|
روحانيت و وفاق و شقاق؟
در ايران ما، از نقشهاى روحانيت، يكى حفظ توحيد ملى بود. روحانيت دولت را
ظلمه و عامل شقاق مىدانست و خود را عهده دار همگرائى ملى مىشمرد. در غرب
امروز، پس از يك قرن تجربه، لائيسيته كه در آغاز قرن جدائى دولت از كليسا و
مقابله علم با دين بود، امروز، در بيرون دولت، اما در درون جامعه، همكارى بنياد
دين و بنياد سياسى و بنيادهاى اجتماعى و تربيتى و فرهنگى، در قلمرو حقوق بشر
و مردم سالارى گشتهاست. وضعيت امروز اروپا با وضعيت در ايران، پيش از قبضه
دولت توسط ملاتاريا (به قول آقاى هادى غفارى)، هنوز، قابل مقايسه نيست. در آن
روزها، روحانيتى كه با انقلاب مردم روى آورده بود، از آزادى و استقلال و رشد دم
مىزد. از حقوق انسان دم مىزد. بيانگر توحيد ملى بود و شاهد تغيير انسان، بمثابه
فردى تنها، در برابر استبداد پهلوى، به انسان آزاد و در وفاق با تمامى يك ملت بود.
همان نقش را بازى مىكرد كه بانيان مردم سالارى غرب، نظير جان لاك و تكويل،
ايفاى آن را از دين انتظار داشتند: تذكار مداوم به انسانها كه كثرت گرائى از يادشما
نبرد كه ((ز يك گوهر)) و از يك ملتيد.
اما از زمان استقرار روحانيت بر قدرت، كار وارونه شد: در يك دست چماق وحدت
و در دست ديگر چماق تكفير، ((بنا بر مصلحت))، زمانى اين و زمانى آن را، بر فرق
مردم ايران، فرود آورد:
شما روحانيان!
آيا شقاقها را شمارش كردهايد كه ملاتاريا، از پيروزى انقلاب تا امروز، ميان
ايرانيان بوجود آوردهاست ؟از باورمندان به باورهاى ديگر، از مسلمانان سنى،
نمىپرسم از مسلمانان شيعه مىپرسم: آيا شقاقها كه ملاتاريا ميان ايرانيان شيعه
بوجود آوردهاست را فهرست كردهايد؟ آيا آن روز كه ملاتاريا ايرانيان را به ((مكتبى))
و و ((غير مكتبى)) و ((منافق)) و ((ضد مكتبى)) تقسيم مىكرد را به ياد مىآوريد؟ آيا
هشدار ندادم كه كار ((تقسيم به دو و حذف يكى از دو)) ادامه خواهد يافت زيرا قدرت
فراگير تنها از اين بيراهه مىتواند برود؟ وقتى نوبت به تقسيم ((اسلام فيضيه))، به
اسلام امريكائى و اسلام ناب محمدى رسيد و استبداديان، در شما روحانيان، 6
تمايل ((ضد انقلاب)) تشخيص دادند و چندين مرجع در قم و مشهد در خانههاى خود
زندانى شدند، وقتى استقلال حوزههاى دينى تهديد شد، وقتى دين لااكراه وسيله
توجيه تبهكارانهترين خشونتها شد، وقتى... شما هنوز منتظر ((روز مبادا)) نبوديد؟ و
امروز،
روحانيت پيشاروى قدرت خودكامهاى كه دين را وسيله خيانت و فساد
و جنايت كردهاست:
1 در كيهان (.2 تير 1381)، يكى از ارگانهاى سازمان ترور، آمده بود كه قدرت،
بخودى خود بار ارزشى ندارد. اگر در راه صواب بكار رود، فساد پديد نمىآورد. مدعى
شدهبود كه همزاد خواندن قدرت و فساد، سخنى نابجاست چرا كه خداوند قدرت
مطلق است و از فساد مبرى است. از زورپرستانى كه اين نشريه را از فرآوردههاى
عقل زور مدار پر مىكنند، كجا مىتوان انتظار داشت كه فرق قدرت بمعناى توانائى را
كه خدا را است از قدرت مساوى زور، دريابد كه ضعف و ناتوانى است و خداوند از آن
مبرى است؟ وقتى روحانيانى كه مىبايد مبلغ دين لااكراه باشند، خود فريب فلسفه
قدرت را خوردهاند و معناى قلابى را به جاى معناى قرآنى قدرت نشاندهاند و به
مسلمانان القا كردهاند؟ آيا هيچ شدهاست شما از خود بپرسيد قدرت بمعناى
سلطه از راه زور بر ديگرى، پيش از آنكه ميان دو كس رابطهاى بر قرار شود، وجود
دارد يا ندارد؟ اگر به اين صرافت افتاده بوديد و خود آزموده بوديد، مىدانستيد كه
قدرت (= زور) خود به خود وجود ندارد. از يك رابطه پديد مىآيد و وجودش متكى به
آن رابطه است. بنا بر اين، از آغاز فساد و تبهكارى و ضد دين لااكراه است. آنها كه
گفتهاند قدرت فساد مىآورد و قدرت مطلق فساد مطلق مىآورد، زحمت آزمودن را
به خود داده و دانستهاند كه رابطهاى كه قدرت را پديد مىآورد، رابطه زور و بنا بر اين
با تخريب و فساد همراه است. پس قدرت بى طرف وجود ندارد.
اما آيا قدرت بمعناى توانائى بى طرف وجود دارد كه بتوان آن را در خير يا شر بكار
برد؟ آيا شما در اين پرسش انديشيدهايد؟ آيا در اين باره، به قرآن رجوع كردهايد؟
استقرار ولايت فقيه، آنهم در اين عصر و در پى انقلابى كه در آن گل بر گلوله پيروز
شد، پاس° اين پرسش است: نه خود در اين پرسش اساسى انديشيدهايد و نه به
قرآن رجوع كردهايد. مرجع شما فلسفه يونان باستان بودهاست و در نظر شما،
قدرت نيز همان معنى را دارد كه آن فلسفه بدان دادهاست. پس هيچ تعجب نكنيد
اگر يك ميليارد مسلمان زير سلطه است و غارت مىشود و در درون، دربند زور و
خشونت و فقر و جهل است.
اگر قدرت بمعناى زور خود به خود وجود ندارد، قدرت بمعناى توانائى خود به خود
وجود و ((بار ارزشى)) دارد. زيرا با آزادى همراهاست. چنانكه غفلت از آزادى، درجا
آدمى را از توانائى خويش غافل مىكند. انسان غافل از آزادى، انسان غافل از توانائى
نيز هست:
1/1 آيا اين توانائى را، براى مثال، مىتوان در بكار بستن فنون فريب و نيرنگ بكار
برد؟ نه. به اين دليل ساده كه دزدى شكلى از اشكال بكار بردن زور است و تا كسى از
آزادى و توانائى خويش غافل نشود، بجاى بكار انداختن استعدادهاى خويش و از
حاصل سعى خويش خوردن، به خيال دزدى از ديگرى نمىافتد.
2/1 به قرآن كه رجوع كنيد، تفاوت قدرت بمعناى توانائى با قدرت حاصل از رابطه
سلطه را، آشكار مىيابيد: راه رشد از راه غى جدا شد. طاغوت آنها هستند كه در
رابطه مسلط زير سلطه، گرچه موقع مسلط را دارند اما اسير اين رابطه و بنده زور
هستند. فرآورده طاغوت مرگ و ويرانگرى و فساد است و فرآورده توانائى رشد و آزاد
شدن است. حال بگوئيد: با وجود اين نصوص قرآنى، چگونه شما به ولايت فقيهى
تمكين كردهايد كه حاصل رابطه مسلط زير سلطه ميان يك اقليت روحانى نما و
گروه زورباوران با يك ملت است؟ چرا در مقام بيان، حق را ابراز نكرديد؟ و چرا ابراز
نمىكنيد؟
2 آقاى آغاجرى گفته است: انسان ميمون نيست كه تقليد كند. انسان مىآموزد و
آموخته خود را بكار مىبرد و خود نيز روزى آموزگار مىشود. اين امر كه ملاتاريا اين
سخن را دست آويز توسل به زور كردهاست، بيانگر خصلت او است. اما براى تمامى
روحانيت فرصتى است تا كه از خود بپرسد: چه بر سر روحانيت آمدهاست كه ميمون
بازى را شان خود و صفت آموزگار را كه صفت پيامبر است، دون شان و توهين به خود
تلقى مىكند؟ چه بر سر اسلام آمدهاست كه بعد از 14 قرن، انسان مسلمان از مقام
مقلد كور به مقام متعلم نيز ارتقا پيدا نكردهاست؟ در اين دنيا، چه كسى اسلامى را
مىپذيرد كه مسلمان را تا مقام ميمون و بلكه پستتر تنزل مىدهد؟
وقتى آقاى مشكينى گفت: مردم قادر به تشخيص ((رهبر)) نيستند و ((رهبر)) را خدا
تعيين مىكند و خبرگان او را كشف مىكنند، چرا به اين ثنويت تك محورى مطلق كه
ضد كامل توحيد است، اعتراض نكرديد؟ شما از فلسفه ارسطو و افلاطون اين اندازه
اطلاع داريد كه بر ثنويتى با دو محور بنا مىشود. يك محور فعال مايشا است و يك
محور مطيع محض. آقاى مشكينى دورتر مىرود و محور مطيع را كه مردم است، از
حداقل شعور نيز محروم مىشمارد. وقتى هم كه بنام مدرسين حوزه قم، به جرم
سخنان آغاجرى، صفت ((اسلامى)) را از تمامى اعضاى سازمان مجاهدين انقلاب
اسلامى سلب كرد، بر همان اصل ثنويت تك محورى عمل كردهاست. زيرا در عقل
زورمدار او، ميمون نشمردن انسان و ميمون باز نخواندن مراجع دينى، بيرون رفتن
از اسلام است! آيا او خود مىداند اصل راهنما كردن ثنويت تك محورى، شرك
خالص است؟
آيا اين پرسش اساسى را هيچ از خود مىكنيد: چه شدهاست كه ميان
روحانى و غير روحانى جز رابطه اطاعت برجا نماندهاست؟ آيا شما
نمىدانيد قائمه رابطه اطاعت زور است؟
3 لابد نامه سرگشاده آقاى طاهرى و پاس° آقاى خامنهاى به او را خواندهايد. آيا از
خود مىپرسيد: بر سر روحانيت چه آمدهاست كه آقاى خامنهاى در پاس° به آقاى
طاهرى، بى كم و كاست، همان جمله را بكار مىبرد كه شاه سابق بعد از كودتاى 28
مرداد 1332، در بازگشت به ايران گفت؟ وقتى در ميان دو ((روحانى)) نيز زبان، زبان
زور است، مىتوانيد به خود و مردم بگوئيد جاى دين كجا و نقش آن كدام است؟
آيا دين لااكراه روشهاى بكار بردن زور است؟ اين آن پرسش اصلى
است كه پاس° به آن، دين بمثابه بيان آزادى را از دين بمنزله بيان
قدرت، مشخص مىكند: اگر پاس° آرى باشد، اسلام بيان قدرت و
مجموعه ايست از روشهاى بكار بردن زور. اگر پاس° منفى باشد، دين
بيان آزادى و روشهاى زندگى با خدا يا غافل نشدن از آزادى خويش
است.
بنا بر بيان آزادى، رهبرى در خود انسان است و مسئول خوب و بد زندگيش، نيز،
خود او است. بنا بر بيان قدرت، رهبرى در بيرون انسان، بظاهر، در شما، به صفت
مجتهد و مرجع و ((رهبر)) است. اما و در واقع امر، در قدرت بمعناى زور است. چرا كه
بيان قدرت توجيه رابطه ايست كه قدرت را بوجود مىآورد. و تكرار مىكنم كه قدرت
تا وقتى وجود دارد كه اين رابطه وجود دارد. پيش از وجود و پس از انحلال آن، قدرت
وجود ندارد. بنا بر اين، ((رهبر)) كه كسى جز پاسدار اين رابطه نيست، نگون بختتر از
كسى است كه در اين رابطه، زير سلطه است. نمىبينيد آقاى خامنهاى با آقايان
منتظرى و طاهرى نه زبان سلام كه زبان دين لااكراه است كه زبان زور بكار مىبرد؟ او
مىداند اگر رابطه او با دو روحانى ديگر رابطه زور نباشد، نه رهبرى وجود دارد و نه او
((رهبر)) مىماند. آيا مىداند اگر رابطه زور نباشد، نخست او آزاد مىشود؟ اگر هم
مىداند، چنان برده قدرت گشته است كه ياراى عمل به علم خويش را ندارد.
بنظر شما، آيا وقت آن نيست كه خود و دين را از زورمدارى آزاد كنيد؟
4 آقاى طاهرى در نامه خويش، در آنچه به آمران و ماموران استبداد خيانت و
جنايت و فساد گستر مربوط مىشود، اغلب زبان اشاره و ابهام بكار مىبرد. آقاى
خامنهاى نيز، در پاس° خود، جز در قسمتى كه به آقاى منتظرى توهين و آقاى
طاهرى را تهديد مىكند، از زبان ابهام استفاده مىكند. آيا شما از خود مىپرسيد: با
وجود اينكه قرآن تصريح مىكند زبانش، زبان شفاف و بدون پيچ و خم است، زبان
روحانيت، بخصوص وقتى پاى قدرت (= زور) در ميان است، چرا مبهم است؟ آيا
بدين خاطر نيست كه زبان قدرت، بضرورت، زبان ابهام است؟
آيا فكر نمىكنيد اگر شما روحانيان، دستجمعى، زبان خويش را روشن
كنيد، دين و خود را از تنگنائى رها مىكنيد كه، هر بار، در تاري°، پديد
آمدهاست، موجب از ميان رفتن ارباب دين و دين شدهاست؟ در تاري°
ايران، در پايان عصر ساسانى، و در ايران پيش از پيدايش صفويه، هيچ
تامل كردهايد؟ آيا فكر نمىكنيد حتى اگر يكى از شما زبان خود را
شفاف كند، مىتواند روحانيان و دين را از تنگنائى رها كند كه ملاتاريا
بوجود آوردهاست؟ آيا اثرات شفاف سخن گفتن و نوشتن برخى از
روحانيان را نمىبينيد؟ آيا اگر دين شفاف خدا را دين ابهام نكرده
بوديد، ولايت مطلقه فقيه بوجود مىآمد؟ آيا از وظائف روحانيت يكى
اين نبود كه نگذارد دين شفاف و بى پيچ و خم را، در مبهمات از خود
بيگانه كنند؟ آيا شما در نهج البلاغه، از نظر شفاف بودن، تامل
كردهايد؟ تامل كنيد تا متوجه شويد بعد از گذشت 14 قرن، كسى نيز كه
تاري° آن ايام را نداند، با خواندن نهج البلاغه مىداند اين سخنان در
كدام وضعيت بر زبان آمدهاند و چه هدفى را تعقيب مىكردهاند.
آيندگان بكنار، آيا مردم امروزيها از سخنان روحانيان مىتوانند
بفهمند بيانگر كدام وضعيت هستند؟
آيا فكر كردهايد اگر بيان خويش را شفاف كنيد به چه انقلاب فرهنگى عظيمى
دست زدهايد؟ اما اگر بخواهيد بانى اين انقلاب، در خود و در طرز فكر و رفتار مردم،
بگرديد، مىبايد جاى خود را، هرچه شفافتر، مشخص كنيد:
5 آقاى خامنهاى، در پاس° خود به آقاى طاهرى، مىداند تبعيض از آن نوع
فسادهاست كه خود فسادها ببار مىآورد. اما آيا از خود مىپرسد: ولايت مطلقه او بر
محور قدرت (= زور) تبعيض مادر است و تبعيضها و فسادهاى فراوان ببار مىآورد؟
و آيا شما مىدانيد كه زبان شفاف، ارادى نيست كه اگر اراده كنيد
بتوانيد بكار بريد؟ در حقيقت، اراده كردن آزادى مىخواهد و آزادى
نياز به تشخيص جا دارد. توضيح اينكه اگر بنا بر رابطه سلطه گر زير
سلطه بشود، چه شما جاى خود را در طرف مسلط معين كنيد و خواه در
طرف زير سلطه، اگر هم بخواهيد، نمىتوانيد زبان شفاف بكار بريد. اگر
جاى خود را بيرون از قدرت و رابطهاى كه آن را مىزايد، تشخيص
داديد، محل عمل شما، فراخناى آزادى، آزادى از رابطه قدرت و زبان
شما شفاف مىشود.
مىبينيد كه آزادى نه تنها مخل موقعيت روحانى در خدمت دين
لااكراه نيست، نه تنها مخل دين و توحيد ملى نيست بلكه تنها روش
آنست.
از تبعيضها كه قدرت (= زور) پديد مىآورد، بظاهر، تنها اقليت بسيار كوچك
روحانى نما برخوردار است. اكثريت بزرگ را سهمى نيست. بظاهر، چرا كه در واقع،
تبعيضها بسود قدرت بر قرار مىشوند. و شما حتى يك تبعيض نمىيابيد كه از راه
ويرانگرى پر فساد بر قرار نشود. چنانكه تبعيضى كه بنام ((رهبر)) سازى، مقرر
گشتهاست، ويرانگرى پرفسادى را بوجود آوردهاست كه در نامه آقاى طاهرى به آنها
اشارهها شدهاند. قرآن به شما آموخته است كه
اختيار كسى بر كسى وقتى معنيش دادن اجازه بكار بردن زور به او
است تنها از راه ويرانگرى و فساد بكار مىرود.
اگر شما اكثريت بزرگ روحانيان، در همه جا و همه وقت، با زبان شفاف، اين نوع
اختيار، اين نوع ((ولايت)) انسان بر انسان را نفى كنيد، اگر شما زبان آزادى را بكار
بريد، زور و زور پرستى از ميان برمىخيزد و آزادى و مردم سالارى نه تنها كمتر
مزاحمتى براى دين بوجود نمىآورد كه مقوم دين نيز مىشود.
6 در پاس° نامه آقاى خامنهاى به آقاى طاهرى، او خود را حافظ وحدت ايرانيان
مىخواند. اين واقعيت كه ملاتاريا عامل شقاق ايرانيان و حتى روحانيانند، بيش از
آن عيان است كه خواننده ايرانى، ادعاى آقاى خامنهاى را همان رفتار دزدى نداند
كه فرياد مىزد: آى دزد!
در آغاز، خاطر نشان كردم كه يكى از نقشهاى روحانيت و دين، مسير
توحيد بخشيدن به كثرت آرا، نه از راه بستن دهانها و شكستن قلمها
كه از راه فراخواندن انسانها به آزادى، به رعايت حقوق انسان، به
يادآورى اين واقعيت كه اختلاف نظرها موجب غنا و رشد مىشود وقتى
هدف همگان دست يافتن به حق باشد، به بحث آزاد بقصد رسيدن به
حق، به فراخواندن انسانها به تذكار گوهر يگانه خود، به بازخواندن
انسانها به فراخناى معنويت، به خدا و بدين باز آمدن به خدا، رهاشدن
از خصومتها و بدر آمدن از غفلت از آزادى و باز گشتن از بيراهه
خشونت و ويرانگرى به راه رشد است.
اينك از خود بپرسيد اگر در دوران انقلاب، مردم ايران مىخواستند از بيان
((دينى)) ولايت فقيه پيروى كنند، آيا هرگز توحيد ملى و انقلاب ميسر مىگشت؟ آيا
هنوز وقت آن نشدهاست با خود صادق باشيد و بگوئيد و بصراحت كه آن بيان كه
توحيد ملى و پيروزى گل بر گلوله را پيروز كرد، اسلام آزادى بود و منادى اين اسلام
((روحانيان)) قدرتمدار نبودند. آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه از خود بپرسيد چه
چيز را گم كردهايد كه ديگر نمىتوانيد جامعه را به خواهر برادرى بخوانيد؟ آخر نه
مگر اسلام دعوت به صلح و سلم است؟ كو آن پيام صلح، كو آن فراخون به ((آزادى و
رشد))، كو آن سروش معنوى كه انسان فرومانده در ماديت خشونت زا را بياد بعد
معنويش بياندازد؟
آقاى خامنهاى، در پاس° به آقاى طاهرى، جاى جاى، در جلد شاه سابق مىشود،
از جمله وقتى مردم ايران را عاشق نظامى مىخواند كه او ((رهبر)) آنست! راستى
اينست كه بنا بود شما در حركت رشد شركت كنيد، بنا بود نسل جوان كشور شما را
اگر الگوهاى انسانهاى فرداها ندانست، دست كم، مشوق رشد بداند؟ بنا بود هر جا
زورى وجود ستمگرى را گزارش مىكند، شما، در كنار ستمديده قرار گيريد و، به
جهاد افضل كنيد، ستمگر را به ترك ستمگرى، به آزاد شدن از اين خفت، به
انسانيتى بخوانيد كه در او است. چرا امروز، حضور شما در هرجا، خبر از حضور
ستمگر و زور در آنجا مىدهد؟ چرا كلمههاى ملاتاريا و آي
الله، بعنوان نمادهاى
زورپرستى، زورگوئى و خشونت كور، در فرهنگها، وارد شدهاند؟ چرا كار بجائى
رسيدهاست كه نسل جوان شما را گذشته نيز نمىداند. خشونتى هستى سوز
مىشمارد؟ چه شد كه به حصار زورمدارى پناه برديد و تا كى مىتوانيد در آن بمانيد؟
از آينده و جهان، حتى جهان اسلام، نمىپرسم، از حال و از ايران مىپرسم: جا و
محل شما در ايران امروز كجاست؟ ديروز، يك مقاله مجوز جنبشى اعتراضى شد كه
به انقلابى بزرگ انجاميد و امروز موجهاى اعتراض سدهاى زور را شكسته و ايران را
فراگرفتهاند. هم در آغاز انقلاب هشدار دادم، نشنيديد. آن روز امروز را مىبايد
مىديديد، نديديد. اينك، باز هشدار مىدهم:
واپسين لحظهها را در يابيد! خود را از رسوبات فلسفه قدرت آزاد
كنيد، تغيير كنيد و در تغيير از استبداد به آزادى شركت كنيد. به تجربه
ديديد، از خدمت خدا و آزادى بيرون رفتن، آدمى را عمله زور مىكند.
پس به خدمت خدا و اسلام بمثابه بيان آزادى درآئيد. ترديد نكنيد كه
بكارى توفيق مىيابيد كه روحانيت هيچ دينى بدان توانا نشدهاست.
از خود بپرسيد
7 در طول قرون، چرا بحث آزادى، در حوزهها، تعطيل بودهاست؟ ملاتاريا يعنى
روحانى نماهاى زور پرست، همه روز، تكرار مىكنند آزادى لاابالى گرى است. شما
نمىتوانيد بگوئيد انسان آزاد آفريده نشدهاست. زيرا اگر بنا بر جبر باشد، روحانيت
بى محل و بى وظيفه مىشود. اما آيا، به استناد كتاب خدا، شما تعريف روشنى از
آزادى در اختيار مردم گذاشتهايد؟ آيا خود مىدانيد آزادى چيست؟ اگر آرى، چرا
دروغ روحانى نماها را آشكار نمىكنيد؟ اسلام چيست؟ در بحثها با روحانيان
دينهاى مسيحى و يهودى و مسلمان و دين شناسان، شنيدهام كه اسلام را تسليم
خدا شدن تعريف مىكنند. وقتى از آنها مىخواهى بگويند اين تسليم چگونه
تسليمى است، مىبينى قدرت را قدرت مطلق مساوى زور مىشمارند و تسليم
شدن به او را اطاعت بى چون و چرا از يك جبار مىانگارند. آيا شده است شما فرق
اسلام و استسلام را براى مردم روشن كنيد؟ مدرس گفت: موازنه عدمى اساس دين
ما است. آيا شما بر آن شديد، اين جمله را دريابيد و براى مردم تشريح كنيد؟ ولايت
مطلقه فقيه همان اسلام مساوى استسلام و خداوند را در زور، آنهم مطلق، ناچيز
كردن و فقيه را نماينده او كردن است. ولايت مطلقه و تعيين رهبر از سوى خداوند و
كشف آن توسط ((خبرگان)) همان ((خداوند قدرت مطلق)) به تعريف كيهان، ارگان
سازمان ترور است. آيا شما هيچ به خود نگفتهايد: هر انسان مسلمان كه بخواهد
جرات فكر كردن را پيدا كند، مىبايد از انكار اين خدا و اين دين و شما روحانيان
شروع كند؟
در پاس° آنها كه مىگويند از دين قرائتهاى مختلف وجود دارند، آقاى مصباح
يزدى گفته است: از دين يك قرائت بيشتر وجود ندارد. بديهى است آن تنها قرائت
نيز، همان ((حركت قسرى)) و ((النصر بالرعب)) مىشود. مىدانم كه روحانيانى قرائت
آقاى مصباح يزدى را رد كردهاند. اما حق اينست كه بيانهاى قدرت، برغم اختلاف
شكل، در اصل، يك بيان بيشتر نيستند. اگر نه، دولت ((سلسله روحانيت)) (بنا بر قول
آقاى مشكينى) بر قرائت امثال آقاى مصباح يزدى، شكل نمىگرفت. آيا شما در اين
قرائت تامل كردهايد؟ اگر آرى، متوجه شدهايد كه ولايت را با قدرت و قدرت را بازور
مساوى كردن و دم از ولايت مطلقه زدن و ((حركت قسرى)) را روش كردن، در واقع
((توحيد را تعطيل كردن)) (پيش از آنكه خود قربانى ولايت مطلقه شود، آقاى آذرى
قمى گفته بود ولى فقيه مىتواند توحيد را نيز تعطيل كند) و بساط فسادها را
گستردن است؟ فكر مىكرديد بساط جنايت و خيانت و فساد تا اين حد گسترده
بگردد؟
آقاى خامنهاى، در پاس° خود به آقاى طاهرى، فسادها را به اشخاص
نسبت مىدهد و به آقاى طاهرى سفارش مىكند مبارزه با فساد را از
كسان و نزديكان خود شروع كند. عقلى كه به ((النصر بالرعب)) معتاد
شدهاست، چگونه بفهمد قرائت امثال او از دين و اصالت تمام بخشيدن
به قدرت (= زور)، حكم به رواج فساد دادن است؟ چگونه بداند فساد
اكبر ولايت مطلقه او است؟ چگونه بداند فسادها ذاتى فلسفه قدرت
مطلقه هستند؟ چگونه بداند انكار حقوق انسان و انكار آزادى وقتى با
ستايش همه روزه خشونت همراه شد، وقتى ((رهبر)) در نامه به ((دوست
قديمى)) خود نيز جز خشونت ننوشت، بيراهه فسادها را به بزرگ راه
بدل مىكند؟ چگونه بداند فسادها بدون زور بوجود نمىآيند و زور بى
مرام نمىشود. اما آيا شما بر آن شدهايد كه قرات واقعى از دين، قرائت
از دين بمثابه بيان آزادى را باز يابيد و به مردم پيشنهاد كنيد؟ آيا
تجربه افزون بر دو دهه كافى نيست معناى ((در دين اكراه نيست)) را
دريابيد و در يابيد كه نبود فسادها و بود علم و دانش و بينش و حقوق و
معنويت، دين آزادى مىخواهد؟ آيا هنوز ترديد داريد كه مرام ذات هر
عمل است.
تا بود، مىگفتيد: بدبختى مسلمانان از اينست كه به دين خود عمل نمىكنند.
انقلاب فرصتى را فراهم آورد و ((روحانيانى)) آن را مغتنم شمردند تا به قول آقاى
هادى غفارى، دولت ملاتاريا و به قول آقاى مشكينى سلسله روحانيت را تشكيل
دهند. بعد از دو دهه، امروز، نسل جوان كشور مىپرسد: اگر حاصل عمل كردن به
اسلام، آقاى خامنهاى، آقاى هاشمى رفسنجانى، آقاى مصباح يزدى، آقاى مشكينى
و... از سوئى و انبوه روحانيت سكوت گزيده از سوى ديگر هستند، پس عيب در
اسلام و آيندهاو، در گرو آزاد شدن از اين اسلام است. شما مىدانيد كه بسيارتر از
بسيارند آنها كه چنين مىگويند. فردا دير و بسيار دير است. به جنبش اعتراضى
بپيونديد. به اعتراض بخيزيد هم به ((روحانيانى)) كه آقاى طاهرى حدود .3 تبهكارى
آنها را بر شمردهاست و هم به قرائت از دين، بمثابه بيان قدرت.
و در پاس° آقاى خامنهاى به آقاى طاهرى، مدار بستهاى را مبناى تهديد قرار
دادهاست كه از آغاز، به جاى خدا و دين خدا، محور رژيم ولايت مطلقه فقيه است. در
نوبتى ديگر، در باره اين مدار بسته و واقعيت مهم ديگر، خطاب به شما، نوشتنىها را
خواهم نوشت.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|