انقلاب اسلامى در هجرت شماره 539
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
چه بايد كرد؟

از كودتاى خرداد .136، فراوان چه بايد كرد پيشنهاد شده‏اند. برخى از اين ((چه بايد كرد؟)) ها، تجربه نشده رها شده‏اند و برخى ديگر، تجربه شده و رها گشته‏اند. در حال‏ حاضر، از ((چه بايد كردها؟))، اين ((چه بايد كردها؟))، برجا هستند: O در درون رژيم ملاتاريا: "# اصلاحات ;" O در بيرون رژيم ملاتاريا، سه ((چه بايد كرد؟)): "# - براندازى رژيم از راه خشونت با استفاده از قدرت خارجى;"
# - براندازى رژيم با توسل به قدرت خارجى با هر روش كه شد، حتى با مداخله نظامى‏ امريكا. و
# - رها نكردن تجربه انقلاب ايران: پيشنهاد ((محور دوم)) يا بديل مردم سالارى مستقل از رژيم و مستقل از قدرت خارجى و ادامه روش آزاد شدن بقصد ممكن كردن جنبش‏ همگانى مردم ايران.

چرا سه ((چه بايد كرد؟)) اول روش تجربه را نپذيرفتند؟:

O قوت گرفتن جريان اصلاح‏طلبى حاصل قطعى شدن شكست دو ((چه بايد كرد؟)) اول و دوم بود. اين جريان در واقع مدعى بود ((چه بايد كرد؟)) سوم در محدوده رژيم انجام‏ گرفتنى است. از اين رو بود كه آقاى خاتمى و گرايشهاى حمايت كننده از او، به مردم ايران‏ وعده دادند اصول راهنماى انقلاب ايران، آزادى و استقلال و رشد و اسلام بيانگر اين‏ اصول را، در محدوده رژيم، به عمل درآورند. و نيز بدين خاطر بود كه عدم خشونت را روش كردند. با وجود اين، امور بسيارى را، به عمد و به سهو، ناديده گرفتند و حتى كلمات‏ طيبه‏اى را، با قلب معنى، خبيثه كردند. از آن جمله، الف - از آزاد شدن، روشى كه مردم‏ ايران مى‏بايد در پيش مى‏گرفتند، يكسره غفلت شد و نقش مردم در دادن راى خلاصه‏ گشت. ب - رابطه يك نظام با اصلاح و انقلاب از مردم پنهان نگاه داشته شد تا بتوان به‏ آنها باوراند كه رژيم اصلاحاتى را مى‏تواند بپذيرد كه بدان‏ها، طبيعت استبداديش با طبيعت مردم سالار جانشين مى‏شود. در نتيجه، ج - اصلاحات با عدم خشونت و انقلاب با خشونت ملازم شدند و د - خشونت زدائى، جاى خود را به ترساندن از خشونت داد تا اصلاح‏طلبى در محدوده رژيم ملاتاريا، بعنوان ((تنها راه حل)) تبليغ شود. ه - حق ولايت‏ كه هر عضو جامعه از آن برخوردار است، جاى خود را به ((حق راى دادن)) سپرد كه، حد اكثر، روش بكار بردن حق است.
اين غفلتهاى عمدى و سهوى و اين قلب معنى‏ها چرا ناگزير شدند؟ بدين خاطر كه بدون‏ اين كارها، ممكن نبود اصلاحات در محدوده رژيم را، بمثابه ((چه بايد كرد؟))، به جامعه، پيشنهاد كرد. غافل از اينكه غفلتها و قلب معنى‏ها زندانى براى ((اصلاح طلبان)) مى‏شوند. تدارك فرصت سركوب گرى مى‏شوند براى رژيم. چنانكه حتى هر كوششى زبانى يا قلمى‏ براى اندك رفع ابهام را براندازى معنى كند و به قول ((فرمانده كل)) سپاه، زبان را ببرد و قلم‏ را بشكند. امروز، اصلاح طلبان، خود، از ((شكست جنبش اصلاح‏طلبى))، ((حالت فلج))، ((بن‏ بست اصلاحات)) و... سخن مى‏گويند. شنيده شد در ديدار آقايان آلن تورن و خاتمى، آقاى خاتمى به او گفته است: امر داير است ميان رفتن به بكام خشونت كه فضاى كنونى را نيز تاريك تاريك مى‏كند و ادامه دادن به حالت فلج كنونى. او چاره را در ادامه دادن به‏ حالت فلج مى‏بيند. خواه اين گفتگو انجام گرفته باشد و چه هواداران اين ((چه بايد كرد؟))، ساخته باشند، بيانگر وضعيتى است كه گرايشهاى مختلف جانبدار اين روش در آنند.
گرايشهاى جانبدار اصلاح‏طلبى پديد آمدن وضعيت فلج را گناه ((اقتدارگرايان، انحصار گرايان و...)) مى‏شمارند و از ياد مى‏برند كه آنها خود بودند كه با غفلت كردنها و قلب كردن‏ معانى، بجاى اصول راهنماى انقلاب، به جاى بيان آزادى، زندانى ذهنى براى خود ساخته‏اند كه اگر هم استبداديان نظاره گر مى‏شدند، باز كار به وضعيت فلج مى‏انجاميد. چرا كه الف - مردمى كه از راه آزاد شدن بايد زمامدار اداره امور خويش مى‏شدند، نقش ناظر پيدا كردند. بدينسان بود كه ((اصلاح‏طلبان)) از سوئى خود را از نقش فعال مردم محروم كردند و از سوى ديگر، هر حركت مردمى را قابل سركوب گرداندند. چنانكه در حكومت ((اصلاح‏ "طلبان))، جنبش دانشجويان و جنبشهاى معلمان و كارگران با شدت تمام سركوب شدند;"
ب - دروغ بزرگ‏تر اصلاح پذيرى رژيم در جهت مردم سالارى بود. برغم توضيح‏هاى‏ مكرر، ((اصلاح طلبان)) بر تكرار دروغ اصرار ورزيدند. در حقيقت، در نظام ولايت مطلقه‏ فقيه، اصلاحى عملى بود و هست كه به قدرت (= زور) مطلقه ((رهبر)) عينيت ببخشد و بخشيد. چنانكه در حكومت آقاى خاتمى، اختيارها كه هنوز عينيت نيافته بودند، عينيت‏ يافتند (مجمع تشخيص مصلحت نظام كه دائم بر حوزه ((صلاحتيهايش)) افزوده مى‏شود، حكم حكومتى به مجلس، قانونى شدن دادگاه ويژه روحانيت، خودكامگى قوه قضائيه، تعطيل روزنامه‏ها، تعطيل عملى سازمانهاى دانشجوئى و...)
ج - چند تقلب در معانى اصلاح و انقلاب: 1 - اصلاح در درون يك نظام انجام مى‏گيرد و انقلاب تغيير يك نظام است. به جاى انقلاب نمى‏توان اصلاح كرد و به جاى اصلاح نيز نمى‏توان انقلاب كرد. 2 - انقلاب نه تنها با خشونت ملازم نيست، بلكه با خشونت زدائى‏ ملازم است. اينك كه در غرب نيز، بخاطر خالى شدن چنته هاشان از انديشه راهنماى‏ قابل پيشنهاد، تمايلهاى راست امنيت و مبارزه با تروريسم را دستمايه كرده‏اند، فرصتى‏ فراهم آمده‏است براى توجه به واقعيتى كه برغم خاطرنشان كردنهاى مكرر، همچنان‏ ناديده گرفته مى‏شد: پيدايش و توسعه خشونت بيانگر ناسالم بودن ساختهاست و از راه اصلاح، نه مى‏توان از خشونتها كاست و نه مى‏توان امنيت بر قرار كرد. خشونت‏ زدائى نياز به انقلاب بمعناى تغيير ساختها، از جمله ساخت‏هاى ذهنى يا طرز فكرها و ارزشها دارد. به سخن ديگر، تغيير ساختهاى سياسى، بتنهائى، كافى نيست. مى‏بايد ساختهاى اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى نيز تغيير كنند. افزون بر اين تغييرها و همزمان با آنها، اعضاى جامعه از راه آزاد شدن، طرزفكرهاى خود را مى‏بايد به روى فضاى معنوى بگشايند.
بدين قرار، اگر با وجود ترساندن از انقلاب، با مساوى كردنش با خشونت و اگر برغم‏ اصلاح را مساوى عدم خشونت تبليغ كردن، جو خشونت در ايران سنگين‏تر گشته است، هيچ نبايد در شگفت شد. چرا كه به بيمار، بجاى داروى درمان بيمارى، مسكن تجويز شده‏است و مسكن از حساسيت جامعه نسبت به توسعه خشونتها، كاسته است. در نتيجه، خشونتها با شتاب و شدت بيشتر جامعه را فرا گرفته‏اند.
و 3 - ((اصلاح طلبان)) بجاى آنكه تجربه انقلاب را ادامه دهند و مردم را به به برداشتن‏ مانع‏ها از سر راه استقرار آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى بخوانند، بسيار زود، ضديت با انقلاب را روش كردند و بدين خطاى بزرگ، آب به آسياب مثلث زور پرست ريختند و جامعه را از راست راه روشن به بيراهه تاريكى بردند. فرصت بزرگى را نيز از خود ستاندند. توضيح اينكه نياز به انقلاب جديدى نبود. كافى بود صادقانه تجربه‏ انقلاب را پى بگيرند و با فراخواندن مردم به آزاد شدن، به محلى براى كار برد زور و خشونت باقى نگذاشتن، به حقوق خويش را شناختن و زندگى خويش را عمل به اين‏ حقوق گرداندن، به زدودن ابهامها از انديشه و عمل، به آزاد كردن خويش از تبعيضها، به‏ دفاع از حقوق ديگرى را دفاع از حق خود دانستن، به تن ندادن به جبر بد يا بدتر، حق يا مصلحت، به... به تضاد را اصل راهنما نكردن و موازنه عدمى را اصل راهنما كردن و خود رهبر خويش شدن، فرهنگ آزادى و مردم سالارى را چنان غنائى ببخشند كه دولت‏ استبداد نتواند بر جا ماند. اگر همزمان ادامه الف - تجربه انقلاب را آزاد كردن دولت از اليگارشى مافياها و سازمان ترور مى‏شمردند و ب - تغيير دادن ساخت استبدادى دولت‏ را بقصد مبارزه بنيادى با فساد، روش مى‏گرداندند و ج - بخصوص، از تكرار اين حقيقت‏ باز نمى‏ايستادند كه اين استبداد است كه پاى قدرت خارجى را بميان مى‏آورد و د - تنش‏ زدائى را تا ((بهبود روابط خارجى)) فرو نمى‏كاستند بلكه نخست محورى را از ميان بر مى‏داشتند كه امريكا در سياست داخلى شده‏است و آنگاه، بر مدار حقوق ملى، سياست‏ خارجى بر اصل موازنه عدمى بر قرار مى‏كردند، هم در دام دروغ اصلاح مساوى با عدم‏ خشونت است و انقلاب مساوى با خشونت، نمى‏افتادند و هم جامعه ملى فعال مى‏شد و اين بار، تجربه انقلاب، بسيار زود، به نتيجه مى‏انجاميد و ايران نيز عضو ((محور شر)) نمى‏شد و سرنوشتش در گرو تصميم قدرت خارجى قرار نمى‏گرفت. د - خشونت زدائى در يك جامعه: الف - به تغيير دادن آن روابط واقعيت پيدا مى‏كند كه بر زور استوار هستند و سبب دائمى‏ توليد و مصرف زور مى‏شوند. و ب - اصل راهنما شدن موازنه عدمى در پندار و گفتار و كردار هر فرد، به پندار و گفتار و كردار او ترجمان حقوق معنوى و مادى انسان شدن، تحقق‏ پيدا مى‏كند. زندگى از راه عمل به حقوق معنوى (انس، دوستى، عشق،...) و حقوق مادى، همان جريان آزاد شدن است.
اصلاح طلبان بجاى خشونت زدائى، ترساندن مردم از خشونت را روش كردند. براى‏ آنكه اين ترس را بازهم بيشتر كنند، دروغ بزرگى را تكرار كردند و آن پوشاندن اين‏ واقعيت از مردم بود و هست كه هم اكنون در خشونتى ((زندگى)) مى‏كنند كه بيشتر از آن‏ متصور نيست. آلودن محيط زيست، مواد مخدر، استبداد فراگيرى كه انسانها را به بكار بردن زور در سانسور خود، در بيدارى و خواب، معتاد كرده‏است، فقر سياهى كه هر زمان‏ قشرى ديگر از قشرهاى جامعه را بكام مى‏كشد، خشونتى كه در تماسهاى روزانه بكار مى‏رود، ترورهاى سازمان ترور (قتلهاى زنجيره‏اى))، آدم ربائى‏ها)، گسترش بى سابقه‏ نابسامانيهاى اجتماعى (فحشا و انواع جنايتها و جرائم)، فرار مغزها و سرمايه، دلهره‏ شبانه روزى از خطرهاى خارجى و داخلى و...
حاصل اين ترساندن اين شد كه ((حركت قسرى)) آقاى مصباح يزدى و ((النصر بالرعب)) آقاى خامنه‏اى، ميدان عمل گسترده‏اى را پيدا كردند. زيرا سركوبگران مى‏دانستند و مى‏دانند كه اصلاح طلبان در ترساندن از خشونت بزرگ‏ترين دستيار آنانند. مى‏توانند سركوب كنند بى آنكه جامعه به استقامت برخيزد: سالهاست كه ايران عرصه رويداد بس شگفت و بسا بى مانندى است: سركوب گر كه خود مى‏بايد كار ترساندن را هم بر عهده بگيرد، خاطرش از اين‏ كار شاق آسوده‏است. زيرا ((اصلاح طلبان)) صد بار موثرتر، اين كار را براى او انجام مى‏دهند!
ه - امروز، برخى از ((اصلاح طلبان)) مى‏گويند و مى‏نويسند كه ((ادامه اصلاحات)) بستگى به‏ مشاركت مردم در جنبش اصلاحى دارد. گويا ((اصلاح طلبها)) خود نبودند كه با دادن راى‏ كار مردم را تمام شده مى‏دانستند. گويا اينان نبودند كه ((آرامش فعال)) را روش كردند و جامعه را به نظاره گرى خواندند. بهر رو، فرض كنيم تجربه به آنها درس آموخته است. اما مردم در كدام اصلاح و چگونه بايد مشاركت كنند؟ مردمى كه امروز از آنها دعوت مى‏شود در اصلاحات شركت كنند، آيا بدون داشتن حق ولايت، بدون حق رهبرى و شركت در رهبرى امور جامعه خود، مى‏توانند در اصلاحات شركت كنند؟ اما آيا ((اصلاح طلبان)) نبودند كه روش استفاده از حق را كه راى دادن است، جانشين حق رهبرى هر فرد در امور جامعه خود كردند؟ با وجود اين سابقه، اگر فرض كنيم دعوت از مردم به شركت در اصلاحات، متضمن تصديق حق ولايت براى فرد فرد مردم است، پس مى‏بايد ((اصلاح‏ ساختارى))، از باز يافتن حقى آغاز شود كه با انكارش، رژيم ولايت مطلقه فقيه، بر محور زور و خشونت، برقرار شده‏است. اين ((اصلاح ساختارى))، يعنى همان انقلابى كه مى‏بايد ايران را از استبداد قرون رها سازد، از راه و بدست مردم شدنى است. بدست مردمى‏ شدنى است اگر مردم كشور تمامى فرصتها را براى بكار بردن حق خويش مغتنم بشمارند. از جمله اين فرصتها، فرصت انتخابات است. اگر مردم كشور بخواهند از اين فرصت براى‏ اعمال حق ولايت خود استفاده كنند، چه روشى را بايد در پيش بگيرند؟ آيا كارى بايد بكنند كه بكار بردن حق است و يا كارى بايد بكنند كه انكار اين حق است؟ آن جامعه مدنى‏ كه نخست شعار و سپس فراموش شد، جامعه‏اى نيست كه در آن، هر انسان، بيشترين‏ بخش از حق رهبرى را خود بكار مى‏برد و در آن بخش نيز كه از راه انتخاب نماينده، به‏ منتخبان خود تفويض مى‏كند، نبايد عمل منتخب ادامه حق ولايت انتخاب كنندگان‏ باشد؟ حال بگوئيد چرا كار وارونه شد و اين ((اختيارات رهبر)) هستند كه عينيت پيدا كرده‏اند؟ آيا بدين خاطر نيست كه ((اصلاح طلبان)) عرصه‏هاى تصدى مستقيم اداره امور توسط مردم را تنگ‏تر كردند و در اداره غير مستقيم نيز به شعار خود ((عمل به تمام قانون‏ اساسى)) وفا نكردند و مجلس را تحت ((حكم حكومتى)) قرار دادند؟ بدنبال مجلس، آقاى‏ خاتمى، در تعيين وزيران، از ((حكم حكومتى)) فرمان نبرد؟ انتخابات شوراهاى شهر مى‏توانست قدمى در جهت استقرار حق ولايت جمهور مردم باشد اگر دست كم، آزادى‏ نامزد شدن و انتخاب كردن بطور كامل برقرار مى‏شد. چون چنين نشد، شوراها يا منفعل و يا در ((نظام ولايت مطلقه فقيه)) جذب و تباه شدند.
بدينسان، ((اصلاح طلبان)) روش تجربه را بكار نبردند. وگرنه گرفتار بن‏ بست و فلج نمى‏شدند. توضيح اينكه، اگر روش تجربه بكار مى‏بردند، انديشه راهنما و روش قابل اصلاح مى‏شد و اصلاح مى‏پذيرفت. اما چرا ((اصلاح طلبان)) وقتى پاى انديشه راهنما و روش و هدف خويش بميان است، اصلاح‏طلبى را از ياد مى‏برند؟ زيرا قدرت را هدف كرده‏اند و اين هدف بكار بردن روش تجربه، يعنى روشى كه در جريان عمل، اصلاح بپذيرد، را ناممكن‏ مى‏كند. در حقيقت، هريك از غفلتهاى عمدى و سهوى و هر يك از قلبها را مى‏خواستند به روش تجربه بكار برند، تصحيحها آنها را از محدوده رژيم‏ ملاتاريا بيرون مى‏آورد. قدرت را بمثابه هدف، رها مى‏كردند. و...
بدين قرار، بن بست و فلج و شكست و... ((اصلاح طلبان)) بيشتر نتيجه زندانى كردن‏ خويش در انديشه راهنما و روش و هدف است و كمتر نتيجه ((النصر بالرعب)) است كه‏ سازمان رهبرى ترور به رهبرى آقايان خامنه‏اى و هاشمى رفسنجانى روش كرده‏است. حال اگر بخواهند از زندان خود ساخته آزاد شوند، مى‏بايد با آزاد شدن از محدوده رژيم‏ ملاتاريا شروع كنند:
O اما دو راس ديگر مثلث زور پرست نتوانستند اصل و انديشه راهنما و هدف را موضوع‏ تجربه كنند زيرا الف - براى قدرت اصالت مطلق قائل بودند و ب - وقتى قدرت هدف‏ است، روش نيز هست. و ج - وقتى هدف و روش قدرت است، اصل راهنما، به ضرورت‏ ثنويت تك محورى است. بديهى است كه محور فرمانده قدرت است و محور فرمانبر زورپرست نگون روز.
اما قدرت با روش تجربى مطلقا سازگار نيست. چرا كه در تجربه، كار اول، كنار گذاشتن‏ زور است. كار دوم هدف را تابع روش كردن است. بدين توضيح كه الف - روش بايد آزاد از هدف انجام بپذيرد و ب - اگر تجربه هدف فرضى يا فرض راهنما و حتى انديشه راهنما را غلط يافت، بايد بتواند بر بطلان آن حكم كند و ج - تجربه از راه يك رشته اصلاحها كه‏ مى‏پذيرد، هدف صحيح را جانشين كند.
بدين قرار، زورپرستها اگر مى‏خواستند روش تجربه بكار ببرند، نخست مى‏بايد از زور پرستى آزاد مى‏شدند و آنگاه قدرت را بمثابه هدف رها مى‏كردند. اگر چنين مى‏كردند، نيازى نيز به وابستگى به قدرت خارجى پيدا نمى‏كردند و دستيار ملاتاريا در محور كردن‏ قدرت خارجى در سياست داخلى نمى‏شدند. ((چه بايد كرد؟))هاى آنها از روز نخست، بن‏ بست و شكست را، به فرياد، اعلان مى‏كردند. زيرا الف - هم آن روز، با قدرت حاكم، همجنس شدند. و ب - بحكم وابستگى، هم آن روز، مدديار ملاتاريا در محور كردن قدرت خارجى شدند. ج - بجاى‏ آنكه عامل اطمينان خاطر مردم شوند تا كه، رها از ترس‏ها، به جنبش‏ همگانى برخيزند، دستيار رژيم در تشديد ترس در مردم شدند. حتى دوم‏ خرداد و... كه همه بيانگر نياز جامعه ملى به اطمينان خاطر از حال و آينده‏ بودند، زور پرستهاى رقيب را به خود نياوردند. د - از بيم آنكه فضاى‏ سياسى كشور باز شود و علت بقايشان از دست برود، دستيار ملاتاريا در ((كوبيدن)) خط آزادى و استقلال و بديل مردم سالار شدند. حتى در محدوده‏ رژيم نيز، دستيار همجنسهاى خود در كوبيدن ((اصلاح طلبان)) گشتند. و... چرا نشنيدند؟ زيرا قدرتمدارى آلت فعل خود را كور و كر مى‏كند. زيرا...

فضائى كه روشن مى‏شود و كار بردى كه ((چه بايد كرد)) چهارم پيدا مى‏كند:

از تفاوتها كه ميان ((چه بايد كرد؟)) چهارم و سه ((چه بايد كرد)) اول وجود دارد، يكى‏ اينست كه بى ثباتى آن سه و ثبات اين چهارمى بمثابه روش و از رشدماندگى و فقر آن سه‏ در مقام انديشه راهنما و برنامه و رشد و غنانى اين چهارمى و ناتوانى روزافزون جانبداران‏ آن سه روش و توانائى روز افزون چهارمين روش است. اين تفاوت از تفاوت ديگرى‏ مى‏آيد و آن رشد نكردن طرز فكرهاى سازنده آن سه ((چه بايد كرد؟)) و رشد كردن طرز فكر پيشنهاد كننده ((چه بايد كرد؟)) چهارم است. در حقيقت، آن سه ((چه بايد كرد؟)) بر مدار قدرت و با هدف كردن قدرت، پيشنهاد شده‏اند. افزون بر دو دهه است، بر مدار قدرت، هر از چندى، ((چه بايد كردى)) پيشنهاد كرده‏اند و روش پيشنهادى ره به جائى‏ نبرده و پيشنهاد كنندگان را گرفتار ((ياس‏هاى ادوارى)) كرده‏است. برخى را ياس با خود برده‏است و بعضى از نو، بر همان مدار، تغييرى در ((چه بايد كرد؟)) داده و وارد عمل‏ شده‏اند. باز شكست، باز گرفتار ياس شدن و كناره گرفتن‏ها. حال آنكه ((چه بايد كرد؟)) چهارم فرآورده جريان آزاد شدن است. حاصل اين تشخيص است كه غلط در قدرت را محور و هدف كردن است.بنا بر اين تفاوت اول، تفاوت ميان رشد نكردن و رشد كردن‏ است. پيش از انقلاب تحول انجام گرفت و در دوران مرجع انقلاب، تجربه شد و تجربه‏ آموخت كه ((چه بايد كرد؟)) بر مدار آزادى و با هدف آزادى، به درازترين و در عين حال‏ كوتاه‏ترين زمانها نياز دارد. توضيح اينكه تفاوت زمانى ميان آن سه ((چه بايد كرد؟))ها با اين ((چه بايد كرد؟))، در اينست كه زمان چه بايد كردها بر مدار قدرت، كوتاه است. در اين‏ دو دهه، عمر رژيم را 6 و حد اكثر يك سال ارزيابى كردند و در پايان مدت، آن را تمديد كردند. در نتيجه، گرفتار يك تاخير 22 ساله شده‏اند. حال آنكه بر مدار آزادى، چون ((تا تغيير نكنى تغيير نمى‏دهى)) جانشين ((تا تغيير ندهى تغيير نمى‏كنى)) مى‏شود، زمان‏ اجتماعى را طول مدت آزاد شدن معين مى‏كند. اگر تمايلهاى سياسى آزاد كردن را از آزاد شدن خويش شروع مى‏كردند، به جريان آزاد شدن همگانى جامعه، شتاب مى‏بخشيدند و زمان تحول از استبداد به مردم سالارى را كوتاه مى‏كردند. چهار امر ديگر زمان تغيير از استبداد به مردم سالارى را كوتاه يا دراز مى‏كنند:
1 - ((چه بايد كرد؟))هائى كه بر مدار قدرت پيشنهاد شده‏اند، در واقع، در يك‏ جا به جائى خلاصه مى‏شوند: طرفداران يكى از اين چه بايد كردها، جاى‏ ملاتاريا را مى‏گيرد. و
2 - از بروز تغيير در پندار و گفتار و كردار مردم هراسان است. زيرا اگر مردم‏ بپذيرند كه تا تغيير نكنند تغيير نمى‏دهند، آن سه ((چه بايد كرد؟)) و طرفدارانشان، مى‏بايد با محبوب خويش كه قدرت است، وداع دائمى كنند. از اين روست كه تبليغات شبانه روزى مثلث زور پرست كه بيشترين وسائل‏ ارتباط جمعى (تلويزيون‏ها، راديوها، روزنامه‏ها، سينماها، سايتها) را در اختيار دارند، از روش آزاد شدن با مردم سخن نمى‏گويند آنها را تحريك‏ مى‏كنند تا در زور ناچيز شوند و بسود آنها و به زيان مخالف آنها بكار روند. و
3 - از آنجا كه زمان به زمان، ناتوان‏تر شده‏اند، نياز بيشترى به مداخله دادن‏ قدرت خارجى پيدا كرده‏اند. نتيجه اينست كه در آن سه ((چه بايد كرد؟))، بنا بر خنثى كردن قدرت خارجى نيست بلكه بنا بر نقش اول دادن به قدرت‏ خارجى است.
غافل از اينكه اين سه امر از عوامل تقويت رژيم حاكم هستند. از راه فايده‏ تكرار، تكرار كنيم كه حتى اگر پاى مداخله خارجى بميان آيد و قشون بيگانه‏ كشور را اشغال كند و بخواهد رژيم ملاتاريا را با رژيم ديگرى جانشين كند، بخاطر مشروعيت بخشيدن به مداخله خود هم كه شده‏است، دست رد به‏ سينه دو راس ديگر مثلث زور پرست خواهد زد. بدين قرار، زورپرستان نه‏ تنها از عوامل طولانى شدن زمان تحول هستند بلكه هر وضعيتى پيش‏ بيايد، از قربانيان ((چه بايد كرد؟))هاى خويش خواهند شد.
4 - انشتاين گفته است: ((شكستن پيش داوريها از شكستن اتم مشكل تراست.)) در ادبيات فارسى، باورهاى سخت سران به نقش‏ها بر سنگ تشبيه شده‏اند. قرآن تاكيد مى‏كند كه كم شمار نيستند آنها كه ساختهاى ذهنى سنگ شده‏اى دارند كه حق را مى‏بينند و مى‏شنوند اما از زور باورى دست نمى‏شويند. در حقيقت، بدترين نوع اعتياد، اعتياد به قدرت و زور است. اين اعتياد است كه با فراخواندن به آزادى، ترك نمى‏شود. بسا با تغيير اصل راهنما از ثنويت به موازنه عدمى و مدتى تمرين نيز، مانع از بازگشت به‏ اعتياد نمى‏شود. از اين رو، تذكر و تمرين دائمى مى‏بايد تا آدمى بر آزادى و حقوق خويش‏ شاعر و عارف بماند. در جهان امروز، در ايران امروز، ((روشنفكران)) ((چه بايد كرد؟))ها كه پيشنهاد كرده‏اند و مى‏كنند، همه بر مدار و با هدف قدرت، بيان قدرت هستند. شگفتا! اينان خود را مترقى‏ نيز مى‏انگارند و كم نيستند در ميان آنها، كسانى اسلام زدائى را شرط افتادن مسلمانان در جاده ترقى مى‏انگارند. غافل از اينكه، 14 قرن پيش، اشراف قريش اجتماع كردند و در آن‏ اجتماع،
به پيامبر شاهى بر خود را پيشنهاد كردند. اما او هدف را آزادى و روش را آزاد شدن مى‏دانست و برآن نبود كه از راه تصدى قدرت مى‏توان انسانها را از آزادى خود آگاه كرد و بيان و روش آزادى در اختيار آنان گذاشت. از اين رو نپذيرفت. وقتى هم جامعه اسلامى تشكيل شد، به تصريح قرآن، نه پدر، نه‏ وكيل، نه نصير، نه شاه، نه صاحب اختيار جان و مال و ناموس مردم، نه رهبر، نه هادى (به نص قرآن، اگر هم بخواهى كسى را هدايت كنى نمى‏توانى)، نه... شد. وظيفه‏اى و مسئوليتى جز بلاغ نيافت.
بعد از گذشت چهارده قرن، هنوز، ((روشنفكران)) آزادى را هدف كردن و آزادى را وسيله‏ با يافتن اين هدف كردن را امرى شگفت مى‏انگارند. قدرت بمثابه هدف، بر انديشه‏ها، چون نقش بر سنگ، گشته است. اگر عقل‏ها آزاد مى‏شدند و آزادى را هدف مى‏گرداندند و روشهاى آزاد شدن را بكار مى‏بردند و به جامعه خود پيشنهاد مى‏كردند، جريان انديشه‏ها بر قرار مى‏شد. ((چه بايد كرد؟)) هاى آسان كه ((تنها راه)) و در كوتاه مدت به عمل درآوردنى‏ تبليغ مى‏شوند، اگر هم ساخته مى‏شدند، نقد مى‏شدند و ديگر زمان تحول را طولانى و طولانى‏تر نمى ساختند. اگر عقلها آزاد مى‏شدند، اندر مى‏يافتند كه اين دولت نيست كه‏ اگر بدست اين يا آن گروه افتاد، صفت مردم سالار و مترقى و... را پيدا مى‏كند. اين مردم‏ هستند كه اگر آزاد شدند و فرهنگ مردم سالارى پيدا كردند، دولت مردم سالار مى‏شود. بيشتر از مردم، اين درس خوانده‏ها هستند كه مى‏بايد با ترك اعتياد به قدرت مدارى و قدرت‏طلبى، روش مديريت مردم سالار و آزاد را بياموزند. اگر درس خوانده‏ها آزاد انديش‏ شوند و آزاد و مردم سالار بگردند، كار همگانى كردن زندگى در آزادى، شتاب و وسعت‏ مى‏گيرد. بهر رو، بدين روش، روش نقد سه ((چه بايد كرد؟)) اول، ((چه بايد كرد؟)) چهارم را بدست‏ آوردم. با وجود اين، در مطالعه دومى، ((چه بايد كرد؟)) چهارم را باز هم شفاف‏تر مى‏كنم.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره