|
چه بايد كرد؟ - 3 :
در مدارهاى بسته كه بايد گشود
7 - علامت آزمون موفق پيشنهادها توسط خود و در خود، آزاد شدن از رويه واكنش و
يافتن رويه كنش است. توضيح از پديده هائى كه فراوان ملاحظه مىشود، ((كزكردگى))
فعالان سياسى است. بدين توضيح كه با پيدا شدن روزنه اميدى، به هيجان مىآيند و
گرم مىشوند. و زمانى كه بنظرشان مىرسد سراب را آب تصور كرده بودهاند، زانوى غم به
بغل مىگيرند. و يا با ملاحظه ستم گستريهاى جباران و در خود نيافتن قدرتى كه آنها را
سرجايشان بنشانند، گرفتار كزكردگى مىشوند. به سخن روشن، بسيارند آنها كه در
كوتاه مدت و ((همين جا)) زندگى مىكنند و اختيار شادى و غم خويش را بدست
زورپرستها مىسپارند. حال آنكه با هدف كردن آزادى، آزاد شدن روش مىشود و ميزان
آزاد شدن اينست كه آدمى صاحب اختيار زندگى خود، بگردد و با اميد و شاد بزيد.
بدين قرار، هر يك از قدرت و آزادى با صفاتى همراهند: آزادى با عمل به حقوق و دفاع
از حقوق، راست پندارى و راست گفتارى و راست كردارى، استوارى اراده، استقامت،
پىگيرى، اميد و شادى، دوستى و همكارى، وفاى بعهد، تقوا، گذار دائمى از ناتوانى به
توانائى و از نادانى به دانائى، و... همراه است. و قدرت مدارى با ضديت جوئى و پرورى،
كين و خشم و بخل و حسد و... و بخصوص وفا نكردن به هيچ عهدى و به پايان نرساندن
هيچ راهى و ناپيگيرى و حق ستيزى همراه است.
انتخاب هر يك از دو هدف آزادى يا قدرت، سبب دو نگرش در رابطه آزادى و قدرت با
عدالت، با امنيت، با حقوق انسان، با... مىشود. اين همان مشكل است كه بعد از انقلاب،
((چپ)) را، بنام عدالت اجتماعى، ضد آزادى گرداند. اين مشكلى است كه امروز نيز، مردم
عادى مسائلى نظير بى كارى و گرانى را مسائل درجه اول زندگى خود مىدانند و آزادى،
مسئله درجه چندم آنهاست. بدين قرار، نه تنها از لحاظ همه مردم كه از نظر درس
خواندهها و حتى سازمانهاى سياسى نيز، رابطه آزادى با عدالت اجتماعى و رابطه آن با
امنيت و حقوق انسان مىبايد از ابهام خارج شود:
# اگر عدالت را بر اساس نابرابرى تعريف كنيم و آزادى را نيز همان بدانيم كه ليبراليسم
مىداند، مشكل حل مىشود. الا اينكه اقليتى صاحب همه چيز، از جمله قدرت سياسى،
"مىشود و در كشورى چون ايران، استبداد جاودانى مىگردد;"
# اگر عدالت را بر اساس برابرى تعريف كنيم و آزادى را همان بدانيم كه ليبراليسم
مىداند، به قول آلن تورن، جامعه شناس فرانسوى، هردو را با هم نمىتوان داشت. در
حقيقت، ليبراليسم بر روش افلاطون رفته است. يعنى كلمه را نگاه داشته و معنى آن را
تغيير دادهاست. در حقيقت، تحت عنوان آزادى (= توانائى + زور در محدوده فرد) را
تعريف كردهاست. بدينسان، برابرى در آزادى، محدود كردن ((قوىترها)) از آزادى
مىشود. اگر نخواهى آزادى را محدود كنى، مىبايد، دست از عدالت اجتماعى بردارى.
# از تجربه غرب و نيز از توجه به تقلب در معنى دادن به كلمهها و نيز تغيير جاى عدالت
(از ميزانى براى سنجش ،به هدف براى رسيدن به آن)، به اين نتيجه مىرسيم كه در
تعريف، الف - نياز به اصل راهنمائى است كه آزادى را از بند محدوديت رها كند. ب -
عدالت جاى خود را بعنوان ميزان باز يابد چنانكه بكار بردن آن، همه انسانها را، بطور
برابر، از آزادى و حقوق خويش برخوردار كند. اين كارى است كه در كتاب عدالت به انجام
بردهام. با توجه به اين دو ضابطه، مىگويم:
آزادى بر اصل ثنويت هرگز قابل تعريف نيست مگر به ضد خود يعنى همان تعريف كه
ليبراليسم از آن بدست مىدهد. بر اصل موازنه عدمى، آزادى، الف - حدناپذير مىشود.
ب - نبود قدرت و جبر و اكراهى مىشود كه تحميل مىكند. ج - زور را چه آدمى بر ضد
خود بكار برد و چه ديگرى در باره او، بكاربرد، او را از آزادى محروم مىكند. د - در
هستى، تنها زور حد پديد مىآورد. بنا بر اين،
آزادى زيست در اين همانى با هستى است. عدالت ميزانى است كه بدان،
آدمى مىتواند اندازه عدم اينهمانى خود را با هستى، اندازه مىگيرد. از
اين رو، از آزادى جدائىناپذير است.
8 - حال اگر بخواهيم دو تعريف عمومى را به دو تعريفى درآوريم كه براى همگان قابل
لمس باشد، گوئيم:
1/8 - در وجه اجتماعى، اگر بخواهيم به ((لااكراه)) اكتفا كنيم، عدالت تامين
زيست در لااكراه براى هر انسان و محيط زيست او در بعدهاى سياسى و
اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى مىشود.
بدين دو تعريف، تضاد عدالت و آزادى از ميان بر مىخيزد. و فرد فرد جامعه در مىيابد
كه آزادى ذاتى حيات او است و با غفلت از آن، گرفتار زورمدارى مىشود و
2/8 - انواع امنيتهارا از دست مىدهد كه بدون آنها، محيط اجتماعى، محيط اكراه
مىشود. و
حقهايى راكه انسان دارا مىباشد ، باز، بر اصل ثنويت، تعريفى را يافتهاند كه ناقض
حق است. در نتيجه، الف - حق را بيرون از انسان قرار مىدهد. و ب - حقوق نيز مثل
آزادى دادنى و ستاندنى مىشوند. و ج - بخصوص با يكديگر تعارض پيدا مىكنند و د -
قدرت كه ضد حق است، حافظ آن مىشود! از اين رو است كه در جامعهها، از مردم
سالاريهاى غربى گرفته تا غير استبدادها، امنيت و آزادى در تعارض قرار مىگيرند و
همواره، بنام امنيت، آزادى محدود مىشود. حال آنكه
3/8 - حقوق انسانى كه بديل مىبايد به جامعه پيشنهاد كند، الف - ذاتى
حيات او هستند و ب - آزاد شدن يعنى رها شدن از غفلت و زندگى خويش
را عمل به حقوق گرداندن و ج - حقوق انسان مجموعهاى را تشكيل
مىدهند كه نه تنها با يكديگر تعارض ندارند و يكى را نمىتوان بر ديگرى
مقدم شمرد، بلكه عدم رعايت هر يك از حقوق، نقض حقوق ديگر را نيز
درپى مىآورد.
بدين قرار، اگر بگوئيم حق آنست كه از خود هستى دارد، تمامى ساختههاى قدرت و
متكى به قدرت ناحق مىشوند. تعريف عمومى حق عبارت مىشود از
بودها يا هست هائى كه هستى انسان را تشكيل مىدهند و عمل به آنها،
واقعيت بخشيدن به آزادى انسان (اين همانى با هستى) است و، از اين
رهگذر، روابط ميان انسانها با يكديگر و با محيط زيست را بر اصل ((لااكراه))
يا عدم زور، تنطيم مىكنند، حقوق انسان هستند.
و همچنان عدالت ميزان تشخيص بود (آنچه از خود هستى دارد) از نبود (ساختههاى
زور) و كيفيت زندگى از لحاظ اندازه بكار بردن حقوق مىشود. و
9 - جامعه هائى كه نظام بسته دارند، داراى آن قشربندى اجتماعى هستند كه، در آن،
قشرهاى مسلط، براى حفظ موقعيت خود، نيروهاى محركه عامل تغيير نظام اجتماعى را
يا در زور از خود بيگانه مىكنند و در تخريب بكار مىبرند و يا صادر مىكنند. بنا بر اين،
استقلال معناى شفافى را طلب مىكند:
1/9 - استقلال آزادى جمعى يك جامعه است. بنا بر اين، تحقق آن به
تبديل نظام اجتماعى بسته به نظام اجتماعى باز و تحول پذير نگاه داشتن
"نظام اجتماعى است; "
2/9 - استقلال يعنى هر ملتى حقوق جمعى دارد بنا بر اين، نه براى خود،
منافع و مصالحى بيرون از حقوق خويش قائل مىشود و نه براى جامعهاى
چنين منافعى را، نه در ايران و نه در هرجاى ديگر جهان، برسميت
"مىشناسد ;"
3/9 - بنا بر اين، مراجعه به قدرت خارجى، در سياست داخلى، چه
مستقيم و خواه غير مستقيم ناقض استقلال است. و
4/9 - لذا، هيچ قدرت خارجى در هيچيك از ابعاد سياسى و اقتصادى و
اجتماعى و فرهنگى و محيط زيستى، ولايتى بر جامعه ملى ندارد و شريك
مردم ايران در حاكميت نيست. و
5/9 - بنا بر اين، روابط خارجى در همه ابعاد سياسى و اقتصادى و
اجتماعى و فرهنگى و محيط زيستى، بر اصل موازنه عدمى برقرار
مىشوند. يعنى آزاد از روابط سلطه و به ترتيبى كه نيروهاى محركه بتمامه
در رشد انسان و تحول جامعه به جامعه آزاد بكار افتند.
6/9 - باز نگاه داشتن جامعه ملى به روى جريانهاى انديشه و علم و فن و
دست آوردهاى ديگر خلاقيت انسان، كه در شمار اصلىترين نيروهاى
محركه در جهان امروز و فردا هستند، استقلال بمعناى باز كردن جامعه و
تحولپذير گرداندن آنست.
7/9 - خاصههاى ايرانيت يا هويت مستقل ايرانيان بمثابه انسانهاى آزاد و
در رشد را در مطالعههاى ديگر، آوردهام. در اينجا خاطر نشان مىكنم كه
استقلال به برخوردارى انسان ايرانى از حقوق و ارزشهاى جهان شمول،
تحقق پيدا مىكند. از جمله اين ارزشها مشاركت مردم سالارانه و برابر در
اداره امور جهان و از ميان برداشتن مرزهائى (نژادى، قومى، دينى، جنسى
و...) هستند كه قدرت (= زور) ميان انسانها بوجود آوردهاست.
بدين قرار، آزادى و استقلال از يكديگر و اين دو، از حقوقى كه يك
انسان دارد و زندگانى روزمره او را تشكيل مىدهند، جدائىناپذير هستند.
نظام سياسى سازگار با اين دو اصل و حقوق انسان، نظام ولايت جمهور
مردم است به ترتيبى كه در ايران، هيچ شخصى، بنام اين يا آن مقام و
موقعيت، و هيچ گروه و قشر و نهادى، بنام دين و مرام و...، خود را حتى
شريك مردم در ولايت برابر آنها بر جامعه و وطن خود نسازد و در انيران،
هيچ قدرت خارجى ولايت مردم را بر جامعه خويش، محدود نكند.
.1 - در باب مصلحت و حقيقت، هرآنچه را، به تحقيق، يافتهام، نوشتهام. خاصههاى
مصلحت بيرون از حقيقت، خاصههاى ناحق هستند: مصلحت را همواره قدرت مىسنجد
و در وجود، وابسته به قدرت است، به ضرورت، تناقض دربردارد، به ضرورت زور در
بردارد و به زور بايدش بكار برد، به ضرورت مبهم است، به ضرورت تبعيضى است بسود
كس يا كسانى و به زيان كس يا كسان ديگرى، به ضرورت تقدم حال بر آينده و حقوق
آيندگان است، به ضرورت، سلب حقى و بنا بر اين سالب حقوق ذاتى انسانى يا انسانهائى
است، به ضرورت بى اعتنائى به واقعيتهائى است كه انسانهاو محيط زيست آنها هستند،
به ضرورت محدود كننده آزادى، به ضرورت ويرانگر نيروهاى محركه و به ضرورت با
مفسدتهاى ديگر همراه است.
با توجه به خاصههاى مصلحتى كه قدرت در بيرون حق مىسنجد و با توجه به اين
واقعيت كه مردم ايران، در دوران انقلاب و از آن روز تا امروز، چوب مصلحت بيرون از حق
و حقيقت را بسيار خوردهاند و مىخورند و با توجه به اين امر كه جمعى بنام مصلحت
محدوده عمل سياسى را درون رژيم مىشناسند و جمعى ديگر بى توجه به هدف و روش
و اصل راهنما و بنام مصلحت، زور پرست و غير زور پرست را ((اپوزيسيون)) مىخوانند و
((مصلحت انديشانه)) مىكوشند ((اپوزيسيون)) را همصدا و بلكه يك صدا كنند، موقع
آنست كه به صراحت و شفافيت تمام بگوئيم:
1/.1 - بسط فرهنگ آزادى در ايران، نياز به رهبرى دارد كه به هيچ
مصلحت بيرون از حقى، تن ندهد. اين بديل كه موازنه عدمى را اصل راهنما
و آزادى را هدف و روش كار خود مىداند، مبارزه با همه انواع زورپرستى و
زورپرستان را كارى مىداند كه دائم بايد تصدى كند تا زور پرستان از
زورپرستى آزاد شوند. و
2/.1 - اگر بديلى با هدف و روش آزادى، ((از راه مصلحت)) بخواهد با
تمايلهاى زورپرست مخالف رژيم اتحاد كند، بناگزير مىبايد از هدف و
روش خود دست بردارد و از جنس زورپرستان بگردد. غير از اينكه، بدين
از خود بيگانگى، فاسد مىشود، جامعه ايرانى گرفتار همان مدار بستهاى
مىماند كه اين جامعه و جامعههاى همانندش را در استبداد نگاه
داشتهاست.
3/.1 - راه سر راست اينست كه زور پرستان از زور پرستى آزاد شوند. بديهى است آزاد
شدن به ادعاى آزادى خواهى و مردم سالارى طلبى ثابت نمىشود. به جبران ثابت
مىشود. به حر شدن ثابت مىشود و قدم اول در طريق جبران، بى ادعا و بى توقع، در
عداد پويندگان طريق آزادى قرار گرفتن و آن را به موقع رهبرى زورپرستان رجحان دادن
است.
11 - بدين قرار، واقعيت اولى كه تمامى توجه بديل مردم سالار را بايد به
خود جلب كند، همان واقعيت است كه بخشى مهم از موجوديت اين بديل
از آنست: وجود مدار بسته زورمدارى و ضرورت گشودن اين مدار . بديل
مردم سالار نويد و اميد به بيرون رفتن از اين مدار است. توانائيش را از
رهاكردن جامعه از مدار بسته بدست مىآورد.
اما جز اين مدار بسته كه مىبايد گشود، مدارهاى بسته ديگرى در درون و بيرون ايران
وجود دارند كه بديل مردم سالار آنها را نيز مىبايد بگشايد:
1/11 - مدارهاى بسته انيرانى:
1/1/11 - در منطقه، ايران در حلقه آتش است. قدرتمدارى كور ملاتاريا و تروريست
پروريش، ايران را در اين مدار قرار داده است. بديل مردم سالار در گشودن اين مدار
مىتواند نقشى تعيين كننده ايفا كند و از سه راه: الف - از راه افشاى روابط پنهانى رژيم و
نقشش در خشونت گسترى و ب - بخصوص از راه بيانگر حقوق ملى گشتن و در همان
حال، دفاع از حقوق ملى هريك از ملتهاى منطقه شدن و ج - از راه هشدار دادن به افكار
عمومى و آگاه كردنش از موقعيت كشور در وضعيت متغير منطقه و جهان و پيشنهاد كردن
سياست خارجى جانشين بر اصل موازنه عدمى.
پرده برداشتن از ايران گيتها، از روابط پنهانى با امريكا و اسرائيل و نقش بديل مردم
سالار در ماجراى افغانستان و نيز در قرارداهاى نفتى و قرضهها و... گوياى اثر بخشى
روش پيشنهادى هستند.
2/1/11 - مدارجهانى كه رژيم ايران را در آن زندانى كردهاست، مداربسته ديگرى است كه
مىبايد گشود:
- در رابطه با امريكا، وجود روابط پنهانى (تازهترين بروز آن، سفر آقاى خرازى به لبنان
براى منصرف كردن حزب الله از درگيرى با اسرائيل) از سوئى و قرار گرفتن ايران در شمار
كشورهاى ((محور شر)) از سوى ديگر. نيك كه بنگرى مدار بستهاى را مىبينى كه بوش -
صدام - خامنهاى - شارون، ايجاد كردهاند. گشودن اين مدار، يكى از بايستهترين
كارهاست. از راه، الف - مبارزه هرچه قاطعتر با تروريسم و افشاى سازمان ترور حاكم بر
دولت را، از كارهاى اصلى خود دانستن. و ب - مبارزه هرچه قاطعتر با سلطهطلبى امريكا
بخصوص از راه آگاه كردن افكار عمومى امريكا از روشهائى كه امريكا در جلوگيرى از
استقرار مردم سالارى در ايران بكار مىبرد. و ج - آگاه كردن مردم ايران از توانائى خويش
و بخصوص از اين واقعيت كه ايران ديگر در موقعيت زير سلطه نيست. بدين توضيح كه
اگر مردم ايران بخواهند مىتوانند كشورى مستقل داشته باشند. و
3/1/11 - جز امريكا، اروپا و روسيه و چين و ژاپن و هند نيز وجود دارند. ضابطه رژيم در
روابطى كه با اين كشورها دارد، بقاى خويش است. از اين رو، مدار بستهاى بوجود
آمدهاست كه حقوق ملى ايران را (از جمله در درياى خزر) تهديد مىكند و كشورما را از
ايفاى نقشى در آسياى ميانه، در افغانستان، در رابطه با شبه قاره هند و حتى در منطقه
خليج فارس، بر وفق حقوق ملى خود و حقوق ملى ملتهاى منطقه باز مىدارد. ايران را از
اين مدار بسته نيز مىبايد بدرآورد. رژيم ايران را در موقعيت تهديد از هرسو قرار داده و
امتياز دادن از ثروت آن و حقوق مردمش را وسيله بقاى خويش به زيان كشور
گرداندهاست. شناسائى دقيق موقعيتى كه رژيم كشور را در آن قرار دادهاست و پيشنهاد
سياست ديگرى كه بتواند ايران و كشورهاى آسياى ميانه و افغانستان و... را از آن
بدرآورد، كارى است در عهده بديل مردم سالار. بديل درخور اين عنوان نمىتواند در
داخل و خارج بدون برنامه و سياست باشد. زيرا الف - به جامعه ملى مىگويد بعنوان
بديل وجود ندارد و اگر وجود دارد، وجودى بى كفايت و فعلپذير دارد و ب - اين جامعه را
متقاعد مىكند كه يا سياست ديگرى وجود ندارد و يا بر فرض وجود، بديلى كه بتواند آن
را به اجرا درآورد، وجود ندارد. و
4/1/11 - ايران قلب يك حوزه فرهنگى بزرگ و پرتنوع و بسا بزرگترين حوزه فرهنگى
جهان است. حوزه اسلامى را ((فرهنگى)) خواندم از اين رو كه هر حركتى در قلب اين
حوزه، موج خود را به سراسر اين حوزه مىگسترد. چنانكه موج انقلاب ايران فراتر از
حوزه، جهان را در بر گرفت. اين موقعيت بى مانند، از دورانى كه ايران به زير سلطه رفت،
همچنان رها شده ماندهاست.
مىتوان تصور كرد اگر در ايران، اسلام بمثابه بيان آزادى استسلام يا
اسلام از خود بيگانه در بيان قدرت (= زور) را از صحنه براند و جامعه جوان
ايران جنب و جوش زندگى در آزادى و رشد را باز يابد، حيات پرنشاط قلبى
كه ايران است چسان به حوزه بزرگ نشاط حيات خواهد بخشيد.
بدين قرار، پرداختن به انقلاب اسلامى بمعناى كوشش براى آنكه پرده
فريب دريده شود و مردم اين حوزه از فريب رها شوند كه قرنهاست بدان
نيروهاى محركه خويش را بيشتر در خدمت قدرتمدارى به ويرانگرى بكار
مىاندازند، كوشش براى آنكه بيان آزادى جانشين بيان قدرت شود، در
خور و در حوزه مسئوليت انسانهائى است كه عقل آزاد يافتهاند و در
مىيابند كه رها كردن مردم ايران و مردم حوزه فرهنگ اسلامى، از
مدارهاى بسته بيرونى و درونى، در گرو انجام اين انقلاب است. اين انسانها
كوششى چنين بزرگ را انسانىترين و بسزاترين كوشش انسان اين عصر
خواهند يافت:
2/11 - مدارهاى بسته در ايران با مدارهاى بسته در انيران، يكديگر را ايجاب مىكنند و
گشودن آنها اراده استوار بديل آزاد انديش را مىطلبد:
1/2/11 - دين اكثريت نزديك به اتفاق مردم ايران اسلام است. در حال حاضر، بنام اين
دين، نه تنها جريان انديشه كه جريان انديشه دينى نيز متوقف است. عقلهاى قدرتمدار
كه بنا را بر تضاد گذاشتهاند، فرصت را براى ابراز دشمنى كور، سخت مساعد يافتهاند.
غافل از اينكه، بدين دشمنى، ابتكار عمل را بطور كامل از آن ملاتاريا گردانده و به آنها
فرصت دادهاند كه نبود دولت ملاتاريا را نبود اسلام تبليغ كنند و بدينسان فلج
كنندهترين مدارهاى بسته را بوجود آورند.
براى رها شدن از اين مدار بسته، براى آنكه ايران از هرگونه استبدادى
بياسايد، براى آنكه هر عقلى آزادى خويش را باز يابد، براى آنكه دين و
مرام از سلطه قدرت بدر آيد، انقلاب اسلامى بمعناى بازيافتن اسلام بمثابه
بيان آزادى، بايسته است. براى آنكه اين انقلاب بطور كامل انجام پذيرد،
الف - دين مىبايد از مهار قدرت، از دولتى و غير دولتى آزاد شود. رها
شدن دين از قيد دولت بطور خاص و قدرت بطور عام، امكان آن را فراهم
مىآورد تا ب - دين بمثابه بيان آزادى، نقش خويش را در رها كردن انسان
از حدها و در آزادكردنش از تخريب نيروهاى محركه، در اين همانى جستن
انسان با هستى، در پندار و گفتار و كردار، يعنى در بازيافتن آزادى، ايفا
كند.
2/2/11 - آزاد شدن عقلها از مدار بستهاى كه قدرتمدارى است، مىبايد با بازشدن
مدارهاى بسته در بنيادهاى (نهادهاى ) جامعه همراه شود. از جمله اين بنيادها، بنياد
خانواده و مدار بسته رابطه زن با مرد، بر اصل ثنويت تك محورى است كه از آن به ((مرد
سالارى)) تعبير مىشود حال آنكه در حقيقت، قدرت (= زور) سالارى است. پيشنهاد
نظام جديدى بر اساس حقوق انسانى برابر و فضلهايى كه زنان و مردان دارا مىباشند ،
مىبايد با پيشنهاد انقلاب در طرز فكرها و رفتارها، همراه شود. چنانكه انسان ايرانى
دريابد جامعه او رشد نمىكند تا وقتى زن ايرانى رشد نمىكند .يعنى موقعيت خويش را
بعنوان انسان آزاد و در رشد، در جامعه ملى باز نمىيابد.
3/2/11 - نظام اجتماعى استبدادى، مدار بستهاى شده است كه در آن، اقليت كوچك
.4 درصد و بيشتر توليد ناخلص داخلى را ((رانت)) مىبرد. اين مدار بسته از راه درآمد
نفت و اقتصاد خارجى و خارجى شدن دولت و گروه بنديهاى حاكم بوجود آمدهاست. رها
كردن ايران از دولتى كه نسبت به جامعه ملى خارجى شدهاست، پايان بخشيدن به
حاكميت اليگارشى مافياها، به آزادى و عدالت اجتماعى، با تعريفى كه بدست داده شد،
ميسر مىشود. در مطالعهاى ديگر، برنامه داخلى كردن دولت و تغيير رابطه دولت با ملت
را نيز به تفصيل، توضيح دادهام. بديل مردم سالار مىبايد جامعه را از اين واقعيت آگاه
كند كه خارجى شدن دولت و كوچك شدن راس هرم اجتماعى و بزرگ شدن قاعده آن،
تنها علامت از رشد ماندگى نيست بلكه عامل جريان دادن نيروهاى محركه به انيران، به
قطب مسلط است. و
3/2/11 - و ايران جامعهاى متشكل از اقوام است. روابط ميان اين اقوام متناسب با
استبداد برقرار گشته و پايدار شدهاند. زيست در اقوام مختلف در تضاد از عوامل ديرپائى
نظام اجتماعى استبدادى است. باز كردن مدار بستهاى كه اقوام ايرانى در آنند، نياز به
تغيير تضاد با يكديگر به توحيد با يكديگر دارد بر اصل حقوق برابر دارد. اين تغيير از دو
سو مىبايد بعمل آيد:
توحيد اقوام در نگهدارى حيات آزاد و مستقل ايران همانقدر بايسته
است كه توحيد در باور به حقوق برابر و استقرار نظامى اجتماعى - سياسى
بر وفق حقوق برابر و حافظ حقوق برابر. بديل مردم سالار، پيشاپيش
مىبايد اين مدار بسته و ديگر مدارهاى بسته را بگشايد تا كه جامعه ملى
اطمينان خاطر و اعتماد بنفس بيابد و به جنبش همگانى برخيزد.
12 - بدين قرار، بديل مردم سالار مجموعه ايست از رهبرى و اصول راهنما و هدف و
روش و برنامه براى آزاد كردن جامعه ملى از مدارهاى بسته در درون و بيرون. در حقيقت،
بديل مردم سالار فرآورده مدارهاى بسته و نقش آن گشودن اين مدارهاست. با توجه به
اين واقعيت،
1/12 - بديل مردم سالار جبههاى از تمايلهاى گوناگون است كه آزادى را
هدف و روش مىكند و در اصول راهنماى مردم سالارى اشتراك نظر دارند
و از مثلث زور پرست آزادند و هدف خويش را آزاد شدن و آزاد كردن
جامعه ايران از مدارهاى بستهاى مىشناسد كه زورمدارى ايجاد
كردهاست.
2/12 - با توجه به نيم قرن تجربه تشكيل جبهههاى ناپايدار در ايران و به
حكم آنكه تا استقرار مردم سالارى و اداره ايران در مردم سالارى تا
جانشين ضد فرهنگ قدرت (= زور) شدن قطعى فرهنگ آزادى، توانائى و
دوام اين جبهه در اينست كه تركيب خود و در پندار و گفتار و كردار خويش
بيانگر همه خاصه هائى باشد كه در اين ((چه بايد كرد؟)) براى جامعه باز و
آزاد پيشنهاد شدهاند.
3/12 - از مهمترين نيروهاى محركه جامعهاى چون جامعه ايرانى، يكى هيجان رشد
است. اين هيجان در انسانهائى برانگيخته مىشود كه غرور و اعتماد به نفس انسان آزاد
را داشته باشند. بديلى كه سرشار از اميد و شادى و غرور و اعتماد به نفس نباشد، كجا
مىتواند در جامعه جوان ايران هيجان رشد پديد آورد؟ از اينجاست كه بديل مردم سالار
واقعيت پيدا نمىكند مگر به تغيير طرز فكرها و رفتارها. از اين رو، نه تنها جبهه
نمىتواند محل تنش ميان اعضاى خود باشد، بلكه نمىتواند تركيبى را پيدا كند كه
كاهنده اميد و نشاط زندگى و هيجان رشد باشد. جامعه جوان به جبههاى نياز دارد كه
نشاط حيات و هيجان رشد، ترجمانش باشد. بدينسان، مخالفان رژيم، آزاد شدن را از
خود بايد شروع كنند. در حقيقت، يكى از موانع گسترش جبهه اينست كه بخش بزرگى از
((اپوزيسيون)) فاقد آن نشاط و اين هيجان است.
يادآور مىشود كه در باره بديل و جبهه ،تحقيق مفصلى را انتشار دادهام. در اين
نوشته، بيشترين توجه را به مدارهاى بستهاى كردهام كه تا گشوده نشوند، ظلمات
استبداد جاى به روشنائى آزادى نمىدهند.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|