|
جبهه، شورا، وفاق ملى ميان قدرت و
آزادى، استبداديان و مردم؟:
نخست يادآور شوم كه، در اين فاصله، چند واقعيت، براى چندمين بار، عيان
گشتند:
الف در افغانستان، طالبان رفتند اما اسلام ماند و استبداد سلطنتى نيز باز نگشت.
به سخن ديگر، نه امريكا را آن توانائى بود كه هرچه را دلخواه او است تحميل كند و
نه آن ترسها كه جاده صاف كنهاى استبداد در ايران ايجاد مىكردند، واقعيت پيدا
كردند: خلع يد از ملاتاريا، توسط مردم نه تنها عارضه ناگوارى ندارد بلكه واپسين
ستون پايه استبداد را نيز از ميان مىبرد و مردم سالارى استقرار دائمى پيدا مىكند.
ب در ايران، جاده صاف كنها، جاده را براى ((تمايلهاى خردگرا در جبهه
اقتدارگرايان)) صاف مىكنند. حكومت بوش نيز اين تمايلها را قابل همكارى مىداند.
به ياد مىآورم كه در جريان انقلاب، تا كودتاى خرداد 60، همين جماعت اين نقش
شوم فرجام را بازى كردند. خود نيز قربانى آن شدند. با وجود اين، از تجربه پند
"نمىآموزند;"
ج اگر عرفات از راه استقرار مردم سالارى، بناى جامعه باز و آزاد، عمل مىكرد و از
آغاز فساد ستيزى و استقرار حقوق انسان و حقوقمدارى را روش دولت مىگرداند،
امروز جامعه فلسطينى در چه موقعيتى بود؟ به جاى اين روش، او كوشيد بدست
امريكا مشكل را حل كند و اينك امريكا به او مىگويد برو!
د با وجود اين، هم در مورد ايران و هم در مورد فلسطين، و هم در مورد حكومت
امريكا، آقاى بوش ضعف روز افزون اين ((تنها ابر قدرت)) است كه ابراز مىكند. چرا كه
نه جستجوى ((خردگرا)) در محور شر و نه اظهارات يكسويه در باره فلسطين و نه بر
زبان آوردن سخنى كه جمع پرتناقض دو نظر متنافر، يكى از وزير خارجه و ديگرى از
وزير دفاع خود، از توانائى بوش نيست.
با توجه به اين واقعيتها، بحث در باره خاصههاى جبهه ملى را پى مىگيريم:
در قسمت اول، بخشى از درسهاى تجربه تشكيل جبههها در ايران،را در اختيار
اهل تجربه گذاشتم و با سود گرفتن از آن درسها، خاصه هائى را كه يك جبهه پايدار و
موفق مىبايد داشته باشد، بر شمردم. در اين قسمت، بخشى ديگر از درسهاى
تجربه و خاصههاى مهمترى را با خوانندگانى در ميان مىگذارم كه مىخواهند دست
بكار تجربهاى موفق بگردند:
در شرائطى كه اصول راهنماى مردم سالارى استقرار نجسته و خواستهاى
همگانى تحقق نيافتهاند، هر مبارز سياسى مىبايد مشى جبهوى را در پيش
بگيرد:
10 در جامعههاى امروز، خواه مردم سالار و يا نه، در صدى از مردم، زورپرست
هستند. در جامعههاى غرب تمايلهاى زورپرست را ((افراطى))ها راست و چپ
مىخوانند. صفت ((افراطى)) مبهم است زيرا آنها را كه طالب حقوق هستند در شمار
كسانى قرار مىدهد كه طالب قدرتند. در كشور ما، حضور زورپرستها در جبههها كه
تشكيل شدند، از عوامل متلاشى شدن آنها بود:
# در جبهه ملى و در حزب توده، زورپرستها نفوذ كردند و از عوامل انشعاب و
انحطاط شدند.
# در دوران مرجع انقلاب، در همه سازمانهاى سياسى، زور پرستان نقش اول را
يافتند و با خشونتى كه در كار آوردند، از موانع استتقرار مردم سالارى شدند.
# ميثاق با حزب جمهورى اسلامى و سپس ميثاقى كه بر اساسش، شوراى ملى
مقاومت بوجود آمد، هر دو، بدست زورپرستان نقض شدند.
اين تجربهها به اهل خرد مىآموزد كه وفاق با زورپرستانى كه جز قدرت
نمىطلبند، خويشتن را به چماق چماقدران سپردن و حاكميت زور پرستان را
طولانى كردن است. چه بايد كرد؟
1/10 هرچند جبهه براى استقرار مردم سالارى است اما اين كار در گرو خلع يد از
زورپرستان است. بنا بر اين، زورپرستان محلى در جبهه، شورا، وفاق ملى، ندارند.
رابطه جبهه را با زورپرستان، بعد از خلع يد از آنها، دورتر موضوع بحث قرار مىدهم.
در اينجا، پاس° اين پرسش را مىجويم: آيا كسانى كه حقوق بخش يا تمامى جامعه را
هدف قرار مىدهند و خشونت را تنها راه رسيدن به حقوق مىانگارند، جائى در
جبهه، شورا، يا ((وفاق ملى)) دارند؟ همانطور كه در قسمت اول اين مطالعه ديديم، به
آزادى از راه خشونت زدائى است كه مىتوان رسيد. بنا بر اين، نخست آزادى است
كه مىبايد هدف گرداند و پذيرفت كه روش رسيدن به هدف، آزاد شدن است. بنا بر
اين، روش عمومى خشونت زدائى است. بنا بر اين، بى اثر كردن خشونت حاكمان
روشى است كه مىبايد بكار برد. تجربه شوراى ملى مقاومت نشان مىدهد كسانى كه
قدرت را هدف مىكنند، خشونت را روش عمومى مىشمارند و آوردنشان به جبهه،
بمب ساعت شمار كار گذاشتن است.
2/10 امروز، آنها كه مىخواهند، با قدرتمداران، ((وفاق ملى)) بوجود آورند، حق و
حقوق را اساس قرار نمىدهند. تناسب قوا و توافق بر ميزان قوهاى كه هر يك از
شركت كنندگان دارند را پايه قرار مىدهند و مىگويند تناسب قوا مىبايد چنان
باشد كه مانع از حذف شدن يكى توسط ديگرى بگردد. غافل از اينكه، وقتى با
قدرتمدار، آنهم بر اساس توزان قوا، وفاق كردى، الف اصالت زور را پذيرفته و،
درجا، حقوقى كه مىبايد ((سوا بيننا و بينكم)) باشند را بدست فراموشى سپردهاى. و
ب در توازن قوا، يا هيچيك از طرفها نبايد حركت كند تا تعادل برهم نخورد و يا
همواره، تعادل بسود قوى و به زيان ضعيف برهم مىخورد. بنا بر اين، اگر قرار نباشد
جبهه يا وفاق ملى توازن قوائى را بوجود آورد كه همه شركت كنندگان در آن، بحال
فلج درآيند، در هر جبههاى بر اساس تعادل قوا، زورمندان عنصر متفوق و بقيه آلت
فعل مستبدان مىگردند. بنا بر اين،
هدف و روش جبهه و بنا بر اين مبانى سازماندهى آن، مىبايد حقوق و اصول
راهنمائى باشند كه جبهه بخاطر واقعيت بخشيدن به آنها تشكيل مىشود. بدين
قرار، كار جبههاى در خور اين عنوان، نه تنها، در درون خود، رابطههاى قوا را به
رابطههاى خالى از برخورد قوا برگرداندن است، بلكه در سطح جامعه نيز همين
كار را مىبايد روش كند. جامعه مدنى باز و آزاد اينسان پديد مىآيد.
3/10 آيا قدرت خارجى و قدرت ويرانگر آن را وسيله ترساندن بايد كرد؟ از زمانى
كه آقاى بوش ((غير منتخب))هاى حاكم بر ايران را ((محور شر)) خواندهاست، آنها كه
براى سر گرفتن ((وفاق ملى)) دوندگى مىكنند، ((تهديد خارجى)) را دست مايه كردهاند.
آيا كارى صحيح مىكنند؟ نه. زيرا همانطور كه در نيم قرن اخير، چند نوبت، تجربه
شد، اين كار جاده را براى وابستهها هموار مىكند. آيا ترساندن از ايرانستان شدن
ايران، از عوامل اصلى كودتاى 28 مرداد 1332 نبود؟ آيا در خرداد 60، تسليم
شدگان به استبداد، وجود جنگ و خطر خارجى را دست آويز سر سپردن به ملاتاريا
نكردند؟ آيا آنها كه از ((موضع چپ)) به مبارزه با ((امپرياليسم)) امريكا تقدم
مىبخشيدند، دستيار آقاى خمينى و ملاتاريا در استقرار استبدادى نشدند كه به
خود آنها نيز رحم نكرد؟ و بالاخره، در تمامى موارد، اين قدرت پرستان وابسته
نبودهاند كه از ترس سود جسته و دولت را قبضه كرده و استبداد شيوه كردهاند؟
در حقيقت، ((تهديد خارجى)) و بيشتر از آن، حضور و عمل قدرت خارجى، در
داخل تدارك مىشود. اگر يك جامعه از استبداد رها شود و جامعه آزاد و تحول
پذيرى بگردد، تهديد و مداخله قدرت خارجى ديگر وجود پيدا نخواهد كرد. بنا
بر اين، براى آنكه نقش قدرت خارجى را در مسائل داخلى به صفر رسانيم،
مىبايد
الف نه تنها قدرت خارجى را در سياست داخلى نبايد محور كرد، بلكه جبهه
مىبايد، با محور شدن قدرت خارجى در سياست داخلى، مبارزه كند. به ترتيبى
كه طرز فكرى كهنه و حركتگيرى از ميان برود كه، بنا بر آن، سرنوشت ايران در
واشنگتن و لندن، رقم زده شدهاست! از آنجاكه پديد آورندگان اين طرز فكر،
صدور و تخريب نيروهاى محركه و خارجى را عامل عقب ماندگى و... خواندن را
پيشه مىكنند ، بر جبهه است كه با اين دو عامل خوارى ملى مبارزه قاطع كند.
ب بجاى افزودن بر ابهام بقصد بزرگ كردن ((تهديد و خطر خارجى))، از روابط
خارجى ابهام زدائى بايد كرد. بنا بر تجربه ابهام زدائى از روابط رژيم ملاتاريا با
امريكا و انگليس و اسرائيل، با اطمينان كامل مىتوان گفت كه ابهام زدائى (از
جمله از راه فاش كردن روابط پنهانى خيانت و فساد و جنايت بار) از روابط
خارجى، كارآمدترين روش در به صفر رساندن تهديد و خطر خارجى است. بر هر
ايرانى است كه خود را عضو جبهه آزاد كردن ايران از سلطه خارجى، از راه فاش
كردن روابط پنهانى بداند.
ج افشا كردن روابط پنهانى و آگاه كردن افكار عمومى جهانى از تجاوزها به
حقوق بشر و خيانتها و جنايتها و فسادها مىبايد به مطمئن كردن افكار عمومى
جهانى از توانائى جبهه در استقرار مردم سالارى همراه باشد. تجربه مىگويد
بديلهاى زور پرست جرات افشاى روابط پنهانى را ندارند. بديهى است هر اندازه
بديل مردم سالار تواناتر، حساسيت افكار عمومى بيشتر و نقش قدرت خارجى
سلطه گر به صفر نزديكتر.
د خشونت زدائى از روابط خارجى، تدابير بالا را كامل مىكند. كشورى كه انقلاب
كرده بود و در آن، گل بر گلوله پيروز شدهبود، در سياست خارجى، خشونت زدائى
را مىبايد روش مىكرد. سياست خارجى بر اصل موازنه عدمى همين است. به
جاى آن، گروگانگيرى، جنگ، تروريسم، تبليغ مرام خشونت و نفرت (آتش زدن
پرچم امريكا و رواج دادن زبان كينه و نفرت و...) روشى شد كه با استقرار استبداد
خيانت و جنايت و فساد پيشه تناسب داشت اما با آزادى و استقلال و رشد نه.
آنچه مردم ايران و مردم عراق و مردم افغانستان و مردم فلسطين و مردم...
بايد بدانند اينست كه اين در درون خويش است كه با توسعه قلمرو آزاد و رشد،
سلطه گر را از دست زدن به خشونت ناتوان مىكنند.
3/10 خاطر نشان كردم كه جبهه و شورا و وفاق ملى نه تنها روابط قوا را نبايد
اساس بشناسد، بلكه آزاد كردن جامعه از اين روابط را مىبايد از مبانى تشكيل خود
بداند و جامعه آزادى را هدف بگرداند كه در آن، براى استعدادهاى هر انسانى، فضا و
عوامل رشد وجود دارند. بنا بر اين،
الف آزاد كردن نيروهاى محركه از نظام اجتماعى كه بقاى خود را در گرو صدور اين
نيروها و يا تخريب آنها مىداند (مثل صدور و تخريب استعدادها، جوانان، سرمايهها
و...)، از هدفهاى موسس يك جبهه بايد باشد. بنا بر اين، درون جبهه مىبايد يك
"جامعه آزاد و باز باشد;"
ب جانشين قدرت (= زور) كردن حقوق انسان بمثابه ماده اصلى رابطهها
ميان انسان با انسان و گروههاى انسانها با يكديگر، روشى است كه جبهه در درون
"خود مىبايد بعمل درآورد و اين انقلاب اجتماعى را هدف خويش بشناسد;"
ج روابط قوا بدون مسلط و زير سلطه نمىشود و سلطه نيست مگر يك رشته
تبعيضها بسود مسلط. بنا بر اين، غير ممكن است جبههاى بر اصل توازن قوا بوجود
آيد و الف بسود قدرت تبعيضهايى را بر قرار نكند. و ب عمرش كوتاه نباشد و ج
ضد مردم نشود. چرا كه تبعيضها كه بسود قدرت بر قرار مىشوند، يك رشته
زيانهاست كه مردم مىبايد بپردازند. از اين رو،
11 جبهه و شورا و وفاق ملى كه بر توازن قوا پديد مىآيد، الف زاده مصلحت است
و ب همانطور كه فراوان تجربه نشان مىدهند، هيچ ميثاقى نمىتواند مانع از تفوق
و سلطه قوىتر بگردد. تعريفى كه اين روزها، در ايران، از ((وفاق ملى)) بعمل مىآيد، بر
فرض كه به عمل راه برد، نتيجهاش آلت فعل ملاتاريا شدن شركت كنندگان در آن
((وفاق)) مىشود. در حقيقت، وقتى حقوق هدف و روشى نمىشوند كه بر اساسشان،
جبهه بوجود مىآيد، پس مصلحت بيرون از حقوق، اساس كار مىشود. اما مصلحتى
كه جانشين حق مىشود، ضد جبهه و وفاق است. چرا كه
1/11 الف هر حقى از حقوق وجود دائمى دارد حال آنكه هيچ مصلحتى تا وقتى
قدرت آن را بوجود آورد، وجود ندارد و همواره موقتى است. چرا كه نيازهاى قدرت
زود به زود تغيير مىكنند و بناچار، مصلحتى مىبايد جانشين مصلحت پيشين شود.
ب هر مصلحتى كه با ناحق كردن حقى ساخته مىشود، متناقض (از جمله تناقض
مصلحت با حق) است و جبهه را جمع تناقضها و ضدها مىكند. و د مصلحت حق را
از ميان نمىبرد و آن را جانشين حق كردن، به زور نقش اول را مىدهد. و بخواهى،
نخواهى، اين زور در درون جبهه نيز نقش اول را پيدا و جبهه را متلاشى مىكند. ه
به نيروهاى محركه ، از آغاز، سمت تبديل شدن به زور و ويران كردن را مىدهد. آتش
اين ويرانگرى سرانجام، جبهه را فرا مىگيرد و خاكستر مىگرداند. بنا بر اين،
2/11 از آنجا كه از آغاز، حقوق جاى به مصلحتى سپردهاند كه تنها قدرت مىتواند
آن را بسازد و مىسازد، لاجرم، جبههاى كه بنام مصلحت و با ((مايه گذاشتن از آبرو))
ساخته مىشود، از آغاز، الف زبان و بيانش مبهم مىشود. چنانكه در نيم قرن
گذشته، تمامى اتحادهائى كه بنا بر مصلحت تشكيل شدهاند، زبان و بيان مبهم
داشتهاند: از، بنام مصلحت، بيان اين يا آن حقيقت را جايز ندانستن و اين و آن گروه
سياسى را به جبهه راه ندادن و تا اين و آن فكر و صاحب فكر را سانسور كردن. ب
زبان و بيان جبهه، به ضرورت، زبان و بيان مردم فريب مىشود. چنانكه آنها كه بنام
مصلحت، براى ((وفاق ملى)) تلاش مىكنند، از هم اكنون، زبان فريب بكار مىبرند: از
ترسهاى موهوم فراوان سخن مىگويند اما از حقوق مردم و انسان، كلمهاى
نمىگويند. از نقشى كه مردم مىبايد پيدا كنند، كلمهاى نمىگويند. از اصولى كه اين
وفاق بخاطر به عمل درآوردنشان بوجود مىآيد و سازگارى شركت كنندگان در وفاق
با اين اصول، كلمهاى نمىگويند و...
از تجربه ((اصلاح طلبان)) نيز درس نمىگيرند. آنها از اصول راهنماى انقلاب و از
اصلاحات گفتند و باز گفتند اما حاضر نشدند بيان خويش را شفاف كنند. نتيجه شد
كه امروز، كسانى كه مىگويند ((بازى خودشان)) و بخاطر فريب مردم بود، دارند در
جامعه ايرانى اكثريت مىشوند.
3/11 واقعيتى كه توجه به آن از تمام اهميت برخوردار است اينكه قبض و بسط
جبهه يا شورا يا وفاق وقتى بر پايه مصلحت تشكيل مىشود، يكسره غير از قبض و
بسط آن بهنگام تاسيس بر اساس حقوق و اصول آزادى و استقلال و رشد و معنويت
است. توضيح اينكه، وقتى جبهه بر پايه مصلحت تشكيل مىشود، چون مدار آن
قدرت است و از طريق قدرت عمل مىكند، الف ضابطه پذيرفتن سازمانها به
عضويت، موقعيت متفوق سازمان محور مىشود. چنانكه بهنگام تشكيل شوراى
مقاومت ملى، آقاى رجوى و گروه او نه بنا بر ميثاق كه بنا بر موقعيت خويش در شورا
عضوگيرى كردند و اكنون نيز آنها كه مىخواهند ((وفاق ملى)) بوجود آورند نيز، نخست
تكليف آنها را معين مىكنند كه ((نظام)) را نمىخواهند و آزادى را مىخواهند. و ب
مهمتر اينكه جبهه يا وفاق براى آنست كه جانشين مردم شود و بجاى مردم عمل
كند. شوراى ملى مقاومت براى آن تشكيل مىشد كه از راه مردم عمل كند چنانكه
مردم به صحنه آيند و خود عمل كنند. اما با بريدن از اصول ميثاق و هدف كردن
قدرت و روش كردن زور، شورا منقبض شد تا جائى كه امروز، از جنبش همگانى مردم
بيشتر از ملاتاريا مىترسد.
در عوض، وقتى اساس جبهه حقوق و اصول راهنماست، بروى زورپرستان
بسته و به روى تمايلهاى آزادى جوى باز است. و بخصوص الف از طريق مردم
عمل مىكند وبسط خود رادر گرو همگانى شدن جنبش و شركت فعال مردم در آن
مىداند و ج با مبارزه با ترسها و مطمئن كردن مردم از آينده، امكان جنبش
همگانى را تدارك مىكند. دقيق بخواهى، جبهه شروع فعاليتى مردمى است كه از راه
انبساط تا شركت عموم مردم در بناى نظام مردم سالار، همگانى مىشود.
4/11 جبهه ملى اول و دوم، هريك ضعفهاى خود را داشتند: جبهه اول، بدين خاطر
كه به مبارزه با سلطه گرى كه امپراطورى انگلستان بود، در سياست داخلى، مصلحت
را روش كرده بود و جبهه ملى دوم، بدين خاطر كه به مبارزه با استبداد تقدم مىداد،
در سياست خارجى، مصلحت را روش كرده بود و در تجربه دوران مرجع انقلاب،
بدين خاطر كه مىخواستيم مانع از آن شويم كه آقاى خمينى وسيله كار زورمدارها
شود، با او، 9 ماه پيش از كودتا، مصلحت را روش كرديم. تجربه اول به كودتاى 28
مرداد انجاميد و تجربه دوم قبول دكترين آيزنهاور و... و ((انقلاب شاه و مردم)) و
سركوب همگان را در پى آورد و پايان كار تجربه سوم سازش پنهانى با امريكا و
اسرائيل و انگليس و كودتاى 30 خرداد شد.
بدين قرار، از خطاهايى كه استبداد همگان را بدان معتاد مىكند، يكى خطاى
همراه كردن حق با مصلحت است. اين خطا بزرگ و بسيار زيان بار است از آن رو كه
آدمى را از اين واقعيت غافل مىكند كه روش حق، خود حق است و مصلحت بيرون از
حق ناحق است و نمىتواند روش رسيدن به حق بگردد. اگر روش شود، هدف سازگار
با خود را جانشين مىكند.
بنا بر اين، پرهيز از اين خطا، در تشكيل جبهه و روشى كه مىبايد در پيش
گيرد، اهميتى حياتى دارد. چرا كه بسط جبهه از راه مشاركت همگانى مردم،
آنهم تا رسيدن به هدف، نياز به روشهائى دارد كه الف عموم مردم بتوانند بكار
برند و ب در درون مرزهاى ملى، گروههاى سياسى زورمدار و وابسته، روى به
ضعف و انحلال گذارند و هرگز ياراى بميان كشاندن پاى قدرت خارجى را، پيدا
نكنند. و
5/11 پيش از اين توضيح دادم چرا جبهه نبايد بر اساس روابط قوا تشكيل شود.
اينك موقع توضيح اين امر است كه چرا جبهه نمىبايد بگذارد در روابط قوا زندانيش
كنند. در حقيقت، مصلحت همواره بر ارزيابى قدرت، سنجيده مىشود: وقتى قدرت
مسلط مصلحت را مىسنجد، موقعيت خود را در روابط قوا مبناى سنجش مىكند. و
وقتى مخالف اين قدرت مصلحت مىسنجد، بر پايه ارزيابى قدرت حاكم و قدرتهاى
داخلى و خارجى اين سنجش را بعمل مىآورد. معروف است كه وقتى براى استالين از
اهميت پاپ و نقش او سخن گفتند، در مقام ارزيابى شنيدههاى خود، گفت: پاپ چند
اراده توپ دارد؟! نتيجه اينست كه قدرتمدار، نيرو را نمىبيند. از اين رو، مردم
برايش وجود ندارند. حتى وقتى بپرسى پس نقش مردم چه مىشود؟ تا بخواهى
صفتهاى منفى براى مردم مىشمارد و به اين نتيجه مىرسد كه ((مردم تكان
نمىخورند))!
حال آنكه ضابطه تشكيل جبهه و يا شورا و يا وفاق ملى حقوق و اصول راهنما
و اعتماد به فطرت آزاد انسان است. بنا بر اين، اين دربى كه به روى قدرتمدارها
گشوده مىشود است كه بايد بست و اين باب فراخواندن مردم به آزادى و حقوق
خويش است كه مىبايد گشود. بنا بر اين، نه قدرت (= زور) است كه مىبايد
موضوع ارزيابى و سنجش مصلحت قرار گيرد كه نيروى مردم وقتى آزاد مىشود
است كه مىبايد موضوع برآورد و تشخيص روشهائى بگردد كه يك جبهه درخور
اين عنوان مىبايد رويه كند. بطور مشخص، مىبايد الف از وارد شدن در روابط
قوا و زد و بند با اين براى مقابله با آن، پرهيز كند. و ب از هرگونه رويائى در
بيرون مردم پرهيز كند. يعنى در امورى كه به حقوق مردم مربوط نمىشوند،
مطلقا وارد نزاع با زورمدارها نشود و وقتى هم پاى حقوق مردم بميان است،
حاضر به مقابله در بيرون مردم با زور پرستان نشود. اين روش حاصل تجربهها
بود و با موفقيت در مقابله با ملاتاريا بكار رفت و كار را بجائى رساند كه آقاى
خمينى گفت: 35 ميليون بگويند بله من مىگويم نه. اگر جبههاى با مشخصه
سازماندهى جامعه در استقرار مردم سالارى بر اصول آزادى و استقلال و رشد بر
ميزان عدالت وجود مىداشت، روز 6 خرداد 60 كه آقاى خمينى گفت اگر هم
همه ملت موافقت كند من مخالفت مىكنم، روز فرو ريختن واپسين ستون پايه
استبداد تاريخى ايران مىشد.
12 تجربه جبهه ملى اول، به رهبرى مصدق، اين قاعده را بر ايرانيان معلوم كرد:
جنبش مردمى، براى باز يافتن حقى، وقتى همگانى و وارد مرحله پيروزى
مىشود كه وجود يك رهبرى آينده جنبش را پيشاپيش، روشن مىگرداند.
و كودتاى 28 مرداد 32 و كودتاى خرداد 60، نيز قاعده دومى را آموختند كه قاعده
اول را كامل مىكند:
وقتى در جريان كار، فقدان انسجام و وجود تمايلهاى متضاد در رهبرى آشكار
شدند، نخستين كار مىبايد تصحيح رهبرى و انطباق آن با هدف باشد. تاخير در
اين كار، پيروزى را به شكست بر مىگرداند.
آموختن و بكار بردن درس تجربه به رعايت اين دو قاعدهاست. بنا بر اين،
1/12 اصول راهنما كه در همان حال هدفهاى يك جنبش هستند با رهبرى و
نيروهاى محركه و سمت يابى و روش، مجموعهاى جدائىناپذير را تشكيل
مىدهند. با تغيير هريك از اين عناصر، مجموعه و بنا بر اين، رهبرى تغيير
مىكند.
چنانكه بيان انقلاب ترجمان اصول راهنماى انقلاب (آزادى و استقلال و رشد بر
ميزان عدالت و اسلام بمثابه ترجمان اين اصول و روش باز يافتن آزادى و حقوق و
معنويت جديد) بود. روش بكار بردن گل براى خاموش كردن صداى تفنگ بود. با
رفتن شاه، خشونت روش شد، اصول راهنما و هدف تغيير كرد و سمت يابى از مردم
سالارى به استبداد شد و از راه سركوبها و كودتا، تركيب رهبرى نيز با آن سازگار
گشت. همين استحاله بدخيم را شوراى ملى مقاومت كرد. از اينجا،
2/12 اما تغيير در تركيب مجموعه اغلب ناشى از ضعف رهبران يعنى آدمها
مىشود. چرا كه اگر ضعف ناشى از ابهام در تعريف اصلها و يا سمت يابى و روش و
هدف باشد، در پندار و گفتار و كردار انسانها بروز مىكند. از اين روست كه تذكار و
تكرار تعريفها و شفاف كردن آنها و نيز دقيق كردن سمت و روش و بخصوص، تكرار
اين واقعيت ضرورتر كارهاست كه رهبرى يك مجموعه است و بهيچرو نمىتوان
جزئى از اجزارا بى آنكه اجزاى ديگر تغيير كنند، تغيير داد. بنا بر اين، جبهه
مجموعهاى ايست كه تمامى اجزاى آن مىبايد با يكديگر سازگار باشد. بروز هر
ضعفى، جبهه را مىبايد به بازنگرى در مجموعه بر انگيزد.
اين كار را از اعضائى بايد شروع كند كه ضعف در آنها بروز كردهاست. تا علت ضعف
يافته و رفع شود. وگرنه ضعف بزرگ مىشود و اگر هم دشمنى نباشد كه از آن استفاده
كند، خود چون سرطان ريشه مىدواند و جبهه را مىميراند.
همين قاعده را حزبهاى قدرتمدار مجوز تصفيههاى خونين كردهاند و مىكنند.
در قرآن، انسانهائى كه از طريق آنها ضعفها بروز مىكنند، بخصوص منافقان، معرفى
شدهاند. بدون آنكه اجازه كشتن و طرد كردن و حتى آزار زبانى را بدهد. ملاتاريا و
حتى جبهه هائى مردم سالار كه تشكيل شدهاند، وارونه روشى را بكار مىبرند كه
قرآن مىآموزد و با بيان آزادى و روش باز يافتن آزادى سازگار است: الف بر اصل
موازنه عدمى، در آغاز، بهنگام پذيرفتن داوطلب، ضابطهها را بدقت بايد بكار برد و
ب پس از پذيرفتن به عضويت جمع، نه طرد و اخراج وجود دارد و نه جدا شدن. در
عوض، ج بروز ضعف را مىبايد فرصتى شمرد براى شناسائى ضعفها و رفع آنها. اين
روش، يك انقلاب بزرگ است و كسانى مىتوانند بدان دست زنند كه نخست رهبرى
را، حتى در سطح خود بمثابه يك فرد، مجموعهاى با اجزائى كه بر شمردم و بر خواهم
شمرد بدانند. و آنگاه بروز ضعف را نه فرصتى براى بكار بردن خشونت و حذف كه
براى شناسائى ضعفها و رفع آنها به قصد رشد تلقى كنند. و
3/12 آقاى منتظرى، در پاس° به پرسشها، نوشتهاست: ((نفى ولايت مطلقه فقيه
دليل نمىخواهد. زيرا اصل اولى اقتضا مىكند هيچكس بر ديگرى هيچگونه ولايتى
نداشته باشد. اثبات چنين ولايتى دليل قاطع مىخواهد و من دليل قاطعى براى
ولايت مطلقه فقيه در كتاب و سنت و عقل پيدا نكردم)). همين نظر در مجلس
خبرگان اول ابراز شد و اگر پذيرفته مىشد، بسا ايران به بلاى بزرگى گرفتار نمىشد
كه شد. با وجود اينكه اين نظر با نخبه گرائى مخالفت قطعى دارد، اما توضيح
مىطلبد:
الف ولايتى كه هيچكس بر ديگرى نبايد داشته باشد، ولايت مساوى با قدرت
بمعناى اختيار بكار بردن زور است. توجه مهمى كه هر باورمند به اسلام و نيز هر
بى باور به آن بايد بكنند اينست كه قدرت با تغيير معنى كلمه، به تعبير قرآن،
((طيبه را خبيثه)) مىكند. يعنى بيان آزادى را در بيان قدرت از خود بيگانه
مىكند. قرآن تحقق آزادى از ((مالكيت تصميم)) بر يكديگر را، در معاد، وعده
مىدهد. به سخن ديگر، در اين جهان، انسانها نسبت به يكديگر تصميم
مىگيرند. بنا بر اين، ب ولايت سازگار با بيان آزادى، ولايت خالى از زور است.
تصميمهائى كه اجرا شدنشان نياز به زور پيدا نكند و هر بار كه روياروئى با زور
بود، تصميم بر زورزدائى بگردد، همان ولايتى است كه در قرآن آمدهاست. ج
نزديكترين روش به اصل آزادى از ولايت (= تصميم در باره يكديگر) خالى
بودن تصميم از زور و نزديكترين روش به اين ولايت، شركت همگان در گرفتن
تصميم است. بنا بر اين، حق با اينجانب بود و هست كه مىگفتم و مىگويم اسلام
با مردم سالارى بر اصل مشاركت، سازگار است.
بنا براين جبهه در خور اين عنوان، جبهه ايست كه بتواند مشاركت عموم مردم را
در اداره امور خويش ممكن بگرداند. بخصوص كه
4/12 از نظر ديگرى نيز، رهبرى مجموعه است: از اين نظر كه در سطح يك
جامعه، هر گروه را كه از رهبرى حذف كنى، جاى خالى آن را زور پر مىكند.
چنانكه در سطح جهان نيز، جاى خالى هر جامعه را در اداره امور جهان، زور پر
مىكند و مرزها اينسان پديد آمدهاند. بنا بر اين، سمت بسط جبهه شركت دادن
تمامى مردم يك كشور در اداره امور خويش است. در سطح جهان نيز جبهه
مىبايد سياست جهانى را پيش ببرد كه مشاركت جهانيان را در اداره جهان ميسر
كند.
براى خواننده اين پرسش پيش مىآيد: از سوئى مىگويم زورپرستان در جبهه
نبايد حضور داشته باشند و از سوى ديگر توضيح مىدهم جاى خالى هر گروه را زور
پر مىكند. اما بر اهل تامل معلوم مىشود كه الف پذيرفتن زورپرستان در جبهه،
همان پركردن جاى خالى انسانها توسط زور است. با وجود اين، جبهه نبايد نسبت
به آنها لاقيد بماند. در صورتى كه بسوى جبهه آمدند، مىبايد آنها را به ترك زور
پرستى خواند. رفتار مصمم مىبايد به آنها مسلم كند كه زور ضعف است و زورمدار
ضعيف است و جاى ضعيف در جبهه توانمندها نيست. بنا بر اين، جبهه به آنها در
ترك زورمدارى يارى مىرساند و در كوشش براى استقرار مردم سالارى شركت
مىدهد. اما با توجه به اين واقعيت كه هدف زورمدار رسيدن به قدرت است و اين
هدف ضد هدف جبهه، يعنى آزادى است. به ترتيبى كه توضيح دادم، مبارزه با زور
پرستى در اشكال گوناگون آن و آزاد كردن زور پرستها از زور پرستى و شركتشان در
رهبرى امور جامعه خويش، هدفى است كه جبهه هيچگاه نبايد از آن غافل شود. بنا
بر اين،
5/12 بدين قرار، جبهه در سياست داخلى و سياست خارجى، موازنه عدمى را اصل
راهنما مىكند: يعنى
# در سياست داخلى، استقلال و آزادى و رشد و معنويت (چگونه زيستن به جاى
چگونه مردن كه ملاتاريا بر انسان تحميل كردهاست. زندگى برخوردار از حقوق، در
اميد و شادى و ديگر حقوق معنوى) با روش كردن خشونت زدائى و شفاف كردن
محيط زندگى جامعه، در ابعاد سياسى و اجتماعى و اقتصاى و فرهنگى و رابطه با
طبيعت و جانشين قدرت كردن حق بمثابه اساس رابطهها: ممكن كردن مردم
سالارى بر اصل مشاركت.
# در سياست خارجى، پرهيز از قرار گرفتن در موازنه قوا و اصل را بر حقوق ملى
گذاشتن (براى خود منافع بيرون از حقوق نشناختن و براى قدرتهاى خارجى نيز
منافعى نشناختن) و بر اين حقوق، سياستى جهانى را پيشنهاد كردن و براى تحقق
آن كوشيدن. همچنان، خشونت زدائى را روش كردن و روابط خارجى را شفاف نگاه
داشتن و در رها كردن جهان از روابط سلطه كوشيدن، اينها هستند اصل راهنما و
هدفها و روشها كه اتخاذ آنها به جبهه واقعيت مىبخشد. و
از چگونه زيستن را جانشين چگونه مردن كردن نوشتم. پيش از اين نيز، در هر
مناسبت به اين امر پرداختهام. در اينجا، به وجهى اساسى از چگونه زيستن
مىپردازم:
غرب و بقيت جهان امروز در بحران است. بحران انديشه راهنما با بى هدف و
بى آينده شدن زندگى انسان همراه گشته است. جريان رشد، جريانى است كه
پيش روى انسان را باز و بازتر مىكند. بدين قرار، جريانى كه انسان را به ((پايان
تاري°)) برساند و پيشاروى او را يكسره ببندد، جريان ويرانگرى است. بدينسان،
باز يافت نشاط زندگى در گرو باز شدن پيشارو تا بى نهايت است. بدين قرار،
جبهه بسترى نيست كه گذشته و حال را در آينده جريان مىدهد بلكه سمت
نوئى است كه گذشته و حال را از ضد فرهنگ زور پالايش مىدهد و آيندهاى
ممكن مىسازد كه انسان بمثابه مجموعه استعدادها، با همه حقوق مادى و
معنوى خويش، در آن قدم مىنهد در حالى كه سرشار از نشاط زندگى است.
6/12 با توجه به وظائف اساسى كه بر عهده جبهه، شورا، وفاق ملى قرار مىگيرد،
پيش و حتى پس از تشكيل جبهه، نه تنها هر گروه سياسى كه هر ايرانى در موضع و
موقع جبهه است. در همان حال كه همه مىبايد در تشكيل چنين جبههاى بكوشند،
نبايد انجام وظائف جبهه را موكول به تشكيل آن كنند. هر گروه و هر كس مىبايد
انجام اين وظائف را خود بر عهده گيرد. تجربه ((محور دوم))، يعنى تجربه همه آنهائى
كه در بيرون رژيم و درون ايران، عمل كردهاند و مىكنند، جاى ترديد باقى نمىگذارد
كه عمل كردن از موضع و موقع يك جبهه و رها نكردن تجربه انقلاب، موجب
شدهاست كه اصول راهنماى انقلاب ايران، هدفى همگانى شدهاست و نياز به
جبههاى با خاصههايى كه بر شمردم، آرام آرام، احساس مىشوند. بنا بر اين، اگر
گروههاى سياسى از محدوده تنگ گروه گرائى بدرآيند و به وظايفى بپردازند، دو كار
را به انجام رساندهاند: الف سمت و سوى شفاف بخشيدن به فعاليت سياسى در
سطح ملى و ب واقعيت يافتن بديلى كه از رهگذر همسوئى و به يمن جريانهاى
آزادى انديشهها و اطلاعات، سرانجام با يكديگر الفت مىجويند و در جبههاى ديرپا
و فسادناپذير، يار يكديگر مىشوند. چنين باد.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|