انقلاب اسلامى در هجرت شماره 546
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
روحانيت و وفاق و شقاق؟


در ايران ما، از نقشهاى روحانيت، يكى حفظ توحيد ملى بود. روحانيت دولت را ظلمه و عامل شقاق مى‏دانست و خود را عهده دار همگرائى ملى مى‏شمرد. در غرب‏ امروز، پس از يك قرن تجربه، لائيسيته كه در آغاز قرن جدائى دولت از كليسا و مقابله علم با دين بود، امروز، در بيرون دولت، اما در درون جامعه، همكارى بنياد دين و بنياد سياسى و بنيادهاى اجتماعى و تربيتى و فرهنگى، در قلمرو حقوق بشر و مردم سالارى گشته‏است. وضعيت امروز اروپا با وضعيت در ايران، پيش از قبضه‏ دولت توسط ملاتاريا (به قول آقاى هادى غفارى)، هنوز، قابل مقايسه نيست. در آن‏ روزها، روحانيتى كه با انقلاب مردم روى آورده بود، از آزادى و استقلال و رشد دم‏ مى‏زد. از حقوق انسان دم مى‏زد. بيانگر توحيد ملى بود و شاهد تغيير انسان، بمثابه‏ فردى تنها، در برابر استبداد پهلوى، به انسان آزاد و در وفاق با تمامى يك ملت بود. همان نقش را بازى مى‏كرد كه بانيان مردم سالارى غرب، نظير جان لاك و تكويل، ايفاى آن را از دين انتظار داشتند: تذكار مداوم به انسانها كه كثرت گرائى از يادشما نبرد كه ((ز يك گوهر)) و از يك ملتيد. اما از زمان استقرار روحانيت بر قدرت، كار وارونه شد: در يك دست چماق وحدت‏ و در دست ديگر چماق تكفير، ((بنا بر مصلحت))، زمانى اين و زمانى آن را، بر فرق‏ مردم ايران، فرود آورد:

شما روحانيان!

آيا شقاق‏ها را شمارش كرده‏ايد كه ملاتاريا، از پيروزى انقلاب تا امروز، ميان‏ ايرانيان بوجود آورده‏است ؟از باورمندان به باورهاى ديگر، از مسلمانان سنى، نمى‏پرسم از مسلمانان شيعه مى‏پرسم: آيا شقاقها كه ملاتاريا ميان ايرانيان شيعه‏ بوجود آورده‏است را فهرست كرده‏ايد؟ آيا آن روز كه ملاتاريا ايرانيان را به ((مكتبى)) و و ((غير مكتبى)) و ((منافق)) و ((ضد مكتبى)) تقسيم مى‏كرد را به ياد مى‏آوريد؟ آيا هشدار ندادم كه كار ((تقسيم به دو و حذف يكى از دو)) ادامه خواهد يافت زيرا قدرت‏ فراگير تنها از اين بيراهه مى‏تواند برود؟ وقتى نوبت به تقسيم ((اسلام فيضيه))، به‏ اسلام امريكائى و اسلام ناب محمدى رسيد و استبداديان، در شما روحانيان، 6 تمايل ((ضد انقلاب)) تشخيص دادند و چندين مرجع در قم و مشهد در خانه‏هاى خود زندانى شدند، وقتى استقلال حوزه‏هاى دينى تهديد شد، وقتى دين لااكراه وسيله‏ توجيه تبهكارانه‏ترين خشونتها شد، وقتى... شما هنوز منتظر ((روز مبادا)) نبوديد؟ و امروز،

روحانيت پيشاروى قدرت خودكامه‏اى كه دين را وسيله خيانت و فساد و جنايت كرده‏است:

1 در كيهان (.2 تير 1381)، يكى از ارگانهاى سازمان ترور، آمده بود كه قدرت، بخودى خود بار ارزشى ندارد. اگر در راه صواب بكار رود، فساد پديد نمى‏آورد. مدعى‏ شده‏بود كه همزاد خواندن قدرت و فساد، سخنى نابجاست چرا كه خداوند قدرت‏ مطلق است و از فساد مبرى است. از زورپرستانى كه اين نشريه را از فرآورده‏هاى‏ عقل زور مدار پر مى‏كنند، كجا مى‏توان انتظار داشت كه فرق قدرت بمعناى توانائى را كه خدا را است از قدرت مساوى زور، دريابد كه ضعف و ناتوانى است و خداوند از آن‏ مبرى است؟ وقتى روحانيانى كه مى‏بايد مبلغ دين لااكراه باشند، خود فريب فلسفه‏ قدرت را خورده‏اند و معناى قلابى را به جاى معناى قرآنى قدرت نشانده‏اند و به‏ مسلمانان القا كرده‏اند؟ آيا هيچ شده‏است شما از خود بپرسيد قدرت بمعناى‏ سلطه از راه زور بر ديگرى، پيش از آنكه ميان دو كس رابطه‏اى بر قرار شود، وجود دارد يا ندارد؟ اگر به اين صرافت افتاده بوديد و خود آزموده بوديد، مى‏دانستيد كه‏ قدرت (= زور) خود به خود وجود ندارد. از يك رابطه پديد مى‏آيد و وجودش متكى به‏ آن رابطه است. بنا بر اين، از آغاز فساد و تبهكارى و ضد دين لااكراه است. آنها كه‏ گفته‏اند قدرت فساد مى‏آورد و قدرت مطلق فساد مطلق مى‏آورد، زحمت آزمودن را به خود داده و دانسته‏اند كه رابطه‏اى كه قدرت را پديد مى‏آورد، رابطه زور و بنا بر اين‏ با تخريب و فساد همراه است. پس قدرت بى طرف وجود ندارد.
اما آيا قدرت بمعناى توانائى بى طرف وجود دارد كه بتوان آن را در خير يا شر بكار برد؟ آيا شما در اين پرسش انديشيده‏ايد؟ آيا در اين باره، به قرآن رجوع كرده‏ايد؟ استقرار ولايت فقيه، آنهم در اين عصر و در پى انقلابى كه در آن گل بر گلوله پيروز شد، پاس° اين پرسش است: نه خود در اين پرسش اساسى انديشيده‏ايد و نه به‏ قرآن رجوع كرده‏ايد. مرجع شما فلسفه يونان باستان بوده‏است و در نظر شما، قدرت نيز همان معنى را دارد كه آن فلسفه بدان داده‏است. پس هيچ تعجب نكنيد اگر يك ميليارد مسلمان زير سلطه است و غارت مى‏شود و در درون، دربند زور و خشونت و فقر و جهل است.
اگر قدرت بمعناى زور خود به خود وجود ندارد، قدرت بمعناى توانائى خود به خود وجود و ((بار ارزشى)) دارد. زيرا با آزادى همراه‏است. چنانكه غفلت از آزادى، درجا آدمى را از توانائى خويش غافل مى‏كند. انسان غافل از آزادى، انسان غافل از توانائى‏ نيز هست:
1/1 آيا اين توانائى را، براى مثال، مى‏توان در بكار بستن فنون فريب و نيرنگ بكار برد؟ نه. به اين دليل ساده كه دزدى شكلى از اشكال بكار بردن زور است و تا كسى از آزادى و توانائى خويش غافل نشود، بجاى بكار انداختن استعدادهاى خويش و از حاصل سعى خويش خوردن، به خيال دزدى از ديگرى نمى‏افتد.
2/1 به قرآن كه رجوع كنيد، تفاوت قدرت بمعناى توانائى با قدرت حاصل از رابطه‏ سلطه را، آشكار مى‏يابيد: راه رشد از راه غى جدا شد. طاغوت آنها هستند كه در رابطه مسلط زير سلطه، گرچه موقع مسلط را دارند اما اسير اين رابطه و بنده زور هستند. فرآورده طاغوت مرگ و ويرانگرى و فساد است و فرآورده توانائى رشد و آزاد شدن است. حال بگوئيد: با وجود اين نصوص قرآنى، چگونه شما به ولايت فقيهى‏ تمكين كرده‏ايد كه حاصل رابطه مسلط زير سلطه ميان يك اقليت روحانى نما و گروه زورباوران با يك ملت است؟ چرا در مقام بيان، حق را ابراز نكرديد؟ و چرا ابراز نمى‏كنيد؟
2 آقاى آغاجرى گفته است: انسان ميمون نيست كه تقليد كند. انسان مى‏آموزد و آموخته خود را بكار مى‏برد و خود نيز روزى آموزگار مى‏شود. اين امر كه ملاتاريا اين‏ سخن را دست آويز توسل به زور كرده‏است، بيانگر خصلت او است. اما براى تمامى‏ روحانيت فرصتى است تا كه از خود بپرسد: چه بر سر روحانيت آمده‏است كه ميمون‏ بازى را شان خود و صفت آموزگار را كه صفت پيامبر است، دون شان و توهين به خود تلقى مى‏كند؟ چه بر سر اسلام آمده‏است كه بعد از 14 قرن، انسان مسلمان از مقام‏ مقلد كور به مقام متعلم نيز ارتقا پيدا نكرده‏است؟ در اين دنيا، چه كسى اسلامى را مى‏پذيرد كه مسلمان را تا مقام ميمون و بلكه پست‏تر تنزل مى‏دهد؟
وقتى آقاى مشكينى گفت: مردم قادر به تشخيص ((رهبر)) نيستند و ((رهبر)) را خدا تعيين مى‏كند و خبرگان او را كشف مى‏كنند، چرا به اين ثنويت تك محورى مطلق كه‏ ضد كامل توحيد است، اعتراض نكرديد؟ شما از فلسفه ارسطو و افلاطون اين اندازه‏ اطلاع داريد كه بر ثنويتى با دو محور بنا مى‏شود. يك محور فعال مايشا است و يك‏ محور مطيع محض. آقاى مشكينى دورتر مى‏رود و محور مطيع را كه مردم است، از حداقل شعور نيز محروم مى‏شمارد. وقتى هم كه بنام مدرسين حوزه قم، به جرم‏ سخنان آغاجرى، صفت ((اسلامى)) را از تمامى اعضاى سازمان مجاهدين انقلاب‏ اسلامى سلب كرد، بر همان اصل ثنويت تك محورى عمل كرده‏است. زيرا در عقل‏ زورمدار او، ميمون نشمردن انسان و ميمون باز نخواندن مراجع دينى، بيرون رفتن‏ از اسلام است! آيا او خود مى‏داند اصل راهنما كردن ثنويت تك محورى، شرك‏ خالص است؟
آيا اين پرسش اساسى را هيچ از خود مى‏كنيد: چه شده‏است كه ميان‏ روحانى و غير روحانى جز رابطه اطاعت برجا نمانده‏است؟ آيا شما نمى‏دانيد قائمه رابطه اطاعت زور است؟
3 لابد نامه سرگشاده آقاى طاهرى و پاس° آقاى خامنه‏اى به او را خوانده‏ايد. آيا از خود مى‏پرسيد: بر سر روحانيت چه آمده‏است كه آقاى خامنه‏اى در پاس° به آقاى‏ طاهرى، بى كم و كاست، همان جمله را بكار مى‏برد كه شاه سابق بعد از كودتاى 28 مرداد 1332، در بازگشت به ايران گفت؟ وقتى در ميان دو ((روحانى)) نيز زبان، زبان‏ زور است، مى‏توانيد به خود و مردم بگوئيد جاى دين كجا و نقش آن كدام است؟
آيا دين لااكراه روش‏هاى بكار بردن زور است؟ اين آن پرسش اصلى‏ است كه پاس° به آن، دين بمثابه بيان آزادى را از دين بمنزله بيان‏ قدرت، مشخص مى‏كند: اگر پاس° آرى باشد، اسلام بيان قدرت و مجموعه ايست از روشهاى بكار بردن زور. اگر پاس° منفى باشد، دين‏ بيان آزادى و روشهاى زندگى با خدا يا غافل نشدن از آزادى خويش‏ است.
بنا بر بيان آزادى، رهبرى در خود انسان است و مسئول خوب و بد زندگيش، نيز، خود او است. بنا بر بيان قدرت، رهبرى در بيرون انسان، بظاهر، در شما، به صفت‏ مجتهد و مرجع و ((رهبر)) است. اما و در واقع امر، در قدرت بمعناى زور است. چرا كه‏ بيان قدرت توجيه رابطه ايست كه قدرت را بوجود مى‏آورد. و تكرار مى‏كنم كه قدرت‏ تا وقتى وجود دارد كه اين رابطه وجود دارد. پيش از وجود و پس از انحلال آن، قدرت‏ وجود ندارد. بنا بر اين، ((رهبر)) كه كسى جز پاسدار اين رابطه نيست، نگون بخت‏تر از كسى است كه در اين رابطه، زير سلطه است. نمى‏بينيد آقاى خامنه‏اى با آقايان‏ منتظرى و طاهرى نه زبان سلام كه زبان دين لااكراه است كه زبان زور بكار مى‏برد؟ او مى‏داند اگر رابطه او با دو روحانى ديگر رابطه زور نباشد، نه رهبرى وجود دارد و نه او ((رهبر)) مى‏ماند. آيا مى‏داند اگر رابطه زور نباشد، نخست او آزاد مى‏شود؟ اگر هم‏ مى‏داند، چنان برده قدرت گشته است كه ياراى عمل به علم خويش را ندارد. بنظر شما، آيا وقت آن نيست كه خود و دين را از زورمدارى آزاد كنيد؟
4 آقاى طاهرى در نامه خويش، در آنچه به آمران و ماموران استبداد خيانت و جنايت و فساد گستر مربوط مى‏شود، اغلب زبان اشاره و ابهام بكار مى‏برد. آقاى‏ خامنه‏اى نيز، در پاس° خود، جز در قسمتى كه به آقاى منتظرى توهين و آقاى‏ طاهرى را تهديد مى‏كند، از زبان ابهام استفاده مى‏كند. آيا شما از خود مى‏پرسيد: با وجود اينكه قرآن تصريح مى‏كند زبانش، زبان شفاف و بدون پيچ و خم است، زبان‏ روحانيت، بخصوص وقتى پاى قدرت (= زور) در ميان است، چرا مبهم است؟ آيا بدين خاطر نيست كه زبان قدرت، بضرورت، زبان ابهام است؟
آيا فكر نمى‏كنيد اگر شما روحانيان، دستجمعى، زبان خويش را روشن‏ كنيد، دين و خود را از تنگنائى رها مى‏كنيد كه، هر بار، در تاري°، پديد آمده‏است، موجب از ميان رفتن ارباب دين و دين شده‏است؟ در تاري° ايران، در پايان عصر ساسانى، و در ايران پيش از پيدايش صفويه، هيچ‏ تامل كرده‏ايد؟ آيا فكر نمى‏كنيد حتى اگر يكى از شما زبان خود را شفاف كند، مى‏تواند روحانيان و دين را از تنگنائى رها كند كه ملاتاريا بوجود آورده‏است؟ آيا اثرات شفاف سخن گفتن و نوشتن برخى از روحانيان را نمى‏بينيد؟ آيا اگر دين شفاف خدا را دين ابهام نكرده‏ بوديد، ولايت مطلقه فقيه بوجود مى‏آمد؟ آيا از وظائف روحانيت يكى‏ اين نبود كه نگذارد دين شفاف و بى پيچ و خم را، در مبهمات از خود بيگانه كنند؟ آيا شما در نهج البلاغه، از نظر شفاف بودن، تامل‏ كرده‏ايد؟ تامل كنيد تا متوجه شويد بعد از گذشت 14 قرن، كسى نيز كه‏ تاري° آن ايام را نداند، با خواندن نهج البلاغه مى‏داند اين سخنان در كدام وضعيت بر زبان آمده‏اند و چه هدفى را تعقيب مى‏كرده‏اند. آيندگان بكنار، آيا مردم امروزيها از سخنان روحانيان مى‏توانند بفهمند بيانگر كدام وضعيت هستند؟
آيا فكر كرده‏ايد اگر بيان خويش را شفاف كنيد به چه انقلاب فرهنگى عظيمى‏ دست زده‏ايد؟ اما اگر بخواهيد بانى اين انقلاب، در خود و در طرز فكر و رفتار مردم، بگرديد، مى‏بايد جاى خود را، هرچه شفاف‏تر، مشخص كنيد:
5 آقاى خامنه‏اى، در پاس° خود به آقاى طاهرى، مى‏داند تبعيض از آن نوع‏ فسادهاست كه خود فسادها ببار مى‏آورد. اما آيا از خود مى‏پرسد: ولايت مطلقه او بر محور قدرت (= زور) تبعيض مادر است و تبعيضها و فسادهاى فراوان ببار مى‏آورد؟ و آيا شما مى‏دانيد كه زبان شفاف، ارادى نيست كه اگر اراده كنيد بتوانيد بكار بريد؟ در حقيقت، اراده كردن آزادى مى‏خواهد و آزادى‏ نياز به تشخيص جا دارد. توضيح اينكه اگر بنا بر رابطه سلطه گر زير سلطه بشود، چه شما جاى خود را در طرف مسلط معين كنيد و خواه در طرف زير سلطه، اگر هم بخواهيد، نمى‏توانيد زبان شفاف بكار بريد. اگر جاى خود را بيرون از قدرت و رابطه‏اى كه آن را مى‏زايد، تشخيص‏ داديد، محل عمل شما، فراخناى آزادى، آزادى از رابطه قدرت و زبان‏ شما شفاف مى‏شود.
مى‏بينيد كه آزادى نه تنها مخل موقعيت روحانى در خدمت دين‏ لااكراه نيست، نه تنها مخل دين و توحيد ملى نيست بلكه تنها روش‏ آنست.
از تبعيضها كه قدرت (= زور) پديد مى‏آورد، بظاهر، تنها اقليت بسيار كوچك‏ روحانى نما برخوردار است. اكثريت بزرگ را سهمى نيست. بظاهر، چرا كه در واقع، تبعيض‏ها بسود قدرت بر قرار مى‏شوند. و شما حتى يك تبعيض نمى‏يابيد كه از راه‏ ويرانگرى پر فساد بر قرار نشود. چنانكه تبعيضى كه بنام ((رهبر)) سازى، مقرر گشته‏است، ويرانگرى پرفسادى را بوجود آورده‏است كه در نامه آقاى طاهرى به آنها اشاره‏ها شده‏اند. قرآن به شما آموخته است كه
اختيار كسى بر كسى وقتى معنيش دادن اجازه بكار بردن زور به او است تنها از راه ويرانگرى و فساد بكار مى‏رود. اگر شما اكثريت بزرگ روحانيان، در همه جا و همه وقت، با زبان شفاف، اين نوع‏ اختيار، اين نوع ((ولايت)) انسان بر انسان را نفى كنيد، اگر شما زبان آزادى را بكار بريد، زور و زور پرستى از ميان برمى‏خيزد و آزادى و مردم سالارى نه تنها كمتر مزاحمتى براى دين بوجود نمى‏آورد كه مقوم دين نيز مى‏شود.
6 در پاس° نامه آقاى خامنه‏اى به آقاى طاهرى، او خود را حافظ وحدت ايرانيان‏ مى‏خواند. اين واقعيت كه ملاتاريا عامل شقاق ايرانيان و حتى روحانيانند، بيش از آن عيان است كه خواننده ايرانى، ادعاى آقاى خامنه‏اى را همان رفتار دزدى نداند كه فرياد مى‏زد: آى دزد!
در آغاز، خاطر نشان كردم كه يكى از نقشهاى روحانيت و دين، مسير توحيد بخشيدن به كثرت آرا، نه از راه بستن دهانها و شكستن قلمها كه از راه فراخواندن انسانها به آزادى، به رعايت حقوق انسان، به‏ يادآورى اين واقعيت كه اختلاف نظرها موجب غنا و رشد مى‏شود وقتى‏ هدف همگان دست يافتن به حق باشد، به بحث آزاد بقصد رسيدن به‏ حق، به فراخواندن انسانها به تذكار گوهر يگانه خود، به بازخواندن‏ انسانها به فراخناى معنويت، به خدا و بدين باز آمدن به خدا، رهاشدن‏ از خصومتها و بدر آمدن از غفلت از آزادى و باز گشتن از بيراهه‏ خشونت و ويرانگرى به راه رشد است.
اينك از خود بپرسيد اگر در دوران انقلاب، مردم ايران مى‏خواستند از بيان‏ ((دينى)) ولايت فقيه پيروى كنند، آيا هرگز توحيد ملى و انقلاب ميسر مى‏گشت؟ آيا هنوز وقت آن نشده‏است با خود صادق باشيد و بگوئيد و بصراحت كه آن بيان كه‏ توحيد ملى و پيروزى گل بر گلوله را پيروز كرد، اسلام آزادى بود و منادى اين اسلام‏ ((روحانيان)) قدرتمدار نبودند. آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه از خود بپرسيد چه‏ چيز را گم كرده‏ايد كه ديگر نمى‏توانيد جامعه را به خواهر برادرى بخوانيد؟ آخر نه‏ مگر اسلام دعوت به صلح و سلم است؟ كو آن پيام صلح، كو آن فراخون به ((آزادى و رشد))، كو آن سروش معنوى كه انسان فرومانده در ماديت خشونت زا را بياد بعد معنويش بياندازد؟
آقاى خامنه‏اى، در پاس° به آقاى طاهرى، جاى جاى، در جلد شاه سابق مى‏شود، از جمله وقتى مردم ايران را عاشق نظامى مى‏خواند كه او ((رهبر)) آنست! راستى‏ اينست كه بنا بود شما در حركت رشد شركت كنيد، بنا بود نسل جوان كشور شما را اگر الگوهاى انسانهاى فرداها ندانست، دست كم، مشوق رشد بداند؟ بنا بود هر جا زورى وجود ستمگرى را گزارش مى‏كند، شما، در كنار ستمديده قرار گيريد و، به‏ جهاد افضل كنيد، ستمگر را به ترك ستمگرى، به آزاد شدن از اين خفت، به‏ انسانيتى بخوانيد كه در او است. چرا امروز، حضور شما در هرجا، خبر از حضور ستمگر و زور در آنجا مى‏دهد؟ چرا كلمه‏هاى ملاتاريا و آي الله، بعنوان نمادهاى‏
زورپرستى، زورگوئى و خشونت كور، در فرهنگها، وارد شده‏اند؟ چرا كار بجائى‏ رسيده‏است كه نسل جوان شما را گذشته نيز نمى‏داند. خشونتى هستى سوز مى‏شمارد؟ چه شد كه به حصار زورمدارى پناه برديد و تا كى مى‏توانيد در آن بمانيد؟ از آينده و جهان، حتى جهان اسلام، نمى‏پرسم، از حال و از ايران مى‏پرسم: جا و محل شما در ايران امروز كجاست؟ ديروز، يك مقاله مجوز جنبشى اعتراضى شد كه‏ به انقلابى بزرگ انجاميد و امروز موجهاى اعتراض سدهاى زور را شكسته و ايران را فراگرفته‏اند. هم در آغاز انقلاب هشدار دادم، نشنيديد. آن روز امروز را مى‏بايد مى‏ديديد، نديديد. اينك، باز هشدار مى‏دهم:
واپسين لحظه‏ها را در يابيد! خود را از رسوبات فلسفه قدرت آزاد كنيد، تغيير كنيد و در تغيير از استبداد به آزادى شركت كنيد. به تجربه‏ ديديد، از خدمت خدا و آزادى بيرون رفتن، آدمى را عمله زور مى‏كند. پس به خدمت خدا و اسلام بمثابه بيان آزادى درآئيد. ترديد نكنيد كه‏ بكارى توفيق مى‏يابيد كه روحانيت هيچ دينى بدان توانا نشده‏است.
از خود بپرسيد
7 در طول قرون، چرا بحث آزادى، در حوزه‏ها، تعطيل بوده‏است؟ ملاتاريا يعنى‏ روحانى نماهاى زور پرست، همه روز، تكرار مى‏كنند آزادى لاابالى گرى است. شما نمى‏توانيد بگوئيد انسان آزاد آفريده نشده‏است. زيرا اگر بنا بر جبر باشد، روحانيت‏ بى محل و بى وظيفه مى‏شود. اما آيا، به استناد كتاب خدا، شما تعريف روشنى از آزادى در اختيار مردم گذاشته‏ايد؟ آيا خود مى‏دانيد آزادى چيست؟ اگر آرى، چرا دروغ روحانى نماها را آشكار نمى‏كنيد؟ اسلام چيست؟ در بحثها با روحانيان‏ دينهاى مسيحى و يهودى و مسلمان و دين شناسان، شنيده‏ام كه اسلام را تسليم‏ خدا شدن تعريف مى‏كنند. وقتى از آنها مى‏خواهى بگويند اين تسليم چگونه‏ تسليمى است، مى‏بينى قدرت را قدرت مطلق مساوى زور مى‏شمارند و تسليم‏ شدن به او را اطاعت بى چون و چرا از يك جبار مى‏انگارند. آيا شده است شما فرق‏ اسلام و استسلام را براى مردم روشن كنيد؟ مدرس گفت: موازنه عدمى اساس دين‏ ما است. آيا شما بر آن شديد، اين جمله را دريابيد و براى مردم تشريح كنيد؟ ولايت‏ مطلقه فقيه همان اسلام مساوى استسلام و خداوند را در زور، آنهم مطلق، ناچيز كردن و فقيه را نماينده او كردن است. ولايت مطلقه و تعيين رهبر از سوى خداوند و كشف آن توسط ((خبرگان)) همان ((خداوند قدرت مطلق)) به تعريف كيهان، ارگان‏ سازمان ترور است. آيا شما هيچ به خود نگفته‏ايد: هر انسان مسلمان كه بخواهد جرات فكر كردن را پيدا كند، مى‏بايد از انكار اين خدا و اين دين و شما روحانيان‏ شروع كند؟
در پاس° آنها كه مى‏گويند از دين قرائتهاى مختلف وجود دارند، آقاى مصباح‏ يزدى گفته است: از دين يك قرائت بيشتر وجود ندارد. بديهى است آن تنها قرائت‏ نيز، همان ((حركت قسرى)) و ((النصر بالرعب)) مى‏شود. مى‏دانم كه روحانيانى قرائت‏ آقاى مصباح يزدى را رد كرده‏اند. اما حق اينست كه بيان‏هاى قدرت، برغم اختلاف‏ شكل، در اصل، يك بيان بيشتر نيستند. اگر نه، دولت ((سلسله روحانيت)) (بنا بر قول‏ آقاى مشكينى) بر قرائت امثال آقاى مصباح يزدى، شكل نمى‏گرفت. آيا شما در اين‏ قرائت تامل كرده‏ايد؟ اگر آرى، متوجه شده‏ايد كه ولايت را با قدرت و قدرت را بازور مساوى كردن و دم از ولايت مطلقه زدن و ((حركت قسرى)) را روش كردن، در واقع‏ ((توحيد را تعطيل كردن)) (پيش از آنكه خود قربانى ولايت مطلقه شود، آقاى آذرى‏ قمى گفته بود ولى فقيه مى‏تواند توحيد را نيز تعطيل كند) و بساط فسادها را گستردن است؟ فكر مى‏كرديد بساط جنايت و خيانت و فساد تا اين حد گسترده‏ بگردد؟
آقاى خامنه‏اى، در پاس° خود به آقاى طاهرى، فسادها را به اشخاص‏ نسبت مى‏دهد و به آقاى طاهرى سفارش مى‏كند مبارزه با فساد را از كسان و نزديكان خود شروع كند. عقلى كه به ((النصر بالرعب)) معتاد شده‏است، چگونه بفهمد قرائت امثال او از دين و اصالت تمام بخشيدن‏ به قدرت (= زور)، حكم به رواج فساد دادن است؟ چگونه بداند فساد اكبر ولايت مطلقه او است؟ چگونه بداند فسادها ذاتى فلسفه قدرت‏ مطلقه هستند؟ چگونه بداند انكار حقوق انسان و انكار آزادى وقتى با ستايش همه روزه خشونت همراه شد، وقتى ((رهبر)) در نامه به ((دوست‏ قديمى)) خود نيز جز خشونت ننوشت، بيراهه فسادها را به بزرگ راه‏ بدل مى‏كند؟ چگونه بداند فسادها بدون زور بوجود نمى‏آيند و زور بى‏ مرام نمى‏شود. اما آيا شما بر آن شده‏ايد كه قرات واقعى از دين، قرائت‏ از دين بمثابه بيان آزادى را باز يابيد و به مردم پيشنهاد كنيد؟ آيا تجربه افزون بر دو دهه كافى نيست معناى ((در دين اكراه نيست)) را دريابيد و در يابيد كه نبود فسادها و بود علم و دانش و بينش و حقوق و معنويت، دين آزادى مى‏خواهد؟ آيا هنوز ترديد داريد كه مرام ذات هر عمل است.
تا بود، مى‏گفتيد: بدبختى مسلمانان از اينست كه به دين خود عمل نمى‏كنند. انقلاب فرصتى را فراهم آورد و ((روحانيانى)) آن را مغتنم شمردند تا به قول آقاى‏ هادى غفارى، دولت ملاتاريا و به قول آقاى مشكينى سلسله روحانيت را تشكيل‏ دهند. بعد از دو دهه، امروز، نسل جوان كشور مى‏پرسد: اگر حاصل عمل كردن به‏ اسلام، آقاى خامنه‏اى، آقاى هاشمى رفسنجانى، آقاى مصباح يزدى، آقاى مشكينى‏ و... از سوئى و انبوه روحانيت سكوت گزيده از سوى ديگر هستند، پس عيب در اسلام و آينده‏او، در گرو آزاد شدن از اين اسلام است. شما مى‏دانيد كه بسيارتر از بسيارند آنها كه چنين مى‏گويند. فردا دير و بسيار دير است. به جنبش اعتراضى‏ بپيونديد. به اعتراض بخيزيد هم به ((روحانيانى)) كه آقاى طاهرى حدود .3 تبهكارى‏ آنها را بر شمرده‏است و هم به قرائت از دين، بمثابه بيان قدرت.
و در پاس° آقاى خامنه‏اى به آقاى طاهرى، مدار بسته‏اى را مبناى تهديد قرار داده‏است كه از آغاز، به جاى خدا و دين خدا، محور رژيم ولايت مطلقه فقيه است. در نوبتى ديگر، در باره اين مدار بسته و واقعيت مهم ديگر، خطاب به شما، نوشتنى‏ها را خواهم نوشت.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره