهد و از نامحدود به محدود مىآيد، بسى عبرت
مىآموزد. و مىآموزد كه بطور طبيعى و فطرى آزاد است و به زور است كه از آزادى
خويش غافل مىشود و اگر تجربه را ادامه دهد، متوجه مىشود كه فعاليت عقل،
رهبرى و روش و جهت و هدف دارد. آدمى داراى استعدادهاى ششگانه، (1 رهبرى و
انديشه راهنما (دين و مرام) و 2 ابداع و خلق 3 علم و فن و 4 هنر و فرهنگ و 5
انس و 6 اقتصاد)مىباشد. بنا بر اين، عقل نمىتواند بر الگوى هستى نامحدود
خالى از اين استعدادها، هويت انسان آزاد و در رشد را بسازد. به سخن ديگر، در
رابطه با هستى داراى اين استعدادهاست كه مدار عقل، بطور كامل باز مىشود: در
حالت فطرى، عقل با خدا و آزاد است. بايد زور دركار آيد تا عقل آدمى، از خدا، بنا بر
اين، آزادى خويش، غافل شود.
اگر تجربه ديگرى را بر تجربههاى بالا بيفزائيم، به يمن نتيجه آن،
خود را در نور على نور خواهيم جست: تكرار مىكنم كه زور، خود به
خود، وجود ندارد. مىبايد رابطه قوائى برقرار شود، تا زورى پديد آيد.
سلطه يكى بر ديگرى را كه بدينسان بوجود مىآيد ، ما آدميان، قدرت
مىخوانيم. اما عقلى كه اين رابطه را توجيه و تصويب كردهاست،
مىداند اگر بخواهد از اين رابطه خارج شود، زور از ميان مىرود. از
رهگذر حفظ اين رابطه است كه قدرت مدار مىشود. و چون قدرت تا بر
خود نيفزايد، برجا نمىماند، هدف مىشود. مدار بسته اصلى اين مدار
است و بدينسان پديد مىآيد. بدين قرار، اگر مسلمانان در مدار بسته
تخريب ماندهاند و بجاى رشد كردن، واپس مىروند، بخاطر آنست كه
در اين مدار، فرآوردههاى عقل، اغلب تخريبى هستند:
9 بدينسان، نيك فرمود كه راه رشد از راه غى جدا شد: از زمانى كه قدرت (= زور)
مدار مىشود، عقل قدرت را الگو مىكند و بر اين الگو، هويت مىسازد. بنا بر اين،
نبايد تعجب كرد اگر مسلمانان قدرتمند را كسى مىدانند كه مىتواند بدون
بازخواست، هر كس را كه خواست بكشد و هرچه را كه هوس كرد ويران بسازد. اينك
كه روشن شد كه ولايت (= قدرت = زور) در مدار بسته زورمدارى به تصور مىآيد و
قابل اجرا مىشود، ديگر نمىتوان ترديد كرد كه دم از چنين ولايتى آنهم با صفت
مطلق زدن ، غفلت مطلق از خدا است. پرسشى كه پيش مىآيد اينست: وقتى
مدرس مىگفت موازنه عدمى (مدار مطلقا باز) اساس دين ما است، پس اين اصل
راهنما را مىشناخت . آيا تنهااو اين اصل راهنما را مىشناخت ؟ چرا به جاى اين
اصل راهنما، تحت عنوان توحيد، ثنويتى اصل شدهاست كه اصل راهنماى نوعى از
فلسفه يونان باستان است كه فلسفه قدرت مطلقه (توتاليتاريسم) است؟ چه
كسانى كلمه توحيد را نگاه داشتهاند اما آن را ثنويت تك محورى معنى كردهاند كه
بستهترين مدارها بر محور قدرت (= زور) است؟
مىدانيد كه برخى از استالينيستها دم از حقوق بشر مىزنند. در مقام اسلام
ستيزى، بر قلم يكى از آنها، آمدهاست: از آنجا كه در دين، اصل بر تكليف بندگان
خداست، انسان مكلف مىشود و حقوقمند نمىشود! از عقل كسى كه به ثنويت تك
محورى معتاد است و نمىداند حق چيست، جز اين تراوش نمىكند. او كجا بداند كه
اگر تكليف جز عمل به حق باشد، حكم زور و غفلت از خداست، وقتى خود اسلام را
نمىشناسد و از زبان و قلم ((روحانيان)) حاكم، تنها حقوق (= بسط يد بر جان و مال و
ناموس مردم) ((رهبر)) و ((تكاليف)) مردم (= اطاعت محض) مىخواند و مىشنود؟ شما
چه وقت به مردم آموختيد كه حقوق ذاتى حيات هستند و تكاليف جز عمل به حقوق
نيستند؟ آيا شما در قرآن، يك تكليف سراغ داريد كه عمل به حقى از حقوق نباشد؟
آيا شما در قرآن تامل كرده و نديدهايد كه تكليفها روشهاى اجتناب از مدار بسته
هستند و عمل به آنها، انسان و عقل او را آزاد نگاه مىدارند؟ در قرآن، حق ناب
خداست. شما قرنها بكار فقه مشغول هستيد، ممكن است بگوييد چه تعريفى از
حق كردهايد و كجاست فهرست حقوقى كه انسان، بنا بر تعريف فقه از حق دارد؟
بنظر شما، چند درصد از مسلمانان مىدانند تكليفهاى مقرر عمل به حقوق ذاتى
حيات و روشهاى باز نگاه دارنده مدار عقل و غافل نشدن انسان از خدا هستند؟
چند درصد از روحانيان از اين واقعيت آگاهند؟ آيا مشكل است درك اين واقعيت كه
انسان غافل از حقوق، وقتى مىخواهد به ((تكليف شرعى)) خود عمل كند، ويرانگرى
را روش مىكند؟ نمىپرسم كه آيا جنايتها و خيانتها و فسادهاى ملاتاريا عمل به
((تكليف شرعى)) بودهاند يا خير؟ مىپرسم: عمل صالح را چه مىدانيد و كسى كه شما
او را ((مسلمان خوب)) و عامل به ((عمل صالح)) توصيف مىكنيد، كيست؟ رشد را چه
مىدانيد و اگر راه رشد از راه غى جداست، پس ((مسلمان خوب)) و عامل به عمل
صالح كسيست كه رشد مىكند. الگوى رشد شما كيست؟ اگر در اين پرسش تامل
كنيد و بر آن شويد كه نمونههاى نوعى پندارها و گفتارها و كردارها را مطالعه كنيد،
دليل ويران شدن بخش عظيمى از نيروهاى محركه را بدست مىآوريد و در مىيابيد
چرا در كشورى چون ايران، يك زورمدار ((النصر بالرعب)) را روش مىكند و دم از
ولايت مطلقه و ((رهبرى مسلمانان جهان)) مىزند.
هشدار! جنايتها و خيانتها و فسادهاى دولت ملاتاريا، تمامى ((غى)) و
ويرانگرى نيستند. بخشى از نابسامانيهاى اجتماعى كه جنايت هاو
جرمها و اين و آن فساد هستند را كه بر ويرانگريهاى ملاتاريا بيفزائى،
هنوز تمامى ويرانگريها نمىشوند. بيشتر از آنها، تخريب روزمرهايست
كه در مدار بسته قدرت، با پندار، با گفتار و با كردار انجام مىگيرد. با اين
تخريب نظام مند است كه نيروهاى محركه به جاى آنكه بكار رشد آيند،
در ويرانگرى بكار مىروند. اين ويرانگريهاست كه جامعههاى مسلمان
را در موقعيت زير سلطه قرار دادهاست و حاكمان آنها را دستياران
سلطه گران گرداندهاست.
وقتى مىخواهند حاكميت خود را بر مدار قدرت (= زور) تعريف كنند،
مىگويند عقل نمىپذيرد كه اسلام در امر اساسى حكومت سكوت
كردهباشد. عقل نمىپذيرد كه تكليف مردم و ولى امر را معين نكرده
باشد، آيا از خود پرسيدهاند و پرسيدهايد كدام عقل نمىپذيرد؟ عقل
قدرتمدار يا عقل آزاد؟ بدانيد كه اين حكم فرآورده عقل قدرتمدار
است. چرا كه اگر دين را بمثابه بيان آزادى دريابيم، عقل آزاد نمىپذيرد
كه دين از تعريف حق، از تعريف آزادى، از تعريف رشد، از تعريف
عدالت، از تعريف ولايت، از تعريف قدرت، از تعريف ... و از روش آزاد
شدن از مدار بسته قدرت و تشكيل جامعه آزاد، غفلت كرده باشد و
روشهاى آزاد زيستن و رشد كردن را در اختيار انسان قرار ندادهباشد.
جز قدرت چه عاملى مىتوانسته است موجب غفلت مسلمانان از اين
مفاهيم شود كه اگر بخواهند زندگى آزاد و در رشد داشته باشند، روزانه
با آنها سر و كار پيدا مىكنند؟
تكرار مىكنم: در مدار بسته كه مدار تخريب است، به آن دليل كه قدرت از تضاد
پديد مىآيد، مرزگذارى و حذف روش نمىماند، هدف مىشود. يك طرز فكر مىشود.
پيام توحيد جاى به پيام تضاد و حذف مىسپارد. پس چه جاى شگفتى اگر اساس
طرز فكر و طرز رفتارها حذف است. شما بهتر از همه مىدانيد كه ((وحدت روحانيت))
افسانهاى بيش نيست. نه تنها به اين دليل كه در ((سلسله روحانيت))، بيشتر از
تمامى دورانهاى پهلوى و قاجار و صفويه، روحانى اعدام و زندانى و ترور شدهاست،
نه تنها به اين دليل كه مرجع زندانى كردن و شكستن مرجع و مرجعيت، اول بار است
كه بدست ملاتاريا انجام مىگيرد، بلكه به اين دليل كه روحانى نمايان حاكم همان
طرز فكر و طرز رفتار حذف و تخريب را دارند. آيا از اين رو نبود كه مرحوم بروجردى،
در مقام مرجع تقليد، به روحانيانى كه براى استقرار حكومت روحانيان به او مراجعه
كرده بودند، گفته بود: اگر شما به حكومت برسيد صدبار بدتر از اينها مىشويد و
مىكنيد؟
.1 در باره مدار بسته كه جبر ميان بد و بدتر است، بسيار نوشتهام. در اينجا،
توضيح مىدهم چرا مدار بسته همان مدار از خود بيگانه شدن دين در بيان قدرت
است:
# اين واقعيت كه دستگاه قضائى ملاتاريا همان شدهاست كه دستگاههاى قضائى در
استبدادهاى فراگير، بر شما و بر مردم ايران و بر مردم جهان آشكار است. اين
دستگاه كارخانهاى است كه فرآوردههاى آن قتل در اشكال مختلف، فسادهاى مالى
و جنسى و... در اشكال مختلف و خيانتها در امانتها در شكلهاى گوناگون است. اگر
از شما بپرسند چرا دستگاه قضائى كه ((روحانيان)) ساخته و پرداختهاند و تصدى
مىكنند، چنين كارخانهاى شدهاست، مىگوئيد ((از دين و قوه قضائى استفاده ابزارى
مىكنند)). اما به فقه مراجعه كنيد تا تصديق كنيد، اگر ((استفاده ابزارى)) ممكن نبود،
دولت ملاتاريائى تشكيل نمىشد و از دين و قوه قضائى، استفاده ابزارى نمىكرد.
تدريس و تحصيل باب قضا، مدتها تعطيل بود. اما آن زمان نيز كه تعطيل نبود، عمده
در ((حدود)) و شرائط قاضى خلاصه مىشد. از دو سه اصلى نيز سخن بميان بود. اما نه
اصول راهنماى قضاوت و نه حقوق انسان، شناخته نبودند.
از آن دو سه اصل، يكى اصل برائت بود. اما از آنجا طرزفكر و طرز
رفتارها، جدائىطلبى و حذف كنندهاند، در عمل، اين برائت است كه
نياز به اثبات دارد. از اين روست كه وقتى ملاتاريا اصل برائت را با اصل
مجرميت جانشين مىكرد و مىكند ، اعتراض جدى شما را بر
نيانگيخت. از نمونههائى كه تا تاريخ هست بمثابه مايه عبرت مىماند،
كشتار زندانيان در شهريور 1367 است. چون اين برائت بود كه بايد
احراز مىشد، ((ولى امر)) حكم كرد از هر زندانى سه پرسش بشود. هر
زندانى كه به يكى از اين پرسشها پاسخ نه مىداد، اعدام مىشد.
چرا اصلها فراموش شدند و فرعها برجا ماند؟ زيرا در مدار بسته، محور فعال قدرت
است و قدرت به مجازات برپا مىماند. پس در سازگارى با قدرت و در مدار بسته
بودهاست، كه قضاوت در اسلام، در مجازاتها ناچيز شدهاست. و
# در نجف، آقاى خمينى ولايت فقيه، بمثابه اجراى قوانين اسلام، را تدريس كرد. در
نوفل لوشاتو، اصل ((ولايت با جمهور مردم است)) را پذيرفت و جمهورى اسلامى را،
جمهورى خواند كه در آن، ولايت جمهور مردم تحقق پيدا مىكند. در تهران، در پى
گروگانگيرى و در پيروى از ((خط بقائى))، جانبدار ولايت فقيه شد. سرانجام، دم از
ولايت مطلقه فقيه و تقدم احكام حكومتى بر احكام فرعيه دين شد. اين سير تحول،
همان جريان از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت است. در نظامهاى بسته
كه تاريخ به خود ديدهاست ، شما يكى را پيدا نمىكنيد كه از مرام و اجراى آن شروع
نكرده و به تقدم ((احكام حكومتى)) بر مرامى كه مىبايد اجرا مىشد، نرسيده باشد.
در مدار بسته، در اين حد نيز نمىتوان ماند: همانطور كه ديديد و مىبينيد، ((مجمع
تشخيص مصلحت نظام)) تشكيل شده است.
نپنداريد تقلائى كه آقاى هاشمى رفسنجانى براى تحت ولايت مطلقه
اين مجمع قرار دادن سه قوه مجريه و مقننه و قضائيه ميكند ، تنها از
حرص او به حاكميت انحصارى بر دولت ناشى مىشود. بيشتر از آن،
بيانگر اين واقعيت است كه بدون رها كردن قدرت از قيد و بند همان
قانون كه، بنامش، بوجود آمده و از آن مشروعيت مىگيرد، قدرت بر جا
نمىماند و مدار بسته نمىشود. از اين رو، در تمامى نظامهاى بسته، از
جمله در نظام بسته ملاتاريا، اصل بر تقدم و حاكميت مصلحت بر حق و
قانون است. و باز نپنداريد كه، در نظام بسته، مىتوان به تقدم و
حاكميت مصلحت بسنده كرد. چرا كه الف قوانينى كه، در نظام،
تصويب و اجرا مىشوند، بر اثر تحول قدرت، مزاحم آن مىشوند. پس
نبايد تعجب كرد اگر عضو ((شوراى نگهبان)) مدعى مىشود قوانين
مصوب نيز، هر زمان شوراى نگهبان راى به مخالفت آنها با شرع بدهد،
لغو مىشوند! ب در بيرون از نظام، قانون ابراز مىشود و دوگانگى
قانون با ((احكام حكومتى))، قدرت حاكم را از مشروعيت محروم
مىكند. بنا بر اين، نبايد از زورى كه ملاتاريا براى دست يافتن بر
حوزههاى دينى بكار مىبرد و ترفندهايى كه براى گرفتن استقلال از
آنها مىكند، دچار شگفتى شد. در حقيقت، مدار بسته، مدار از خود
بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت است و در جريان تاريخ، دينها
در اين مدار در بيانهاى قدرت از خود بيگانه شدند. فراموش نكنيد كه
نقش اصلى شما جلوگيرى از استحاله بيان آزادى در بيان استبداد بود.
11 بديهى است ملاتاريا نمىتوانست مدار بستهاى را بوجود آورد و اسلامى را بيان
قدرت بگرداند كه در جريان انقلاب، بيان آزادى شد و پيروزى گل را بر گلوله ميسر
ساخت، اگر پيشاپيش، در طول تاريخ، بيان دين در بيان قدرت از خود بيگانه نشده
بود. در طول تاريخ ، انطباقطلبى با قدرت، سبب شد كه الف معانى و تعريفهاى
اصول دين تغيير كنند. كلمههاى طيبه با خالى شدن از معانى خود و پرشدن از معانى
كه فلسفه قدرت مىساخت، با ذهنيت قدرت مدار سازگار شدند. ب رابطه فروع با
اصول از ميان رفت. چنانكه فقه نظامى بشمار نيست. دليل آن يكى اينكه نتوانست
بيانگر الف نظام ذهنى و نظام اجتماعى مساعد رشد بگردد و از ((امور حادث)) عقب
افتاد و ب در مدار بسته و در پيروى از توقعات قدرت، رابطه دين با انسان را تغيير
داد و بدين تغيير است كه جامعههاى اسلامى، جامعههاى انسانهاى زورمدار و عقب
مانده شدند:
در مدار باز انسان با خدا، دين براى انسان است و اصول راهنما و
روش را در اختيار مىگذارد تا آدمى راه رشد را در پيش گيرد.
در مدار بسته كه قدرت مدار است، اين انسان است كه براى دين
مىشود. چون انسان براى دين مىشود، بنا گزير، زور روش مىگردد. از
اينجاست كه زور، به خودى خود، خنثى باورانده و القا مىشود كه
خوب و بد آن، در گرو نوع بكار بردن آنست. اگر براى ((حفظ دين)) بكار
رود ((قدرت صالح)) و اگر نه، ((قدرت طالح)) مىشود.
اما كار در اين حد نمىماند: تغيير رابطه انسان با دين، دين سالارى را پديد
مىآورد. در مداربستهاى، ميان ((عوام)) و بنياد دينى (روحانيت) رابطه اطاعت
كوركورانه پديد مىآيد. اين رابطه، رابطه قدرت دو جانبه ايست: روحانيان به
قدرتمداران جامعه و آنان با روحانيان، مدار بسته سالارها را بوجود مىآورند: دين
سالارى و سرمايه سالارى و دولت سالارى و مرد سالارى و... نظام اجتمامى بسته و
ضد رشد را بوجود مىآورند. در اين نظام، نگرش در ((امور حادث)) تنها از ديد قدرت
ميسر مىشود. پس چرا بايد تعجب كرد اگر فقه در دوران معاصر، از توقعات سرمايه
سالارى و سالاريهاى ديگر پيروى كردهاست. و باز نبايد تعجب كرد اگر دولت ملاتاريا
كوششهاى دوران مرجع انقلاب، براى بيرون رفتن از مدار بسته تخريب و واپسگراى
به مدار رشد بر ميزان عدالت، را، عقيم گرداند و به مدار بسته سلطه بازگشت كه رژيم
شاه، در آن، كشور را به انحطاط مىكشاند.
12 قرآن را خواندهايد و ديدهايد كه مىفرمايد:
شاهان به هر كشورى در مىآيند، آن را فاسد مىكنند و معززترين
مردم را ذليل ترينها مىگردانند.
اينك كه فرق مدار بسته را با مدار باز مىدانيم، مىدانيم كه در اين آيه، قرآن قانون
اجتماعى قدرت مدارى را گوش زد اهل خرد مىفرمايد: مدار بسته، مدار ويرانگرى
است و در اين مدار، جز زور مداران فسادگستر حاكميت پيدا نمىكنند. پس اگر بر
ايران، از ديرهنگام، زورپرستان بى دانش و فرهنگ (نمونههاى معاصر، رضا خان و
فرزند او و خامنهاى و هاشمى رفسنجانى و...) حكم مىرانند، از جمله به خاطر آنست
كه مردم اين كشور، بنام دين، به اطاعت از خدا، بمثابه قدرت مطلق (= ضد خدا)
خوانده شده و به اين بندگى خو كردهاند. آيا شما مىتوانيد بگوئيد كيانند آنها كه
مسلمانان را بجاى اسلام، به استسلام خوانده و به قدرت باورى معتاد كردهاند؟
در مجلس خبرگان، به آقاى منتظرى گفتم: ولايت فقيه صدهاهزار ((ولى امر))
مىسازد و به جان مردم مىاندازد. اين ايام، اين ((ولى امر))ها صفت مطلق پيدا
كردهاند: در قوه قضائيه، چند ((ولى امر)) وجود دارد كه كارشان، ممنوع كردناست.
روزى، ((رئيس)) قوه گفتن و نوشتن در باره ((قتلهاى زنجيرهاى)) را ممنوع مىكند. روز
ديگر، ((رئيس)) دادگسترى تهران، گفتن و نوشت در باره رابطه امريكا را ممنوع
مىكند. يك زمان، ((قاضى)) روزنامهها را ((فلهاى)) تعطيل مىكند و زمانى ديگر،
((فرمانده كل)) سپاه زبان مىبرد و گردن مىزند. يك وقت ((24 فرمانده)) سپاه ((رئيس
جمهورى)) را تهديد مىكنند و براى او تعيين تكليف مىكنند و وقتى ديگر همانها
تصميم بر ((به نقطه صفر رساندن)) ملى مذهبىها مىگيرند. به ولايت مطلقه چند
وظيفه ايهاى سازمان ترور (امثال مصباح يزدى و جنتى و فلاحيان و شريعتمدارى و
الله كرم و...) به اشاره بسنده كنيم و بپرسيم: اينها چگونه صاحب اختيار مطلق
شدهاند؟ مىگويند، همه بدستور آقايان خامنهاى و هاشمى رفسنجانى عمل
مىكنند. خود سر نيستند. اگر چنين باشد، پس خالق اين مطلقها، ((رهبر)) و اينها
فرآورده ((ولايت مطلقه)) فقيه هستند. نيازهاى ((رهبر)) اين مطلقها را مىسازد و در
مدار بسته، سرانجام، ((رهبر)) را تابع آنها مىكند. كدام نيازها؟ از جمله اين نياز كه
((رهبر)) نمىخواهد اين كارها بنام او تمام شود.
آيا فكر كردهايد كارها كه ((رهبر)) نمىخواهد، در علن، دستور اجرايشان را بدهد،
پيوسته، ((ولى امر))هاى مطلق العنان مىسازد و به جان مردم مىاندازد؟ در حقيقت،
نيازهاى ((رهبر)) نيازهاى قدرت است كه، روز به روز، در تغيير و فراوانى هستند. از
اين رو، ((رهبر)) نياز به مامورانى پيدا مىكند كه در رابطه با مردم، قدرت مطلق باشند.
اين ماموران، بر اثر بكار بردن مستمر زور، بنوبه خود، خودكامه مىشوند و
مجموعهاى را بوجود مىآورند كه براى ((رهبر))، چارهاى جز عمل به توقعات آنها
نمىماند.
تمامى استبدادها كه بر محور ((ولايت مطلقه ولى امر)) پديد آمدهاند، اين سرانجام
را يافته و منحل شدهاند. شتاب انحلال رژيم ملاتاريا و شدت سقوط آن بيشتر است.
زيرا نتوانست الف روحانيت را در خود ادغام كند و ب مرجع دينى سياسى
بماند و ج مانع از پيدايش مراكز و مراجع فكرى در بيرون رژيم بگردد و د خود
ناگزير است ((ولى امرهاى مطلق العنان)) توليد كند. و ه نه تنها از ديد مردم، اميد و
آينده در بيرون رژيم قرار گرفتهاند، بلكه ياس از حال تحت اين رژيم، دارد جاى به
اميد به آزاد شدن از آن مىدهد.
نه تنها به قول آقاى آذرى قمى در رژيم نيز ديگر كسى به ولايت فقيه باور ندارد،
بلكه در رژيم كسى هم به بقاى اين رژيم باور ندارد. حتى آقاى ((رهبر)) نيز از بقاى
رژيم ملاتاريا مايوس است. در نامه او به آقاى طاهرى، تامل كنيد پردهاى ((رژيم
استوار است)) كه بر ناباورى خود به بقاى آن مىكشد را بسيار نازك بيابيد: در همان
حال كه از دست آنها كه مىگويند رژيم در معرض سقوط است، فغان بر مىآورد، با
ترسى كه مىخواهد با خطر روى كارآمدن ((رژيمى چون رژيم پهلوى)) توسط امريكا
بوجود آورد و مداربستهاى كه با اين بديل واهى مىسازد، به فرياد اعتراف مىكند كه
رژيم ملاتاريا را در معرض سقوط مىداند. در حقيقت، وقتى بيزارى همگانى كار را
بجائى رسانده باشد كه پوچها نيز خطرناك شده باشند، رژيم مردهاست و آنگاه كه
موريانهها پايه عصا را خوردند كه بقاياى ترسها هستند، فرو مىافتد.
اين تشريح از مدار بسته و چگونگى از خود بيگانه شدن دين و انسان (قدرتمدار
شدن عقل آزاد) را بدان اميد بعمل آوردم، كه شما وضعيت را آنسان كه هست
ببينيد و در كوشش همگانى براى آزاد شدن از مدار بسته استبداد واپس گرائى
شركت كنيد كه از تخريب برپاشد و جز با متكاثر كردن ويرانگرى، همين عمر كوتاه را
نيز نمىيافت. به قرآن باز گرديد، اين بار، آن را بمثابه تاريخ پيامبرى پيامبر آزادى و
رشد، بر ميزان عدل، بخوانيد. در آن، زيبائى بى چون عروج، آن بيرون رفتن از مدار
بسته زورمدارى به بى كران ((لااكراه)) خدا را، تماشا كنيد. در آن اسوه و الگو نما، آن
توكل، آن اعتماد به نفس، آن مسئوليت شنائى، آن آزادگى و نقد پذيرى، آن شجاعت
در ورود به ابتلا، آن استوارى بى خدشه بر حق، آن توحيد حق و تكليف، آن صبر و
پايدارى در برابر سختيها، آن شادى و اميد بى انتها، آن وفاى به عهد، آن تقواى بى
مثل، آن شورا، آن شركت همگانى در مديريت شورائى، آن ولايت خالى از غبار زور،
آن جهاد اكبر، آن پيروزى بر زمان و فتح آيندههاى دور، بازهم دورتر، آن پرواز از
مدار بسته به لايتناهى آزادى، هر بار كه زور پرستان در آن محصورش كردند، آن
دعوت و فراخوان به آزادى ، حتى از دشمنى كه جگر عموى گرامى او را مىجويد، آن
انسان جامع را بنگريد. او همچنان شما، همه انسانها را، به آزاد شدن از مدار بسته،
به آزادى، به خدا مىخواند.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|