|
چه بايد كرد؟ - 2:
نخست دو واقعيت را خاطر نشان كنم و هشدار بدهم:الف - پيروزى شارون در
اسرائيل و پيروزى بوش در انتخابات امريكا، حاصل انتخابات ايتاليا و انتخابات دور
اول رياست جمهورى فرانسه، اثر خلا انديشه راهنما و نبود جريان انديشه را كه
بحران اصلى غرب امروز است، آشكار مىكند. نبود انديشهها و جريان آنها، خلائى را
بوجود مىآورد كه با زور و خشونت پر مىشود و تمايلهاى زورپرست خشونت طلب را
قوت مىبخشد. سپر انداختن فكرى در برابر گرايشهاى زور پرست با انگهاى چپ و
راست، عامل دوم تقويت اينگونه گرايشهاست. و ب - توجه به اين خطر بود كه ما را
بر آن داشت كار انديشه راهنما و پيشنهاد آن را جدى بگيريم و در برابر مثلث زور
پرست، با استوارى تمام بايستيم. نتيجه آنست كه كار بزرگ به انجام رسيدهاست:
تحول طرزفكرها و پيدا شدن انديشه جمعى جانبدار مردم سالارى بر همان اصول كه
اصول راهنماى انقلاب ايران بودند، پديد آمدهاست. اينك مىدانيم كه در نيروهاى
مسلح نيز، جانبداران ((ولايت مطلقه فقيه)) اقليت كوچكى شدهاند. نه تنها ايران از
موقعيت زير سلطه آزاد شدهاست بلكه ((تنها ابر قدرت جهان)) از پيروز گرداندن
كودتائى در امريكاى لاتين، جائى كه حيات خلوت امريكا خوانده مىشد، نيز، ناتوان
گشته است. بنا بر اين، ايران آماده بديل مردم سالارى است كه عرض وجود كند و
بيانگر اراده ملتى به سر برداشتن از گريبان فقر همه جانبه و خوارى بگردد.
بدين قرار، كار اولى كه بايد كرد اينست كه الف - هر كلمه معناى خود را باز يابد و در
يك و همان معنى بكار برود و ب - اين معنى براى همه، يكى و شفاف باشد.
"در سه ""چه بايد كردى ""كه در شماره قبل نقد شدند:"
الف - در درون رژيم ملاتاريا: 1 - مردم سالارى دينى از راه اصلاحات،
ب - در بيرون رژيم:
2 - براندازى رژيم از راه خشونت با استفاده از قدرت خارجى.
3 - براندازى رژيم با توسل به قدرت خارجى با هر روش كه شد، حتى با مداخله
نظامى امريكا،
به ترتيبى كه ديديم، به هر كلمه، معناى دلخواه خود را دادهاند. كلمهها، همواره در
يك معنى بكار نرفتهاند. نه تنها براى همه يك معنى را ندارند، بلكه هر يك از
سازندگان آنها، نيز، يك معنى به آن مىدهند و به اقتضاى فرصت، با افزودن صفتى و
يا بدون آن، معنى را تغيير مىدهند. معانى كلمهها مبهم هستند زيرا اگر شفاف
مىشدند، ديگر نمىشد، بنا بر موقع، تغييرشان داد. اين كار از آن رو اهميت دارد كه
در ((چه بايد كردى؟)) با هدف آزادى، صاحب نقش مردم هستند. بنا بر اين، مىبايد
بدانند چه مىخواهند و كدام آينده را مىسازند. با توجه به تجربه حاصل از استبداد
بعد از انقلاب، ايرانيان تا آينده را شفاف نبينند، وارد عمل نمىشوند. با توجه به اين
توضيح، ((محور دوم)) بعنوان بديل استبداد ملاتاريا، افزون بر مشخصهها كه در مقاله
اول، از راه نقد سه ((چه بايد كرد؟)) آشكار شدند، خاصههاى زير را نيز پيدا مىكند:
استقلال ((محور دوم)) يا محل يابى بديل وقتى آزادى هدف و وسيله
است:
1- هر بديلى، ناگزير است محل عملى براى خويش تعيين كند. بديل بدون محل وجود
ندارد. هر ((چه بايد كردى؟)) محل عمل بديل را نيز بدست مىدهد. چنانكه ((اصلاح
طلبان)) محدوده رژيم را محل عمل خويش انتخاب كردهاند. آيا مىدانستند با انتخاب
محل، استقلال عمل خويش را از دست مىدهند؟ آيا مىدانستند رهبرى ((نظام
جمهورى اسلامى)) را بدست نمىآورند بلكه تابع رهبرى آن مىشوند؟ همينطور
صاحبان دو ((چه بايد كرد؟)) دوم و سوم، قدرت خارجى را محل عمل سياسى خويش
گرداندهاند. بناگزير فاقد استقلال و تابع قدرت حامى هستند. ((چه بايد كرد؟)) چهارم،
مردم كشور را محل عمل خويش قرار مىدهد. بنا بر اين،
1/1 - از نظر سياسى، از قدرتهاى خارجى و رژيم مستقل است. و
2/1 - از آنجا كه محل عمل را جامعه ملى انتخاب مىكند، پس از راه مردم است كه
مىبايد عمل كند. بدين قرار، اين محل نياز به استقلال كامل نه تنها از رژيم و
قدرتهاى خارجى كه از قدرتمدارى دارد: محور دوم آزادى را بايد بعنوان هدف و روش
برگزيند.
3/1 - استقلال بديل تنها در عدم وابستگى خلاصه نمىشود. بديل در وجود نيز بايد
مستقل باشد. توضيح اينكه در انديشه راهنما، در سازماندهى، در روش، در هدف
مىبايد همواره عمل باشد و هيچگاه عكس العمل نباشد. پرسشى كه پيش مىآيد
اينست: نسبت بديلى كه محور دوم مىخوانيم به جامعه ملى چگونه نسبتى است؟
آيا از اين جامعه نيز مىبايد مستقل باشد و يا مىبايد تابعيت مردم را بپذيرد؟ پاس°
اينست:
2 - از ميان صاحبان ((چه بايد كرد؟))ها، ((اصلاح طلبان)) نسبت به دو گروه ديگر اين
مزيت را دارند كه اصل را بر تضاد نگذاشتهاند بنا بر اين، در قبال ((اقتدار گرايان،
انحصار طلبان و...)) حاكم بر رژيم، از استقلال عمل نسبى برخوردار هستند. اصل
راهنما را ثنويت گرداندن و در ثنويت نيز بنا را بر تضاد گذاشتن، اختيار خود را بدست
ضد خود سپردن است. گرچه در ((محور شر - 2))، اين واقعيت را تشريح كردهام، در
اينجا از زاويه ديگرى نيز در آن مىنگرم: بنا بر ديالكتيك تضاد هم، ((تز)) كه ميرنده
است رهبرى را از دست مىدهد و ((آنتى تز)) كه زينده است، رهبرى را از آن خود
مىكند. بدين قرار، سازندگان اين ديالكتيك نيز توجه داشتهاند اگر بديل ابتكار عمل
نداشته باشد، هرگز تحولى روى نمىدهد. حال آنكه سه چه بايد كرد اول، واكنش
هستند. طى دو دهه، در مقايسه با آنها، ابتكار عمل نيز با رژيم بوده و آنها عكس
العمل بودهاند. ((اصلاح طلبان)) نيز پس از يك دوره، ابتكار عمل را از دست دادند و
خود نيز از اينكه عكس العمل ((اقتدارگرايان و...)) شدهاند، شكوه كردند و شكوه
مىكنند. بدين قرار،
1/2 - نشانه اينكه بديلى موازنه عدمى را اصل راهنما كرده، اينست كه همواره عمل
باشد و هيچگاه عكس العمل نشود. تا جائى كه هر عمل رژيم را نيز، مايه كارى كند كه
رژيم، ناگزير، واكنش شود. ((دادگاه ميكونوس))، نمونهاى از روش ناگزير كردن رژيم از
ترك موضع كنش و قرار گرفتن در تنگناى واكنش بود. و
2/2 - از آنجا كه هدف و وسيله هر دو آزادى مىشوند، بديل با جامعه رابطه تابعيت
پيدا نمىكند. زيرا جامعه را به آزاد شدن مىخواند. بر فرض كه جامعه آزادى را
نخواهد و ترجيح دهد در استبداد بزيد، بديل فراخوان به آزادى مىماند. در حقيقت،
اگر آزادى ذاتى حيات انسان نبود، دعوت كنندهاى نيز پيدا نمىكرد. از آنجا كه آزادى
ذاتى وجود انسان است، بديلى كه مردم را به آزادى فرا مىخواند، بيانگر وجدان هر
فرد و تمامى جامعه به آزادى خويش است. چنين بديلى از بند هر نوع تابعيتى آزاد
است. بر او است كه مراقبت كند همواره ترجمان وجدان فردى و جمعى به آزادى
بماند. در نتيجه،
3 - در تركيب و در روش، مىبايد بيانگر وجدان جمعى به آزادى بماند. اما از آنجا كه
جريان آزاد شدن با بكار انداختن استعداد خلق انديشه و انديشيدن، آموختن و رشد
كردن، آغاز مىشود و ادامه مىيابد،
1/3 - بديلى كه الگوى آزادى است، با جامعه، همواره از راه انديشه راهنما، روش و
"هدفى كه جامعه بتواند در تحقق آن شركت كند، رابطه بر قرار مىكند;"
2/3 - از كارهاى اصليش، پديد آوردن جريان انديشه در جامعه مىشود.
3/3 - جامعه تركيبى از اقوام و گرايشهاى دينى و مرامى گوناگون است، بديلى كه
آزادى را هدف مىكند، زدودن زور را از رابطهها روش مىكند. بنا بر اين، روشى در
پيش نمىگيرد كه خشونتى را -كه گويا در خدمت مرامى است - جانشين خشونت
حاكمان كند، بلكه خشونت زدائى همگانى را روش مىكند.
4/3 - خشونت را بمثابه وسيله استقرار رابطه قوا ميان اقوام، قشرهاى جامعه،
تمايلهاى دينى، مرامى، سياسى از ميان بر مىدارد و آن را با روش سياسى سازگار با
هدف آزادى (حقوق و آزادى انسان را ميزان رابطهها شناختن، بحث آزاد، گفتگوى
سياسى بر مدار حقوق و آزاديهاى فردى و جمعى) جانشين مىكند.
5/3 - همراه با خشونت زدائى از روابط تمايلهاى بيرون از رژيم و پديد آوردن جامعه
مدنى در سطح اين تمايلها، بر ميزان آزادى و حقوق انسان، به بى محل كردن خشونت
رژيم در جامعه ملى مىپردازد. آيا چنين كارى شدنى است؟ آيا مىتوان از راه
خشونت زدائى استبداد حاكم را بى محل كرد تا اين مانع از سر راه مردم سالارى
برخيزد؟ پاس° آرى است و روش كار را در مطالعهها پيرامون خشونت زدائى و روش
كردن آزادى، ارائه كردهام. در اينجا، خاطر نشان مىكنم كه خشونت زدائى غير از عدم
خشونت است. عدم خشونت بكار نبردن خشونت حتى بگاه مقاومت در برابر
مستبدى است كه زور را وسيله اصلى و بلكه تنها وسيله خود كردهاست. حال آنكه
خشونت زدائى ستاندن زور از دست زورگو و بى محل كردن خشونت است. پرسش
مهمى كه در اينجا بميان مىآيد، اينست: اگر طاغوت هيچ امكانى جز زور بر جا
نگذاشت، آيا مىبايد در مقام ستاندن زور از دستشان، زور بكار برد يا خير؟ پاس°
اين پرسش را نيز در ((خشونت زدائى چيست؟)) دادهام. الا اينكه مطالعه را ادامه
دادهام و به روشى جديد دست يافتهام:
الف - در كوتاه و بلند مدت، نخست در جامعه است كه مىبايد خشونت
زدائى را روش كرد. در كوتاه مدت، كاستن از ميزان زور در پندار و گفتار و
كردار انسانها و در روابط آنها با يكديگر، چند برابر خود، توان
استبداديان را در بكار بردن زور كاهش مىدهد. براى مثال، بهمان
نسبت كه در جامعه ايرانى، وجدان به آزادى و حقوق انسان و مردم
سالارى همگانىتر و شفافتر شدهاست، از توان ملاتاريا در بكاربردن
زور كاسته است. چنانكه ملاتاريا نمىتواند همان كار را در ايران بكند كه
همتاهاى آنها، يعنى طالبان در افغانستان مىكردند.
در كوتاه مدت، بديل مردم سالار از دو راه مىتواند عمل كند: دعوت از
قواى سركوب به آزاد كردن خويش از موقعيت آلت قتاله رژيم و اطمينان
دادن به آنها از سوئى، مبارزه با ترسها، از جمله ترس از خشونت رژيم
بقصد تدارك جنبش همگانى از سوى ديگر. در صورتى كه جنبش
همگانى شد، روش پيروز همان مقابله گل با گلوله است.
ب - خشونت زدائى، آزاد كردن جامعه از ترس خشونتها است. خطاى بزرگ ((اصلاح
طلبان)) ترساندن مردم از خشونت رژيم و خشونت محتمل انيرانى است (حمله
امريكا بر حلقه آتشى كه ملاتاريا ايران را در آن قرار داده، افزوده شدهاست). از اتفاق
رها كردن ايرانيان از ترسها، يكى از مهمترين عرصههاى فعاليت بديل است. براى
مثال،
# اين بديل مىتواند براى افكار عمومى امريكا و تمامى كشورها را روشن كند كه، با
توجه به تبعات هجوم از خارج، تهديدهائى از نوع تهديد آقاى بوش، آب به آسياب
ملاتاريا ريختن است. روش صحيح اطمينان دادن به مردم است كه از بيرون، خطر
"هيچ جنگى ايران را تهديد نمىكند;"
# كوشش براى باز آوردن وابستهها به استقلال از سوئى و كوشش در بى اثر كردن
زورپرستان وابسته از سوى ديگر، افزودن بر اطمينان خاطر مردم كشور است كه
"ايران افغانستان و لبنان نمىشود;"
# از تكرار اين توضيح به افكار عمومى باز نايستادن كه الف - خطرها كه مردم را از
آنها مىترسانند و يا مردم خود از آنها مىترسند، در ادامه حيات استبداد حاكم
واقعيت پيدا مىكنند و ب - تقويت مبانى همبستگى ملى كارى نيست كه از عهده
استبداديان برآيد. استبداديان رشتههاى پيوندها را مىگسلند. اين كار در عهده
مردم و بديل مردم سالار است:
امروز، در مردم سالاريهاى غرب، نيز علت توسعه خشونت و ناامنى را
از جمله اين مىدانند كه در اين جامعهها، پيوندها گسسته و انسان
اروپائى و امريكائى احساس تنهائى مىكند. خشونت پى آمد اين
احساس و ترسها و حالتهاى عصبى و كزكردگيها و... است. اما چرا انسان
غربى تنها شده و از اين تنهائى رنج مىبرد؟ بخاطر آنكه قدرت (سرمايه
يك شكل آنست) مدار گشته و هر فرد خود را در برابر قدرت تنها
مىيابد. از بد اقبالى، مخالفان زور پرست رژيم نيز دستيار رژيم هستند
در تنها كردن انسان ايرانى در قبال قدرت.
كارى كه در عهده بديل مردم سالار استاين است كه هدف كردن آزادى
را هدف گرداند و و فعاليت يك بعدى (سياسى تنها) را چند بعدى
(سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و نيز محيط زيستى) كند و
محيط سياسى را محيط زندگى آزاد با پيوندهاى استوار و خالى از بار زور
گرداند.
# تمايلهاى سياسى متعلق به اقوام تشكيل دهنده جامعه ملى با تحكيم همبستگى
ملى و تاكيد بر توحيد ملى، نقش مهمى در رها كردن ايرانيان از ترس تجزيه ايران و
ممكن كردن جنبش همگانى، مىتوانند و بايد بر عهده بگيرند.
# بديلى كه آزادى را هدف و روش مىكند، اصل آزادى باورها از دينى و غير دينى را نه
تنها مىپذيرد، بلكه پيشاپيش، در حوزه عمل خويش بر قرار مىكند: سانسورها را كه
دشمنىها بر قرار كردهاند، از ميان بر مىدارد و آزادى جريان انديشهها و اطلاعات را
بر قرار مىكند. رها كردن روش دين و مرام ستيزى و احترام به دينها و مرامها، روشى
است كه تاخير در اتخاذ آن، ترس را چون نقش بر سنگ دير پا مىكند و بدان استبداد
را نيز.
افزون بر اين، خشونت از جمله بيانگر خلا انديشهاى است كه به
زندگى معنى مىدهد. ايرانيان مقيم اروپا شاهد انتخابات اين كشورها
هستند و مىبينند كه تمايلهاى سياسى كه نمىتوانند انديشهاى را
پيشنهاد و از راه انديشه با جامعه رابطه بر قرار كنند، ناامنى و مبارزه با
آن را دست مايه مىكنند. بدينسان، خلا انديشه و نبود جريان آزاد
انديشه، از عوامل گسترش خشونت است. بديل مردم سالار از راه خلق
انديشه و جريان دادن آن در جامعه است كه مىتواند، خشونتها و از
جمله خشونت رژيم را بى محل كند.
ج - بدين قرار، در كوتاه و دراز مدت، مبارزه با انواع ترسها، با پرهيز از ترساندن و
جانشين كردن آن با هشدار دادن، خشونت زدائى موفقى است. افزون بر اين،
# از ميان برداشتن سانسورها، از خود سانسورى تا سانسور كردن يكديگر و انواع
سانسورها كه انديشهها و اطلاعات در قيد آنهايند، مهمترين بخش خشونت زدائى را
"تشكيل مىدهد;"
# جنبش همگانى، با سرباز زدن از فعل پذيرى و از تن ندادن به خشونت استبداديان
آغاز مىشود و تا تبديل شدن جامعه كارپذير به جامعه فعال، ادامه مىيابد. بنا بر اين،
فرصتهائى (براى مثال، عضو ((محور شر)) شدن يكى از فرصتهاست كه جامعه ملى اگر
نقش فعال پيدا نكند، كشور با خطرهاى بزرگ رويارو مىشود. انتخابات و نيز، هر بار
كه رژيم از راه تجاوز به حقوق فردى و جمعى با مردم رويارو مىشود، بخصوص، وقتى
پاى دانشجويان و جوانان، كارگران و فرهنگيان و زنان بميان مىآيد و...) كه در آنها
جامعه ملى مىتواند نقش فعال بيابد، نمىبايد بلااستفاده بمانند و يا در آنها، جامعه
همچنان نقش فعلپذير ايفا كند.
# عمل به حقوق و دفاع از حقوق هر بار كه به حقى از حقوق انسانى تجاوز مىشود.
حتى اگر اين انسان يك جنايتكار باشد. در همان حال، مقابله بدون تزلزل با متجاوز
به حق. بنا بر اين، حل تضادهاى اجتماعى از راه دادن حق به حق دار: عدالت
اجتماعى.
6/3 - ضرورت جلوگيرى از مدار بسته خشونت (فلسطين و افغانستان
و ايران...): اقليت كوچك از دو سو ملت و گاه ملتها را عرصه ويرانگرى
مىكنند (در مقياس دو كشور، جنگ ايران و عراق، در مقياس داخلى
اقليتهاى زور پرست). مبارزه با مثلث زور پرست از آن رو اجتنابناپذير
است كه تا اين مدار باز نشود، جامعه احساس اطمينان پيدا نمىكند و
بدون اين احساس، اعتماد به نفسى بوجود نمىآيد تا جنبش همگانى
ببار آورد. اگر بدنبال كودتاى خرداد .136، خطر ابتلا و آزمايش را به جان
خريدم و بر اصول آزادى و استقلال و عدم هژمونى يا ولايت مآبى شخص
و گروه و سازمان و حزب، در تجربه شوراى ملى مقاومت شركت كردم،
براى اين بود كه مانع از آن شوم كه ايران در مدار بسته زورپرستان،
گرفتار شود. از آن پس نيز تا امروز، در پى هدف آزادى شدن را از مبارزه
با مثلث زورپرست، بقصد جلوگيرى از مدار بسته خشونت، جدا ندانسته
و از اين مبارزه، غفلت نكردهام. چنانكه سه راس مثلث نيز از بستن مدار
و حذف بديلى با هدف آزادى، هيچگاه غفلت نكردهاند.
7/3 - فقدان عدالت اجتماعى: كسانى كه مىبينند به هيچ حسابى نيستند، از راه
خشونت اعلان هويت و حضور مىكنند. بنا بر اين، بديل مردم سالار همواره مىبايد
بر ميزان عدالت عمل كند. يعنى نخست در حوزه عمل خويش، همگان را كس به
حساب آورد و برايشان حقوق برابر بشناسند و آنگاه ميزان عدالت را به جامعه ملى
پيشنهاد كند. اگر آزادى هدف باشد، ميزان عدالت را انسانها، بدون دخالت دولت، در
زندگى فردى و جمعى خويش بكار مىبرند. اگر گرايشهاى سياسى الف - اندر بيابند
كه عدالت هدف نيست. ميزان است و از هم اكنون مىبايد در سنجش پندار و گفتار و
كردار بكار رود و بكار برند، دست بكار جدىترين خشونت زدائىها در سطح خود، در
سطح جامعه ملى و بسا در سطح جامعه جهانى زدهاند. حتى اگر در حد به حساب
آوردن و حقوق برابر قائل شدن و دفاع از اين حقوق، چنين كنند.
4 - عدالت را ميزان كردن، هم از نظر خشونت زدائى و هم از نظر سياسى، به اينست
كه بديل شفاف بگردد. هراندازه شفافتر، عادلتر و عدالت گسترتر.
جاى اين پرسش هست كه با وجود واواك، سازمانهاى سياسى شركت كننده در بديل
چگونه مىتوانند شفاف شوند و براى مثال، اعضاى خويش و چند و چون سازمان خود
را در معرض ديد همگان بگذارد؟ پاس° اينست كه شفاف شدن غير از عريان شدن
است. چه بسيار عريان شدنها كه بقصد پوشاندن فريبى است كه فريب خورندگان
نبايد بوئى از آن ببرند. نمونهاى از اين عريان شدن را در جريان انقلاب ايران ديديم:
آقاى خمينى بيان انقلاب ايران را در همه قلمروها، بر زبان آورد. خيره از آن بيان، به
اين صرافت نيفتاديم كه شفاف شدن بيان به شكل گرفتن رهبرى درخور آنست. آن
بيان حجابى شد براى پوشاندن سيماى رهبرى قدرت مدار از چشم همه. بدين قرار،
شفاف كردن بديل به
1/4 - شفاف كردن هدف و روش پيشنهادى است. براى مثال، اگر هدف آزادى و روش
نيز آزادى است، روشهائى مىبايد پيشنهاد شوند كه از هم اكنون، يكايك مردم
بتوانند آن را بكار برند. بنا بر اين، فاش كردن دروغ بودن دوگانگى روش و هدف و
جدائى آن از اين (كارى كه سازمانهاى قدرت مدار مىكنند و در جريان انقلاب و از آن
پس تا امروز، ملاتاريا مىكند) و نشان دادن جدائى ناپذيرى هدف از روش از راه
پيشنهاد روشهاى قابل فهم و بكار رفتن توسط هر كس و هر جمع، شفاف كردن هدف
و روش همين است. توضيح اينكه، در ايران و كما بيش در همه جا، از جمله در غرب،
سياست كارى غير از ديگر كارهاست. پيچيده و اسرارآميز است. ((مردم لازم نيست
همه چيز را بدانند)) (قول آقاى هاشمى رفسنجانى). حال آنكه اگر بنا بر آزاد شدن
باشد، سياست مىبايد، همان شود كه علم است. در علم، روش آموختن علم از خود
آن جدا نيست. معلم موفق كسى است كه روش و هدف را شفاف در اختيار متعلم
بگذارد. همينطور در پزشكى، تشخيص بيمارى و درمان آن از روش جدائىناپذير
است. بدين قرار، قدم اول در شفاف كردن هدف و روش اينست كه هدف پيشنهادى با
روش همراه باشد و ربط روش و هدف بطور روشن بيان شود و قابل بكار بردن از سوى
همه باشد،
2/4 - اصل راهنما مىبايد شفاف باشد از چند نظر،
الف - از نظر رابطه اصل راهنما با هدف و روش. توضيح اينكه قدرتمدارها كلمه آزادى
را آسان بر زبان مىآورند. غافل از اينكه هدف و روش هر فرد و هر گروه ترجمان اصل
راهنمائى است كه در سر دارد. همانطور كه يادآور شدم، آقاى خمينى بيان انقلاب را
بر زبان آورد. اما از آنجا كه نقش طوطى را بازى مىكرد و ما نيز از ربط اصل راهنما با
هدف و روش، غافل بوديم، به اهميت ابهامها در بيان و نيز همراه نبودن روش و
بخصوص به شفاف نبودن اصل راهنما، توجهى نكرديم. مگو كه او خود را ((ولى امر)) و
مجاز به ابراز هر بيانى مىداند كه مصلحت اقتضا كند بدون اينكه تعهد آور باشد! اصل
راهنماى او ثنويتى بود كه در آن، محور فعال مايشا خودش و محور مطيع، مردم
"بودند. حال اگر موازنه عدمى اصل راهنماى او مىشد، اولا""، هدف (اصول راهنماى"
"انقلاب) و روشها و بكار برندگان روشها تعريفهاى شفاف پيدا مىكردند. و ثانيا""، هدف"
و روش از بيان كننده مستقل و با بكار رفتن از سوى همگان، تحقق پيدا مىكرد.
بدينسان استقلال هدف و روش از گوينده آن، و قابليت عمل پيدا كردنشان، براى
همگان، شفاف كردن اصل راهنماست. بدين قرار،
بيان آزادى را همگان يكسان در مىيابند و مىتوانند بكار ببرند. در
جريان از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت، همگان مجرى
اوامر و نواهى كسانى مىشوند كه ((علم بيان)) نزد آنهاست.
ب - از لحاظ رابطه اصل راهنما در تعيين محل بديل: در جريان انقلاب، از زبان آقاى
خمينى جارى شد كه ((ولايت با جمهور مردم است)) و ((ميزان راى مردم)) است و ((من و
روحانيت به وظيفه نظارت اكتفا مىكنيم))، اما غافل شديم از اين واقعيت كه دو صد
گفته چون نيم كردار نيست. افزون بر گفته، ((امام مبين)) يا رهبرى شفاف نيز
بايستهاست. اين غفلت، غفلت از سه واقعيت بود: الف - آقاى خمينى و ((روحانيان))
وردست او، در رابطه با اصول راهنماى انقلاب و مردم سالارى، آزمايش نشدند. آنها تا
تجربه دير هنگامى كه در دوران كوتاه رياست جمهورى اينجانب، بدان كشانده شدند،
بر جامعه، ناشناخته ماندند و ب - ولايت جمهور مردم ميزانى از ميزانهاست كه
عدالت مىخوانيم. بجاى آنكه اين ميزان در جريان انقلاب بعمل درآيد، هدفى شد كه
بعد از سرنگونى رژيم شاه و استقرار دولت موقت، مىبايد تحقق پيدا كند. غافل از
اينكه وقتى ميزان هدف شد، تحققش محال مىشود. پيشنهاد تشكيل كنگرهاى از
منتخبان شهرها و گزينش شوراى انقلاب از سوى آن، بعمل آمد، اما پذيرفته نشد.
واقعيت سوم بازهم مهمتر بود:
ج - اگر موازنه عدمى اصل راهنما مىشد، ميزان شفافيت رهبرى را
روشى بايد بدست مىداد كه جنبش همگانى در پيش گرفته بود و هدفى
كه اين جنبش بخاطرش پديد آمده بود. توضيح اينكه اگر از راه تجربه،
رهبرى نماد هدف (اصول راهنما) مىگشت، چنانكه هيچ فشار داخلى و
خارجى او را از هدف منصرف نكند و سبب ترك روش درخور با هدف
نشود، انقلاب ايران به هدف مىانجاميد. امام مبين، رهبرى شفاف اين
رهبرى است.
طرفه اينكه باور همگانى بر اين بود كه آقاى خمينى، دست كم، از اسلام و احكام آن،
تحت هيچ فشارى، بخصوص فشار و توقع قدرت، عدول نخواهد كرد. و ديديم كه او
دم از ولايت مطلقه زد! و هنوز شفافيت بديل مردم سالار نياز به خاصههاى ديگر
دارد:
5 - شفافيت رهبرى از جمله به اينست كه محلى براى هژمونى يا تفوق و سلطه يك
شخص، يك سازمان، يك گروه اجتماعى، باقى نماند. حاصل تجربه انقلاب، در تنظيم
ميثاق، بكار رفت. اما در عمل رعايت نشد. يك سازمان براى خود هژمونى و سلطه
قائل شد و آنها كه تن به اين سلطه دادند، شريك آن سازمان در جلوگيرى از قوام
گرفتن يك بديل مردم سالار گشتند. با وجود اين، وجود ميثاق و تجربه سبب شد كه
زور پرستها ماهيت خويش را آشكار كنند. تجربه ولايت مطلقه فقيه، ولايت مطلقه
حزب طبقه كارگر، ولايت مطلقه ((رهبرى انقلاب نوين))، محل ترديد باقى نگذاشتند
كه
1/5 - اگر قدرت هدف باشد، ناگزير يك شخص، يا سازمان يا يك گروه
نقش مسلط را پيدا خواهد كرد. بنا بر اين، هدف آزادى بايد با ((امام
مبينى)) همراه باشد كه سلطهاى نجويد و مانع از تمايل به قدرت اين و آن
نيز بگردد. و
2/5 - وقتى هدف آزادى است، آنچه موجب جدا شدن يك تمايل از
مجموعهاى مىشود كه بديل را بوجود مىآورد، بيرون رفتن از صراط
مستقيم آزادى و قدرت را مدار و هدف كردن است. بنا بر اين، اصل بر
آزادى بيان و برابرى شركت كنندگان در بيان تمايل خويش و مسابقه در
اينهمانى جستن با آزادى است. به سخن ديگر، اگر در قدرت مدارى،
چماق وحدت بكار آن مىآيد كه صداهائى را خاموش كند كه مىتوانند
موقعيت مسلط يك شخص يا يك گروه را به خطر اندازند، در آزادى
مدارى، مسابقه موجب شفاف شدن هرچه بيشترى رهبرى، بى محل
شدن اختلاف - چه رسد به تضاد و خصومت - در هدف مىشود.
6 - با هدف شدن آزادى، زمان بى نهايت و مكان جهان مىشود. حال آنكه با هدف
شدن قدرت، زمان هم اكنون و مكان همين جا هستند. اما بسا هست كه وقتى
شنوندهاى مىشنود و يا خوانندهاى مىخواند كه با هدف شدن آزادى، زمان بى نهايت
و مكان جهان مىشود، درجا مىگويد: پس برويم تا قيامت به انتظار بنشينيم تا ايران
آزاد شود! ابهام بزرگ همين جاست و از ابهامها، يكى اين ابهام است كه بديل مردم
سالار مىبايد رفع كند:
آزادى همه جا و همه وقت ذاتى حيات است. بنا بر اين، معناى بى
نهايت شدن زمان و جهان گشتن مكان اينست كه آزادشدن را نمىتوان
موكول كرد به تغيير رژيم. اگر آزادى همه زمانى و همه مكانى است، پس
از هم اكنون و از خود، آزاد شدن را بايد شروع كرد. با آزاد شدن، حتى
يك تن، الف - بديل واقعيت پيدا مىكند و ب - مدار بسته قدرت مدارى
باز مىشد و ج - جامعه انتخاب واقعى پيدا مىكند و به جريان تحول از
قدرت مدارى به آزادى مدارى شتاب مىگيرد.
در عوض، وقتى قدرت هدف مىشود، همه كار موكول به استقرار قدرت ((مطلوب))
مىشود. يكى از دلايل قوام نگرفتن ماركسيسم اين شد كه ماركسيستها ((درجامعه
بورژوا در و با فرهنگ بورژوائى زندگى مىكردند و زندگى در فرهنگ سوسياليستى را
موكول به استقرار دولت پرولتاريا مىكردند)). غافل از آنكه از راه قدرت مدارى، به
فرهنگ سوسياليستى نمىشد رسيد. همينطور مسلمانهائى كه عمل به اسلام را در
گرو، استقرار دولت اسلامى، مىكردند، مسلمانانى شدند كه مىبينيم.
بدين قرار، پيشنهادهاى بديل مىبايد الف - براى همه و در همه جا
باشند و ب - بلادرنگ و بدون واسطه قابل عمل باشند و ج - بديل خود با
عمل بدانهاست كه هويت مبشر آزادى را پيدا مىكند و به گشودن مدار
بسته قدرت مدارى موفق مىگردد و د - هر پيشنهادى كه اجرا شدنش
موكول به استقرار قدرت و يا بواسطه قدرت است، سراب است و بديل
مردم سالار مىبايد از آن اجتناب كند. حاصل بكار بردن اين روش
اينست كه پيشنهادهاى داراى اعتبار در همه جا و همه وقت، بلافاصله و
بلادرنگ قابل اجرا مىشوند: در نظر، همه مكانى و همه زمانى و در عمل،
هم اكنون و همينجا. درست وارونه قدرت مدارى كه در نظر هم اكنون و
همينجاست و در عمل، هرگز!
بديهى است كه هر اندازه چنين بديلى تواناتر و هر مقدار كاربرد آزادى
در زندگى فردى و جمعى گستردهتر، زمان تحول جامعه كوتاهتر.
بدين قرار، اگر پيش از انقلاب و از انقلاب بدين سو، در ابهام زدائى كوشيدهام، بدين
خاطر بوده و هست كه اين كوشش يكى از بايستهترين كوششها در گشودن مدارهاى
بسته ايست كه استبداد را در ايران ديرپا كردهاست. حاصل اين كوشش اين شده
است كه زورپرستان در دامى افتادهاند كه بر سر راه رهروان آزادى و استقلال
گستردهاند. توضيح اينكه تنها در كارنامههاى اهل سياست از انقلاب بدين سو كه
بنگرى، مىبينى
الف - خط آزادى و استقلال، همواره به پرسشها پاس° گفته است و
مىدهد. حتى به پرسشهائى كه زورپرستان براى پوشاندن خيانتها،
جنايتها و فسادهاى خود، بر پايه قلب حقيقت، ساختهاند و مىسازند.
در برابر، زورپرستها حتى به يك پرسش از فراوان پرسشها در باره
"عملكرد خويش پاس° نگفتهاند و نمىگويند;"
ب - خط آزادى و استقلال هرگز سانسور نكردهاست و همواره با
سانسورها مبارزه كردهاست و مىكند. در برابر، زورپرستان كمتر روش
"سانسور بودهاست و هست كه بكار نبردهاند و نمىبرند;"
ج - خط آزادى و استقلال همواره به بحث آزاد فراخواندهاست و
زورپرستان همواره از آن گريختهاند. خط آزادى و استقلال همواره در بر
قرار كردن جريان انديشه كوشيده است و مىكوشد و زور پرستان هربار
كه كلمه انديشه را شنيدهاند و مىشنوند، دست به هفت تير خود
"بردهاند و مىبرند;"
د - خط آزادى و استقلال همواره نقد كردهاست، يعنى سره و ناسره را از
يكديگر جدا كرده و سره را پذيرفته است و مىپذيرد. براى هر مسئله
راه حل پيشنهاد كردهاست و مىكند. اما زورپرستان جز روشهاى
تخريبى بكار نبردهاند و نمىبرند وراه حلى جز زور نمىشناختند و
نمىشناسند. و
ه - نتيجه اينست: بهمان اندازه كه كسى يا گروهى بر راه آزادى و
استقلال مستقيمتر،بيان و عملش نيز شفافتر و بهمان ميزان كه كس يا
كسانى از اين راه دورتر، بيان و عملش نيز مبهمتر.
و...
به اين كوشش همچنان بايد ادامه داد تا كه مدارهاى بسته گشوده شوند و ايران از
سلطه زورپرستى و زورپرستان وابسته آزاد گردد. مدارهاى بسته را موضوع
نوشتهاى ديگر مىكنم.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|