انقلاب اسلامى در هجرت شماره 545
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
جبهه، شورا، وفاق ملى ميان قدرت و
آزادى، استبداديان و مردم؟:



نخست يادآور شوم كه، در اين فاصله، چند واقعيت، براى چندمين بار، عيان‏ گشتند:
الف در افغانستان، طالبان رفتند اما اسلام ماند و استبداد سلطنتى نيز باز نگشت. به سخن ديگر، نه امريكا را آن توانائى بود كه هرچه را دلخواه او است تحميل كند و نه آن ترسها كه جاده صاف كنهاى استبداد در ايران ايجاد مى‏كردند، واقعيت پيدا كردند: خلع يد از ملاتاريا، توسط مردم نه تنها عارضه ناگوارى ندارد بلكه واپسين‏ ستون پايه استبداد را نيز از ميان مى‏برد و مردم سالارى استقرار دائمى پيدا مى‏كند. ب در ايران، جاده صاف كنها، جاده را براى ((تمايلهاى خردگرا در جبهه‏ اقتدارگرايان)) صاف مى‏كنند. حكومت بوش نيز اين تمايلها را قابل همكارى مى‏داند. به ياد مى‏آورم كه در جريان انقلاب، تا كودتاى خرداد 60، همين جماعت اين نقش‏ شوم فرجام را بازى كردند. خود نيز قربانى آن شدند. با وجود اين، از تجربه پند "نمى‏آموزند;"
ج اگر عرفات از راه استقرار مردم سالارى، بناى جامعه باز و آزاد، عمل مى‏كرد و از آغاز فساد ستيزى و استقرار حقوق انسان و حقوقمدارى را روش دولت مى‏گرداند، امروز جامعه فلسطينى در چه موقعيتى بود؟ به جاى اين روش، او كوشيد بدست‏ امريكا مشكل را حل كند و اينك امريكا به او مى‏گويد برو! د با وجود اين، هم در مورد ايران و هم در مورد فلسطين، و هم در مورد حكومت‏ امريكا، آقاى بوش ضعف روز افزون اين ((تنها ابر قدرت)) است كه ابراز مى‏كند. چرا كه‏ نه جستجوى ((خردگرا)) در محور شر و نه اظهارات يكسويه در باره فلسطين و نه بر زبان آوردن سخنى كه جمع پرتناقض دو نظر متنافر، يكى از وزير خارجه و ديگرى از وزير دفاع خود، از توانائى بوش نيست.
با توجه به اين واقعيتها، بحث در باره خاصه‏هاى جبهه ملى را پى مى‏گيريم:
در قسمت اول، بخشى از درسهاى تجربه تشكيل جبهه‏ها در ايران،را در اختيار اهل تجربه گذاشتم و با سود گرفتن از آن درسها، خاصه هائى را كه يك جبهه پايدار و موفق مى‏بايد داشته باشد، بر شمردم. در اين قسمت، بخشى ديگر از درسهاى‏ تجربه و خاصه‏هاى مهمترى را با خوانندگانى در ميان مى‏گذارم كه مى‏خواهند دست‏ بكار تجربه‏اى موفق بگردند:

در شرائطى كه اصول راهنماى مردم سالارى استقرار نجسته و خواستهاى‏ همگانى تحقق نيافته‏اند، هر مبارز سياسى مى‏بايد مشى جبهوى را در پيش‏ بگيرد:


10 در جامعه‏هاى امروز، خواه مردم سالار و يا نه، در صدى از مردم، زورپرست‏ هستند. در جامعه‏هاى غرب تمايلهاى زورپرست را ((افراطى))ها راست و چپ‏ مى‏خوانند. صفت ((افراطى)) مبهم است زيرا آنها را كه طالب حقوق هستند در شمار كسانى قرار مى‏دهد كه طالب قدرتند. در كشور ما، حضور زورپرستها در جبهه‏ها كه‏ تشكيل شدند، از عوامل متلاشى شدن آنها بود:
# در جبهه ملى و در حزب توده، زورپرستها نفوذ كردند و از عوامل انشعاب و انحطاط شدند.
# در دوران مرجع انقلاب، در همه سازمانهاى سياسى، زور پرستان نقش اول را يافتند و با خشونتى كه در كار آوردند، از موانع استتقرار مردم سالارى شدند.
# ميثاق با حزب جمهورى اسلامى و سپس ميثاقى كه بر اساسش، شوراى ملى‏ مقاومت بوجود آمد، هر دو، بدست زورپرستان نقض شدند. اين تجربه‏ها به اهل خرد مى‏آموزد كه وفاق با زورپرستانى كه جز قدرت‏ نمى‏طلبند، خويشتن را به چماق چماقدران سپردن و حاكميت زور پرستان را طولانى كردن است. چه بايد كرد؟
1/10 هرچند جبهه براى استقرار مردم سالارى است اما اين كار در گرو خلع يد از زورپرستان است. بنا بر اين، زورپرستان محلى در جبهه، شورا، وفاق ملى، ندارند. رابطه جبهه را با زورپرستان، بعد از خلع يد از آنها، دورتر موضوع بحث قرار مى‏دهم. در اينجا، پاس° اين پرسش را مى‏جويم: آيا كسانى كه حقوق بخش يا تمامى جامعه را هدف قرار مى‏دهند و خشونت را تنها راه رسيدن به حقوق مى‏انگارند، جائى در جبهه، شورا، يا ((وفاق ملى)) دارند؟ همانطور كه در قسمت اول اين مطالعه ديديم، به‏ آزادى از راه خشونت زدائى است كه مى‏توان رسيد. بنا بر اين، نخست آزادى است‏ كه مى‏بايد هدف گرداند و پذيرفت كه روش رسيدن به هدف، آزاد شدن است. بنا بر اين، روش عمومى خشونت زدائى است. بنا بر اين، بى اثر كردن خشونت حاكمان‏ روشى است كه مى‏بايد بكار برد. تجربه شوراى ملى مقاومت نشان مى‏دهد كسانى كه‏ قدرت را هدف مى‏كنند، خشونت را روش عمومى مى‏شمارند و آوردنشان به جبهه، بمب ساعت شمار كار گذاشتن است.
2/10 امروز، آنها كه مى‏خواهند، با قدرتمداران، ((وفاق ملى)) بوجود آورند، حق و حقوق را اساس قرار نمى‏دهند. تناسب قوا و توافق بر ميزان قوه‏اى كه هر يك از شركت كنندگان دارند را پايه قرار مى‏دهند و مى‏گويند تناسب قوا مى‏بايد چنان‏ باشد كه مانع از حذف شدن يكى توسط ديگرى بگردد. غافل از اينكه، وقتى با قدرتمدار، آنهم بر اساس توزان قوا، وفاق كردى، الف اصالت زور را پذيرفته و، درجا، حقوقى كه مى‏بايد ((سوا بيننا و بينكم)) باشند را بدست فراموشى سپرده‏اى. و ب در توازن قوا، يا هيچيك از طرفها نبايد حركت كند تا تعادل برهم نخورد و يا همواره، تعادل بسود قوى و به زيان ضعيف برهم مى‏خورد. بنا بر اين، اگر قرار نباشد جبهه يا وفاق ملى توازن قوائى را بوجود آورد كه همه شركت كنندگان در آن، بحال‏ فلج درآيند، در هر جبهه‏اى بر اساس تعادل قوا، زورمندان عنصر متفوق و بقيه آلت‏ فعل مستبدان مى‏گردند. بنا بر اين،
هدف و روش جبهه و بنا بر اين مبانى سازماندهى آن، مى‏بايد حقوق و اصول‏ راهنمائى باشند كه جبهه بخاطر واقعيت بخشيدن به آنها تشكيل مى‏شود. بدين‏ قرار، كار جبهه‏اى در خور اين عنوان، نه تنها، در درون خود، رابطه‏هاى قوا را به‏ رابطه‏هاى خالى از برخورد قوا برگرداندن است، بلكه در سطح جامعه نيز همين‏ كار را مى‏بايد روش كند. جامعه مدنى باز و آزاد اينسان پديد مى‏آيد. 3/10 آيا قدرت خارجى و قدرت ويرانگر آن را وسيله ترساندن بايد كرد؟ از زمانى‏ كه آقاى بوش ((غير منتخب))هاى حاكم بر ايران را ((محور شر)) خوانده‏است، آنها كه‏ براى سر گرفتن ((وفاق ملى)) دوندگى مى‏كنند، ((تهديد خارجى)) را دست مايه كرده‏اند. آيا كارى صحيح مى‏كنند؟ نه. زيرا همانطور كه در نيم قرن اخير، چند نوبت، تجربه‏ شد، اين كار جاده را براى وابسته‏ها هموار مى‏كند. آيا ترساندن از ايرانستان شدن‏ ايران، از عوامل اصلى كودتاى 28 مرداد 1332 نبود؟ آيا در خرداد 60، تسليم‏ شدگان به استبداد، وجود جنگ و خطر خارجى را دست آويز سر سپردن به ملاتاريا نكردند؟ آيا آنها كه از ((موضع چپ)) به مبارزه با ((امپرياليسم)) امريكا تقدم‏ مى‏بخشيدند، دستيار آقاى خمينى و ملاتاريا در استقرار استبدادى نشدند كه به‏ خود آنها نيز رحم نكرد؟ و بالاخره، در تمامى موارد، اين قدرت پرستان وابسته‏ نبوده‏اند كه از ترس سود جسته و دولت را قبضه كرده و استبداد شيوه كرده‏اند؟
در حقيقت، ((تهديد خارجى)) و بيشتر از آن، حضور و عمل قدرت خارجى، در داخل تدارك مى‏شود. اگر يك جامعه از استبداد رها شود و جامعه آزاد و تحول‏ پذيرى بگردد، تهديد و مداخله قدرت خارجى ديگر وجود پيدا نخواهد كرد. بنا بر اين، براى آنكه نقش قدرت خارجى را در مسائل داخلى به صفر رسانيم، مى‏بايد
الف نه تنها قدرت خارجى را در سياست داخلى نبايد محور كرد، بلكه جبهه‏ مى‏بايد، با محور شدن قدرت خارجى در سياست داخلى، مبارزه كند. به ترتيبى‏ كه طرز فكرى كهنه و حركت‏گيرى از ميان برود كه، بنا بر آن، سرنوشت ايران در واشنگتن و لندن، رقم زده شده‏است! از آنجاكه پديد آورندگان اين طرز فكر، صدور و تخريب نيروهاى محركه و خارجى را عامل عقب ماندگى و... خواندن را پيشه مى‏كنند ، بر جبهه است كه با اين دو عامل خوارى ملى مبارزه قاطع كند.
ب بجاى افزودن بر ابهام بقصد بزرگ كردن ((تهديد و خطر خارجى))، از روابط خارجى ابهام زدائى بايد كرد. بنا بر تجربه ابهام زدائى از روابط رژيم ملاتاريا با امريكا و انگليس و اسرائيل، با اطمينان كامل مى‏توان گفت كه ابهام زدائى (از جمله از راه فاش كردن روابط پنهانى خيانت و فساد و جنايت بار) از روابط خارجى، كارآمدترين روش در به صفر رساندن تهديد و خطر خارجى است. بر هر ايرانى است كه خود را عضو جبهه آزاد كردن ايران از سلطه خارجى، از راه فاش‏ كردن روابط پنهانى بداند.
ج افشا كردن روابط پنهانى و آگاه كردن افكار عمومى جهانى از تجاوزها به‏ حقوق بشر و خيانتها و جنايتها و فسادها مى‏بايد به مطمئن كردن افكار عمومى‏ جهانى از توانائى جبهه در استقرار مردم سالارى همراه باشد. تجربه مى‏گويد بديل‏هاى زور پرست جرات افشاى روابط پنهانى را ندارند. بديهى است هر اندازه‏ بديل مردم سالار تواناتر، حساسيت افكار عمومى بيشتر و نقش قدرت خارجى‏ سلطه گر به صفر نزديك‏تر.
د خشونت زدائى از روابط خارجى، تدابير بالا را كامل مى‏كند. كشورى كه انقلاب‏ كرده بود و در آن، گل بر گلوله پيروز شده‏بود، در سياست خارجى، خشونت زدائى‏ را مى‏بايد روش مى‏كرد. سياست خارجى بر اصل موازنه عدمى همين است. به‏ جاى آن، گروگانگيرى، جنگ، تروريسم، تبليغ مرام خشونت و نفرت (آتش زدن‏ پرچم امريكا و رواج دادن زبان كينه و نفرت و...) روشى شد كه با استقرار استبداد خيانت و جنايت و فساد پيشه تناسب داشت اما با آزادى و استقلال و رشد نه.
آنچه مردم ايران و مردم عراق و مردم افغانستان و مردم فلسطين و مردم... بايد بدانند اينست كه اين در درون خويش است كه با توسعه قلمرو آزاد و رشد، سلطه گر را از دست زدن به خشونت ناتوان مى‏كنند. 3/10 خاطر نشان كردم كه جبهه و شورا و وفاق ملى نه تنها روابط قوا را نبايد اساس بشناسد، بلكه آزاد كردن جامعه از اين روابط را مى‏بايد از مبانى تشكيل خود بداند و جامعه آزادى را هدف بگرداند كه در آن، براى استعدادهاى هر انسانى، فضا و عوامل رشد وجود دارند. بنا بر اين، الف آزاد كردن نيروهاى محركه از نظام اجتماعى كه بقاى خود را در گرو صدور اين‏ نيروها و يا تخريب آنها مى‏داند (مثل صدور و تخريب استعدادها، جوانان، سرمايه‏ها و...)، از هدفهاى موسس يك جبهه بايد باشد. بنا بر اين، درون جبهه مى‏بايد يك‏ "جامعه آزاد و باز باشد;" ب جانشين قدرت (= زور) كردن حقوق انسان بمثابه ماده اصلى رابطه‏ها ميان انسان با انسان و گروههاى انسانها با يكديگر، روشى است كه جبهه در درون‏ "خود مى‏بايد بعمل درآورد و اين انقلاب اجتماعى را هدف خويش بشناسد;" ج روابط قوا بدون مسلط و زير سلطه نمى‏شود و سلطه نيست مگر يك رشته‏ تبعيضها بسود مسلط. بنا بر اين، غير ممكن است جبهه‏اى بر اصل توازن قوا بوجود آيد و الف بسود قدرت تبعيضهايى را بر قرار نكند. و ب عمرش كوتاه نباشد و ج ضد مردم نشود. چرا كه تبعيضها كه بسود قدرت بر قرار مى‏شوند، يك رشته‏ زيانهاست كه مردم مى‏بايد بپردازند. از اين رو، 11 جبهه و شورا و وفاق ملى كه بر توازن قوا پديد مى‏آيد، الف زاده مصلحت است‏ و ب همانطور كه فراوان تجربه نشان مى‏دهند، هيچ ميثاقى نمى‏تواند مانع از تفوق‏ و سلطه قوى‏تر بگردد. تعريفى كه اين روزها، در ايران، از ((وفاق ملى)) بعمل مى‏آيد، بر فرض كه به عمل راه برد، نتيجه‏اش آلت فعل ملاتاريا شدن شركت كنندگان در آن‏ ((وفاق)) مى‏شود. در حقيقت، وقتى حقوق هدف و روشى نمى‏شوند كه بر اساسشان، جبهه بوجود مى‏آيد، پس مصلحت بيرون از حقوق، اساس كار مى‏شود. اما مصلحتى‏ كه جانشين حق مى‏شود، ضد جبهه و وفاق است. چرا كه‏ 1/11 الف هر حقى از حقوق وجود دائمى دارد حال آنكه هيچ مصلحتى تا وقتى‏ قدرت آن را بوجود آورد، وجود ندارد و همواره موقتى است. چرا كه نيازهاى قدرت‏ زود به زود تغيير مى‏كنند و بناچار، مصلحتى مى‏بايد جانشين مصلحت پيشين شود. ب هر مصلحتى كه با ناحق كردن حقى ساخته مى‏شود، متناقض (از جمله تناقض‏ مصلحت با حق) است و جبهه را جمع تناقضها و ضدها مى‏كند. و د مصلحت حق را از ميان نمى‏برد و آن را جانشين حق كردن، به زور نقش اول را مى‏دهد. و بخواهى، نخواهى، اين زور در درون جبهه نيز نقش اول را پيدا و جبهه را متلاشى مى‏كند. ه به نيروهاى محركه ، از آغاز، سمت تبديل شدن به زور و ويران كردن را مى‏دهد. آتش‏ اين ويرانگرى سرانجام، جبهه را فرا مى‏گيرد و خاكستر مى‏گرداند. بنا بر اين، 2/11 از آنجا كه از آغاز، حقوق جاى به مصلحتى سپرده‏اند كه تنها قدرت مى‏تواند آن را بسازد و مى‏سازد، لاجرم، جبهه‏اى كه بنام مصلحت و با ((مايه گذاشتن از آبرو)) ساخته مى‏شود، از آغاز، الف زبان و بيانش مبهم مى‏شود. چنانكه در نيم قرن‏ گذشته، تمامى اتحادهائى كه بنا بر مصلحت تشكيل شده‏اند، زبان و بيان مبهم‏ داشته‏اند: از، بنام مصلحت، بيان اين يا آن حقيقت را جايز ندانستن و اين و آن گروه‏ سياسى را به جبهه راه ندادن و تا اين و آن فكر و صاحب فكر را سانسور كردن. ب زبان و بيان جبهه، به ضرورت، زبان و بيان مردم فريب مى‏شود. چنانكه آنها كه بنام‏ مصلحت، براى ((وفاق ملى)) تلاش مى‏كنند، از هم اكنون، زبان فريب بكار مى‏برند: از ترسهاى موهوم فراوان سخن مى‏گويند اما از حقوق مردم و انسان، كلمه‏اى‏ نمى‏گويند. از نقشى كه مردم مى‏بايد پيدا كنند، كلمه‏اى نمى‏گويند. از اصولى كه اين‏ وفاق بخاطر به عمل درآوردنشان بوجود مى‏آيد و سازگارى شركت كنندگان در وفاق‏ با اين اصول، كلمه‏اى نمى‏گويند و...
از تجربه ((اصلاح طلبان)) نيز درس نمى‏گيرند. آنها از اصول راهنماى انقلاب و از اصلاحات گفتند و باز گفتند اما حاضر نشدند بيان خويش را شفاف كنند. نتيجه شد كه امروز، كسانى كه مى‏گويند ((بازى خودشان)) و بخاطر فريب مردم بود، دارند در جامعه ايرانى اكثريت مى‏شوند.
3/11 واقعيتى كه توجه به آن از تمام اهميت برخوردار است اينكه قبض و بسط جبهه يا شورا يا وفاق وقتى بر پايه مصلحت تشكيل مى‏شود، يكسره غير از قبض و بسط آن بهنگام تاسيس بر اساس حقوق و اصول آزادى و استقلال و رشد و معنويت‏ است. توضيح اينكه، وقتى جبهه بر پايه مصلحت تشكيل مى‏شود، چون مدار آن‏ قدرت است و از طريق قدرت عمل مى‏كند، الف ضابطه پذيرفتن سازمانها به‏ عضويت، موقعيت متفوق سازمان محور مى‏شود. چنانكه بهنگام تشكيل شوراى‏ مقاومت ملى، آقاى رجوى و گروه او نه بنا بر ميثاق كه بنا بر موقعيت خويش در شورا عضوگيرى كردند و اكنون نيز آنها كه مى‏خواهند ((وفاق ملى)) بوجود آورند نيز، نخست‏ تكليف آنها را معين مى‏كنند كه ((نظام)) را نمى‏خواهند و آزادى را مى‏خواهند. و ب مهمتر اينكه جبهه يا وفاق براى آنست كه جانشين مردم شود و بجاى مردم عمل‏ كند. شوراى ملى مقاومت براى آن تشكيل مى‏شد كه از راه مردم عمل كند چنانكه‏ مردم به صحنه آيند و خود عمل كنند. اما با بريدن از اصول ميثاق و هدف كردن‏ قدرت و روش كردن زور، شورا منقبض شد تا جائى كه امروز، از جنبش همگانى مردم‏ بيشتر از ملاتاريا مى‏ترسد.
در عوض، وقتى اساس جبهه حقوق و اصول راهنماست، بروى زورپرستان‏ بسته و به روى تمايلهاى آزادى جوى باز است. و بخصوص الف از طريق مردم‏ عمل مى‏كند وبسط خود رادر گرو همگانى شدن جنبش و شركت فعال مردم در آن‏ مى‏داند و ج با مبارزه با ترسها و مطمئن كردن مردم از آينده، امكان جنبش‏ همگانى را تدارك مى‏كند. دقيق بخواهى، جبهه شروع فعاليتى مردمى است كه از راه‏ انبساط تا شركت عموم مردم در بناى نظام مردم سالار، همگانى مى‏شود.
4/11 جبهه ملى اول و دوم، هريك ضعفهاى خود را داشتند: جبهه اول، بدين خاطر كه به مبارزه با سلطه گرى كه امپراطورى انگلستان بود، در سياست داخلى، مصلحت‏ را روش كرده بود و جبهه ملى دوم، بدين خاطر كه به مبارزه با استبداد تقدم مى‏داد، در سياست خارجى، مصلحت را روش كرده بود و در تجربه دوران مرجع انقلاب، بدين خاطر كه مى‏خواستيم مانع از آن شويم كه آقاى خمينى وسيله كار زورمدارها شود، با او، 9 ماه پيش از كودتا، مصلحت را روش كرديم. تجربه اول به كودتاى 28 مرداد انجاميد و تجربه دوم قبول دكترين آيزنهاور و... و ((انقلاب شاه و مردم)) و سركوب همگان را در پى آورد و پايان كار تجربه سوم سازش پنهانى با امريكا و اسرائيل و انگليس و كودتاى 30 خرداد شد.
بدين قرار، از خطاهايى كه استبداد همگان را بدان معتاد مى‏كند، يكى خطاى‏ همراه كردن حق با مصلحت است. اين خطا بزرگ و بسيار زيان بار است از آن رو كه‏ آدمى را از اين واقعيت غافل مى‏كند كه روش حق، خود حق است و مصلحت بيرون از حق ناحق است و نمى‏تواند روش رسيدن به حق بگردد. اگر روش شود، هدف سازگار با خود را جانشين مى‏كند.
بنا بر اين، پرهيز از اين خطا، در تشكيل جبهه و روشى كه مى‏بايد در پيش‏ گيرد، اهميتى حياتى دارد. چرا كه بسط جبهه از راه مشاركت همگانى مردم، آنهم تا رسيدن به هدف، نياز به روشهائى دارد كه الف عموم مردم بتوانند بكار برند و ب در درون مرزهاى ملى، گروه‏هاى سياسى زورمدار و وابسته، روى به‏ ضعف و انحلال گذارند و هرگز ياراى بميان كشاندن پاى قدرت خارجى را، پيدا نكنند. و
5/11 پيش از اين توضيح دادم چرا جبهه نبايد بر اساس روابط قوا تشكيل شود. اينك موقع توضيح اين امر است كه چرا جبهه نمى‏بايد بگذارد در روابط قوا زندانيش‏ كنند. در حقيقت، مصلحت همواره بر ارزيابى قدرت، سنجيده مى‏شود: وقتى قدرت‏ مسلط مصلحت را مى‏سنجد، موقعيت خود را در روابط قوا مبناى سنجش مى‏كند. و وقتى مخالف اين قدرت مصلحت مى‏سنجد، بر پايه ارزيابى قدرت حاكم و قدرتهاى‏ داخلى و خارجى اين سنجش را بعمل مى‏آورد. معروف است كه وقتى براى استالين از اهميت پاپ و نقش او سخن گفتند، در مقام ارزيابى شنيده‏هاى خود، گفت: پاپ چند اراده توپ دارد؟! نتيجه اينست كه قدرتمدار، نيرو را نمى‏بيند. از اين رو، مردم‏ برايش وجود ندارند. حتى وقتى بپرسى پس نقش مردم چه مى‏شود؟ تا بخواهى‏ صفتهاى منفى براى مردم مى‏شمارد و به اين نتيجه مى‏رسد كه ((مردم تكان‏ نمى‏خورند))!
حال آنكه ضابطه تشكيل جبهه و يا شورا و يا وفاق ملى حقوق و اصول راهنما و اعتماد به فطرت آزاد انسان است. بنا بر اين، اين دربى كه به روى قدرتمدارها گشوده مى‏شود است كه بايد بست و اين باب فراخواندن مردم به آزادى و حقوق‏ خويش است كه مى‏بايد گشود. بنا بر اين، نه قدرت (= زور) است كه مى‏بايد موضوع ارزيابى و سنجش مصلحت قرار گيرد كه نيروى مردم وقتى آزاد مى‏شود است كه مى‏بايد موضوع برآورد و تشخيص روشهائى بگردد كه يك جبهه درخور اين عنوان مى‏بايد رويه كند. بطور مشخص، مى‏بايد الف از وارد شدن در روابط قوا و زد و بند با اين براى مقابله با آن، پرهيز كند. و ب از هرگونه رويائى در بيرون مردم پرهيز كند. يعنى در امورى كه به حقوق مردم مربوط نمى‏شوند، مطلقا وارد نزاع با زورمدارها نشود و وقتى هم پاى حقوق مردم بميان است، حاضر به مقابله در بيرون مردم با زور پرستان نشود. اين روش حاصل تجربه‏ها بود و با موفقيت در مقابله با ملاتاريا بكار رفت و كار را بجائى رساند كه آقاى‏ خمينى گفت: 35 ميليون بگويند بله من مى‏گويم نه. اگر جبهه‏اى با مشخصه‏ سازماندهى جامعه در استقرار مردم سالارى بر اصول آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت وجود مى‏داشت، روز 6 خرداد 60 كه آقاى خمينى گفت اگر هم‏ همه ملت موافقت كند من مخالفت مى‏كنم، روز فرو ريختن واپسين ستون پايه‏ استبداد تاريخى ايران مى‏شد.
12 تجربه جبهه ملى اول، به رهبرى مصدق، اين قاعده را بر ايرانيان معلوم كرد: جنبش مردمى، براى باز يافتن حقى، وقتى همگانى و وارد مرحله پيروزى‏ مى‏شود كه وجود يك رهبرى آينده جنبش را پيشاپيش، روشن مى‏گرداند.
و كودتاى 28 مرداد 32 و كودتاى خرداد 60، نيز قاعده دومى را آموختند كه قاعده‏ اول را كامل مى‏كند:
وقتى در جريان كار، فقدان انسجام و وجود تمايلهاى متضاد در رهبرى آشكار شدند، نخستين كار مى‏بايد تصحيح رهبرى و انطباق آن با هدف باشد. تاخير در اين كار، پيروزى را به شكست بر مى‏گرداند. آموختن و بكار بردن درس تجربه به رعايت اين دو قاعده‏است. بنا بر اين،
1/12 اصول راهنما كه در همان حال هدفهاى يك جنبش هستند با رهبرى و نيروهاى محركه و سمت يابى و روش، مجموعه‏اى جدائى‏ناپذير را تشكيل‏ مى‏دهند. با تغيير هريك از اين عناصر، مجموعه و بنا بر اين، رهبرى تغيير مى‏كند.
چنانكه بيان انقلاب ترجمان اصول راهنماى انقلاب (آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت و اسلام بمثابه ترجمان اين اصول و روش باز يافتن آزادى و حقوق و معنويت جديد) بود. روش بكار بردن گل براى خاموش كردن صداى تفنگ بود. با رفتن شاه، خشونت روش شد، اصول راهنما و هدف تغيير كرد و سمت يابى از مردم‏ سالارى به استبداد شد و از راه سركوبها و كودتا، تركيب رهبرى نيز با آن سازگار گشت. همين استحاله بدخيم را شوراى ملى مقاومت كرد. از اينجا، 2/12 اما تغيير در تركيب مجموعه اغلب ناشى از ضعف رهبران يعنى آدمها مى‏شود. چرا كه اگر ضعف ناشى از ابهام در تعريف اصلها و يا سمت يابى و روش و هدف باشد، در پندار و گفتار و كردار انسانها بروز مى‏كند. از اين روست كه تذكار و تكرار تعريفها و شفاف كردن آنها و نيز دقيق كردن سمت و روش و بخصوص، تكرار اين واقعيت ضرورتر كارهاست كه رهبرى يك مجموعه است و بهيچرو نمى‏توان‏ جزئى از اجزارا بى آنكه اجزاى ديگر تغيير كنند، تغيير داد. بنا بر اين، جبهه‏ مجموعه‏اى ايست كه تمامى اجزاى آن مى‏بايد با يكديگر سازگار باشد. بروز هر ضعفى، جبهه را مى‏بايد به بازنگرى در مجموعه بر انگيزد.
اين كار را از اعضائى بايد شروع كند كه ضعف در آنها بروز كرده‏است. تا علت ضعف‏ يافته و رفع شود. وگرنه ضعف بزرگ مى‏شود و اگر هم دشمنى نباشد كه از آن استفاده‏ كند، خود چون سرطان ريشه مى‏دواند و جبهه را مى‏ميراند.
همين قاعده را حزب‏هاى قدرتمدار مجوز تصفيه‏هاى خونين كرده‏اند و مى‏كنند. در قرآن، انسانهائى كه از طريق آنها ضعفها بروز مى‏كنند، بخصوص منافقان، معرفى‏ شده‏اند. بدون آنكه اجازه كشتن و طرد كردن و حتى آزار زبانى را بدهد. ملاتاريا و حتى جبهه هائى مردم سالار كه تشكيل شده‏اند، وارونه روشى را بكار مى‏برند كه‏ قرآن مى‏آموزد و با بيان آزادى و روش باز يافتن آزادى سازگار است: الف بر اصل‏ موازنه عدمى، در آغاز، بهنگام پذيرفتن داوطلب، ضابطه‏ها را بدقت بايد بكار برد و ب پس از پذيرفتن به عضويت جمع، نه طرد و اخراج وجود دارد و نه جدا شدن. در عوض، ج بروز ضعف را مى‏بايد فرصتى شمرد براى شناسائى ضعفها و رفع آنها. اين‏ روش، يك انقلاب بزرگ است و كسانى مى‏توانند بدان دست زنند كه نخست رهبرى‏ را، حتى در سطح خود بمثابه يك فرد، مجموعه‏اى با اجزائى كه بر شمردم و بر خواهم‏ شمرد بدانند. و آنگاه بروز ضعف را نه فرصتى براى بكار بردن خشونت و حذف كه‏ براى شناسائى ضعفها و رفع آنها به قصد رشد تلقى كنند. و
3/12 آقاى منتظرى، در پاس° به پرسشها، نوشته‏است: ((نفى ولايت مطلقه فقيه‏ دليل نمى‏خواهد. زيرا اصل اولى اقتضا مى‏كند هيچكس بر ديگرى هيچگونه ولايتى‏ نداشته باشد. اثبات چنين ولايتى دليل قاطع مى‏خواهد و من دليل قاطعى براى‏ ولايت مطلقه فقيه در كتاب و سنت و عقل پيدا نكردم)). همين نظر در مجلس‏ خبرگان اول ابراز شد و اگر پذيرفته مى‏شد، بسا ايران به بلاى بزرگى گرفتار نمى‏شد كه شد. با وجود اينكه اين نظر با نخبه گرائى مخالفت قطعى دارد، اما توضيح‏ مى‏طلبد:
الف ولايتى كه هيچكس بر ديگرى نبايد داشته باشد، ولايت مساوى با قدرت‏ بمعناى اختيار بكار بردن زور است. توجه مهمى كه هر باورمند به اسلام و نيز هر بى باور به آن بايد بكنند اينست كه قدرت با تغيير معنى كلمه، به تعبير قرآن، ((طيبه را خبيثه)) مى‏كند. يعنى بيان آزادى را در بيان قدرت از خود بيگانه‏ مى‏كند. قرآن تحقق آزادى از ((مالكيت تصميم)) بر يكديگر را، در معاد، وعده‏ مى‏دهد. به سخن ديگر، در اين جهان، انسانها نسبت به يكديگر تصميم‏ مى‏گيرند. بنا بر اين، ب ولايت سازگار با بيان آزادى، ولايت خالى از زور است. تصميمهائى كه اجرا شدنشان نياز به زور پيدا نكند و هر بار كه روياروئى با زور بود، تصميم بر زورزدائى بگردد، همان ولايتى است كه در قرآن آمده‏است. ج نزديك‏ترين روش به اصل آزادى از ولايت (= تصميم در باره يكديگر) خالى‏ بودن تصميم از زور و نزديك‏ترين روش به اين ولايت، شركت همگان در گرفتن‏ تصميم است. بنا بر اين، حق با اينجانب بود و هست كه مى‏گفتم و مى‏گويم اسلام‏ با مردم سالارى بر اصل مشاركت، سازگار است.
بنا براين جبهه در خور اين عنوان، جبهه ايست كه بتواند مشاركت عموم مردم را در اداره امور خويش ممكن بگرداند. بخصوص كه 4/12 از نظر ديگرى نيز، رهبرى مجموعه است: از اين نظر كه در سطح يك‏ جامعه، هر گروه را كه از رهبرى حذف كنى، جاى خالى آن را زور پر مى‏كند. چنانكه در سطح جهان نيز، جاى خالى هر جامعه را در اداره امور جهان، زور پر مى‏كند و مرزها اينسان پديد آمده‏اند. بنا بر اين، سمت بسط جبهه شركت دادن‏ تمامى مردم يك كشور در اداره امور خويش است. در سطح جهان نيز جبهه‏ مى‏بايد سياست جهانى را پيش ببرد كه مشاركت جهانيان را در اداره جهان ميسر كند.
براى خواننده اين پرسش پيش مى‏آيد: از سوئى مى‏گويم زورپرستان در جبهه‏ نبايد حضور داشته باشند و از سوى ديگر توضيح مى‏دهم جاى خالى هر گروه را زور پر مى‏كند. اما بر اهل تامل معلوم مى‏شود كه الف پذيرفتن زورپرستان در جبهه، همان پركردن جاى خالى انسانها توسط زور است. با وجود اين، جبهه نبايد نسبت‏ به آنها لاقيد بماند. در صورتى كه بسوى جبهه آمدند، مى‏بايد آنها را به ترك زور پرستى خواند. رفتار مصمم مى‏بايد به آنها مسلم كند كه زور ضعف است و زورمدار ضعيف است و جاى ضعيف در جبهه توانمندها نيست. بنا بر اين، جبهه به آنها در ترك زورمدارى يارى مى‏رساند و در كوشش براى استقرار مردم سالارى شركت‏ مى‏دهد. اما با توجه به اين واقعيت كه هدف زورمدار رسيدن به قدرت است و اين‏ هدف ضد هدف جبهه، يعنى آزادى است. به ترتيبى كه توضيح دادم، مبارزه با زور پرستى در اشكال گوناگون آن و آزاد كردن زور پرستها از زور پرستى و شركتشان در رهبرى امور جامعه خويش، هدفى است كه جبهه هيچگاه نبايد از آن غافل شود. بنا بر اين،
5/12 بدين قرار، جبهه در سياست داخلى و سياست خارجى، موازنه عدمى را اصل‏ راهنما مى‏كند: يعنى
# در سياست داخلى، استقلال و آزادى و رشد و معنويت (چگونه زيستن به جاى‏ چگونه مردن كه ملاتاريا بر انسان تحميل كرده‏است. زندگى برخوردار از حقوق، در اميد و شادى و ديگر حقوق معنوى) با روش كردن خشونت زدائى و شفاف كردن‏ محيط زندگى جامعه، در ابعاد سياسى و اجتماعى و اقتصاى و فرهنگى و رابطه با طبيعت و جانشين قدرت كردن حق بمثابه اساس رابطه‏ها: ممكن كردن مردم‏ سالارى بر اصل مشاركت.
# در سياست خارجى، پرهيز از قرار گرفتن در موازنه قوا و اصل را بر حقوق ملى‏ گذاشتن (براى خود منافع بيرون از حقوق نشناختن و براى قدرتهاى خارجى نيز منافعى نشناختن) و بر اين حقوق، سياستى جهانى را پيشنهاد كردن و براى تحقق‏ آن كوشيدن. همچنان، خشونت زدائى را روش كردن و روابط خارجى را شفاف نگاه‏ داشتن و در رها كردن جهان از روابط سلطه كوشيدن، اينها هستند اصل راهنما و هدفها و روشها كه اتخاذ آنها به جبهه واقعيت مى‏بخشد. و
از چگونه زيستن را جانشين چگونه مردن كردن نوشتم. پيش از اين نيز، در هر مناسبت به اين امر پرداخته‏ام. در اينجا، به وجهى اساسى از چگونه زيستن‏ مى‏پردازم:
غرب و بقيت جهان امروز در بحران است. بحران انديشه راهنما با بى هدف و بى آينده شدن زندگى انسان همراه گشته است. جريان رشد، جريانى است كه‏ پيش روى انسان را باز و بازتر مى‏كند. بدين قرار، جريانى كه انسان را به ((پايان‏ تاري°)) برساند و پيشاروى او را يكسره ببندد، جريان ويرانگرى است. بدينسان، باز يافت نشاط زندگى در گرو باز شدن پيشارو تا بى نهايت است. بدين قرار، جبهه بسترى نيست كه گذشته و حال را در آينده جريان مى‏دهد بلكه سمت‏ نوئى است كه گذشته و حال را از ضد فرهنگ زور پالايش مى‏دهد و آينده‏اى‏ ممكن مى‏سازد كه انسان بمثابه مجموعه استعدادها، با همه حقوق مادى و معنوى خويش، در آن قدم مى‏نهد در حالى كه سرشار از نشاط زندگى است.
6/12 با توجه به وظائف اساسى كه بر عهده جبهه، شورا، وفاق ملى قرار مى‏گيرد، پيش و حتى پس از تشكيل جبهه، نه تنها هر گروه سياسى كه هر ايرانى در موضع و موقع جبهه است. در همان حال كه همه مى‏بايد در تشكيل چنين جبهه‏اى بكوشند، نبايد انجام وظائف جبهه را موكول به تشكيل آن كنند. هر گروه و هر كس مى‏بايد انجام اين وظائف را خود بر عهده گيرد. تجربه ((محور دوم))، يعنى تجربه همه آنهائى‏ كه در بيرون رژيم و درون ايران، عمل كرده‏اند و مى‏كنند، جاى ترديد باقى نمى‏گذارد كه عمل كردن از موضع و موقع يك جبهه و رها نكردن تجربه انقلاب، موجب‏ شده‏است كه اصول راهنماى انقلاب ايران، هدفى همگانى شده‏است و نياز به‏ جبهه‏اى با خاصه‏هايى كه بر شمردم، آرام آرام، احساس مى‏شوند. بنا بر اين، اگر گروههاى سياسى از محدوده تنگ گروه گرائى بدرآيند و به وظايفى بپردازند، دو كار را به انجام رسانده‏اند: الف سمت و سوى شفاف بخشيدن به فعاليت سياسى در سطح ملى و ب واقعيت يافتن بديلى كه از رهگذر همسوئى و به يمن جريانهاى‏ آزادى انديشه‏ها و اطلاعات، سرانجام با يكديگر الفت مى‏جويند و در جبهه‏اى ديرپا و فسادناپذير، يار يكديگر مى‏شوند. چنين باد.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره