انقلاب اسلامى در هجرت شماره 541
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
چه بايد كرد؟ - 3 :

در مدارهاى بسته كه بايد گشود


7 - علامت آزمون موفق پيشنهادها توسط خود و در خود، آزاد شدن از رويه واكنش و يافتن رويه كنش است. توضيح از پديده هائى كه فراوان ملاحظه مى‏شود، ((كزكردگى)) فعالان سياسى است. بدين توضيح كه با پيدا شدن روزنه اميدى، به هيجان مى‏آيند و گرم مى‏شوند. و زمانى كه بنظرشان مى‏رسد سراب را آب تصور كرده بوده‏اند، زانوى غم به‏ بغل مى‏گيرند. و يا با ملاحظه ستم گستريهاى جباران و در خود نيافتن قدرتى كه آنها را سرجايشان بنشانند، گرفتار كزكردگى مى‏شوند. به سخن روشن، بسيارند آنها كه در كوتاه مدت و ((همين جا)) زندگى مى‏كنند و اختيار شادى و غم خويش را بدست‏ زورپرستها مى‏سپارند. حال آنكه با هدف كردن آزادى، آزاد شدن روش مى‏شود و ميزان‏ آزاد شدن اينست كه آدمى صاحب اختيار زندگى خود، بگردد و با اميد و شاد بزيد.
بدين قرار، هر يك از قدرت و آزادى با صفاتى همراهند: آزادى با عمل به حقوق و دفاع‏ از حقوق، راست پندارى و راست گفتارى و راست كردارى، استوارى اراده، استقامت، پى‏گيرى، اميد و شادى، دوستى و همكارى، وفاى بعهد، تقوا، گذار دائمى از ناتوانى به‏ توانائى و از نادانى به دانائى، و... همراه است. و قدرت مدارى با ضديت جوئى و پرورى، كين و خشم و بخل و حسد و... و بخصوص وفا نكردن به هيچ عهدى و به پايان نرساندن‏ هيچ راهى و ناپيگيرى و حق ستيزى همراه است.
انتخاب هر يك از دو هدف آزادى يا قدرت، سبب دو نگرش در رابطه آزادى و قدرت با عدالت، با امنيت، با حقوق انسان، با... مى‏شود. اين همان مشكل است كه بعد از انقلاب، ((چپ)) را، بنام عدالت اجتماعى، ضد آزادى گرداند. اين مشكلى است كه امروز نيز، مردم‏ عادى مسائلى نظير بى كارى و گرانى را مسائل درجه اول زندگى خود مى‏دانند و آزادى، مسئله درجه چندم آنهاست. بدين قرار، نه تنها از لحاظ همه مردم كه از نظر درس‏ خوانده‏ها و حتى سازمانهاى سياسى نيز، رابطه آزادى با عدالت اجتماعى و رابطه آن با امنيت و حقوق انسان مى‏بايد از ابهام خارج شود: # اگر عدالت را بر اساس نابرابرى تعريف كنيم و آزادى را نيز همان بدانيم كه ليبراليسم‏ مى‏داند، مشكل حل مى‏شود. الا اينكه اقليتى صاحب همه چيز، از جمله قدرت سياسى، "مى‏شود و در كشورى چون ايران، استبداد جاودانى مى‏گردد;" # اگر عدالت را بر اساس برابرى تعريف كنيم و آزادى را همان بدانيم كه ليبراليسم‏ مى‏داند، به قول آلن تورن، جامعه شناس فرانسوى، هردو را با هم نمى‏توان داشت. در حقيقت، ليبراليسم بر روش افلاطون رفته است. يعنى كلمه را نگاه داشته و معنى آن را تغيير داده‏است. در حقيقت، تحت عنوان آزادى (= توانائى + زور در محدوده فرد) را تعريف كرده‏است. بدينسان، برابرى در آزادى، محدود كردن ((قوى‏ترها)) از آزادى‏ مى‏شود. اگر نخواهى آزادى را محدود كنى، مى‏بايد، دست از عدالت اجتماعى بردارى. # از تجربه غرب و نيز از توجه به تقلب در معنى دادن به كلمه‏ها و نيز تغيير جاى عدالت‏ (از ميزانى براى سنجش ،به هدف براى رسيدن به آن)، به اين نتيجه مى‏رسيم كه در تعريف، الف - نياز به اصل راهنمائى است كه آزادى را از بند محدوديت رها كند. ب - عدالت جاى خود را بعنوان ميزان باز يابد چنانكه بكار بردن آن، همه انسانها را، بطور برابر، از آزادى و حقوق خويش برخوردار كند. اين كارى است كه در كتاب عدالت به انجام‏ برده‏ام. با توجه به اين دو ضابطه، مى‏گويم:
آزادى بر اصل ثنويت هرگز قابل تعريف نيست مگر به ضد خود يعنى همان تعريف كه‏ ليبراليسم از آن بدست مى‏دهد. بر اصل موازنه عدمى، آزادى، الف - حدناپذير مى‏شود. ب - نبود قدرت و جبر و اكراهى مى‏شود كه تحميل مى‏كند. ج - زور را چه آدمى بر ضد خود بكار برد و چه ديگرى در باره او، بكاربرد، او را از آزادى محروم مى‏كند. د - در هستى، تنها زور حد پديد مى‏آورد. بنا بر اين، آزادى زيست در اين همانى با هستى است. عدالت ميزانى است كه بدان، آدمى مى‏تواند اندازه عدم اينهمانى خود را با هستى، اندازه مى‏گيرد. از اين رو، از آزادى جدائى‏ناپذير است. 8 - حال اگر بخواهيم دو تعريف عمومى را به دو تعريفى درآوريم كه براى همگان قابل‏ لمس باشد، گوئيم: 1/8 - در وجه اجتماعى، اگر بخواهيم به ((لااكراه)) اكتفا كنيم، عدالت تامين‏ زيست در لااكراه براى هر انسان و محيط زيست او در بعدهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى مى‏شود. بدين دو تعريف، تضاد عدالت و آزادى از ميان بر مى‏خيزد. و فرد فرد جامعه در مى‏يابد كه آزادى ذاتى حيات او است و با غفلت از آن، گرفتار زورمدارى مى‏شود و 2/8 - انواع امنيتهارا از دست مى‏دهد كه بدون آنها، محيط اجتماعى، محيط اكراه‏ مى‏شود. و
حق‏هايى راكه انسان دارا مى‏باشد ، باز، بر اصل ثنويت، تعريفى را يافته‏اند كه ناقض‏ حق است. در نتيجه، الف - حق را بيرون از انسان قرار مى‏دهد. و ب - حقوق نيز مثل‏ آزادى دادنى و ستاندنى مى‏شوند. و ج - بخصوص با يكديگر تعارض پيدا مى‏كنند و د - قدرت كه ضد حق است، حافظ آن مى‏شود! از اين رو است كه در جامعه‏ها، از مردم‏ سالاريهاى غربى گرفته تا غير استبدادها، امنيت و آزادى در تعارض قرار مى‏گيرند و همواره، بنام امنيت، آزادى محدود مى‏شود. حال آنكه
3/8 - حقوق انسانى كه بديل مى‏بايد به جامعه پيشنهاد كند، الف - ذاتى‏ حيات او هستند و ب - آزاد شدن يعنى رها شدن از غفلت و زندگى خويش‏ را عمل به حقوق گرداندن و ج - حقوق انسان مجموعه‏اى را تشكيل‏ مى‏دهند كه نه تنها با يكديگر تعارض ندارند و يكى را نمى‏توان بر ديگرى‏ مقدم شمرد، بلكه عدم رعايت هر يك از حقوق، نقض حقوق ديگر را نيز درپى مى‏آورد.
بدين قرار، اگر بگوئيم حق آنست كه از خود هستى دارد، تمامى ساخته‏هاى قدرت و متكى به قدرت ناحق مى‏شوند. تعريف عمومى حق عبارت مى‏شود از
بودها يا هست هائى كه هستى انسان را تشكيل مى‏دهند و عمل به آنها، واقعيت بخشيدن به آزادى انسان (اين همانى با هستى) است و، از اين‏ رهگذر، روابط ميان انسانها با يكديگر و با محيط زيست را بر اصل ((لااكراه)) يا عدم زور، تنطيم مى‏كنند، حقوق انسان هستند.
و همچنان عدالت ميزان تشخيص بود (آنچه از خود هستى دارد) از نبود (ساخته‏هاى‏ زور) و كيفيت زندگى از لحاظ اندازه بكار بردن حقوق مى‏شود. و
9 - جامعه هائى كه نظام بسته دارند، داراى آن قشربندى اجتماعى هستند كه، در آن، قشرهاى مسلط، براى حفظ موقعيت خود، نيروهاى محركه عامل تغيير نظام اجتماعى را يا در زور از خود بيگانه مى‏كنند و در تخريب بكار مى‏برند و يا صادر مى‏كنند. بنا بر اين، استقلال معناى شفافى را طلب مى‏كند:
1/9 - استقلال آزادى جمعى يك جامعه است. بنا بر اين، تحقق آن به‏ تبديل نظام اجتماعى بسته به نظام اجتماعى باز و تحول پذير نگاه داشتن‏ "نظام اجتماعى است; "
2/9 - استقلال يعنى هر ملتى حقوق جمعى دارد بنا بر اين، نه براى خود، منافع و مصالحى بيرون از حقوق خويش قائل مى‏شود و نه براى جامعه‏اى‏ چنين منافعى را، نه در ايران و نه در هرجاى ديگر جهان، برسميت‏ "مى‏شناسد ;"
3/9 - بنا بر اين، مراجعه به قدرت خارجى، در سياست داخلى، چه‏ مستقيم و خواه غير مستقيم ناقض استقلال است. و
4/9 - لذا، هيچ قدرت خارجى در هيچيك از ابعاد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و محيط زيستى، ولايتى بر جامعه ملى ندارد و شريك‏ مردم ايران در حاكميت نيست. و
5/9 - بنا بر اين، روابط خارجى در همه ابعاد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و محيط زيستى، بر اصل موازنه عدمى برقرار مى‏شوند. يعنى آزاد از روابط سلطه و به ترتيبى كه نيروهاى محركه بتمامه‏ در رشد انسان و تحول جامعه به جامعه آزاد بكار افتند.
6/9 - باز نگاه داشتن جامعه ملى به روى جريانهاى انديشه و علم و فن و دست آوردهاى ديگر خلاقيت انسان، كه در شمار اصلى‏ترين نيروهاى‏ محركه در جهان امروز و فردا هستند، استقلال بمعناى باز كردن جامعه و تحول‏پذير گرداندن آنست. 7/9 - خاصه‏هاى ايرانيت يا هويت مستقل ايرانيان بمثابه انسانهاى آزاد و در رشد را در مطالعه‏هاى ديگر، آورده‏ام. در اينجا خاطر نشان مى‏كنم كه‏ استقلال به برخوردارى انسان ايرانى از حقوق و ارزشهاى جهان شمول، تحقق پيدا مى‏كند. از جمله اين ارزشها مشاركت مردم سالارانه و برابر در اداره امور جهان و از ميان برداشتن مرزهائى (نژادى، قومى، دينى، جنسى‏ و...) هستند كه قدرت (= زور) ميان انسانها بوجود آورده‏است.
بدين قرار، آزادى و استقلال از يكديگر و اين دو، از حقوقى كه يك‏ انسان دارد و زندگانى روزمره او را تشكيل مى‏دهند، جدائى‏ناپذير هستند. نظام سياسى سازگار با اين دو اصل و حقوق انسان، نظام ولايت جمهور مردم است به ترتيبى كه در ايران، هيچ شخصى، بنام اين يا آن مقام و موقعيت، و هيچ گروه و قشر و نهادى، بنام دين و مرام و...، خود را حتى‏ شريك مردم در ولايت برابر آنها بر جامعه و وطن خود نسازد و در انيران، هيچ قدرت خارجى ولايت مردم را بر جامعه خويش، محدود نكند.
.1 - در باب مصلحت و حقيقت، هرآنچه را، به تحقيق، يافته‏ام، نوشته‏ام. خاصه‏هاى‏ مصلحت بيرون از حقيقت، خاصه‏هاى ناحق هستند: مصلحت را همواره قدرت مى‏سنجد و در وجود، وابسته به قدرت است، به ضرورت، تناقض دربردارد، به ضرورت زور در بردارد و به زور بايدش بكار برد، به ضرورت مبهم است، به ضرورت تبعيضى است بسود كس يا كسانى و به زيان كس يا كسان ديگرى، به ضرورت تقدم حال بر آينده و حقوق‏ آيندگان است، به ضرورت، سلب حقى و بنا بر اين سالب حقوق ذاتى انسانى يا انسانهائى‏ است، به ضرورت بى اعتنائى به واقعيتهائى است كه انسانهاو محيط زيست آنها هستند، به ضرورت محدود كننده آزادى، به ضرورت ويرانگر نيروهاى محركه و به ضرورت با مفسدتهاى ديگر همراه است.
با توجه به خاصه‏هاى مصلحتى كه قدرت در بيرون حق مى‏سنجد و با توجه به اين‏ واقعيت كه مردم ايران، در دوران انقلاب و از آن روز تا امروز، چوب مصلحت بيرون از حق‏ و حقيقت را بسيار خورده‏اند و مى‏خورند و با توجه به اين امر كه جمعى بنام مصلحت‏ محدوده عمل سياسى را درون رژيم مى‏شناسند و جمعى ديگر بى توجه به هدف و روش‏ و اصل راهنما و بنام مصلحت، زور پرست و غير زور پرست را ((اپوزيسيون)) مى‏خوانند و ((مصلحت انديشانه)) مى‏كوشند ((اپوزيسيون)) را همصدا و بلكه يك صدا كنند، موقع‏ آنست كه به صراحت و شفافيت تمام بگوئيم:
1/.1 - بسط فرهنگ آزادى در ايران، نياز به رهبرى دارد كه به هيچ‏ مصلحت بيرون از حقى، تن ندهد. اين بديل كه موازنه عدمى را اصل راهنما و آزادى را هدف و روش كار خود مى‏داند، مبارزه با همه انواع زورپرستى و زورپرستان را كارى مى‏داند كه دائم بايد تصدى كند تا زور پرستان از زورپرستى آزاد شوند. و
2/.1 - اگر بديلى با هدف و روش آزادى، ((از راه مصلحت)) بخواهد با تمايلهاى زورپرست مخالف رژيم اتحاد كند، بناگزير مى‏بايد از هدف و روش خود دست بردارد و از جنس زورپرستان بگردد. غير از اينكه، بدين‏ از خود بيگانگى، فاسد مى‏شود، جامعه ايرانى گرفتار همان مدار بسته‏اى‏ مى‏ماند كه اين جامعه و جامعه‏هاى همانندش را در استبداد نگاه‏ داشته‏است.
3/.1 - راه سر راست اينست كه زور پرستان از زور پرستى آزاد شوند. بديهى است آزاد شدن به ادعاى آزادى خواهى و مردم سالارى طلبى ثابت نمى‏شود. به جبران ثابت‏ مى‏شود. به حر شدن ثابت مى‏شود و قدم اول در طريق جبران، بى ادعا و بى توقع، در عداد پويندگان طريق آزادى قرار گرفتن و آن را به موقع رهبرى زورپرستان رجحان دادن‏ است.
11 - بدين قرار، واقعيت اولى كه تمامى توجه بديل مردم سالار را بايد به‏ خود جلب كند، همان واقعيت است كه بخشى مهم از موجوديت اين بديل‏ از آنست: وجود مدار بسته زورمدارى و ضرورت گشودن اين مدار . بديل‏ مردم سالار نويد و اميد به بيرون رفتن از اين مدار است. توانائيش را از رهاكردن جامعه از مدار بسته بدست مى‏آورد.
اما جز اين مدار بسته كه مى‏بايد گشود، مدارهاى بسته ديگرى در درون و بيرون ايران‏ وجود دارند كه بديل مردم سالار آنها را نيز مى‏بايد بگشايد:
1/11 - مدارهاى بسته انيرانى:
1/1/11 - در منطقه، ايران در حلقه آتش است. قدرتمدارى كور ملاتاريا و تروريست‏ پروريش، ايران را در اين مدار قرار داده است. بديل مردم سالار در گشودن اين مدار مى‏تواند نقشى تعيين كننده ايفا كند و از سه راه: الف - از راه افشاى روابط پنهانى رژيم و نقشش در خشونت گسترى و ب - بخصوص از راه بيانگر حقوق ملى گشتن و در همان‏ حال، دفاع از حقوق ملى هريك از ملتهاى منطقه شدن و ج - از راه هشدار دادن به افكار عمومى و آگاه كردنش از موقعيت كشور در وضعيت متغير منطقه و جهان و پيشنهاد كردن‏ سياست خارجى جانشين بر اصل موازنه عدمى.
پرده برداشتن از ايران گيتها، از روابط پنهانى با امريكا و اسرائيل و نقش بديل مردم‏ سالار در ماجراى افغانستان و نيز در قرارداهاى نفتى و قرضه‏ها و... گوياى اثر بخشى‏ روش پيشنهادى هستند.
2/1/11 - مدارجهانى كه رژيم ايران را در آن زندانى كرده‏است، مداربسته ديگرى است كه‏ مى‏بايد گشود:
- در رابطه با امريكا، وجود روابط پنهانى (تازه‏ترين بروز آن، سفر آقاى خرازى به لبنان‏ براى منصرف كردن حزب الله از درگيرى با اسرائيل) از سوئى و قرار گرفتن ايران در شمار كشورهاى ((محور شر)) از سوى ديگر. نيك كه بنگرى مدار بسته‏اى را مى‏بينى كه بوش - صدام - خامنه‏اى - شارون، ايجاد كرده‏اند. گشودن اين مدار، يكى از بايسته‏ترين‏ كارهاست. از راه، الف - مبارزه هرچه قاطع‏تر با تروريسم و افشاى سازمان ترور حاكم بر دولت را، از كارهاى اصلى خود دانستن. و ب - مبارزه هرچه قاطع‏تر با سلطه‏طلبى امريكا بخصوص از راه آگاه كردن افكار عمومى امريكا از روشهائى كه امريكا در جلوگيرى از استقرار مردم سالارى در ايران بكار مى‏برد. و ج - آگاه كردن مردم ايران از توانائى خويش‏ و بخصوص از اين واقعيت كه ايران ديگر در موقعيت زير سلطه نيست. بدين توضيح كه‏ اگر مردم ايران بخواهند مى‏توانند كشورى مستقل داشته باشند. و
3/1/11 - جز امريكا، اروپا و روسيه و چين و ژاپن و هند نيز وجود دارند. ضابطه رژيم در روابطى كه با اين كشورها دارد، بقاى خويش است. از اين رو، مدار بسته‏اى بوجود آمده‏است كه حقوق ملى ايران را (از جمله در درياى خزر) تهديد مى‏كند و كشورما را از ايفاى نقشى در آسياى ميانه، در افغانستان، در رابطه با شبه قاره هند و حتى در منطقه‏ خليج فارس، بر وفق حقوق ملى خود و حقوق ملى ملتهاى منطقه باز مى‏دارد. ايران را از اين مدار بسته نيز مى‏بايد بدرآورد. رژيم ايران را در موقعيت تهديد از هرسو قرار داده و امتياز دادن از ثروت آن و حقوق مردمش را وسيله بقاى خويش به زيان كشور گردانده‏است. شناسائى دقيق موقعيتى كه رژيم كشور را در آن قرار داده‏است و پيشنهاد سياست ديگرى كه بتواند ايران و كشورهاى آسياى ميانه و افغانستان و... را از آن‏ بدرآورد، كارى است در عهده بديل مردم سالار. بديل درخور اين عنوان نمى‏تواند در داخل و خارج بدون برنامه و سياست باشد. زيرا الف - به جامعه ملى مى‏گويد بعنوان‏ بديل وجود ندارد و اگر وجود دارد، وجودى بى كفايت و فعل‏پذير دارد و ب - اين جامعه را متقاعد مى‏كند كه يا سياست ديگرى وجود ندارد و يا بر فرض وجود، بديلى كه بتواند آن‏ را به اجرا درآورد، وجود ندارد. و 4/1/11 - ايران قلب يك حوزه فرهنگى بزرگ و پرتنوع و بسا بزرگ‏ترين حوزه فرهنگى‏ جهان است. حوزه اسلامى را ((فرهنگى)) خواندم از اين رو كه هر حركتى در قلب اين‏ حوزه، موج خود را به سراسر اين حوزه مى‏گسترد. چنانكه موج انقلاب ايران فراتر از حوزه، جهان را در بر گرفت. اين موقعيت بى مانند، از دورانى كه ايران به زير سلطه رفت، همچنان رها شده مانده‏است.
مى‏توان تصور كرد اگر در ايران، اسلام بمثابه بيان آزادى استسلام يا اسلام از خود بيگانه در بيان قدرت (= زور) را از صحنه براند و جامعه جوان‏ ايران جنب و جوش زندگى در آزادى و رشد را باز يابد، حيات پرنشاط قلبى‏ كه ايران است چسان به حوزه بزرگ نشاط حيات خواهد بخشيد.
بدين قرار، پرداختن به انقلاب اسلامى بمعناى كوشش براى آنكه پرده‏ فريب دريده شود و مردم اين حوزه از فريب رها شوند كه قرنهاست بدان‏ نيروهاى محركه خويش را بيشتر در خدمت قدرتمدارى به ويرانگرى بكار مى‏اندازند، كوشش براى آنكه بيان آزادى جانشين بيان قدرت شود، در خور و در حوزه مسئوليت انسانهائى است كه عقل آزاد يافته‏اند و در مى‏يابند كه رها كردن مردم ايران و مردم حوزه فرهنگ اسلامى، از مدارهاى بسته بيرونى و درونى، در گرو انجام اين انقلاب است. اين انسانها كوششى چنين بزرگ را انسانى‏ترين و بسزاترين كوشش انسان اين عصر خواهند يافت:

2/11 - مدارهاى بسته در ايران با مدارهاى بسته در انيران، يكديگر را ايجاب مى‏كنند و گشودن آنها اراده استوار بديل آزاد انديش را مى‏طلبد:
1/2/11 - دين اكثريت نزديك به اتفاق مردم ايران اسلام است. در حال حاضر، بنام اين‏ دين، نه تنها جريان انديشه كه جريان انديشه دينى نيز متوقف است. عقلهاى قدرتمدار كه بنا را بر تضاد گذاشته‏اند، فرصت را براى ابراز دشمنى كور، سخت مساعد يافته‏اند. غافل از اينكه، بدين دشمنى، ابتكار عمل را بطور كامل از آن ملاتاريا گردانده و به آنها فرصت داده‏اند كه نبود دولت ملاتاريا را نبود اسلام تبليغ كنند و بدينسان فلج‏ كننده‏ترين مدارهاى بسته را بوجود آورند.
براى رها شدن از اين مدار بسته، براى آنكه ايران از هرگونه استبدادى‏ بياسايد، براى آنكه هر عقلى آزادى خويش را باز يابد، براى آنكه دين و مرام از سلطه قدرت بدر آيد، انقلاب اسلامى بمعناى بازيافتن اسلام بمثابه‏ بيان آزادى، بايسته است. براى آنكه اين انقلاب بطور كامل انجام پذيرد، الف - دين مى‏بايد از مهار قدرت، از دولتى و غير دولتى آزاد شود. رها شدن دين از قيد دولت بطور خاص و قدرت بطور عام، امكان آن را فراهم‏ مى‏آورد تا ب - دين بمثابه بيان آزادى، نقش خويش را در رها كردن انسان‏ از حدها و در آزادكردنش از تخريب نيروهاى محركه، در اين همانى جستن‏ انسان با هستى، در پندار و گفتار و كردار، يعنى در بازيافتن آزادى، ايفا كند.

2/2/11 - آزاد شدن عقلها از مدار بسته‏اى كه قدرتمدارى است، مى‏بايد با بازشدن‏ مدارهاى بسته در بنيادهاى (نهادهاى ) جامعه همراه شود. از جمله اين بنيادها، بنياد خانواده و مدار بسته رابطه زن با مرد، بر اصل ثنويت تك محورى است كه از آن به ((مرد سالارى)) تعبير مى‏شود حال آنكه در حقيقت، قدرت (= زور) سالارى است. پيشنهاد نظام جديدى بر اساس حقوق انسانى برابر و فضلهايى كه زنان و مردان دارا مى‏باشند ، مى‏بايد با پيشنهاد انقلاب در طرز فكرها و رفتارها، همراه شود. چنانكه انسان ايرانى‏ دريابد جامعه او رشد نمى‏كند تا وقتى زن ايرانى رشد نمى‏كند .يعنى موقعيت خويش را بعنوان انسان آزاد و در رشد، در جامعه ملى باز نمى‏يابد.
3/2/11 - نظام اجتماعى استبدادى، مدار بسته‏اى شده است كه در آن، اقليت كوچك‏ .4 درصد و بيشتر توليد ناخلص داخلى را ((رانت)) مى‏برد. اين مدار بسته از راه درآمد نفت و اقتصاد خارجى و خارجى شدن دولت و گروه بنديهاى حاكم بوجود آمده‏است. رها كردن ايران از دولتى كه نسبت به جامعه ملى خارجى شده‏است، پايان بخشيدن به‏ حاكميت اليگارشى مافياها، به آزادى و عدالت اجتماعى، با تعريفى كه بدست داده شد، ميسر مى‏شود. در مطالعه‏اى ديگر، برنامه داخلى كردن دولت و تغيير رابطه دولت با ملت‏ را نيز به تفصيل، توضيح داده‏ام. بديل مردم سالار مى‏بايد جامعه را از اين واقعيت آگاه‏ كند كه خارجى شدن دولت و كوچك شدن راس هرم اجتماعى و بزرگ شدن قاعده آن، تنها علامت از رشد ماندگى نيست بلكه عامل جريان دادن نيروهاى محركه به انيران، به‏ قطب مسلط است. و
3/2/11 - و ايران جامعه‏اى متشكل از اقوام است. روابط ميان اين اقوام متناسب با استبداد برقرار گشته و پايدار شده‏اند. زيست در اقوام مختلف در تضاد از عوامل ديرپائى‏ نظام اجتماعى استبدادى است. باز كردن مدار بسته‏اى كه اقوام ايرانى در آنند، نياز به‏ تغيير تضاد با يكديگر به توحيد با يكديگر دارد بر اصل حقوق برابر دارد. اين تغيير از دو سو مى‏بايد بعمل آيد:
توحيد اقوام در نگهدارى حيات آزاد و مستقل ايران همانقدر بايسته‏ است كه توحيد در باور به حقوق برابر و استقرار نظامى اجتماعى - سياسى‏ بر وفق حقوق برابر و حافظ حقوق برابر. بديل مردم سالار، پيشاپيش‏ مى‏بايد اين مدار بسته و ديگر مدارهاى بسته را بگشايد تا كه جامعه ملى‏ اطمينان خاطر و اعتماد بنفس بيابد و به جنبش همگانى برخيزد.
12 - بدين قرار، بديل مردم سالار مجموعه ايست از رهبرى و اصول راهنما و هدف و روش و برنامه براى آزاد كردن جامعه ملى از مدارهاى بسته در درون و بيرون. در حقيقت، بديل مردم سالار فرآورده مدارهاى بسته و نقش آن گشودن اين مدارهاست. با توجه به‏ اين واقعيت، 1/12 - بديل مردم سالار جبهه‏اى از تمايلهاى گوناگون است كه آزادى را هدف و روش مى‏كند و در اصول راهنماى مردم سالارى اشتراك نظر دارند و از مثلث زور پرست آزادند و هدف خويش را آزاد شدن و آزاد كردن‏ جامعه ايران از مدارهاى بسته‏اى مى‏شناسد كه زورمدارى ايجاد كرده‏است.
2/12 - با توجه به نيم قرن تجربه تشكيل جبهه‏هاى ناپايدار در ايران و به‏ حكم آنكه تا استقرار مردم سالارى و اداره ايران در مردم سالارى تا جانشين ضد فرهنگ قدرت (= زور) شدن قطعى فرهنگ آزادى، توانائى و دوام اين جبهه در اينست كه تركيب خود و در پندار و گفتار و كردار خويش‏ بيانگر همه خاصه هائى باشد كه در اين ((چه بايد كرد؟)) براى جامعه باز و آزاد پيشنهاد شده‏اند.
3/12 - از مهم‏ترين نيروهاى محركه جامعه‏اى چون جامعه ايرانى، يكى هيجان رشد است. اين هيجان در انسانهائى برانگيخته مى‏شود كه غرور و اعتماد به نفس انسان آزاد را داشته باشند. بديلى كه سرشار از اميد و شادى و غرور و اعتماد به نفس نباشد، كجا مى‏تواند در جامعه جوان ايران هيجان رشد پديد آورد؟ از اينجاست كه بديل مردم سالار واقعيت پيدا نمى‏كند مگر به تغيير طرز فكرها و رفتارها. از اين رو، نه تنها جبهه‏ نمى‏تواند محل تنش ميان اعضاى خود باشد، بلكه نمى‏تواند تركيبى را پيدا كند كه‏ كاهنده اميد و نشاط زندگى و هيجان رشد باشد. جامعه جوان به جبهه‏اى نياز دارد كه‏ نشاط حيات و هيجان رشد، ترجمانش باشد. بدينسان، مخالفان رژيم، آزاد شدن را از خود بايد شروع كنند. در حقيقت، يكى از موانع گسترش جبهه اينست كه بخش بزرگى از ((اپوزيسيون)) فاقد آن نشاط و اين هيجان است.
يادآور مى‏شود كه در باره بديل و جبهه ،تحقيق مفصلى را انتشار داده‏ام. در اين‏ نوشته، بيشترين توجه را به مدارهاى بسته‏اى كرده‏ام كه تا گشوده نشوند، ظلمات‏ استبداد جاى به روشنائى آزادى نمى‏دهند.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره