انقلاب اسلامى در هجرت شماره 538
سرمقاله اين شماره از ابوالحسن بنى‏صدر
محور شر - 2

مردم امريكا

آيا دستگاه سانسور مى‏گذارد شما اين نوشته را بخوانيد؟ مطمئن نيستم. گرچه اين‏ نوشته خطاب به شما است ،اما اطلاع از آن، بكار جامعه هائى نيز مى‏آيد كه اگر براى‏ استقلال و آزادى خود بكوشند، به شما مردم امريكا در بيرون آمدن از زير بار كمرشكن‏ هزينه ((تنها ابر قدرت)) جهان شدن و با جهانيان در جنگى همه جانبه زيستن، يارى‏ تعيين كننده‏اى مى‏رسانند. همين جا بگويم مردم بخش زير سلطه جهان مى‏پندارند عامل نگون روزيشان شما هستيد. زيرا فراوان هستند نمونه‏هاى حكومتهاى مصدق و آلنده كه قدرت امريكا در سرنگون كردنشان و جانشين گرداندنشان با خائن‏ترين، فسادگسترترين و جانى‏ترين رژيمها، نقش اول را داشته‏است. در اين بخش، قدرت‏ امريكا، همواره حضور داشته است و حضورش عامل استمرار حيات اين نوع رژيمها بوده‏است. چنانكه ايرانيان، پس از يك ربع قرن، برخاستند و گل را بر گلوله پيروز كردند. اما بهار آزاديشان به خزان استبداد بدل شد و در اين دگرديسى، به شهادت جنگ 8 ساله‏ و ((اكتبر سورپرايز)) و ((ايران گيت)) و ((محور شر))، قدرت امريكا حاضر است و نقش اول را دارد. آنها كه به راى شما امريكائيان زمامدار كشور شما مى‏شوند، در واقع، كارگزار شما نيستند، كارگزار قدرتى هستند كه شما را نيز خرد مى‏كند. تا آقايان بوشها، پدر و پسر، رئيس جمهور شوند، زير سلطه‏ها را سرزنش مى‏كردند كه چرا امريكا و غرب را عامل‏ بدبختى خويش مى‏شمردند. آيا شما از آن پدر پرسيديد چرا مافياهاى مواد مخدر را عامل اعتياد نسل جوان امريكا به مواد مخدر مى‏دانست؟ آيا از فرزند او مى‏پرسيد چرا تروريسم بين المللى را عامل ناامنى امريكا حتى در درون مرزهايش مى‏داند؟ بدينسان، از گروگانگيرى بدين سو، ((ابر قدرتى)) كه امريكاست نيز به عامل بيرونى در سياست‏ داخلى، نقش اول را داده‏است. مى‏دانيد معناى اين نقش دادن چيست؟ معناى آن اينست‏ كه نظام اجتماعى سلطه گرى كه نظام اجتماعى امريكاى امروز است، نياز به صدور بازهم‏ بيشتر نيروهاى محركه پيدا كرده‏است: بودجه 379 ميلياردى در مقايسه با سرمايه‏هاى‏ عظيمى كه از راه بورس بازيها از جريان خارج مى‏شوند، رقم كوچكى است.
اما همانطور كه پندار زير سلطه‏ها نادرست بود و هست، پندارى كه در شما القا مى‏كنند نيز نادرست است. براى مثال، پويائى نابرابرى در امريكاى امروز، در مقايسه با امريكاى‏ يك دهه پيش، پرشتاب‏تر است. در مقايسه با بقيت جهان نيز، نابرابرى در جامعه‏ امريكائى روز افزونتر است. اگر از خود بپرسيد: چرا ثروت عظيمى كه جامعه شما ايجاد مى‏كند، بيشتر از هر جامعه ديگرى نابرابر توزيع مى‏شود، مى‏توانستيد آگاه بشويد كه‏ نسبت نيروهاى محركه به نظام اجتماعى به جريان آب و استخر مى‏ماند. اگر بخواهى آب‏ همواره جريان پيدا كند، مى‏بايد استخر قابليت بزرگ شدن را داشته باشد. اگر نتوان‏ استخر را بزرگ كرد، ناچار مى‏بايد مجرا ساخت تا مازاد آب، در آن، جريان يابد. اگر مجرا نسازى، آب همه جا را مى‏گيرد و استخر و بنا را ويران مى‏سازد. بدين قرار، اگر نيروهاى‏ محركه از جريان خارج مى‏شوند، بخاطر آنست كه نظامى اجتماعى نمى‏تواند آنها را در خود بكار گيرد. پس يا بايد نظام اجتماعى كنونى - كه نظام توليد قدرت از راه تخريب‏ نيروهاى محركه است - تغيير كند و يا نيروهاى محركه مازاد حذف شوند. قدرت امريكا، كار دوم را مى‏كند. به سخن ديگر، امريكا موقعيت خويش را بعنوان سلطه گر در حال از دست دادن است. چرا كه نظام اجتماعى سلطه گر مى‏بايد هم نيروهاى محركه‏اى بكار گيرد كه خود توليد مى‏كند و هم نيروهاى محركه جامعه‏هاى زير سلطه را در خود فعال كند. حال‏ آنكه ابعاد ويرانگرى نيروهاى محركه است كه در امريكا، از هر جاى ديگر جهان بزرگ‏تر مى‏شوند:

نقش قدرت امريكا در جهان:

1 - اگر اروپا و بعد از اروپا امريكا قطب مسلط شد، بخاطر اين بود كه نظامهاى اجتماعى‏ جامعه‏هاى زير سلطه، بجاى تغيير كردن، از راه صدور نيروهاى محركه و تخريب آنها بر جا ماندند. زمانى اروپا قطب مسلط بود و بخشى بزرگ از نيروهاى محركه‏اى را كه در جهان‏ توليد مى‏شد، جذب و در خود فعال مى‏كرد. از يك زمان ببعد، خود صادر كننده نيروهاى‏ محركه شد.آيا امريكا حاصل صدور نيروهاى محركه از اروپا نيست؟ اينك نوبت به امريكا رسيده‏است كه نيروى‏هاى محركه را تخريب يا صادر كند. در حقيقت، از لحاظ روابط مسلط - زير سلطه كه به نقش امريكا بنگريم، رابطه دولت امريكا با بقيت جهان، رابطه‏ نماينده ملت امريكا با ملتهاى ديگر جهان نيست. رابطه قدرتى است كه نيروهاى محركه‏ را ويران مى‏سازد هم در امريكا و هم در همه جاى جهان. چند نمونه:
# هزينه نظامى امريكا 379 ميليارد دلار است. اما تنها بودجه نيست كه به خشونت‏ اختصاص دارد: ايدئولوژى خشونت + فرآورده‏هاى ((هنرى)) خشونت + سرمايه گذارى در فرآورده‏ها و خدمات ويرانگى (تسليحات و انواع فرآورده و خدمات زيانبخش براى تن و روان انسان)
+ خشونتهائى كه در زندگانى روزانه بكار مى‏روند + خشونتى كه در سرتاسر جهان در پى‏ مى‏آورد (هم اكنون، در همه جا، سخن از ضرورت افزودن بر بودجه نظامى است) + آلودگى‏ محيط زيست = با آن بخش از نيروهاى محركه كه در امريكا و از طريق امريكا در جهان، از راه خشونتها، ويران مى‏شود. آيا شما امريكائيان حساب كرده‏ايد بابت اين خشونتها چه‏ اندازه مى‏پردازيد؟ فرآورده‏ها و خدمات ويرانگر را دو سوم كل فرآورده‏ها و خدمات‏ محاسبه كرده‏اند. اما شما خوب مى‏دانيد كه حالات خشن كه آدمى را از درون ويران‏ مى‏كنند، در حسابهاى ملى، به حساب گذاشته نمى‏شوند. بكار افتادن استعدادها در ابداع‏ خشونتها، به حساب گذاشته نمى‏شوند. اثرات ايدئولوژى قدرت و خشونت بر روان‏ انسانها، به حساب گذاشته نمى‏شوند.
2 - سرمايه هائى كه از جريان توليد بيرون مى‏روند و در بورس بازيها بكار مى‏افتند را نيز به حساب نمى‏گذارند. و فريب بزرگ همين است. توضيح اينكه، استعدادهاى هر انسان، محيط زيست و فعاليت سالم لازم دارند. هر انسانى مى‏بايد اثر آلوده بودن محيط زيست‏ و نيز نبودن امكانهاى لازم، براى آنكه مجموع استعدادهايش فعال شوند، را در خود، اندازه بگيرد. براى مثال، نفتى كه از كشورهاى نفت خيز مى‏رود، انسانهاى مقيم اين‏ كشورها را از فعاليتهاى بسيارى محروم مى‏كند. استعدادها كه امكان فعاليت سازنده را پيدا نمى‏كنند، بى كار نمى‏مانند، بناگزير ويرانگرى مى‏كنند. بدين قرار، جهانى كردن‏ اقتصاد كه جز سلطه كامل ماورا ملى‏ها بر جريان نيروهاى محركه در سطح زمين و فضا و زمان نيست، چند ميليارد انسان را از فعاليت سازنده محروم و به فعاليت ويرانگر مجبور مى‏كند. آن ويرانگرى سراسر خشونت كه حيات انسان و طبيعت را تهديد مى‏كند، اين‏ ويرانگرى است. ترورى كه آقاى بوش مدعى مبارزه با آنست، شكلى از خشونت فراگير و در توليد جهانى خشونت، درصدى ناچيز است. اما آن خشونتى كه آقاى بوش و همانندهاى او در كشورهاى ديگر جهان تصدى مى‏كنند، 9999/99 در صد است.
هشدار! هر فعاليت سازنده‏اى كه انجام نمى‏گيرد، بجايش فعاليت ويرانگرى‏ انجام مى‏گيرد. پس اگر بنا بر مبارزه با خشونت باشد، اين رشد است كه بعنوان حق‏ هر انسان روى زمين پذيرفته شود و نيروهاى محركه در خدمت تمامى انسانها، در جريان رشد آنها قرار گيرد.
3 - ايدئولوژى خشونت را همواره قدرت مسلط مى‏سازد. در حقيقت، بيان قدرتى كه‏ سلطه گر مى‏سازد و رواج مى‏دهد، روش مى‏خواهد و روش آن بيان جز خشونت نمى‏شود و مجموع بيان قدرت و روش و هدف - كه خود قدرت است - ايدئولوژى قدرت را بوجود مى‏آورند. با توجه به اين واقعيت كه در صد بسيار بزرگ انسانيت، بيكار است، به ديگر سخن، كار تخريبى مى‏كند و با توجه به اين واقعيت كه دو سوم فرآورده‏ها ويرانگر انسان و محيط زيست هستند، ايدئولوژى، بمثابه توجيه گر اين ويرانگرى بى مانند، نمى‏تواند فراگير و جهانگير نباشد:
1/3 - جهانى كردن اقتصاد كه سازمانهائى چون بانك جهانى و صندوق بين المللى پول و سازمان بازرگانى جهانى آن را تصدى مى‏كنند، بظاهر، به ليبراليسم عمل مى‏كنند اما، به‏ واقع، الف - موانع مهار ماورا ملى‏ها بر نيروهاى محركه را، در مقياس جهان و زمان، بر مى‏دارند. و ب - واكنش انسانيت را در برابر ويرانگرى و خشونت بزرگ خنثى مى‏كنند. راست بخواهى، روش پايان بخشيدن به اين ويرانگرى و خشونت، آزاد شدن است و اين‏ موسسه‏ها روش خشونت اقتصادى را جانشين آن مى‏كنند. آيا ((رقابت آزاد)) كه اصل‏ راهنماى برنامه‏هاى اقتصادى است كه اين موسسه‏ها به دولتهاى جهان تحميل مى‏كنند، جز اصل راهنما كردن زور و خشونت در فعاليت اقتصادى است؟
2/3 - بودجه نظامى امريكا و ((جنگ صليبى)) با تروريسم و ((محور شر))، آيا جز به كرسى‏ نشان خشونت بمثابه تنها روش در روابط بين المللى هست؟ خشونت را تنها روش‏ گرداندن، كارى جز دين خشونت را دين رسمى جهان گرداندن است؟ در مصاحبه با يك‏ فرستنده تلويزيونى كه در باب تروريسم برنامه تهيه مى‏كند، گفتم: هيتلر شارون را ساخت آيا شارون در كار ساختن شارونهاى عرب و غير عرب نيست؟ آيا همه روز، مردم‏ جهان از زبان آقاى بوش نمى‏شنوند كه ((جهان تا جهان جاى زور است و بس))؟. پس آقاى‏ بوش دين خشونت است كه در جهان ترويج مى‏كند. راست بخواهى اين در مقياس جهان و زمان (حال و آينده) است كه قدرت نياز به بزرگ كردن ابعاد ويرانگرى و خشونت دارد و اين ويرانگرى و خشونت نياز به دين خشونت دارد و اين دين، در اشكال دينى گوناگون‏ همه جاى جهان را فرا گرفته است.
از اين ديد كه بنگرى، انقلاب ايران، انقلابى كه در آن، گل بر گلوله پيروز شد، آن فرياد رساى ((نه)) به دين و روش ويرانگرى و خشونت بود كه فريادها از پى آورده است. امروز، جنبش اعتراض به جهانى كردن اقتصاد، يكى از آن فريادها است كه پهنا مى‏گيرد. اما روشنفكرانى كه چندى و چونى ويرانگرى و خشونت را اندريافته و آزاد شدن انسانها از دين و مرام ويرانگرى را واجب مى‏شمرند، در صحنه، حضور دائمى ندارند. صحنه تا آنجا خالى است كه آلتهاى فعل قدرت و مروجان ايدئولوژيى ويرانگرى و خشونت، در حمايت‏ از ((جنگ صليبى)) بوش، قطعنامه صادر مى‏كنند. حال آنكه اين تجربه انقلاب ايران است‏ كه بايد پى گرفت و اين بيان آزادى است كه مى‏بايد به انسانيت پيشنهاد كرد و اين با ناچيز كردن انسان در آلت خشونت است كه مى‏بايد مبارزه كرد. در حقيقت،
4 - آن روز كه چاره را در اين ديديم كه براى پرده برداشتن از پيوند ناگسستنى ريگانيسم‏ و خمينيسم، به صحنه اصلى مبارزه مهاجرت كنيم، در همان روز ورود، گفتم: براى پرده‏ برداشتن از روابط ارگانيك خمينيسم و ريگانيسم به غرب آمده‏ام. روابط پنهانى كه به‏ اكتبر سورپرايز و ايران گيت سرباز كردند و جنگ 8 ساله، تنها وجهى از وجوه اين پيوند بود و هست. فريب بزرگ ديگرى كه بخشى از جامعه‏هاى امريكائى و اروپائى خورده‏اند و مى‏خورند اينست كه مى‏پندارند شكلى از خشونت را كه ترور است، ((انتگريسم)) و ((بنياد گرائى)) اسلامى توجيه مى‏كند. حال آنكه ترور اسرائيلى و ترور امريكائى در افغانستان و ترورهاى هندو و... نيز موجودند. راست بخواهى، صفت مسيحى، اسلامى، يهودى، و... جز پرده ابهام بر يكسانى واقعيت نيستند. واقعيت اينست كه خشونت يك بيان دارد و آن‏ بيان قدرت است.
اما تنها با دادن صفت نيست كه قدرت امريكا شما مردم امريكا را مى‏فريبد. اين فريب‏ بسى پيچيده‏تر است: به ترتيبى كه توضيح دادم، ايدئولوژى خشونت را تنها سلطه گر مى‏سازد و بر زير سلطه القا مى‏كند. زيرا بدين فريب است كه سلطه گر مانع مى‏شود زير سلطه، از راه آزاد شدن، سلطه گرى را از ميان بردارد. افزون بر اين، القاى ايدئولوژى‏ خشونت به سلطه گر امكان مى‏دهد حالت جنگى را دائمى بگرداند. زيرا قدرت مسلط خطرى را كه متوجه خود او است، خطرى كه متوجه مردم و كشور است، مى‏باوراند. هرچند در حال حاضر، رژيمهاى استبدادى خون ريز، در مقام مخالفت، حساب دولت امريكا را از ملت امريكا جدا مى‏كنند، اما اين جداكردن حساب، از فرداى جنگ، توجيه كننده مبارزه‏ با سلطه‏طلبى امريكا شده‏است. پيش از امريكا، با دولت انگلستان نيز همين رفتار مى‏شد. در برابر، دولت امريكا مدعى مى‏شود منتخب ملت امريكاست و دشمنى را نه‏ متوجه خود كه متوجه امريكا و مردم امريكا مى‏داند. آيا وقت آن نيست كه شما بدانيد بر فرض كه انتخاب آقاى بوش بى غش بوده است، او در رابطه با بقيت جهان، نه از شما كه از ((منافع)) قدرت امريكا نمايندگى مى‏كند. با چند مثال مى‏كوشم، امر مبهم پيچيده را شفاف و سر راست در معرض ديد شما قرار دهم:
# كشورهاى نفت خيز عضو اوپك روزانه 25 ميليون بشكه نفت صادر مى‏كنند. به قيمت‏ ثابت .198، نزديك به يك پنجم بهاى نفت خام آن روز را دريافت مى‏كنند. يعنى سالانه، 639 ميليارد دلار تنها بابت فروش نفت خام ارزان از دست مى‏دهند و اين غارت، در مقايسه با آنچه، با صدور نفت خام، در مجموع، از دست مى‏دهند، رقم ناچيزى است. غير از اينكه دولتهاى اين كشورها بر قدرت امريكا تكيه دارند، دو دولت از دولتهاى نفت خيز، ايران و عراق، را قدرت امريكا عضو محور شر خوانده‏است. اين دولتها نيز بدون دست‏ اندركارى قدرت امريكا، بر ملتهاى ايران و عراق مسلط نشده‏اند.
# جريان سرمايه‏ها و استعدادها از جامعه‏هاى فقير به امريكا و اروپا همچنان رو به افزايش‏ است. در عوض،
# امريكا و اروپا محيط زيست را آلوده مى‏كنند و برآنند كه صنايع آلوده كننده محيط زيست را به كشورهاى ((جنوب)) منتقل كنند.
# اين چند نمونه، پرده‏اى شده‏اند كه واقعيت را از ديد انسانيت امروز مى‏پوشاند: تنها ماورا ملى‏ها نيستند كه نسبت به جامعه‏هاى ملى، خارجى مى‏شوند. دولتها نيز چنين‏ مى‏شوند: درآمد نفت رابطه دولتهاى كشورهاى نفت خيز را با ملتهاى اين كشورها تغيير داده‏اند: دولت بودجه خود را از نفت و اعتبارهاى خارجى بدست مى‏آورد و ملت در اقتصاد خود، وابسته به دولت است. اما جريان خارجى شدن خاص دولت زير سلطه‏ نيست، دولتهاى مسلط نيز نسبت به جامعه‏هاى خود خارجى مى‏شوند: استقرار پايگاههاى نظامى امريكا بر گرداگرد منابع نفت آسياى ميانه و خليج فارس، كمتر بيانگر نياز رو به افزايش اقتصاد امريكا به نفت و گاز و بيشتر ترجمان خارجى شدن دولت امريكا نسبت به جامعه امريكائى و عامل اجرائى سرمايه سالارى شدن است. ابهام پر فريب‏ ديگر اينكه شما مى‏پنداريد ابر قدرت روسى را امريكا از پاى درآورد و امروز امريكا تنها قدرت جهان شده‏است. ايدئولوگهاى توجيه گر ((تنها ابر قدرت))، در فريب، تا آنجا پيش‏ مى‏روند كه مى‏گويند: امريكا آن ابر قدرتى شده‏است كه ملتهاى جهان، به طيب خاطر، سر بر فرمانش مى‏گذارند! غافل از اينكه 5 - آنچه شما امريكائيان بظاهر مى‏بينيد، اينست كه امريكا، حتى در تدارك جنگ بر ضد كشورهائى كه ((محور شر)) مى‏خواند، تنها است. برخى از سخنگويان ((تنها ابر قدرت)) توجيه مى‏كنند كه امريكا نياز به متفق و متحد ندارد. هر زمان لازم ببيند، وارد عمل‏ مى‏شود. بوش و حكومت او به شما راست نمى‏گويند. به تاري° مراجعه كنيد و حقيقت را از زبان تاري° بشنويد: ايران و روم، دو امپراطورى بودند، تك شدند و منحل شدند. در قرنهاى 19 و .2، امپراطورى انگلستان راه زوال پيمود و جاى به امپراطورى امريكا داد. دو ابر قدرت، در جريان انحلال، يكى شدند و اينك نوبت امريكا است كه بمثابه تنها ابر قدرت، منحل شود. چرا چنين مى‏شود؟ زيرا هر قدرتى، با جهان، رابطه سلطه گر - زير سلطه برقرار مى‏كند، خشونت را روش عمومى و ايدئولوژى خشونت را همگانى مى‏كند. نتيجه اينست كه يكى در برابر همه مى‏گردد. حتى اگر بنا بر موقع، متحدانى پيدا كند، بعنوان قدرت، نمى‏تواند تنها عمل نكند. چنانكه در عراق و افغانستان، امريكا تنها عمل‏ كرد. چرا ناگزير شد تنها عمل كند؟ زيرا دولت امريكا از قدرت نمايندگى مى‏كند. اگر تبعيض مطلقى را رعايت نكند كه قدرت بسود خود برقرار مى‏كند، بعنوان ابر قدرت‏ نمى‏تواند عمل كند. و اين تبعيض، هم بدين خاطر كه قدرت شريك نمى‏پذيرد و هم بدين‏ لحاظ كه امريكا در مرحله تخريب نيروهاى محركه است و در اين تخريب، محلى براى‏ مشاركت ديگران نيست و هم از اين نظر كه ديگران حاضر نمى‏شوند پى آمدهاى سياست‏ ((تنها ابر قدرت)) را تحمل كنند و هم از اين رو كه... مهم‏ترين موارد اين تنهائى را مى‏توان بر شمرد:
"1/5 - امريكا در نپذيرفتن مصوبات جامعه جهانى در باره محيط زيست، تنها است;" 2/5- امريكا در نپذيرفتن مصوبه سازمان ملل در باره دادگاه جزائى بين المللى تنها "است;" "3/5 - امريكا در نپذيرفتن مصوبه جامعه جهانى در باره منع بكار بردن مين، تنها است;" 4/5 - امريكا در تبعيض يك طرفه بسود اسرائيل و حمايت آشكار و پنهان از جنايتهاى‏ "دولت اسرائيل تنها است;"
"5/5 - امريكا در ((محور شر)) سازى و حتى در سياست خود در افغانستان، تنها است;" 6/5 - با آنكه تا اين زمان امريكا مدافع دروازه‏هاى باز بود، در اتخاذ تصميمهاى اقتصادى‏ "- نمونه افزايش .3 درصد بر حقوق گمركى فولادى كه وارد مى‏كند - تنها است;" 7/5 - امريكا در سياست نظامى خود (جنگ ستاره‏ها) با مخالفت جهانيان روبرو است. و 8/5 - در تحميل سياستهاى اقتصادى و نظامى به ديگر كشورها، نه تنها تنهاست بلكه با مخالفت آنها روبرو است. و
6 - و همچون تمامى قدرتهاى جهانى و بيشتر از همه آنها اصرار مى‏ورزد مرام خود را جهانى كند. بر اصل ثنويتى كه محتواى تضاد جسته‏است، هر كه با ((تنها ابر قدرت)) نيست، به ضرورت دشمن است و مى‏بايد نابود گردد: اين سخن آقاى بوش كه هر كه با امريكا نيست با تروريستهاست، همان سخن استالين است: ((هركه با اتحاد جماهير شوروى‏ نيست، با امپرياليسم امريكا)) است. و اين دو سخن، همان سخن فرعون است. كمى دورتر خواهيم ديد چرا متحد الشكل سازى، كارى است كه هر قدرتى مى‏كند. در اينجا، موارد و اثرها را مى‏آورم:
1/6 - جهانى كردن ليبراليسم اقتصادى با بكار بردن ابزارى چون بانك جهانى و صندوق‏ بين المللى پول و سازمان بازرگانى جهانى. با اين تفاوت كه ديگران مى‏بايد ليبراليسم‏ "اقتصادى نوع زير سلطه را بپذيرند!;"
"2/6- جهانى كردن ايدئولوژى قدرت و خشونت ; " 2/6- متحد الشكل كردن مصرف فرآورده‏هاى ((هنرى)) و نيز تغذيه و پوشاك و مسكن و "اثاثيه خانه و...: شيوه زندگى امريكائى;"
3/6 - الغاى موانع بسط يد ماورا ملى‏ها از راه الغاى مقررات ((مزاحم)) و نيز الغاى سنن و "موانع دينى و فرهنگى ((مزاحم));" "4/6 - متحد الشكل كردن فرهنگ جهانيان (پذيرفتن ارزشهاى امريكا و...);" 5/6 - متحد الشكل كردن سياستهاى نظامى بخاطر تامين فرمانبردارى ارتشها از ارتش‏ "امپراطورى ;"
6/6 - پرسيدنى است چرا امريكا در تعميم مردم سالارى نمى‏كوشد؟ هر سال يكبار، فهرست دولتهائى را منتشر مى‏كند كه رعايت حقوق بشر را نمى‏كنند اما در عمل، تا وقتى‏ دولتى عملى خلاف ميل ابر قدرت نكرده‏است، بدون مزاحمت، مى‏تواند حقوق انسانها را زير پا بگذارد. چنانكه تا وقتى طالبان اميدى بشمار بودند براى ممكن كردن عبور لوله‏هاى نفت و گاز از خاك افغانستان، از حمايت امريكا برخوردار نيز مى‏شدند. پيش از طالبان، صدام نيز از همين حمايت برخوردار بود تا وقتى پاى از گليم خود دراز كرد و به‏ كويت حمله كرد. پاس° اين پرسش را شما مردم امريكا بايد نيك بدانيد. زيرا تمايل دولت‏ امريكا بمثابه نماينده قدرت، بر محدود كردن قلمرو مردم سالارى در خود امريكاست. امروز، اكثريت بزرگ جامعه امريكا، دارند در موقعيتى قرار مى‏گيرند كه اگر، از مردم‏ سالارى، از آزاديهاى واقعى و از حقوق انسانى خود، به دفاع بر نخيزند و بر دولت خويش، تسلط كامل پيدا نكنند، فردا بسيار دير است. زيرا
7 - ((نظريه)) فوكوياما در باره پايان تاري°، بدين استدلال كه ((ليبراليسم)) جهانى شده‏ است، آن دوران را بياد مى‏آورد كه ليبراليسم مخالف مردم سالارى و موافق خود كامگى‏ اقتصادى است. در حقيقت، در غرب اين نظر را همگان پذيرفته‏اند كه دوران ))دولت - ملت)) سرآمده است. زيرا اقتصاد جهان در دست ماورا ملى هاست كه هيچ دولتى توانا به‏ مهار آنها نيست. بلكه آنها هستند كه دولتها را ناگزير مى‏كنند خواستهاشان را قانون‏ بگردانند و به اجرا بگذارند. اما الف - همانطور كه توضيح دادم، دولتى كه نسبت به جامعه‏ ملى خارجى مى‏شود، خود يك ماورا ملى مى‏شود و از مهار يك ملت بيرون مى‏رود. در انتخابات، كسانى كه بخواهند دولت را به خدمت جامعه درآورند، رانده مى‏شوند. تنها كسانى در رقابت مى‏مانند كه بايد دولتى ماورا ملى را اداره كنند. امروز، قواى امريكا در جهان پراكنده است. بتازگى، بنام مبارزه با تروريسم، در چند كشور قواى خويش را مستقر كرده‏است. نگرانى سناتور امريكائى بجاست، وقتى مى‏پرسد: آيا تا صبح قيامت‏ بايد تروريست بكشيم؟، زيرا بر اصل تضاد، آنها كه با ابر قدرت هستند، مى‏بايد همشكل‏ او باشند. آنها كه همشكل او نيستند، ضد او هستند. تمايل به همشكل سازى ذاتى هر قدرتى است. با وجود اين، هر قدرتى از زمانى كه از جذب و فعال كردن نيروهاى محركه‏ ناتوان مى‏شود و نياز به تخريب روزافزون نيروهاى محركه پيدا مى‏كند، مانع از پيوستن‏ ضدها به ((خوديها)) مى‏شود. پس اگر دستگاه اموى اسلام آوردن ايرانيان را نمى‏پذيرفت و دستگاه ملاتاريا، خودى شدن بخشى بزرگ از ((اصلاح طلبها)) را نمى‏پذيرد و اگر امريكا از ياد مى‏برد كه ((تروريسم بين المللى)) فرآورده ايدئولوژى قدرت و خشونت و روابط مسلط
- زير سلطه است و به آن اعلان جنگ مى‏دهد و محور شر مى‏سازد، بايد مطمئن شد كه نه‏ تنها تروريسم از ميان نمى‏رود بلكه دامن گستر نيز مى‏شود. بايد مطمئن شد كه‏ كشورهاى ديگرى بر كشورهاى عضو محر شر افزوده مى‏شوند. كما اينكه نخست سه‏ كشور ايران و عراق و كره عضو بودند. بعد معلوم شد پاكستان نيز هست. بعد لوس آنجلس‏ تايمز فاش ساخت كه چين و روسيه و ليبى و سوريه نيز هستند. امروز روسيه يك دولت‏ ليبرال و يك اقتصاد ليبرال دارد، شكل مطلوب امريكا را پذيرفته است اما همچنان محور شر است!
بر شما مردم امريكاست كه بهوش باشيد. امريكا بمثابه ((تنها ابر قدرت)) در سراشيب‏ است. پيش از آنكه شتاب و شدت سقوط شما را نيز از پا درآورد، اختيار دولت خويش را بدست آوريد:

جامعه امريكائى در همان موقعيت جامعه‏هاى زير سلطه قرار دارد:

در ((تلاشى)) قواعدى را بر شمردم كه قدرت در ايجاد و متلاشى شدن از آنها پيروى‏ مى‏كند. در اينجا، بنا ندارم آن قواعد را باز آورم. بر آنم كه امريكائيان و غير امريكائيان را از اين واقعيت آگاه كنم كه بخاطر ناتوانى نظام اجتماعى امريكا از جذب و بكار گرفتن‏ نيروهاى محركه كه حالت همگانى آن پيشى گرفتن مصرف بر توليد است، دولت امريكا كمتر نماينده مردم امريكا و بيشتر نماينده قدرتى مى‏شود كه ماورا ملى است. بنا بر اين،
8 - اين دولت، در واقعيتهاى جهان، براى مثال، در منابع نفت و گاز و مواد اوليه جهان، در محيط زيست، در فرآورده‏ها و خدماتى كه در جامعه امريكائى و در جامعه جهانى توليد و مصرف مى‏شوند، در انسان ، از امريكائى و غير آن، از ديد قدرت مى‏نگرد. توانائى نگرش‏ مستقيم در هيچ واقعيتى را ندارد. اين خاصه را دولتهاى جهان، بمثابه قدرت، دارند. دولتهاى استبدادى و هر دولتى كه خارجى مى‏شود، بيشتر دارد. چراكه قدرت از تضاد پديد مى‏آيد و در هر تضاد قدرت ساز، يكى از دو ضد، به ضرورت، واقعيت ندارد و ذهنى‏ است، مجاز است. براى مثال، در حكم ((هركس با من نيست با دشمن است))، ((من)) آقاى‏ بوش و ((من)) آقاى خامنه‏اى و ((من)) هر قدرتمدار ديگرى، واقعيت دارد. حال آنكه ((هركس‏ با من نيست ضد من است))، ساخته ذهن بوش و هر ذهن قدرتمدار است. هر قدرتمدارى‏ در واقعيت از وراى اين حكم مجاز مى‏نگرد. از اين روست كه ذهن او محل كشماكشى پايان‏ ناپذير مى‏شود: هركسى ضد است مگر خلافش را ثابت كند. اما وقتى هم ضد مى‏كوشد خلافش را ثابت كند، هم بخاطر نياز به ضد و هم بخاطر سوظن و ترس از ((حيله))، طرد مى‏شود. اين نگرش از وراى مجاز در واقعيت، خاصه‏هاى فراوان دارد از جمله اين خاصه‏ ويرانگر كه از دو ضد، آنكه نقش مسلط پيدا مى‏كند، مجاز است. از اين روست كه در ايران، تمامى ملت مى‏بايد خود را با ولايت مطلقه فقيه (ذهنى و مجاز) منطبق بگردانند و در جهان، همه مى‏بايد خود را با ((نظم جهانى نو)) آقاى بوش سازگار كنند. بدين قرار، عامل‏ ويرانگرى سلطه مجاز بر واقعيت است. دولتى كه از قدرت نمايندگى مى‏كند، با شما مردم‏ امريكا نيز، همين قاعده را بكار مى‏برد. زندگى فردى و اجتماعى شما مردم امريكا نيز، هم‏ در بعد سياسى، هم در بعد اقتصادى، هم در بعد اجتماعى و هم در بعد فرهنگى مى‏بايد با مجازى انطباق بجويد كه ((تنها ابر قدرت جهان)) است. پس بجاست از خود بپرسيد: قربانيان اول ابر قدرت شما مردم امريكا نيستيد؟ در حقيقت،
9 - هر قدرتى مجاز را قالبى مى‏پندارد كه مى‏بايد به واقعيت شكل و محتواى در خور را بدهد. پس از راه اتفاق نيست اگر ملاتاريا ساخته ذهنى خود را ((دين)) مى‏خواند و به اين‏ عنوان كه ايرانيان را مى‏خواهد ((متدين)) كند، زور را توجيه مى‏كند. و نيز از راه اتفاق‏ نيست اگر غرب سلطه گر مى‏خواست و مى‏خواهد جهان را به فرهنگ خود در آورد. و باز از راه اتفاق نيست اگر حكومت آقاى بوش مى‏خواهد جامعه جهانى را به ((نظم جهانى نو)) درآورد. نظمى كه پدر او از استقرار آن ناتوان شد. او نيز ناتوان مى‏شود. زيرا حد ((هركس با من نيست، ضد من است))، حد اولى است كه قدرت حاكم بميان مى‏نهد. اين حد، يك رشته‏ حدهاى ديگر در پى مى‏آورد كه حتى كار متحد الشكل كردن واقعيت‏ها(جامعه و انسانها) را نا ممكن مى‏كنند. توضيح اينكه، اروپائيان زود متوجه شدند كه همانندى جستن غير اروپائيان با آنها در حقوق، به از دست رفتن موقعيت مسلط و پايان يافتن جريان يك‏ سويه نيروهاى محركه از مستعمره‏ها به ((مادر شهر))، مى‏انجامد. اين شد كه تشبه جوئى‏ در حد شكل متوقف شد و آن نيز رها گشت. حال آيا امريكا مى‏پذيرد مردم جهان درآمد سرانه‏اى همانند امريكائيان را پيدا كنند؟ آيا حتى مى‏پذيرد در درون جامعه امريكائى، درآمدها همسانى بجويند و همه انسانها با انسان الگو، همانند شوند؟ نه. چرا كه قدرت‏ است و مى‏خواهد تنها ابر قدرت بماند. آيا دليلى آشكارتر از اين كه اسيران جنگى را به‏ امريكا نمى‏برد تا مبادا ناگزير شود رعايت قانون را بكند. مى‏توان يك چند از حدها و تقدمهايى كه امريكا براى خود قائل است را بر شمرد تا روشن شود چرا هم مى‏خواهد از يكسان سازى مشروعيت بگيرد و هم آن را نا ممكن مى‏كند:
"1/9 - تقدم در تصاحب منابع نفت و گاز و مواد اوليه استراتژيك ;"
2/9 - تقدم در تصاحب نيروهاى محركه ديگر (بخصوص نيروى كار)) متخصص و "سرمايه‏ها) ;"
"3/9 - تقدم در مديريت بانكى و پولى جهان ; "
4/9 - تقدم در تصاحب نيروى محركه‏اى كه دانش و فن است، حتى به قيمت از ميان‏ "برداشتن رقيب;"
"4/9 - تقدم در مديريت جريان اطلاعات در جهان و سانسور رقيبان;"
"6/9 - تقدم در تسليحات و حاكميت نظامى بر جهان ;"
7/9 - تقدم در مديريت بازرگانى جهانى و فرآورده‏هاى ((هنرى)) و مصرفى و... و... اين تقدمها، از سوئى، در دورن و بيرون امريكا، جريان نابرابريها و خشونت را گسترده‏ مى‏كنند و از سوى ديگر، در درون و بيرون امريكا تشبه جوئى را ناممكن مى‏سازند. نه تنها تشبه جوئى را ناممكن مى‏كنند، بلكه واقعيت را بر ضد مجاز فعال مى‏كند:
.1 - اگر مردم دنياى اسلامى نمى‏پذيرند كه ترورهاى 11 سپتامبر كار مسلمانان عرب‏ باشد، دست كم چهار دليل دارد: دليل اول و مهمتر استفاده دولت امريكا بمثابه ((ابر قدرت)) از ترور هاست و دليل دوم اين واقعيت است كه پيدايش هر قدرتى با تخريب‏ شروع مى‏شود و هر قدرتى با تخريب بزرگ مى‏شود. و دليل سوم سانسور است. وقتى‏ امريكا فشار مى‏آورد تلويزيون الجزيره سانسور شود، وقتى تبليغات وسائل ارتباط جمعى امريكا يكسويه هستند، وقتى بنا بر موقع، داستانها ساخته و انتشار پيدا مى‏كنند، وقتى ... چه كسى ادعاى دولت امريكا را باور مى‏كند؟ و دليل چهارم نياز دولت امريكا، بمثابه دولتى ماورا ملى، بيشتر به افكار عمومى امريكا و كمتر به افكار عمومى ديگر نقاط جهان است. وقتى مردم دنيا مى‏بينند حكومت بوش دست بدامان اسرائيل مى‏شود كه جو سازى كند تا افكار عمومى امريكا با سياست جنگى بوش موافقت كند، چگونه باور كنند اين دولت در ادعاى خود راستگو است؟
اما شما امريكائيان بايد بدانيد، تخريب تنها تخريب محيط زيست نيست (آب شدن‏ برفهاى قطبى كه موضوع روز است، تنها نگرانى نيست)، تنها تخريب منابع طبيعى‏ نيست، تخريب انسان فرهنگ ساز و فرهنگهاى انسان ساز نيز هست. ((برخورد تمدنها)) كه آقاى هانتينگتن، ((نظريه)) كرده‏است، واقعيت بسيار تلخى را مى‏پوشاند: ماوراملى‏ها و دولت ماورا ملى كه دولت امريكاست، فرهنگها را ويران مى‏كنند. زيرا با ايدئولوژى‏ خشونت و ابزارهاى اقتصادى و نظامى و ضد فرهنگى (فرآورده‏هاى ((هنرى و فرهنگى))، رابطه انسان با طبيعت و رابطه انسان با انسان را رابطه قدرت و بنا بر اين تخريبى و انسان‏ فرهنگ ساز را انسان ضد فرهنگ ساز مى‏گردانند. انسان و طبيعت، براستى در خطرناك‏ترين وضعيتى است كه هرگز در تاري° مانند داشته است. پيش از آنكه دير شود، انسانهاى امريكائى كه شما هستيد و انسانهاى زير سلطه كه نزديك به تمامى انسانيت‏ هستند، مى‏بايد برخيزيد، مشى آزاد شدن را در پيش گيرند. نپذيرند كه
11 - سخن آقاى بوش كه ((هركس با ما نيست، با تروريستهاست)) ترورى است كه پيش از همه، شما مردم امريكا را مى‏بايد نگران كند. چرا كه آقاى بوش در مقام سخنگوى ابر قدرت، ((منافع)) اين ابر قدرت و ماورا ملى‏ها را منافع شما امريكائيان مى‏گرداند. راست‏ بخواهيد به شما مى‏گويند بايد باور كنيد كه منافع دولت ماورا ملى و ابر قدرتها، همان‏ منافع و مصالح شما است. همانطور كه در ((جهانى كردن)) اقتصاد، منافع ماورا ملى‏ها و سلطه گرها، را، مردم جهان مى‏بايد منافع خود باور كنند. فقر روز افزون و خشونت فراگير را كه حاصل اين ((جهانى كردن)) كردن است مى‏بايد موقتى باور كنند و باور كنند كه در طول‏ زمان، فقر و خشونتى را كه ايجاد مى‏كند، جذب مى‏كند و از ميان مى‏برد. اما همانطور كه‏ ((جهانى كردن)) جهان و زمان را فرا مى‏گيرد، فقر و خشونت نيز دامن مى‏گسترد. جز اين‏ نيز ممكن نيست. به اين دليل ساده كه مصالح انسان حقوق انسان است. هر بار كه مصالح‏ جانشين حقوق مى‏شوند، انسان به بردگى قدرت درآمده و گرفتار فقر و خشونت گشته‏ است. آيا شما امريكائيان گسترش مصرف مواد مخدر و مشروبات الكلى ومصرف‏ فرآورده‏هاى ((سكس و خشونت)) را شاهد نيستيد؟ آيا خشونت و ناامنى در جامعه شما در حال توسعه نيستند؟ راستى شما امريكائيان از خود پرسيده‏ايد چند در صد از زندگى‏ روزانه شما عمل به حقوق انسانى و چند در صد آن عمل به مصلحتهاى ناشى از روابط قدرت‏اند؟ و
12 - اما تجربه .5 سال كه در طول آن، بلوك كمونيست ((محور شر)) بود، و تجربه‏هاى‏ روزانه مى‏بايد به شما آموخته باشند كه زندگى در تضاد يعنى زندگى تحت رهبرى ضد خود. بظاهر، حكومت آقاى بوش امور امريكا و سياست جهانى امريكا را اداره مى‏كند، اما در واقع، اين تروريسم بين المللى است كه به سياست داخلى و خارجى امريكا سمت‏ مى‏دهد. امپراطورى روسيه از پا درآمد زيرا ((امپرياليسم امريكا)) را محور سياست داخلى‏ و خارجى خويش كرد و بيشترين بخش نيروهاى محركه خويش را صرف آن كرد تا از پا درآمد. امريكا، به نسبت كمترى نيروهاى محركه خود و به نسبت بيشترى نيروهاى‏ محركه بقيت جهان را خرج ((محور شرى)) كرد كه دنياى كمونيست بود. از گروگانگيرى‏ بدين سو، ((محور شر)) در سياست داخلى نقش محور پيدا كرده‏است. انتخاب مخدوش‏ آقاى بوش و روشى كه در پيش گرفته، رهبرى را به ضد، يعنى به ((محور شر)) سپردن است. وقت آنست كه شما امريكائيان از خود بپرسيد: وقتى بن لادن مى‏تواند ((محور شرى)) بگردد كه بودجه‏هاى آشكار (379 ميليارد دلار) و پنهان (بخشى از بودجه كه تحت عنوان‏ ديگر خرج امور نظامى خواهد شد)، روى دست شما بگذارد، در اين دنيا كه امريكا بمثابه‏ دولت ماورا ملى، در برابر دشمنانى كه زود به زود سر برخواهند آورد، ميزان افزايش‏ بودجه نظامى شما چه اندازه خواهد شد؟
امريكائيان! اين امر را كه آقاى بوش ايران گيتيها را به خدمت باز مى‏گرداند، كوچك‏ مشماريد. زيرا گزارشگر: الف - بيرون رفتن مهار دولت امريكا از دست ملت امريكا، يعنى شما و
ب - محور سياست داخلى و خارجى شدن ((محورشر))هاى بسيار و
ج - به مهار دولت درآمدن ملت، يعنى شما امريكائيان است.
امريكائيان! اگر شما به مهار درآوردن دولت خويش را تصدى كنيد و او را از نمايندگى‏ ((تنها ابر قدرت)) آزاد سازيد، ما، ملتهاى ديگر، نيز مى‏توانيم جانشين رژيمهاى‏ استبدادى كردن مردم سالارى را تصدى كنيم . زمان ما را همسو كرده‏است. موقعيت‏ خويش را دريابيم و جهان را از ايدئولوژى و ابزار خشونت آزاد كنيم.

ابتداى صفحه

در اين شماره

سرمقاله‏

تريبون آزاد

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه‏

آرشيو سرمقاله ها

تماس با ما

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد


در اين شماره