|
چه بايد كرد؟
از كودتاى خرداد .136، فراوان چه بايد كرد پيشنهاد شدهاند. برخى از اين ((چه بايد
كرد؟)) ها، تجربه نشده رها شدهاند و برخى ديگر، تجربه شده و رها گشتهاند. در حال
حاضر، از ((چه بايد كردها؟))، اين ((چه بايد كردها؟))، برجا هستند:
O در درون رژيم ملاتاريا:
"# اصلاحات ;"
O در بيرون رژيم ملاتاريا، سه ((چه بايد كرد؟)):
"# - براندازى رژيم از راه خشونت با استفاده از قدرت خارجى;"
# - براندازى رژيم با توسل به قدرت خارجى با هر روش كه شد، حتى با مداخله نظامى
امريكا. و
# - رها نكردن تجربه انقلاب ايران: پيشنهاد ((محور دوم)) يا بديل مردم سالارى مستقل از
رژيم و مستقل از قدرت خارجى و ادامه روش آزاد شدن بقصد ممكن كردن جنبش
همگانى مردم ايران.
چرا سه ((چه بايد كرد؟)) اول روش تجربه را نپذيرفتند؟:
O قوت گرفتن جريان اصلاحطلبى حاصل قطعى شدن شكست دو ((چه بايد كرد؟)) اول و
دوم بود. اين جريان در واقع مدعى بود ((چه بايد كرد؟)) سوم در محدوده رژيم انجام
گرفتنى است. از اين رو بود كه آقاى خاتمى و گرايشهاى حمايت كننده از او، به مردم ايران
وعده دادند اصول راهنماى انقلاب ايران، آزادى و استقلال و رشد و اسلام بيانگر اين
اصول را، در محدوده رژيم، به عمل درآورند. و نيز بدين خاطر بود كه عدم خشونت را
روش كردند. با وجود اين، امور بسيارى را، به عمد و به سهو، ناديده گرفتند و حتى كلمات
طيبهاى را، با قلب معنى، خبيثه كردند. از آن جمله، الف - از آزاد شدن، روشى كه مردم
ايران مىبايد در پيش مىگرفتند، يكسره غفلت شد و نقش مردم در دادن راى خلاصه
گشت. ب - رابطه يك نظام با اصلاح و انقلاب از مردم پنهان نگاه داشته شد تا بتوان به
آنها باوراند كه رژيم اصلاحاتى را مىتواند بپذيرد كه بدانها، طبيعت استبداديش با
طبيعت مردم سالار جانشين مىشود. در نتيجه، ج - اصلاحات با عدم خشونت و انقلاب با
خشونت ملازم شدند و د - خشونت زدائى، جاى خود را به ترساندن از خشونت داد تا
اصلاحطلبى در محدوده رژيم ملاتاريا، بعنوان ((تنها راه حل)) تبليغ شود. ه - حق ولايت
كه هر عضو جامعه از آن برخوردار است، جاى خود را به ((حق راى دادن)) سپرد كه، حد
اكثر، روش بكار بردن حق است.
اين غفلتهاى عمدى و سهوى و اين قلب معنىها چرا ناگزير شدند؟ بدين خاطر كه بدون
اين كارها، ممكن نبود اصلاحات در محدوده رژيم را، بمثابه ((چه بايد كرد؟))، به جامعه،
پيشنهاد كرد. غافل از اينكه غفلتها و قلب معنىها زندانى براى ((اصلاح طلبان)) مىشوند.
تدارك فرصت سركوب گرى مىشوند براى رژيم. چنانكه حتى هر كوششى زبانى يا قلمى
براى اندك رفع ابهام را براندازى معنى كند و به قول ((فرمانده كل)) سپاه، زبان را ببرد و قلم
را بشكند. امروز، اصلاح طلبان، خود، از ((شكست جنبش اصلاحطلبى))، ((حالت فلج))، ((بن
بست اصلاحات)) و... سخن مىگويند. شنيده شد در ديدار آقايان آلن تورن و خاتمى،
آقاى خاتمى به او گفته است: امر داير است ميان رفتن به بكام خشونت كه فضاى كنونى را
نيز تاريك تاريك مىكند و ادامه دادن به حالت فلج كنونى. او چاره را در ادامه دادن به
حالت فلج مىبيند. خواه اين گفتگو انجام گرفته باشد و چه هواداران اين ((چه بايد كرد؟))،
ساخته باشند، بيانگر وضعيتى است كه گرايشهاى مختلف جانبدار اين روش در آنند.
گرايشهاى جانبدار اصلاحطلبى پديد آمدن وضعيت فلج را گناه ((اقتدارگرايان، انحصار
گرايان و...)) مىشمارند و از ياد مىبرند كه آنها خود بودند كه با غفلت كردنها و قلب كردن
معانى، بجاى اصول راهنماى انقلاب، به جاى بيان آزادى، زندانى ذهنى براى خود
ساختهاند كه اگر هم استبداديان نظاره گر مىشدند، باز كار به وضعيت فلج مىانجاميد.
چرا كه
الف - مردمى كه از راه آزاد شدن بايد زمامدار اداره امور خويش مىشدند، نقش ناظر پيدا
كردند. بدينسان بود كه ((اصلاحطلبان)) از سوئى خود را از نقش فعال مردم محروم كردند و
از سوى ديگر، هر حركت مردمى را قابل سركوب گرداندند. چنانكه در حكومت ((اصلاح
"طلبان))، جنبش دانشجويان و جنبشهاى معلمان و كارگران با شدت تمام سركوب شدند;"
ب - دروغ بزرگتر اصلاح پذيرى رژيم در جهت مردم سالارى بود. برغم توضيحهاى
مكرر، ((اصلاح طلبان)) بر تكرار دروغ اصرار ورزيدند. در حقيقت، در نظام ولايت مطلقه
فقيه، اصلاحى عملى بود و هست كه به قدرت (= زور) مطلقه ((رهبر)) عينيت ببخشد و
بخشيد. چنانكه در حكومت آقاى خاتمى، اختيارها كه هنوز عينيت نيافته بودند، عينيت
يافتند (مجمع تشخيص مصلحت نظام كه دائم بر حوزه ((صلاحتيهايش)) افزوده مىشود،
حكم حكومتى به مجلس، قانونى شدن دادگاه ويژه روحانيت، خودكامگى قوه قضائيه،
تعطيل روزنامهها، تعطيل عملى سازمانهاى دانشجوئى و...)
ج - چند تقلب در معانى اصلاح و انقلاب: 1 - اصلاح در درون يك نظام انجام مىگيرد و
انقلاب تغيير يك نظام است. به جاى انقلاب نمىتوان اصلاح كرد و به جاى اصلاح نيز
نمىتوان انقلاب كرد. 2 - انقلاب نه تنها با خشونت ملازم نيست، بلكه با خشونت زدائى
ملازم است. اينك كه در غرب نيز، بخاطر خالى شدن چنته هاشان از انديشه راهنماى
قابل پيشنهاد، تمايلهاى راست امنيت و مبارزه با تروريسم را دستمايه كردهاند، فرصتى
فراهم آمدهاست براى توجه به واقعيتى كه برغم خاطرنشان كردنهاى مكرر، همچنان
ناديده گرفته مىشد:
پيدايش و توسعه خشونت بيانگر ناسالم بودن ساختهاست و از راه اصلاح،
نه مىتوان از خشونتها كاست و نه مىتوان امنيت بر قرار كرد. خشونت
زدائى نياز به انقلاب بمعناى تغيير ساختها، از جمله ساختهاى ذهنى يا
طرز فكرها و ارزشها دارد. به سخن ديگر، تغيير ساختهاى سياسى،
بتنهائى، كافى نيست. مىبايد ساختهاى اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى نيز
تغيير كنند. افزون بر اين تغييرها و همزمان با آنها، اعضاى جامعه از راه آزاد
شدن، طرزفكرهاى خود را مىبايد به روى فضاى معنوى بگشايند.
بدين قرار، اگر با وجود ترساندن از انقلاب، با مساوى كردنش با خشونت و اگر برغم
اصلاح را مساوى عدم خشونت تبليغ كردن، جو خشونت در ايران سنگينتر گشته است،
هيچ نبايد در شگفت شد. چرا كه به بيمار، بجاى داروى درمان بيمارى، مسكن تجويز
شدهاست و مسكن از حساسيت جامعه نسبت به توسعه خشونتها، كاسته است. در
نتيجه، خشونتها با شتاب و شدت بيشتر جامعه را فرا گرفتهاند.
و 3 - ((اصلاح طلبان)) بجاى آنكه تجربه انقلاب را ادامه دهند و مردم را به به برداشتن
مانعها از سر راه استقرار آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى بخوانند،
بسيار زود، ضديت با انقلاب را روش كردند و بدين خطاى بزرگ، آب به آسياب مثلث زور
پرست ريختند و جامعه را از راست راه روشن به بيراهه تاريكى بردند. فرصت بزرگى را نيز
از خود ستاندند. توضيح اينكه نياز به انقلاب جديدى نبود. كافى بود صادقانه تجربه
انقلاب را پى بگيرند و با فراخواندن مردم به آزاد شدن، به محلى براى كار برد زور و
خشونت باقى نگذاشتن، به حقوق خويش را شناختن و زندگى خويش را عمل به اين
حقوق گرداندن، به زدودن ابهامها از انديشه و عمل، به آزاد كردن خويش از تبعيضها، به
دفاع از حقوق ديگرى را دفاع از حق خود دانستن، به تن ندادن به جبر بد يا بدتر، حق يا
مصلحت، به... به تضاد را اصل راهنما نكردن و موازنه عدمى را اصل راهنما كردن و خود
رهبر خويش شدن، فرهنگ آزادى و مردم سالارى را چنان غنائى ببخشند كه دولت
استبداد نتواند بر جا ماند. اگر همزمان ادامه الف - تجربه انقلاب را آزاد كردن دولت از
اليگارشى مافياها و سازمان ترور مىشمردند و ب - تغيير دادن ساخت استبدادى دولت
را بقصد مبارزه بنيادى با فساد، روش مىگرداندند و ج - بخصوص، از تكرار اين حقيقت
باز نمىايستادند كه اين استبداد است كه پاى قدرت خارجى را بميان مىآورد و د - تنش
زدائى را تا ((بهبود روابط خارجى)) فرو نمىكاستند بلكه نخست محورى را از ميان بر
مىداشتند كه امريكا در سياست داخلى شدهاست و آنگاه، بر مدار حقوق ملى، سياست
خارجى بر اصل موازنه عدمى بر قرار مىكردند، هم در دام دروغ اصلاح مساوى با عدم
خشونت است و انقلاب مساوى با خشونت، نمىافتادند و هم جامعه ملى فعال مىشد و
اين بار، تجربه انقلاب، بسيار زود، به نتيجه مىانجاميد و ايران نيز عضو ((محور شر))
نمىشد و سرنوشتش در گرو تصميم قدرت خارجى قرار نمىگرفت.
د - خشونت زدائى در يك جامعه:
الف - به تغيير دادن آن روابط واقعيت پيدا مىكند كه بر زور استوار هستند و سبب دائمى
توليد و مصرف زور مىشوند. و ب - اصل راهنما شدن موازنه عدمى در پندار و گفتار و
كردار هر فرد، به پندار و گفتار و كردار او ترجمان حقوق معنوى و مادى انسان شدن، تحقق
پيدا مىكند. زندگى از راه عمل به حقوق معنوى (انس، دوستى، عشق،...) و حقوق مادى،
همان جريان آزاد شدن است.
اصلاح طلبان بجاى خشونت زدائى، ترساندن مردم از خشونت را روش كردند. براى
آنكه اين ترس را بازهم بيشتر كنند، دروغ بزرگى را تكرار كردند و آن پوشاندن اين
واقعيت از مردم بود و هست كه هم اكنون در خشونتى ((زندگى)) مىكنند كه بيشتر از آن
متصور نيست. آلودن محيط زيست، مواد مخدر، استبداد فراگيرى كه انسانها را به بكار
بردن زور در سانسور خود، در بيدارى و خواب، معتاد كردهاست، فقر سياهى كه هر زمان
قشرى ديگر از قشرهاى جامعه را بكام مىكشد، خشونتى كه در تماسهاى روزانه بكار
مىرود، ترورهاى سازمان ترور (قتلهاى زنجيرهاى))، آدم ربائىها)، گسترش بى سابقه
نابسامانيهاى اجتماعى (فحشا و انواع جنايتها و جرائم)، فرار مغزها و سرمايه، دلهره
شبانه روزى از خطرهاى خارجى و داخلى و...
حاصل اين ترساندن اين شد كه ((حركت قسرى)) آقاى مصباح يزدى و ((النصر بالرعب))
آقاى خامنهاى، ميدان عمل گستردهاى را پيدا كردند. زيرا سركوبگران مىدانستند و
مىدانند كه اصلاح طلبان در ترساندن از خشونت بزرگترين دستيار آنانند. مىتوانند
سركوب كنند بى آنكه جامعه به استقامت برخيزد:
سالهاست كه ايران عرصه رويداد بس شگفت و بسا بى مانندى است:
سركوب گر كه خود مىبايد كار ترساندن را هم بر عهده بگيرد، خاطرش از اين
كار شاق آسودهاست. زيرا ((اصلاح طلبان)) صد بار موثرتر، اين كار را براى او
انجام مىدهند!
ه - امروز، برخى از ((اصلاح طلبان)) مىگويند و مىنويسند كه ((ادامه اصلاحات)) بستگى به
مشاركت مردم در جنبش اصلاحى دارد. گويا ((اصلاح طلبها)) خود نبودند كه با دادن راى
كار مردم را تمام شده مىدانستند. گويا اينان نبودند كه ((آرامش فعال)) را روش كردند و
جامعه را به نظاره گرى خواندند. بهر رو، فرض كنيم تجربه به آنها درس آموخته است. اما
مردم در كدام اصلاح و چگونه بايد مشاركت كنند؟ مردمى كه امروز از آنها دعوت مىشود
در اصلاحات شركت كنند، آيا بدون داشتن حق ولايت، بدون حق رهبرى و شركت در
رهبرى امور جامعه خود، مىتوانند در اصلاحات شركت كنند؟ اما آيا ((اصلاح طلبان))
نبودند كه روش استفاده از حق را كه راى دادن است، جانشين حق رهبرى هر فرد در امور
جامعه خود كردند؟ با وجود اين سابقه، اگر فرض كنيم دعوت از مردم به شركت در
اصلاحات، متضمن تصديق حق ولايت براى فرد فرد مردم است، پس مىبايد ((اصلاح
ساختارى))، از باز يافتن حقى آغاز شود كه با انكارش، رژيم ولايت مطلقه فقيه، بر محور
زور و خشونت، برقرار شدهاست. اين ((اصلاح ساختارى))، يعنى همان انقلابى كه مىبايد
ايران را از استبداد قرون رها سازد، از راه و بدست مردم شدنى است. بدست مردمى
شدنى است اگر مردم كشور تمامى فرصتها را براى بكار بردن حق خويش مغتنم بشمارند.
از جمله اين فرصتها، فرصت انتخابات است. اگر مردم كشور بخواهند از اين فرصت براى
اعمال حق ولايت خود استفاده كنند، چه روشى را بايد در پيش بگيرند؟ آيا كارى بايد
بكنند كه بكار بردن حق است و يا كارى بايد بكنند كه انكار اين حق است؟ آن جامعه مدنى
كه نخست شعار و سپس فراموش شد، جامعهاى نيست كه در آن، هر انسان، بيشترين
بخش از حق رهبرى را خود بكار مىبرد و در آن بخش نيز كه از راه انتخاب نماينده، به
منتخبان خود تفويض مىكند، نبايد عمل منتخب ادامه حق ولايت انتخاب كنندگان
باشد؟ حال بگوئيد چرا كار وارونه شد و اين ((اختيارات رهبر)) هستند كه عينيت پيدا
كردهاند؟ آيا بدين خاطر نيست كه ((اصلاح طلبان)) عرصههاى تصدى مستقيم اداره امور
توسط مردم را تنگتر كردند و در اداره غير مستقيم نيز به شعار خود ((عمل به تمام قانون
اساسى)) وفا نكردند و مجلس را تحت ((حكم حكومتى)) قرار دادند؟ بدنبال مجلس، آقاى
خاتمى، در تعيين وزيران، از ((حكم حكومتى)) فرمان نبرد؟ انتخابات شوراهاى شهر
مىتوانست قدمى در جهت استقرار حق ولايت جمهور مردم باشد اگر دست كم، آزادى
نامزد شدن و انتخاب كردن بطور كامل برقرار مىشد. چون چنين نشد، شوراها يا منفعل و
يا در ((نظام ولايت مطلقه فقيه)) جذب و تباه شدند.
بدينسان، ((اصلاح طلبان)) روش تجربه را بكار نبردند. وگرنه گرفتار بن
بست و فلج نمىشدند. توضيح اينكه، اگر روش تجربه بكار مىبردند،
انديشه راهنما و روش قابل اصلاح مىشد و اصلاح مىپذيرفت. اما چرا
((اصلاح طلبان)) وقتى پاى انديشه راهنما و روش و هدف خويش بميان است،
اصلاحطلبى را از ياد مىبرند؟ زيرا قدرت را هدف كردهاند و اين هدف بكار
بردن روش تجربه، يعنى روشى كه در جريان عمل، اصلاح بپذيرد، را ناممكن
مىكند. در حقيقت، هريك از غفلتهاى عمدى و سهوى و هر يك از قلبها را
مىخواستند به روش تجربه بكار برند، تصحيحها آنها را از محدوده رژيم
ملاتاريا بيرون مىآورد. قدرت را بمثابه هدف، رها مىكردند. و...
بدين قرار، بن بست و فلج و شكست و... ((اصلاح طلبان)) بيشتر نتيجه زندانى كردن
خويش در انديشه راهنما و روش و هدف است و كمتر نتيجه ((النصر بالرعب)) است كه
سازمان رهبرى ترور به رهبرى آقايان خامنهاى و هاشمى رفسنجانى روش كردهاست.
حال اگر بخواهند از زندان خود ساخته آزاد شوند، مىبايد با آزاد شدن از محدوده رژيم
ملاتاريا شروع كنند:
O اما دو راس ديگر مثلث زور پرست نتوانستند اصل و انديشه راهنما و هدف را موضوع
تجربه كنند زيرا الف - براى قدرت اصالت مطلق قائل بودند و ب - وقتى قدرت هدف
است، روش نيز هست. و ج - وقتى هدف و روش قدرت است، اصل راهنما، به ضرورت
ثنويت تك محورى است. بديهى است كه محور فرمانده قدرت است و محور فرمانبر
زورپرست نگون روز.
اما قدرت با روش تجربى مطلقا سازگار نيست. چرا كه در تجربه، كار اول، كنار گذاشتن
زور است. كار دوم هدف را تابع روش كردن است. بدين توضيح كه الف - روش بايد آزاد از
هدف انجام بپذيرد و ب - اگر تجربه هدف فرضى يا فرض راهنما و حتى انديشه راهنما را
غلط يافت، بايد بتواند بر بطلان آن حكم كند و ج - تجربه از راه يك رشته اصلاحها كه
مىپذيرد، هدف صحيح را جانشين كند.
بدين قرار، زورپرستها اگر مىخواستند روش تجربه بكار ببرند، نخست مىبايد از زور
پرستى آزاد مىشدند و آنگاه قدرت را بمثابه هدف رها مىكردند. اگر چنين مىكردند،
نيازى نيز به وابستگى به قدرت خارجى پيدا نمىكردند و دستيار ملاتاريا در محور كردن
قدرت خارجى در سياست داخلى نمىشدند. ((چه بايد كرد؟))هاى آنها از روز نخست، بن
بست و شكست را، به فرياد، اعلان مىكردند. زيرا
الف - هم آن روز، با قدرت حاكم، همجنس شدند. و ب - بحكم وابستگى،
هم آن روز، مدديار ملاتاريا در محور كردن قدرت خارجى شدند. ج - بجاى
آنكه عامل اطمينان خاطر مردم شوند تا كه، رها از ترسها، به جنبش
همگانى برخيزند، دستيار رژيم در تشديد ترس در مردم شدند. حتى دوم
خرداد و... كه همه بيانگر نياز جامعه ملى به اطمينان خاطر از حال و آينده
بودند، زور پرستهاى رقيب را به خود نياوردند. د - از بيم آنكه فضاى
سياسى كشور باز شود و علت بقايشان از دست برود، دستيار ملاتاريا در
((كوبيدن)) خط آزادى و استقلال و بديل مردم سالار شدند. حتى در محدوده
رژيم نيز، دستيار همجنسهاى خود در كوبيدن ((اصلاح طلبان)) گشتند. و...
چرا نشنيدند؟ زيرا قدرتمدارى آلت فعل خود را كور و كر مىكند. زيرا...
فضائى كه روشن مىشود و كار بردى كه ((چه بايد كرد)) چهارم پيدا مىكند:
از تفاوتها كه ميان ((چه بايد كرد؟)) چهارم و سه ((چه بايد كرد)) اول وجود دارد، يكى
اينست كه بى ثباتى آن سه و ثبات اين چهارمى بمثابه روش و از رشدماندگى و فقر آن سه
در مقام انديشه راهنما و برنامه و رشد و غنانى اين چهارمى و ناتوانى روزافزون جانبداران
آن سه روش و توانائى روز افزون چهارمين روش است. اين تفاوت از تفاوت ديگرى
مىآيد و آن رشد نكردن طرز فكرهاى سازنده آن سه ((چه بايد كرد؟)) و رشد كردن طرز
فكر پيشنهاد كننده ((چه بايد كرد؟)) چهارم است. در حقيقت، آن سه ((چه بايد كرد؟)) بر
مدار قدرت و با هدف كردن قدرت، پيشنهاد شدهاند. افزون بر دو دهه است، بر مدار
قدرت، هر از چندى، ((چه بايد كردى)) پيشنهاد كردهاند و روش پيشنهادى ره به جائى
نبرده و پيشنهاد كنندگان را گرفتار ((ياسهاى ادوارى)) كردهاست. برخى را ياس با خود
بردهاست و بعضى از نو، بر همان مدار، تغييرى در ((چه بايد كرد؟)) داده و وارد عمل
شدهاند. باز شكست، باز گرفتار ياس شدن و كناره گرفتنها. حال آنكه ((چه بايد كرد؟))
چهارم فرآورده جريان آزاد شدن است. حاصل اين تشخيص است كه غلط در قدرت را
محور و هدف كردن است.بنا بر اين تفاوت اول، تفاوت ميان رشد نكردن و رشد كردن
است. پيش از انقلاب تحول انجام گرفت و در دوران مرجع انقلاب، تجربه شد و تجربه
آموخت كه ((چه بايد كرد؟)) بر مدار آزادى و با هدف آزادى، به درازترين و در عين حال
كوتاهترين زمانها نياز دارد. توضيح اينكه تفاوت زمانى ميان آن سه ((چه بايد كرد؟))ها با
اين ((چه بايد كرد؟))، در اينست كه زمان چه بايد كردها بر مدار قدرت، كوتاه است. در اين
دو دهه، عمر رژيم را 6 و حد اكثر يك سال ارزيابى كردند و در پايان مدت، آن را تمديد
كردند. در نتيجه، گرفتار يك تاخير 22 ساله شدهاند. حال آنكه بر مدار آزادى، چون ((تا
تغيير نكنى تغيير نمىدهى)) جانشين ((تا تغيير ندهى تغيير نمىكنى)) مىشود، زمان
اجتماعى را طول مدت آزاد شدن معين مىكند. اگر تمايلهاى سياسى آزاد كردن را از آزاد
شدن خويش شروع مىكردند، به جريان آزاد شدن همگانى جامعه، شتاب مىبخشيدند و
زمان تحول از استبداد به مردم سالارى را كوتاه مىكردند.
چهار امر ديگر زمان تغيير از استبداد به مردم سالارى را كوتاه يا دراز
مىكنند:
1 - ((چه بايد كرد؟))هائى كه بر مدار قدرت پيشنهاد شدهاند، در واقع، در يك
جا به جائى خلاصه مىشوند: طرفداران يكى از اين چه بايد كردها، جاى
ملاتاريا را مىگيرد. و
2 - از بروز تغيير در پندار و گفتار و كردار مردم هراسان است. زيرا اگر مردم
بپذيرند كه تا تغيير نكنند تغيير نمىدهند، آن سه ((چه بايد كرد؟)) و
طرفدارانشان، مىبايد با محبوب خويش كه قدرت است، وداع دائمى كنند.
از اين روست كه تبليغات شبانه روزى مثلث زور پرست كه بيشترين وسائل
ارتباط جمعى (تلويزيونها، راديوها، روزنامهها، سينماها، سايتها) را در
اختيار دارند، از روش آزاد شدن با مردم سخن نمىگويند آنها را تحريك
مىكنند تا در زور ناچيز شوند و بسود آنها و به زيان مخالف آنها بكار روند. و
3 - از آنجا كه زمان به زمان، ناتوانتر شدهاند، نياز بيشترى به مداخله دادن
قدرت خارجى پيدا كردهاند. نتيجه اينست كه در آن سه ((چه بايد كرد؟))، بنا
بر خنثى كردن قدرت خارجى نيست بلكه بنا بر نقش اول دادن به قدرت
خارجى است.
غافل از اينكه اين سه امر از عوامل تقويت رژيم حاكم هستند. از راه فايده
تكرار، تكرار كنيم كه حتى اگر پاى مداخله خارجى بميان آيد و قشون بيگانه
كشور را اشغال كند و بخواهد رژيم ملاتاريا را با رژيم ديگرى جانشين كند،
بخاطر مشروعيت بخشيدن به مداخله خود هم كه شدهاست، دست رد به
سينه دو راس ديگر مثلث زور پرست خواهد زد. بدين قرار، زورپرستان نه
تنها از عوامل طولانى شدن زمان تحول هستند بلكه هر وضعيتى پيش
بيايد، از قربانيان ((چه بايد كرد؟))هاى خويش خواهند شد.
4 - انشتاين گفته است: ((شكستن پيش داوريها از شكستن اتم مشكل تراست.)) در
ادبيات فارسى، باورهاى سخت سران به نقشها بر سنگ تشبيه شدهاند. قرآن تاكيد
مىكند كه كم شمار نيستند آنها كه ساختهاى ذهنى سنگ شدهاى دارند كه حق را
مىبينند و مىشنوند اما از زور باورى دست نمىشويند. در حقيقت، بدترين نوع اعتياد،
اعتياد به قدرت و زور است. اين اعتياد است كه با فراخواندن به آزادى، ترك نمىشود. بسا
با تغيير اصل راهنما از ثنويت به موازنه عدمى و مدتى تمرين نيز، مانع از بازگشت به
اعتياد نمىشود. از اين رو، تذكر و تمرين دائمى مىبايد تا آدمى بر آزادى و حقوق خويش
شاعر و عارف بماند.
در جهان امروز، در ايران امروز، ((روشنفكران)) ((چه بايد كرد؟))ها كه پيشنهاد كردهاند و
مىكنند، همه بر مدار و با هدف قدرت، بيان قدرت هستند. شگفتا! اينان خود را مترقى
نيز مىانگارند و كم نيستند در ميان آنها، كسانى اسلام زدائى را شرط افتادن مسلمانان در
جاده ترقى مىانگارند. غافل از اينكه، 14 قرن پيش، اشراف قريش اجتماع كردند و در آن
اجتماع،
به پيامبر شاهى بر خود را پيشنهاد كردند. اما او هدف را آزادى و روش را
آزاد شدن مىدانست و برآن نبود كه از راه تصدى قدرت مىتوان انسانها را
از آزادى خود آگاه كرد و بيان و روش آزادى در اختيار آنان گذاشت. از اين رو
نپذيرفت. وقتى هم جامعه اسلامى تشكيل شد، به تصريح قرآن، نه پدر، نه
وكيل، نه نصير، نه شاه، نه صاحب اختيار جان و مال و ناموس مردم، نه رهبر،
نه هادى (به نص قرآن، اگر هم بخواهى كسى را هدايت كنى نمىتوانى)، نه...
شد. وظيفهاى و مسئوليتى جز بلاغ نيافت.
بعد از گذشت چهارده قرن، هنوز، ((روشنفكران)) آزادى را هدف كردن و آزادى را وسيله
با يافتن اين هدف كردن را امرى شگفت مىانگارند. قدرت بمثابه هدف، بر انديشهها،
چون نقش بر سنگ، گشته است. اگر عقلها آزاد مىشدند و آزادى را هدف مىگرداندند و
روشهاى آزاد شدن را بكار مىبردند و به جامعه خود پيشنهاد مىكردند، جريان انديشهها
بر قرار مىشد. ((چه بايد كرد؟)) هاى آسان كه ((تنها راه)) و در كوتاه مدت به عمل درآوردنى
تبليغ مىشوند، اگر هم ساخته مىشدند، نقد مىشدند و ديگر زمان تحول را طولانى و
طولانىتر نمى ساختند. اگر عقلها آزاد مىشدند، اندر مىيافتند كه اين دولت نيست كه
اگر بدست اين يا آن گروه افتاد، صفت مردم سالار و مترقى و... را پيدا مىكند. اين مردم
هستند كه اگر آزاد شدند و فرهنگ مردم سالارى پيدا كردند، دولت مردم سالار مىشود.
بيشتر از مردم، اين درس خواندهها هستند كه مىبايد با ترك اعتياد به قدرت مدارى و
قدرتطلبى، روش مديريت مردم سالار و آزاد را بياموزند. اگر درس خواندهها آزاد انديش
شوند و آزاد و مردم سالار بگردند، كار همگانى كردن زندگى در آزادى، شتاب و وسعت
مىگيرد.
بهر رو، بدين روش، روش نقد سه ((چه بايد كرد؟)) اول، ((چه بايد كرد؟)) چهارم را بدست
آوردم. با وجود اين، در مطالعه دومى، ((چه بايد كرد؟)) چهارم را باز هم شفافتر مىكنم.
|
ابتداى صفحه
در اين شماره
سرمقاله
تريبون آزاد
جواب به سوالها
آرشيو روزنامه
آرشيو سرمقاله ها
تماس با ما
اطلاعيه ها
خبرهايى كه در مجموعه نخواندهايد
|