انقلاب اسلامى در هجرت شماره 542
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
گفتگو با افراد سپاه پاسداران و ديگر
نيروهاى مسلح

سرانجام تقابل‏
زور با انديشه؟


افراد نيروهاى مسلح!

بدانيد كه از پرده بيرون افتادن افتضاح حكومت بوش از بخت بلند مردم ايران و همه ملتهائى است كه حق دارند آزاد و مستقل زندگى كنند. چرا كه ايجاد مدار بسته‏ از راه بكار بردن قواى مسلح را، بر سلطه گر، بسى مشكل مى‏كند. اما آيا اين بخت‏ بلند با نابختيارى حاكميت استبداديان همراه نيست؟ آيا نبايد اين نابختيارى را با بخت بلندى كه آزادى است جانشين كرد؟
بدانيد كه مرتب در باره شما مى‏پرسم. از طرز فكرهاى شما، از روحيه شما، از گذران زندگى شما، از روابط شما با جامعه و با استبداديان مى‏پرسم. مى‏دانم كه‏ روحيه با نشاط و شاد نداريد. مى‏دانم كه طرز فكرهاى شما دستخوش تغيير و همسانى جستن با وجدان جمعى مردم ايران است. اما آيا از خود مى‏پرسيد چرا در دل شوق و در سر شور نداريد؟ مى‏كوشم به اين پرسش، پاسخ بگويم بدان اميد كه‏ شما را در باز يافتن آن شوق و اين شور بكار آيد:
پيش از انقلاب، سلاح در خدمت عقيده، فراوان تبليغ شده و پذيرش همگانى‏ يافته بود. سازمانهائى با ((ايدئولوژى انقلابى)) و مجهز به ((قهر انقلابى)) شكل گرفته‏ بودند. تا زمانى كه كسى از ((تصفيه‏هاى انقلابى)) اطلاع نداشت و كار اين ((تصفيه‏ها)) به‏ انشعابها نكشيده بود، كمترين انتقاد به اين سازمانها، كفر شمرده مى‏شد. غافل از اينكه بستن باب انتقاد، كار انطباق مرام با روش را آسان مى‏كند: ((قهر انقلابى)) در خدمت ((ايدئولوژى انقلابى)) نماند. اين ((ايدئولوژى انقلابى)) بود كه ناگزير شد خود را با خشونت دمساز كند. در جريان اين دمساز شدن بود كه سازمانهاى ((انقلابى)) دستخوش انشعاب‏ها شدند.
تجربه مى‏بايد درس مى‏آموخت و رهبرى انقلاب نمى‏بايد پاسدارى از انقلاب و اسلام و اصول راهنماى انقلاب را به زور مى‏سپرد. مى‏بايد مى‏دانست كه هر انديشه‏اى كه بيان حقوق باشد و زور را به پاسدارى از خود بگمارد، خالى شدن از حقوق را آغاز كرده و سرانجام بيان قدرت و توجيه گر زور و خشونت گشته‏است. بدينسان است كه انقلاب جاى خود را به ضد انقلاب مى‏سپرد. چنانكه، در ايران‏ امروز، قدرت (= زور) در خدمت خيانت ، جنايت و فساد است.
و اگر هر روز را، شما، افراد نيروهاى مسلح، با اين پرسش از خود آغاز كنيد: در خدمت چيستم و كيستم؟ اين پرسش به شما اجازه مى‏دهد در باره رابطه دين و خشونت بيانديشيد و از خود بپرسيد چرا فرمود: ((در دين اكراه نيست))؟

رابطه انديشه و زور؟:

نوبت به نوبت توضيح داده‏ام كه وقتى استعداد تفكر فكر توليد نمى‏كند، خلا پديد مى‏آيد و خلا را زور پر مى‏كند. از اين رو، كسى كه نمى‏انديشد، به زور معتاد مى‏شود. باز گفته‏ام: وقتى انسانها از راه انديشه با يكديگر رابطه برقرار نمى‏كنند، به‏ جبر، از راه زور با يكديگر رابطه برقرار مى‏كنند. بدين خاطر است كه فرمود: حتى در جهاد با دشمنى كه مسلحانه به شما مى‏تازد، در برابرش، حق تمام بايد شد. پس هر جهادى موكول به جهاد اكبر يا حق گشتن است تا مقابله با دشمن، روياروئى حق با ناحق بگردد.

در آغاز انقلاب، وقتى سپاه انقلاب را تشكيل مى‏دادند، شما كه به عضويت آن در مى‏آمديد يا در سالهاى بعد در آن قبول خدمت كرده‏ايد مى‏بايد از تاريخ ، مى‏پرسيديد، مى‏بايد از قرآن مى‏پرسيديد، مى‏بايد به هشدارها كه مى‏دادم، گوش‏ فرا مى‏داديد تا مى‏دانستيد سرانجام، ستون فقرات اليگارشى مافياهاى خيانت ، فساد و جنايت مى‏شويد. در حقيقت، 1 قرآن، سراسر، دعوت به انديشه دينى نو، به روش نو، به حق است. در برابر، طاغوت (انواع زورپرستان) زور را در انواع اشكال در كار مى‏آورند تا مانع از پذيرش‏ پيام جديد بگردند. در اين قرآن، نه يك بار به پيامبر اجازه مى‏دهد براى تحميل دين‏ حق زور بكار برد و نه اجازه مى‏دهد با صاحبان دين‏ها و مرامهاى ديگر، بخاطر دست‏ شستن از باور خويش زور بكار برند. چون مى‏داند بمحض آنكه پاسدارى از دين را به‏ زور بسپارى، دين حق به دين باطل بدل مى‏شود، جاى جاى، خاطر نشان مى‏كند: ((پيامبر را جز ابلاغ پيام نيست)). به او خاطر نشان مى‏كند اگر هم بخواهى نمى‏توانى‏ كسى را هدايت كنى.

اما نبايد تصور كنيد كه تنها دين است كه اگر پاسدارى از خود را به زور سپرد، از بيانى كه بود در بيان زور از خود بيگانه مى‏شود: # هر انديشه‏اى كه انسانها را به حقوق خود و آزادى مى‏خواند، نخست دعوت است. زورپرستان، با اين دعوت، به زور مقابله مى‏كنند. چنانكه از دوران ماركس تا استقرار رژيمى بنام ((ماركسيسم لنينيسم))، در غرب، ماركسيسم ممنوع بود. در همه جا سانسور مى‏شد. اما از زمانى كه رژيم جديد در روسيه تشكيل شد، سپاه پاسدار تشكيل داد، كار با سانسور طرز فكرهاى ديگر آغاز شد و به سانسور ماركسيسم و از خود بيگانه كردنش در استالينيسم، پايان يافت. # در ايران دوران شاه، اسلام، بمثابه بيان آزادى ممنوع بود. با وجود سركوب شديد و سانسور، انتشار پيدا كرد و انقلاب بى مانندى را ببار آورد كه در آن گل بر گلوله‏ پيروز شد. اما با پيروزى انقلاب، ((اسلام عزيز)) نياز به پاسدار پيدا كرد و به تدريج كه‏ زور فراگير مى‏شد و سانسور كامل مى‏گشت، ((اسلام ناب محمدى)) بيان ولايت مطلقه‏ فقيه و ولايت مطلقه اختيار (= قدرت = زور) بر جان و مال و ناموس مردم شد.

پيش از اسلام، بر سر دينهاى موسى و عيسى نيز همين بلا آمده بود. از اين رو، فرمود: ((در دين اكراه نيست)) و ((بر پيامبر جز ابلاغ پيام نيست)).

حال كه تجربه‏ها را به ياد آورديم، مى‏بايد از خود بپرسيم چرا انديشه نياز ندارد زور پاسدارش بگردد و نياز دارد كه زور پاسدارش نباشد؟ زيرا، 1/1 انديشه خلق عقل است و عقل تا آزاد نباشد، خلق نمى‏كند. پس اگر مى‏گويند اسلام دين حق است بدين خاطر است كه از خداوند صادر مى‏شود. به خدا زور راه‏ ندارد و خلق او حق ناب است. هر وقت خواستيد بدانيد چرا و چگونه انسان خليفه‏ خدا است، ساعتى بيانديشيد. تا ببينيد اگر ذهن شما به قدرت و زور مشغول باشد، عقل شما نمى‏تواند فكر كند. بايد زور نباشد تا عقل آزاد و به فكر كردن توانا بگردد. علت نيز اينست كه 2/1 زور از رابطه قوا پديد مى‏آيد. خود به خود، وجود ندارد. شما كه پاسدار و يا عضو يكى از نيروهاى مسلح هستيد، بهتر از هر كس مى‏توانيد، اين واقعيت را تجربه‏ كنيد. اما در رابطه قوا، دو طرف رابطه با زورى كه بر ضد يكديگر بكار مى‏برند، محدود مى‏شوند. مى‏دانيد كه اگر اين قائل به بر قرار شدن رابطه قوا انسان با خدا شويد، خدا محدود مى‏شود. به سخن ديگر، راه دادن زور به خدا، انكار او است. از اين روست كه، به تكرار، قرآن خاطر نشان مى‏كند: خداوند ذره‏اى ستم روا نمى‏دارد. زور عمل‏ شيطان است. هركس ستم مى‏كند، هر كس زور مى‏گويد، به خود ستم مى‏كند و به‏ خود زور مى‏گويد و...

3/1 دو واقعيت بالا را وقتى در رابطه با يكديگر قرار مى‏دهيم، در مى‏يابيم كه الف از همه رابطه‏ها كه در هستى وجود دارند و يا بوجود مى‏آيند، تنها يك رابطه، رابطه قوا است كه نيرو را در زور از خود بيگانه‏ مى‏كند و اين رابطه را هرگز خداوند با آفريده‏هاى خود بر قرار نمى‏كند و ب پيش از اين رابطه، زور وجود ندارد اما عقل وجود دارد و فعال‏ است. ج بمحض اينكه اين رابطه بر قرار مى‏شود، فعاليت آزاد عقل‏ تعطيل مى‏شود. بدين خاطر است كه نسبت انديشه و زور، نسبت‏ تناقض است و بود يكى نبود ديگرى است. بهوش باشيد كه اعتياد به‏ زور، موجب تعطيل عقل شما مى‏شود. تا اعتياد عقل را از كار نيانداخته‏ است، ترك اعتياد كنيد. و بدانيد كه

2 روزى كه سپاه تاسيس شد، بنا بر پاسدارى از انقلاب در برابر تجاوز كنندگان بود. سپس، كار شما سانسور و سركوب ((دگر انديشان)) شد و سرانجام مامور سركوب و سانسور طرزفكرهاى اسلامى شديد. آيا امروز از خود مى‏پرسيد: از كدام اسلام و كدام انقلاب پاسدارى مى‏كنيد؟

بهوش باشيد! اين زورى كه شما را آلت آن كرده‏اند، تا اسلام را از حق‏ خالى و از زور پرنكند، دست بردار نيست.

دانستيد چرا با حضور زور انديشه تعطيل مى‏شود. اينك وقت آنست كه بدانيد هر انديشه‏اى، حتى انديشه راهنمائى كه مصدر آن خداوند، بنا بر اين حق ناب است، بمحض اينكه زور را پاسدار خود مى‏كند، شروع به خالى شدن از حق و پر شدن از ناحق (= زور در اشكال گوناگون) مى‏كند. چرا؟ زيرا وسيله حق، حق است چنانكه‏ وظيفه علم علم است. زور وسيله ايست كه تنها مى‏تواند هدف خود بشود. اينست‏ كه نه تنها دائم بايد ايجاد شود و ويران كند، بلكه دائم بايد بر خود بيفزايد. ايجاد زور توجيه مى‏خواهد و توجيه را مى‏بايد از انديشه راهنمائى بستاند كه از آن مشروعيت‏ مى‏گيرد. پس در آن انديشه، هرآنچه با قدرت سازگار نيست، مى‏بايد جاى خود را به‏ چيزى بسپارد كه با قدرت سازگار است. از اين رو، قدرت دائم انديشه راهنما را از هرآنچه به خود ناسازگار است خالى و با آنچه با خود سازگار است، پر مى‏كند. دين و هر انديشه راهنمائى بدينسان از خود بيگانه مى‏شود. 3 - وقتى طرح اين پرسش است: آيا زور هيچگاه در خدمت حق قرار نمى‏گيرد؟ عضويت شما در سپاه پاسداران و ديگر نيروهاى مسلح گوياى پاسخ شما به اين‏ پرسش است: از ديد شما، زور وسيله است و مى‏تواند در خدمت حق يا ناحق قرار بگيرد. لابد مى‏گوئيد از اين رو بايد تمام قدرت در يد ولى امرى عادل قرار گيرد تا جز در خدمت حق بكار نبرد. اما آيا مى‏توانيد بگوئيد چرا خيانتها ، جنايتها و فسادها، اينهمه فراوانى جسته‏اند؟

ديديم زور از رابطه سلطه گر زير سلطه مى‏آيد. آيا اين رابطه، ناحق‏ كردن حق نيست؟ پس وقتى مى‏فرمايد: در دين اكراه نيست. از آن‏ روست كه اكراه حاصل حقى را ناحق كردن است و از رهگذر تباه كردن‏ دين (= حق) بوجود مى‏آيد و هرگز در خدمت حق قرار نمى‏گيرد.

مى‏پرسيد: پس چرا جهاد واجب گشت و چرا فرامود با ستمكاران و... را جنگ كنيد؟ پيش از اينكه به اين پرسش پاسخ گويم، از شما مى‏پرسم: آيا هرگز از خود پرسيده‏ايد چرا در دنياى اسلامى، خشونت، در اشكال گوناگونش، واجب و حرامش، همچنان مبهم مانده‏است؟ زيرا 4 اگر در دل شوق و در سر شور نداريد، اگر روحيه شما با نشاط نيست، به اين علت‏ است كه با خود و با ديگران، از راه انديشه رابطه بر قرار نمى‏كنيد. از راه زور رابطه بر قرار مى‏كنيد. هر وقت ناراحت مى‏شويد و نمى‏دانيد علت آن چيست، هرگاه روحيه‏ شما كسل مى‏شود، سبك بالى خود را از دست مى‏دهيد، احساس تنهائى و كز كردگى‏ مى‏كنيد، ذهن خود را مشوش و گرفتار ابهامى مى‏يابيد و نمى‏دانيد چگونه از شرش‏ خلاص شويد، ترديد نكنيد كه عقل شما آزادى خويش را از دست داده‏است. اگر نازا نشده باشد، كم بار شده‏است. شك نكنيد كه بيشتر از آنچه با ديگران، با خود رابطه‏ قوا بر قرار كرده‏ايد. در خود زور بكار مى‏بريد. اين زورى كه بكار مى‏بريد، رابطه شما را با خدا نيز قطع مى‏كند. به سخن ديگر، آزادى خويش را از دست داده‏ايد و برده‏ زورمدارى شده‏ايد. از اين روست كه نشاط درونى و اميد را نشانه ايمان و در راست‏ راه هدايت خدا بودن دانست.
فرمود: ((خود را بشناس تا خداى خود را بشناسى)). پس اگر از خود بپرسيد چرا عقل شما را سايه سنگين ابهام پوشانده‏است، به اين واقعيت عارف مى‏شويد كه‏ خشونت از رابطه‏اى پديد مى‏آيد كه به محض بر قرار شدن، رابطه انسان با خدا را قطع مى‏كند. آزادى، بمعناى درست كلمه، رابطه با خدا و قرار گرفتن در مقام خليفه‏ اللهى و اين همانى جستن با هستى است. اين آزادى را كه از دست مى‏دهيد، برده‏ زور مى‏شويد. موجودى در بند انواع كسالتهاى روحى، با دلى خالى از شوق و سرى‏ تهى از شور و روحيه دژم مى‏گرديد.
و بدانيد كه قرآن تصريح مى‏كند: ((هرگز بخاطر كسانى كه به نفس خويش خيانت‏ مى‏كنند، جدال مكن)). پس بكار بردن خشونت، در حمايت از كسانى كه به خود و ديگران خائن هستند، حرام است. اما چه كسانى به خود خائن هستند؟ قرآن به شما پاسخ مى‏دهد: اهل زور. آنها كه به خود و ديگران زور مى‏گويند. راستى اينست كه اگر روحيه با نشاط نداريد، يكى به اين دليل است كه دست كم مطمئن نيستيد كه‏ حاكمان اهل زور نباشند. اكثريت بزرگى از شما مطمئن هستيد كه اهل زور هستند.
و مى‏دانيد كه در جنگ صفين، سربازى از على (ع) كه عقل آزادى داشت ، از توحيد پرسيد. بودند كسانى كه به نهيب زدن در ميدان جنگ و بحبوحه‏ نبردپرسيدند كه اكنون چه جاى پرسش است! امام فرمود: همين جا جاى پرسش‏ است .او بايد بداند چرا مى‏جنگد؟ بدين قرار، در اسلام، نه تنها اطاعت كوركورانه‏ نيست، بلكه در جهاد واجب نيز مى‏بايد عقل آزاد و معرفتش شفاف باشد. آيا شما، هر بار كه دستور بكار بردن خشونت را دريافت مى‏كنيد و يا خود بكار مى‏بريد، ذهن‏ خويش رااز هرگونه ابهامى پاك مى‏كنيد؟ ابهام زدائى از عقل تمامى جهاد اكبر نيست، قدمهاى اول است. اما اگر شما همين قدمها را برداريد، ديگر ستون پايه‏ استبداد نمى‏شويد و بناى استبداد فرو مى‏ريزد.
روش شفاف كردن ذهن را نيز قرآن به شما مى‏آموزد: 1/4 اهل حق و اهل انديشه نه تنها در بكار بردن زور، آغازگر نمى‏شوند، بلكه به‏ ترتيبى كه ديديم، نياز به نبود رابطه‏اى دارند كه زور را توليد مى‏كند. به زبان رايج، نه‏ به حق كسى تجاوز مى‏كنند و نه تن به تجاوز ديگرى به حق خود مى‏دهند. بنا بر اين، خشونت را زورگو در كار مى‏آورد. جهاد برداشتن مانع است. به سخن ديگر، خشونت‏ زدائى است كه فرمود: ((آنها كه در راه ما حهاد مى‏كند، ما آنها را به خود هدايت‏ مى‏كنيم.)) تامل در اين آيه، شما را از دو واقعيت آگاه مى‏كند: الف زورگوئى گم كردن‏ هدايت خود و زورپذير است. جهاد باز يافتن هدايت است و ب به باز يافتن هدايت، واقعيت پيدا مى‏كند. بدين قرار، جهاد ،آزاد شدن از رابطه ايست كه زور را توليد مى‏كند. و

2/4 بخش بزرگ جهاد را در خود بايد به انجام رساند. چرا كه اگر آدمى زور نپذيرد، هيچ زورگوئى نمى‏تواند با او رابطه قوا پديد آورد. بدينسان، جهاد اكبر، تمرينى است‏ براى آنكه حتى پيشاروى دشمنى كه در كار كشتن تو است، رابطه با خدا را از دست‏ ندهى. يعنى عقل تو آزادى خود را از دست ندهد. همان عقل را داشته باشى كه آتش‏ هستى سوز را بر ابراهيم (ع) سرد كرد. و

3/4 خشونتهاى زبانى و قلمى كه زورپرستان دركار مى‏آورند، بهيچ‏ رو از راه خشونتى كه شما مى‏توانيد بكار بريد، از ميان بردنى نيست. همانطور كه مى‏بينيد، روز به روز، بيشتر نيز مى‏شود. اين خشونها، خشونت زدائى نوع ديگرى را مى‏طلبند و آن باروركردن انديشه‏ها و جريان دادن آنها و اطلاعات است. از اين رو فرمود: ((وقتى بر لغو گذر مى‏كنى، كريمانه گذر كن.)) و باز فرمود: ((به بهترين شيوه جدل كن)). و در آيه‏اى روش عمومى را كه جريان انديشه است آموخت: ((بشارت باد بر بندگان من كه قولها را مى‏شنوند و بهترين آنها را بر مى‏گزينند)).
مى‏پرسم: اگر از روز نخست به رهنمود قرآن عمل مى‏شد، ايران و جهان امروز چون بود؟ آيا از خود نمى‏پرسيد چرا كار به جائى‏ رسيده‏است كه امروز، توليد انديشه در بيرون رژيم و ((اسلام ولايت‏ فقيه)) و ((اسلام ناب محمدى)) انجام مى‏گيرد و توليد زور در رژيم ولايت‏ مطلقه فقيه؟ چرا هركس مى‏خواهد به انديشه‏اى روى آورد، از رژيم‏ مى‏برد؟ چرا رژيم مدعى دين سالارى، در برابر انديشه، هفت تير مى‏كشد؟
تجربه‏هايى كه ياد آور شدم، بايد شما را مطمئن كند كه به حكم رابطه‏ هفت تير با انديشه، پيروزى انديشه و شكست رژيم قطعى است. گرچه‏ گرايش شما به اسلاميت و ايرانيت يا اسلامى در بر دارنده خاصه‏هاى‏ ايرانيت، برهان قاطعى است بر شكست قطعى و بسا زود رس رژيم كه‏ بنام دين با دين و وطن مى‏ستيزد.
وباوجود آنكه بيان آزادى در قيد سخت‏ترين سانسورها و از هر سو است، مرا اطمينان حاصل است كه پيروزى قطعى از آن اين بيان است. با وجود اين،

4/4 سپاه پاسداران و كميته‏ها بر اين اساس تشكيل شدند كه زور را زورگوها مى‏گويند و بايد مانع از زورگوئى آنها شد. در همه جا، فكر غالب اينست كه اكثريت‏ بزرگ بى تقصير هستند و اين اقليتهاى كوچك زورمدار هستند كه بر جامعه‏هاى‏ مسلط مى‏شوند. اين فكر ((عامه فريب))، خود فريب نيز هست: عامه فريب است زيرا عيب اكثريت بزرگ را از چشم خود جامعه مى‏پوشاند و خود فريب است ،زيرا باورمند به اين فكر ناصواب نيز فريب مى‏خورد و واقعيت را نمى‏بيند. اين بود كه‏ روزى در اجتماع فرماندهان سپاه گفتم: شما به قرآن رجوع كنيد كه چون آئينه، زيبائيها و زشتيها، حسن‏ها و عيبها را نشان مى‏دهد. از جمله نشان مى‏دهد كه عيب‏ از اكثريت بزرگ زورپذير است. تا زورپذير هست، زورگو نيز هست. پس اين قرآن‏ اكثريت بزرگ را مخاطب قرار مى‏دهد. به اين اكثريت بزرگ است كه روشهاى آزاد شدن از زور باورى و سلطه پذيرى را مى‏آموزد.

بدينسان، اگر قرار بود بر آموزش و روش قرآن، سپاهى براى‏ پاسدارى از انقلاب و اسلام بوجود مى‏آمد، شما مى‏بايد جمعى‏ مى‏شديد الگوى انسانهائى كه زور نمى‏پذيرند و زور نيز نمى‏گويند و به‏ زورپذير مى‏آموزند چگونه خود را از زورباورى و سلطه پذيرى آزاد كند و زورگو را نيز از زورگوئى آزاد مى‏كردند. موازنه عدمى را اصل راهنما كردن، با خدا شدن، همين است.

تنى چند سخنم را حق و عرفان ناب توصيف كردند. روش پيشنهادى خشونت‏ زدائى بود. اما آن زمان، خشونت گرائى رسم همگانى بود. بسيار بودند كه مى‏گفتند: در دراز مدت، روش پيشنهادى شما بكار مى‏آيد اما در كوتاه مدت، بايد، به زور، موانع را از سر راه برداشت. غافل بودند كه افراد سپاه و ديگر نيروهاى مسلح نيز از اكثريت زورپذير و اقليت زورگو هستند. اگر اين اكثريت نمى‏پذيرفتند، كجا سازش‏ پنهانى با امريكا و انگليس و اسرائيل و جنگ 8 ساله در سود اين قدرتها ممكن‏ مى‏گشت؟آمريكا كه خود مظهر شرارت است ،جرات پيدا مى‏كرد ايران را محور شر بخواند؟ كجا خشونت جهان را فرا مى‏گرفت و ويرانى بر ويرانى مى‏افزود؟ كجا اسلام‏ ((ايدئولوژى خشونت)) مى‏گشت؟ كجا ايران، به خيانت و جنايت و فساد، شهرت‏ عالمگير پيدا مى‏كرد؟ كجا...

5 آيا هيچ انديشيده‏ايد چرا قرآن، به تكرار، تمامى صفاتى را كه‏ مى‏توانند بكار محور قدرت كردن يك انسان بيايند را از پيامبر سلب‏ مى‏كند؟ آيا مى‏دانيد چرا خطاب به پيامبر مى‏فرمايد: تو رب مردم‏ نيستى، پدر مردم نيستى، نصير مردم نيستى، وكيل مردم نيستى، اگر هم بخواهى نمى‏توانى كسى را هدايت كنى، صاحب اختيار مردم‏ نيستى، انسانى چون انسانهاى ديگرى؟ زيرا عقل من و شما بدون اصل راهنما، كار نمى‏كند. عقلى كه محورى‏ مى‏سازد و بر آن، كار مى‏كند، آزاد نيست. عقلى كه آزاد نيست، پيام‏ آزادى را درك نمى‏كند. از آنجا كه آزادى به باز بودن عقل بروى‏ خداست، محور سازى، درب عقل را مى‏بندد و ديگر ممكن نيست پيام‏ خدا كه پيام آزادى است به عقل راه پيدا كند. پس اگر فرمود در دين‏ اكراه نيست، از اين رو بود كه اكراه نافى دين و مانع عقل است از دريافت آن بمثابه بيان آزادى.

و اگر على (ع) فرمود: ((شخص را به حق بايد سنجيد و نه حق را به شخص)). از آن رو بود كه عقول انسانها را از بند محور سازى رها كند. شما فراوان مى‏شنويد كه‏ انسان گرائى غربى، انسان محورى است و اسلام خدا محورى است. آيا هيچ از خود پرسيده‏ايد خدا را چگونه مى‏توان محور كرد؟ تصور يك محور، نياز دارد به تصور يك رابطه ميان دو چيز. اين دو چيز نيز بايد در رابطه تابع و متغير باشند، تا بتوان، محور را به تصور آورد. چنانكه در آب دادن يك فلز، از رابطه تابع و متغير دو محور و دو قطب استفاده مى‏كنند. پس‏

خدا را محور تصور كردن، او را چيزى در رابطه با چيز ديگر گرداندن‏ است. شرك همين است. در عمل نيز، ((ولى فقيه)) محورى است كه‏ جانشين خدا مى‏شود و همانطور كه تجربه شد پيش از آن نيز، در جريان تاريخ ، فرعونيت، بارها تجربه شده بود مظهر زور و عامل‏ فراگير شدن خيانت ، جنايت و فساد مى‏شود. بدين قرار، با خدا شدن و براى خدا عمل كردن، آزاد كردن عقل است از محور سازى و محور بازى‏ و فعال كردن عقل است در بى كران هستى. خشونت زادئى در خويشتن، جهاد اكبر است. موازنه عدمى را اصل راهنماى دين كردن، عرفان است.

6 مى‏دانيد چرا خداوند تفرمود: ((با امامان كفر بستيزيد))؟ اگر مشكل اصلى زور پذيرها هستند، چرا نفرمود با زورپذيران بجنگيد؟ زيرا، در همه وقت و در همه جا، الف زورپذير خشونت دركار نمى‏آورد و راه حل را در خشونت خلاصه نمى‏كند. بنا بر اين، او را نمى‏توان با بكار بردن زور، از زور پذيرى، آزاد كرد. بدو بايد آموخت بدون‏ تابعيت از زور، مى‏توان آزاد زيست، مى‏توان استعدادهاى خود را بكار انداخت و بارور شد. ب بنا بر اين، بكار بردن زور، آنها را بر زورباورى و زورپذيرى، استوارتر مى‏كند. مى‏توانيد در اثر استبداد بر جامعه خود، از انقلاب بدين سو، تامل كنيد و از خود بپرسيد: آيا بدست شما، وارونه كارى را كه مى‏بايد نكرده‏اند؟
اما، با امامان كفر، كار ديگر است: بدين اقليت است كه اكثريت زورپذير، در زورپذيرى مى‏ماند. اين گروه است كه دين را، در بيان قدرت، ناچيز مى‏كند. آنها كه‏ نظام اجتماعى را بر مدار زور شكل مى‏بخشند و به زور برپا نگاه مى‏دارند، اينانند. بهوش باشيد! امامان كفر، دگر انديشان نيستند. آنها هستند كه بيان دين را در آئين‏ كفر از خود بيگانه مى‏كنند. از راه عبرت، در اسلامى كه مردم با آن انقلاب كردند را با اسلامى كه اينك مدار دولت ((ولايت مطلقه فقيه)) شده‏است، مقايسه كنيد. بعد به‏ قرآن مراجعه كنيد تا ببينيد كفر پوشاندن حق است. پس از آن، از خود بپرسيد: دين‏ حق را چه كسانى با پوشش قدرتمدارى، مى‏پوشانند. آنها امامان كفر هستند. وقتى‏ نيك آنها را شناسائى كرديد، در مى‏يابيد كه

الف در همه جا و همه وقت، دين سالارانى كه دين را وسيله استقرار قدرت مى‏كنند، امامان حق پوش هستند. دريدن پوشش فريب‏ خشونت زدائى و كار اول است. ب بسا مى‏شود آنها كه مدار قدرت‏ مى‏شوند، بر تمامى عرصه‏ها، خشونت حاكم مى‏كنند. در اين صورت، خشونت زدائى بكار بردن خشونت را ناگزير مى‏كند. از اين رو فرمود با امامان كفر ستيز كنيد. اما اين ستيز مى‏بايد خشونت زدائى باشد، بايد آزاد كردن عرصه‏هاى حيات فردى و جمعى از خشونت باشد. بايد آزاد كردن امامان كفر از خشونت باشد. پيشاپيش، بايد زورپذيران به آزادى‏ از زورباورى و زورپذيرى فراخوانده شوند. بسا مى‏شود كه آزاد شدن‏ آنها، به جنبشى همگانى مى‏انجامد و محلى براى بكار بردن خشونت‏ برجا نمى‏گذارد.
اگر تا امروز از خود نپرسيده‏ايد، وقت آنست كه از خود بپرسيد: اگر اجراى هر دستور را موكول مى‏كرديد به اطمينان از حقانيت آن، اگر بر اين پندار ناصواب عمل نمى‏كرديد كه اگر دستور خطا باشد، مسئوليت‏ آن با صادر كننده دستور است، آيا زندگانى جامعه ايران گرفتار سرطان‏ خيانت ، جنايت و فساد مى‏گشت؟
ايران سرزمينى است كه در آن، گل بر گلوله پيروز شد. زيرا وجدان‏ جمعى مردم ايران افراد نيروهاى مسلح را فرا گرفت. اينك، دين و وطن ما در تنگنائى است كه رهائى از آن، در گرو تغيير كردن و تغيير دادن، آزاد شدن و آزاد كردن است. اين بار نيز، ستيز با امامان كفر نياز به خشونت ندارد. گل مى‏تواند بر گلوله پيروز شود و شما مى‏توانيد در اين پيروزى نقش تعيين كننده‏اى را بازى كنيد. عقل را آزاد كنيد، با خدا كنيد، روحيه شما را پر نشاط مى‏كند و راست راه هدايت را به شما خواهد نمود. اين گفتگو را در نوبتى ديگر، كامل مى‏كنم.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره